| Sunday 25 October 2020 | 04:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت12

پارمین:برای ساعت چند قرار رو گذاشتید؟
لیلا:ساعت۷.
پارمین:اوکی باشه کاری نداری؟
لیلا:نه عزیزم خداحافظ.
پارمین:خداحافظ.
همین که تماس قطع شد شماره ساواش را گرفت.
ساواش:جانم؟
پارمین:سلام.
ساواش:سلام عزیزم.
پارمین:مگه قرار نبود خاله شنبه تماس بگیره؟
ساواش:خب من گفتم الان آماده ایم زنگ بزنه.
پارمین:خیلی زود داریم جلو میریم همه اینا تو یه هفته؟
ساواش:خوبه که.
پارمین:خواهشا قبل از هرکاری با منم مشورت کن کاری نداری؟
ساواش:چشم خانومم خداحافظ.
پارمین:خداحافظ.
پارمین لباس بلندی به رنگ یشمی پوشید،شال مشکی اش را روی سرش انداخت،آرایشش لایت و خوب بود،کفش های پاشنه بلند مشکی اش را پوشید چرخی زد و روبه پانیذ گفت:خوب شدم؟
پانیذ:عالی شدی اصلا باورم نمیشه داری ازدواج میکنی.
پارمین خندید و چیزی نگفت خودش هم باورش نمیشد.
پارمین:بریم؟
پانیذ:آره بریم.
هردو از خانه خارج شدند ،سوار ماشین شدند و پارمین به طرف خانه مادرش راند.
ماشین را جلوی خانه‌ پارک کرد،هردو پیاده شدند و پانیذ زنگ را زد در که باز شد داخل رفتند،از حیاط گذشتند و وارد خانه شدند.
لیلا:خوش اومدید و هردو را در آغوش گرفت و گفت:خدای من پارمین چقدر بزرگ شدی چقدر خانوم شدی و من بزرگیت رو ندیدم ولی خوشحالم که توی شب خواستگاریت حضور دارم.
پارمین لبخندی زد و مادرش را در آغوشش فشرد بعد از چندثانیه از یکدیگر فاصله گرفتند و به پذیرایی رفتند.
حاج علی روی مبل نشسته بود:سلام ، چه خوشتیپ شدید برای امشب.
پارمین:ممنونم
پانیذ:مرسی
حاج علی:خواهش میکنم.
پارسا از اتاق بیرون امد و گفت:به به پارمین خانوم پارسال دوست امسال آشنا.
پارمین:بی معرفت یه سر به من نزنیا دلم برات تنگ شده بود.
پارسا:منم همینطور و پیشانیش را بوسید و پارمین حس امنیت در وجودش تزریق شد.
باصدای زنگ آیفون پارمین با هول از پارسا فاصله گرفت و گفت:اومدن.
لیلا:آره عزیزم بعد از اینکه سلام علیک کردیم برو تو آشپزخونه تا من بگم چایی هارو بیاری.
پارمین:باشه.
بعد از اینکه پانیذ دررا بازکرد هر پنج نفر جلوی در ایستادند.اول لادن وارد شد بعد سینا و پشت سینا ساواش.
لادن پارمین را محکم بغل کرد و گفت:وای پارمین عزیزم خوشحالم که داری عروسم میشی.
پارمین لبخندی زد و چیزی نگفت سینا هم بعد از سلام گفتن به پذیرایی رفت و ساواش دسته گلی را که پر از گل های رز رنگی رنگی بود به پارمین داد و سرش را نزدیک گوش پارمین برد و گفت:چقدر خوشگل شدی خانم خانما.
پارمین از این ابراز علاقه قند در دلش آب شد،دسته گل را به آشپزخانه برد.
ساواش دررا باز کرد و اشاره کرد تا پارمین وارد شود و خودش بعد از پارمین وارد شد.
لادن:دهنمون رو شیرین کنیم؟
پارمین لبخندی زد و گفت:بله.
لادن:پس مبارکه و از کیفش جعبه انگشتری درآورد و گفت:اجازه هست؟
لیلا:اجازه ماام دست شماست.
لادن روبه روی پارمین ایستاد و از جعبه حلقه ظریفی که گل رزی رویش کنده کاری شده بود در اورد و داخل انگشت پارمین کرد و گفت:مبارکت باشه عزیزم.
پارمین:مرسی.
پارمین تا دم در بدرقه شان کرد که ساواش جلوی در گفت:فردا ساعت ۷ صبح میام بریم برای آزمایش.
پارمین:باشه.
ساواش سرش را نزدیک کرد و گونه ی پارمین را بوسید و گفت:خداحافظ.
پارمین لبخند قشنگی زد و گفت:مواظب خودت باش خداحافظ.
وقتی که رفتند پارمین در را بست و پشت در سرخورد و نشست حس عجیبی داشت مخلوطی از دوست داشتن و ترس.
ترس از آینده ای که نامعلوم بود،ترس از زندگی مشترکی که میخواست رقم بخورد،ترس از مسئولیت های بزرگ زندگی ،از قهرها و آشتی ها،گریه ها و خنده ها،نگرانی ها و از همه مهمتر ترس از اینکه به یکدیگر عادت کنند که دیگر حسی بهم نداشته باشند.
به ساعت نگاهی انداخت نیم ساعت گذشته بود ایستاد و به داخل خانه رفت وارد که شد حاج علی گفت:پارمین بیا کارت دارم.
پارمین مقابل حاج علی نشست و گفت:بفرمایید.
حاج علی:میدونم توی گذشته خیلی بهت بدی کردم،میدونم اشتباهای زیادی کردم و میدونم قابل بخشش نیست ولی میخوام بزرگواری کنی و منو ببخشی بخاطره تمام کارایی که کردم و میخوام که برگردی به این خونه.
پارمین حیرت زده به حاج علی چشم دوخته بود تا بحال ندیده بود خواهش کند یا طلب بخشش کند میدانست که عوض شده ولی دیگر نمیتوانست برگردد.
پارمین:حاج علی من همون اول بخشیدمتون ولی نمیتونم برگردم.
حاج علی:ممنونم.
پارمین:خواهش میکنم و با صدای بلندی گفت:پانیذ بیا بریم خونه.
حاج علی:پانیذ دیگه میتونه بمونه همینجا.
پارمین:فکرمیکنم بمونه پیش خودم بهتر باشه.
حاج علی:باشه هرجور خودت میخوای.
پانیذ از پله ها پایین آمد کیفش را از روی مبل برداشت و گفت:من آماده ام بریم.
پارمین:باشه.
پارمین ایستاد و بعد از خداحافظی از خانه بیرون آمدند،سوار ماشین شدند و پارمین ماشین را به حرکت درآورد.
ماشین را در پارکینگ پارک کرد و هردو از ماشین پیاده شدند.
پارمین در خانه را بازکرد،پانیذ وارد شد و پشت سره پانیذ خودش وارد شد.
به اتاق رفت ،لباسهایش را عوض و خودش را روی تخت پرت کرد.دستهایش را زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد.
روز عجیبی بود،روزی بود که انگار سرنوشتش روی دوره تند افتاده و همه چیز درحال تغییر بود.
چشمانش را بست و کم کم خوابش برد.
موهایش را دم اسبی بست و شال را روی موهایش انداخت،کتونی هایش را پوشید و به آرامی از خانه بیرون رفت.
جلوی در ایستاده بود که ماشین ساواش روبه رویش ایستاد،در را باز کرد و سوار شد‌.
پارمین:سلام.
ساواش:سلام.
روبه روی آزمایشگاه پارک کرد و هردو پیاده شدند.
پارمین روی یکی از صندلی ها نشست.
ساواش:پارمین میخوای من همینجا صبرکنم اگر فشارت افتاد کمکت کنم آزمایشت که تموم شد میرم آزمایش میدم.
پارمین:نه عزیزم بعدم من تاحالا یه بارم فشارم نیوفتاده انقدر نگران نباش.
ساواش سزی تکان داد و با تردید روی صندلی دیگری نشست.
خانومی که حدوداً پنجاه سالش بود آزمایش را گرفت و پارمین بلند شد به پذیرش رفت و از خانومی که پشت میز نشسته بود پرسید:کی جوابا آماده میشه؟
_حدوداً بیست روز دیگه.
پارمین:ممنون.
ساواش هم که آزمایشش تمام شده بود پیش پارمین رفت دستش را گرفت و از ازمایشگاه بیرون امدند.
سوار ماشین شدند و ساواش گفت:پایه ای بریم مطبخ یه دست کله پاچه بزنیم؟
پارمین خندید و گفت:آره بریم.
ساواش ماشین را روشن کرد و به طرف مطبخی که در نزدیکی آنجا بود راند.
ساواش:چی میخوری سفارش بدم؟
پارمین:سیرابی.
ساواش:فقط سیرابی؟
پارمین:آره.
ساواش:یعنی چشم و زبون و پاچه دوست نداری؟
پارمین که چندشش شده بود گفت:نه.
ساواش:باشه.
ساواش یک دست کله پاچه و یک سیرابی سفارش داد بعد از چنددقیقه سفارش هارا آوردند.
پارمین درحال خوردن سیرابی بود ،ساواش را دید که تقریباً تمام کله پاچه را خورده بود بابهت گفت:همه رو خوردی؟
ساواش که دیگر نفسش بالا نمی آمد گفت:آره خیلی خوشمزه بود.
پارمین چشمانش را گرد کرد و گفت:یه دست کله پاچه بود من یادمه بابام که یه دست میگرفت پنج نفری باهم میخوردیم تازه باز اضافه ام میومد.
ساواش:اونجوری حال نمیده که باید یه دست کامل کله پاچه بخوری تا حال کنی.تازه من هنوزم جا دارم.
پارمین پوزخندی زد و گفت:کاملا از نفس کشیدنت مشخصه.
ساواش چشم غره ای رفت و برای اینکه بحث را عوض کند گفت:چرا سیرابی رو تموم نکردی؟
پارمین:دیگه نمیتونم بخورم ، میخوری؟
ساواش:نه ظرف یکبار مصرف میگیرم ببر خونه.
پارمین:باشه.
بعد از ریختن سیرابی در ظرف یکبار مصرف بعد از حساب کردن کله پاچه از رستوران بیرون آمدند و سوار ماشین شدند.
ساواش:حالا کجا بریم؟
پارمین:شرکت باید به کارام برسم سره راهم یه جعبه شیرینی بخر.
ساواش سری تکان داد و راه افتاد.
جعبه شیرینی را که گرفتند ،ساواش به طرف شرکت راند.
ماشین را پارک کرد و پیاده شدند،سوار آسانسور شدند و به طبقه مورد نظر رفتند.
ساواش دره شرکت را باز کرد و پارمین وارد شد بعد از سلام و احوالپرسی جعبه را به مش صفر داد تا بین همه پخش کند.
مش صفر:خانم مناسبتش چیه؟
پارمین لبخندی زد و گفت:دارم ازدواج میکنم و با دست به ساواش اشاره کرد.
مش صفر با خوشحالی گفت:واقعا؟چقدر خوب ایشالا خوشبخت بشید این شیرینی حسابی خوردن داره.
پارمین و ساواش به طرف اتاق پارمین رفتند و هردو روی مبل های چرمی که روبه روی میز بزرگی بود نشستند.
پارمین دستش را دراز کرد تا شکلاتی بردارد که دستش منقبض شد و آخی از میان لبانش بیرون آمد.
ساواش:چیشد؟
پارمین آرام دستش را عقب کشید و با دست دیگر ماساژش داد:فکرکنم دستم گرفت.
ساواش دستی را که پارمین آن را ماساژ میداد در دستان بزرگش گرفت و خودش ماساژ داد.
پارمین:بهتر شد مرسی.
ایستاد و پشت میزش نشست تلفن را برداشت و زمانی را گرفت.
زمانی:بله؟
پارمین:شرکتا پول رو ریختن؟
زمانی:همه ریختن جزء یکیشون که گفت چند روز وقت میخواد.
پارمین:کی؟شرکت آذین؟
زمانی:بله.
پارمین:شمارش رو بده من خودم باهاش حرف بزنم.
زمانی:چشم.
بعد از چنددقیقه زمانی وارد اتاق شد و کاغذی را که شماره را رویش نوشته بود به پارمین داد و بیرون رفت.
پارمین شماره را گرفت و منتظر شد.
-شرکت آذین بفرمایید؟
پارمین:سلام خانوم از شرکت ایرانمهر زنگ میزنم میخواستم باآقای شهروزی صحبت کنم.
-جلسه دارن.
پارمین:جلسشون تموم شد بهشون بگید طلوعی از شرکت ایرانمهر زنگ زدن.
-چشم.
پارمین:ممنون خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی را که گذاشت ساواش گفت:از همون اولم از این کارای مدیریتی خوشم نمیومد.
پارمین درحال دسته بندی کاغذ های جلویش گفت:چرا؟
ساواش:بدبختیای خودش رو داره هیچ آرامشی توش نیست سر و کله زدن با آدما کار تحویل دادن واقعا رو اعصابه.
پارمین:اون موقع که ساختمونایی که خودت طرح زدی با فکرتو درست شده توروش نظارت داشتی رو کامل میبینی و مشتری رو راضی خیلی حس خوبی داره‌.
ساواش:درکت نمیکنم.
دست در جیبش کرد،پاکت سیگار را درآورد و از آن نخی سیگار بیرون کشید.
سیگار را در دستش تکان داد و گفت:اشکالی داره اینجا بکشم؟
پارمین:نه اشکالی نداره اجازه میدم ریه هات رو خراب کنی.
ساواش خنده ای کرد و سیگار را آتش زد.
تلفن که زنگ خورد برداشت و گفت:بله؟
زمانی:خانم طلوعی آقای شهروزی از شرکت آذین پشت خط هستند.
پارمین:وصلش کن.
پارمین:سلام آقای شهروزی.
شهروزی:سلام خانم طلوعی حالتون چطوره؟
پارمین:ممنونم شما چطورید؟
شهروزی:عالی.
پارمین:خداروشکر زنگ زدم برای چکی که دوماه پیش کشیده بودید ولی پاس نشد گفتید امروز پولش رو میریزید.
شهروزی:خانم طلوعی والا دستم خالیه فعلاً نمیتونم خواهشاً بازم فرصت بدید تا من ببینم از کجا میتونم جور کنم.
پارمین:آقای محترم دوماه پیش شما به من یه چکی دادید که پاس نشد من بهتون فرصت دادم دیگه نمیتونم فرصت بدم اگر تا ساعت۶ ریختید که ریختید ولی اگر نریزید چکتون رو میزارم اجرا متاسفم خدانگهدارتون و تماس را قطع کرد.
ساواش:چه خشن بدبخت شاید واقعاً نداشت.
پارمین دست به سینه شد،به صندلی تکیه زد و گفت:من روزی هزاربار از طرف قراردادام یه همچین چیزی میشنوم اگر بخوام بهشون فرصت بدم که ورشکست میشم بعدم چطور پول دارن هرماه ماشینشون رو عوض کنن ولی پول ندارن پول منو بدن اگرم واقعا پول ندارن سفارش ندن.
ساواش:حرف حساب جواب نداره.پارمین من برم خونه؟
پارمین:آره برو.
ساواش:کارت تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت.
پارمین:باشه.
ساواش بلند شد به طرف پارمین رفت گونه اش را بوسید و گفت:مواظب خودت باش دوست دارم خداحافظ.
پارمین لبخندی زد و گفت:توام مواظب خودت باش من بیشتر دوست دارم خداحافظ.
ساواش که از اتاق بیرون رفت پارمین به کارهایش مشغول شد.
به ساعت نگاه انداخت،۷عصر بود.تلفن را برداشت و شماره ساواش را گرفت.
ساواش:بله؟
پارمین:سلام عزیزم میای دنبالم؟
ساواش:آره الان راه میوفتم،ده دقیقه دیگه پایین باش.
پارمین:باشه خداحافظ.
ساواش:خداحافظ.
پارمین تماس را قطع کرد.گوشی اش را از روی میز برداشت و در جیبش گذاشت از اتاق بیرون رفت و رو به زمانی گفت:خانم زمانی شما دیگه میتونید برید.
زمانی:چشم خانم الان.
پارمین:راستی از شرکت آذین تماس گرفتن؟
زمانی:بله پول رو ریختن.
پارمین سری تکان داد و از شرکت خارج شد و جلوی دره ساختمان ایستاد.
ساواش ماشین را جلوی پارمین نگهداشت،پارمین سوار شد و سلام کرد.
ساواش:سلام خسته نباشی.
پارمین:مرسی.
ساواش ماشین را راه انداخت و پارمین را دم خانه اش رساند.
پارمین دررا باز کرد که پانیذ جلویش ظاهر شد و گفت:کجا بودی؟
پارمین:یه سلامی بکنی بد نیستا،رفتم آزمایش دادم بعدم رفتم شرکت چطور؟
پانیذ از جلوی در کنار رفت،دستهایش را با اضطراب بهم پیچاند و گفت:پارمین فکرکنم پارسا منو آرین رو باهم دیده.
پارمین همانطور که دررا می بست گفت:از کجا فهمیدی؟
پانیذ:دیدمش.
پارمین کتونی هایش را درآورد و گوشه ای گذاشت:پس فکرنکن مطمئن باش.
پانیذ:من میترسم.
پارمین این دفعه چشم هایش را به چشم های پانیذ دوخت و گفت:چرا؟
با اینکه خودش هم دردل استرس داشت و میدانست پارسا هم مانند خودش است عصبانی نمیشد و اگر میشد زمین و زمان را بهم میریخت.
پانیذ:میترسم از اینکه بدبختم کنه.
پارمین:بدبختت؟
پانیذ:آره بیاد و دعوا راه بندازه.
پارمین لبخندی زد و گفت:نترس خودم پشتتم.
پانیذ که هنوز ترس در دلش میجوشید نگاه تشکرآمیزش را به پارمین دوخت و گفت:مرسی.
پارمین سری تکان داد و به اتاق رفت و لباسهایش را عوض کرد که زنگ آیفون به صدا درآمد و پشت بندش صدای پانیذ بلند شد:پارمین پارساست.
پارمین به پذیرایی رفت و نقاب خونسردی به چهره اش زد:درو باز کن.
پانیذ چشمانش گرد شد و با صدایی که میلرزید گفت:دروباز کنم؟
پارمین:آره خودتم برو اتاق.
پانیذ دکمه را زد به اتاقش رفت و برای احتیاط دررا قفل کرد.
زنگ در که خورد پارمین دررا باز کرد و سلام کرد،پارسا جوابش را داد و داخل پذیرایی رفت و روی مبل نشست.
پارسا:پانیذ نیست؟
پارمین:هست توی اتاقشه.
پارسا:میومد سلام میکرد بد نبود.
پارمین:حتماً هنذفری گوششه.
پارسا پوزخندی زد و گفت:امروز کجا بود؟
پارمین:خونه چطور؟
پارسا:منو خر فرض کردی؟
پارمین درحال چایی ریختن گفت:چرا همچین فکری میکنی؟
پارسا:امروز بیرون دیدمش با یه پسره.
پارمین:شاید یکی شبیه پانیذ بوده.
پارسا چشمانش را باریک کرد و گفت:بازی دوست داری؟باشه بازی میکنیم،ایستاد و به طرف اتاق پانیذ رفت و محکم دستش را به در کوبید.
پارمین با آرامش چای را ریخت و روی میز گذاشت:بیا چایی بخور.
پارسا:میخوام باهاش حرف بزنم.
پارمین:اول بیا چایی بخور بعد باهم حرف میزنیم.
پارسا:دِ نشد پارمین هرجور بخوای بازی کنی من بدتر بازی میکنم خودتم میدونی.
پارمین ابروهایش را بالا انداخت و گفت:بله؟منو تهدید میکنی؟دِ نشد پارساخان من اومدم راه بیام تو نمیزاری خودتم میدونی توی این سالا انقدر تجربه دارم که بازی شروع نشده هم من میدونم هم تو که من میبرم اوکی؟اینم برای بار سوم بیا چاییت رو بخور.
پارسا:پارمین….
پارمین وسط حرف پارسا پرید و با صدای نسبتاً بلندی گفت:میگم بیا چاییت رو بخور.
پارسا روی مبل نشست و لیوان چایی را میان دستانش گرفت.
پارمین به مبل تکیه زد و گفت:پسره رو میشناسم دربارشم تحقیق کردم پسره سربه راه و خوبیه اسمش آرین زرنگاره ۲۳ سالشه توی داروخانه کار میکنه باهاشم حرف زدم درمورد همه چیزم بهش گفتم.
پارسا:به عواقبش فکرکردی؟
پارمین:فکرکردم.
پارسا:اگر پانیذ ضربه بخوره؟اگر بلایی سرش بیاد؟
پارمین:نه ضربه میخوره نه بلایی سرش میاد.
پارسا دستی به صورتش کشید و گفت:ازش مطمئنی؟
پارمین سری تکان داد.
پارسا:هنوزم باید با پانیذ حرف بزنم.
پارمین از جایش بلند شد و گفت:باشه.
دره اتاق را زد و گفت:پانیذ بیا بیرون پارسا میخواد باهات حرف بزنه.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۲۲

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،انتقامی،روانشناسی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=14820
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.