| Wednesday 21 October 2020 | 13:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت ۳

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت ۳

با شنیدن هق هقم سرشو بالااوردو گفت:
_ای دختر چته چرا گریه میکنی،میخواستم یکم سربه سرت بزارم دیوونه،عماد دم محضر منتظرته، میدونی چیه گفتم خوبیت نداره قبل عقد ببینتت مادر،
بعدم هرهر خندید و زد رو شونم،دلم میخواست یپرم خفش کنم،دختره ی خل و چل دیوونه رو ،داشت سکتم میداد ،میگه میخواستم سربه سرت بذارم ،سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و فقط گفتم:
_خیلی دیوونه ای آرزو
وبه سمت ماشین حرکت کردم،داوود که کنار ماشین وایستاده بود پرسید :
_چیشده ،چی میگین یک ساعته علافم کردین
درو بازکردم و در همون حال گفتم:
_ازخانومت بپرس
وبعد نشستم،داوود و ارزو هم نشستن و به طرف محضر راه افتادیم ،نیم ساعت بعد ،من و عمادکنارهم و روبه روی سفره ی عقد نشسته بودیم و منتظر تاعاقد خطبه رو بخونه ،طبق گفته ی آرزو نذاشتن که عماد صورتمو ببینه و باید صبرمیکرد تا بعداز خوندن خطبه ،هردوبی قرار و منتظر و خوشحال ،عماد یکم از سربه زیریاش کم شده بود گهگاهی با داوود سربه سرهم میذاشتن که باعث خنده ی بقیه میشد ،این وسط تنها کسی که انگار از وصلت ما ناراضی بود خواهر عماد بود ازروز اول هم مدام سعی میکرد ازمن دورباشه و اصلا روی خوش نشون نمیداد،تاامروز که بغ کرده و اخمو دوراز جمع یه گوشه نشسته بود،مهم نبود هیچ چیز امروز نمیتونست از خوشحالیم من کم کنه،عجیب ترازهمه این بود که لیلا هم امروز درجمع ما حضور داشت و خیلی طبیعی و عادی مثل همیشه باهام رفتار میکرد انگار نه انگار که قبلاً چیزی بوده،نمی‌دونم کی بهش گفته بود و ازکجا میدونست منم چیزی نگفتم و اومدنش رو گذاشتم پای پاپیش گذاشتن برای آشتی ،و شاید فهمیده بود عشقش الکی و آبکی بوده مثل بقیه ی عشقاش،دیگه نمی‌دونستم که………….!
بالاخره بعداز یه ربع انتظار عاقداومد و خطبه رو خوند و من و عماد بهم محرم شدیم ،روی ابرا جای من بود و از خوشحالی دل تو دلم نبود،چیز کمی نبود ،مردی که عاشقانه دوستش داشتم و میپرستیدمش حالا برای من شده بود ،بعداز خوندن خطبه و بله دادن من ،ارزو نزدیکمون شد و به عماد گفت:
_خب شادوماد حالا دیگه وقتشه ،چادرشو از رو صورتش بردار
عماد چشمی گفت و هردو برگشتیم به سمت هم ،عماد چادرمو که برداشت سرمو بالاگرفتم و بهم نگاه کردیم ،حاضرم قسم بخورم این اولین نگاه عمیق عماد به من بود برای چند دقیقه حتی پلک نزد و چشم برنداشت که باصدای زهره که می‌گفت:
_اووووه بسه بابا مثل اینکه مجرد تو جمعتون دارین ها خجالت بکشین وقت زیاده واسه دیدن
وبعد همه خندیدن
،عماد آروم طوری که فقط من شنیدم گفت:
_حیفه این صورت که چشم بردارم ،اگه به من باشه تا عمر دارم می‌خوام همینجوری بشینم و ببینمت
لبخندی همراه با عشوه زدم و سرمو پایین انداختم
اونشب جشنمون به خوبی و خوشی برگزار شد و همه چیز به خیر گذشت ،عماد خونه ی ما موند ،خجالت می‌کشیدم از اینکه قراره جلوی چشم بابام شب رو کنار عماد بگذرونم ،مامان حسابی بهم گوشزد کرده بود که خیلی مراقب باشم و همین اول کاری ،کار دست خودم ندم و آبروریزی نکنم،منم با کلی قرمز شدن و خجالت کشیدن و آب شدن چشمی گفتم و به سمت اتاق راه افتادم ،زهره که داشت ازتو کمدش لباس برمیداشت تامنو دید بلند شد و اومد سمتم با قیافه‌ی مظلومی بهم گفت:
_خداروشکر به خواسته ات رسیدی و با کسی که میخواستیش ازدواج کردی ،یه دستی رو سرماهم بکش بخت ماهم زود بازبشه
بعدش هم هرهر خندید حمله کردم که بزنم توسرش که از زیردستم فرارکردوگفت:
_زشته این کارا خواهر الان آقا عماد میاد میبنتت میگه نگا کن دختر وحشیشونو انداختن به من
دوباره حمله کردم طرفش که فرار کرد و رفت اتاق داوود ،خندیدم و تودلم کلی قربون صدقش رفتم ،خواهر کوچولوی من فکر عروس شدن زده به سرش ،از وقتی داوود ازاین خونه رفته بود اتاقش خالی بود و زهره اونجا رو دوست نداشت ،حقیقت خودمم دوسش نداشتم ،اخه ما از بچگی باهم ،هم اتاق بودیم و یه جورایی بهش عادت کرده بودیم اما به قول خود زهره ،دیگه چاره ای نداشت باید اتاقش رو جدا میکرد تا موقع عروسیه من .
یکم منتظر موندم تا عماد اومد داخل اتاق ،نمیدونم چرا با دیدنش دلهره و ترس به وجودم اومد ،کتش رودراورد و اومد کنارم رو تشکی که مامان برامون پهن کرده بود دراز کشید ،من به همون حالت نشسته برگشتم طرفش و گفتم :
_اع میخوای بخوابی عماد
عماد دستشو و از روی چشماش برداشت و شیطون نگاهم کردو گفت:
_اره ،ولی اگه بخوای کاردیگه ای هم میتونم بکنم
کلی خجالت کشیدم و میتونستم حدس بزنم الان کلی قرمز شدم ،بد سوتی دادم ولی به روی خودم نیاوردم و طبیعی جلوه دادم، با شوخی زدم به بازوش و گفتم:
_منظوری نداشتم آقا بدجنس نشو ،منظورم این بود که کمک کن موهامو باز کنم .
عماد آهانی گفت و بلندشد پشتمو کردم طرفش تا موهامو بازکنه ،بعداز چند ثانیه عماد گفت:
_دیگه لازم نیست از من خجالت بکشی و اینقدر قرمز بشی ،عشق زیبای من ،تا وقتی کنار منی غرق در ارامشی و خوشبختی،نگران نباش می‌دونم باید صبر کنم تا پنج ماه دیگه ،تا کامل بشی خانوم خودم ،و بعد بوسه ای پشت گردنم زد و دوباره دراز کشید ،غرق آرامش شدم ،خودمم به آقا بودن عماد شک نداشتم و میدونستم که کاری نمیکنه که من ازش ناراحت بشم یا بخواد منو برنجونه ،تودلم گفتم ،عاشقتم مرد رویاییه من .
تودلم خداروهزاربار شکر کردم واسه داشتن عماد.
صبح با صدای عماد چشمامو باز کردم و توجام تکونی خوردم که عماد گفت:
_صبح بخیر خانوم پاشو ساعت نه شده ،زشته تا دیروقت بخوابی
از جام بلندشدم که عماد زدزیر خنده ،نگاهی تاسف بار بهش کردم و گفتم:
_چرا میخندی عماد ؟
به سختی جلوی خندش وگرفت و گفت:
_پاشو پاشو خودتو تو آیینه ببین
از جام بلندشدم و رفتم جلوی آیینه ،با دیدن خودم هینی کشیدم و خندم گرفت ،قیافه ام خیلی خنده دارشده بود ،موهام که کاملا داشت پرواز می‌کرد و مثل یال شیر شده بود ،دور چشمام کامل سیاه شده بود ،رژ لبمم که دور لب و لپمو پر کرده بود،دیشب نفهمیدم کی خوابم برده بود ،صورتمو نشسته بودم ،حوله و لباسم و برداشتم و ازاتاق بیرون شدم و گفتم تا قبل از اینکه بقیه بیداربشن یه دوش بگیرم که از شانس بد من زهره بیداربود ،حالا تا چند وقت دیگه دستم میندازه و میشم سوژه اش ،خیلی طبیعی داشتم میرفتم سمت حمام که زهره زدزیر خنده فهمیدم واسه قیافم دارن میخنده،اخم کردم وگفتم:
_علیک سلام ،صبح بخیر ،بعدم به چی میخندی؟
_سلام بر خواهر بزرگوار خودم ،زهرا پاک ابرومونو بردی این چه وضعیه بابا الان پسره پیش خودش میگه این چیه من گرفتم دیگه ،وای وای موهاشو ببین خدا
باز زد زیر خنده ،اروم گفتم:
_خیلی هم دلش بخواد ،دیشب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد ،صورتمو نشستم
زهره اشاره ای به حوله ی دستم کرد و گفت :
_بله بله معلومه چقدر خسته بودی عزیزم
نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :
_ای بلاگرفته ،خیلی هیزشدی ها ،دمتو میچینم ها ،خجالتم خوب چیزیه درضمن باز جلو مامان زبون نریزی آبرومو ببری ها
زهره خندید و گفت:
_چشششششششششم آبجیه زشتم،درضمن قابل توجه بابا واسه راحتیه شما صبح زود زد بیرون ،بدو برو دوش بگیر تا بابا نیومده
باشه ای گفتم و رفتم حمام ،اونروزم کنار خانوادم به خوبی گذشت،و آرزو و داوود هم برای ناهار و شام به جمع ما اضافه شدن و بعدازخوردن شام با عماد از خونه رفتن،عماد می‌گفت زشته و امشب رو نمیمونم تا چندشب دیگه باز میام پیشت ،اما برای فردا قرار گذاشتیم تا شام رو باهم بیرون بخوریم و یه گشتی بزنیم .
دوهفته ای از عقدمون گذشت و ماهمچنان عاشقانه صبح و شب رو میگذروندیم،عماد پیش از قبل تو دلم جا باز کرده بود و حتی یه شب طاقت دوریشو نداشتم ،اما به حرمت بزرگترا درهفته دوشبش رو کنار هم میخوابیدیم،یک شبش رو عماد خونه ی ما میموند و یک شب دیگه اش رو من خونه ی عماد اینا.
سه ماه و نیم ازدوران عقدما می‌گذشت و من و عماد همچنان دنبال کار ،درسمون تموم شده بود و باید یه کاری دست و پا میکردیم،اماپیدا نمیشد ،تا عروسی هم که یک ماه ونیم دیگه بیشتر وقت نداشتیم و خونه هم پیدانکرده بودیم ،بدجوری کارامون گره خورده بود و سردرگم بودیم ،چندوقتی هم بود که رفتار عماد عجیب شده بود ،کم محلی میکرد،بداخلاقی میکرد ،خلاصه که اگه من یک سالم بهش زنگ نمی زدم اون دنبالم نمیومد،ازیه طرف نگران بودم ،ازطرفی هم میزاشتم به پای خستگی ،اخه خیلی تحت فشار بودیم ،هنوز کارای عروسیمون مونده بود و کارهم نداشتیم ،روزها می‌گذشت و مابیشتر ازهم فاصله می‌گرفتیم ،با تنها کسی که این روزا میتونستم دردو دل کنم آرزو بود ،میگفت درست میشه ،فکرش مشغوله ،ذهنش درگیره ،کارپیدابشه دوباره خوب میشه و خلاصه هزار نصیحت دیگه ،اما دل من آشوب بود مدام دلشوره و استرس داشتم،تااینکه یه روز عماد زنگ زد و گفت از یه شرکتی بهش پیشنهاد کار دادن ،خیلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم ،اونروز کار عمادجورشد ولی اخلاقش عوض نشد که نشد بازم بیخیال شدم و گزاشتم به پای عروسی، موندم من که هنوز هیچ جایی قبولم نکرده بودن برای کار ،عماد میگفت برای تو وقت زیاده و حالا حالا ها فرصت داری ،بعدازپیداشدن کار تصمیم گرفتیم تا کم کم کارای عروسی رو بکنیم.
یک ماه گذشت و ما فقط دوهفته زمان داشتیم ،تواین دوهفته هم چسبیدیم به چیدن جهاز ،با کمک مامان و آرزو و زهره یک هفته ای کارامون تموم شد و همه چیز آماده ی برگزاری مراسم بود ،این وسط تنها چیزی که نگرانمون کرده بود مریضی و بی حالیه بابام بود ،چندوقتی میشد که قلب بابام به شدت درد می‌گرفت و این همه ی مارو نگران کرده بود .
بالاخره روز عروسی رسید و مراسم کوچیک ما برگزار شد ،همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ،بماند که این بین چقدر خواهر عماد تیکه انداخت و اعصابم رو داغون کرد اما بازم برام مهم نبود،اخر شب موقع خداحافظی کلی گریه کردم و زاری ،که آخرسر داوود به حرف اومدو با تشر گفت:
_اع اع اع دختر گنده خجالت بکش،خوبه خونت همین بغل دست خودمونه ،زشته اینقدر گریه نکن .
اما من دیدم که خودش یواشکی و دورازجمع گریه میکرد ،مراسم تموم شد و ما به خونمون اومدیم و اونشب من ،روحم ،جسمم،وجودم برای عماد شد و فصل جدید زندگیه من با کلی اتفاقات تلخ و شیرین شروع ‌شد.
دوماه اززندگیه مشترک ما می‌گذشت و اخلاق عماد هم شده بود مثل روز اول ،مهربون و عاشق .
فقط چندروزی میشد که رفت و آمد لیلا به خونه ی ما زیادشده بودو ازاین متعجب بودم ویکمی هم میترسیدم ،اما نمی‌خواستم به عماد چیزی بگم و حساسش کنم ،ودلیل دیگشم این بود موقع هایی که عماد خونه نبود ،لیلا میومد همینم یکم از حساسیتم کم میکرد.
یک روز از موقعی که از خواب بیدار شده بودم حال عجیبی داشتم و مدام دلم شور میزد ،وهمش احساس میکردم قراره اتفاق خاصی بیفته ،خودمو زدم به بی‌خیالی و سرمو با غذا پختن گرم کردم ،مشغول آشپزی بودم که عماد وارد خونه شد ،تعجب کردم آخه قرارنبود اون موقع روز عماد بیاد ،توهمین فکرا بودم که عماد وارد آشپزخونه شد و سلام کرد ،جوابشو دادم و گفتم:
_چیشده ،این موقع اومدی خونه ,خبریه
عماد یکم دست و پا کرد و ازاخر گفت :
_نه چیزخاصی ….یعنی اره چیزی شده اما نترسی ها
طاقت نیاوردم وگفتم:
_جون به لب شدم،بگو چیشده ،واااااای عماد نکنه اخراج شدی؟!
_نه نه موضوع کارنیست,راستش…..راستش اقا جونت یکم حالش بدشده بردنش بیمارستان منم مرخصی گرفتم تا بیام دنبالت باهم بریم
برای یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد و سرم گیج رفت و نشستم بغضم ترکیدعماد ترسیده اومد سمتم و دستم و گرفت ،با التماس به عماد گفتم:
_توروخدا راستش و بگو،اتفاقی واسه اقاجونم افتاده
عماد دستی رو سرم کشیدوگفت:
_نه قربونت برم چیزی نشده ،پاشو حاضرشو بریم تا خودت ببینیش
نفهمیدم چجوری لباس پوشیدم پنج دقیقه ای حاضر شدم و با عماد به سمت بیمارستان راه افتادیم ،تا برسیم مردم و زنده شدم و هرچی دعا و آیه بلد بودم خوندم،بیست دقیقه بعد جلوی دربیمارستان منتظر نشدم تا عماد پارک کنه و سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت پذیرش دویدم ،میخواستم مشخصات آقاجون رو بگم که زهره رو با حال و احوال پریشون دیدم ،بااون وضع زهره دلم هزار تیکه شد ولی بازبه خودم دلداری دارم ،اون مسافت کوتاه رو دویدم و دستاشو وگرفتم وگفتم:
_زهره،حال بابا خوبه ؟
تااسم بابا رو آوردم زهره زدزیرگریه و نمیتونست حرف بزنه ،التماسش کردم ،گریه کردم ،زار زدم اما جواب نمیداد،فهمیدم چه بلایی سرمون اومده اما باور نمیکردم،بازهم صداش زدم دیگه طاقت نیاوردم و سرش داد زدم ،زهره با هق هق و گریه گفت:
_زهرا…..زهرا……با……..بابا………رفت،وا……سه …همیشه
افتادم روی زمین و دیگه نفهمیدم چی شد.
چشمامو که باز کردم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد اتاق سفید بود و بعدش هم چهره ی مامان ،بایاداوری حرفهای زهره بغضم گرفت و مامان و صدازدم:
_چشمهای مامان اززورگریه باز نمیشد و صداش اصلا صدای خودش نبود :
_جان مامان ،دیدی بدبخت شدیم زهرا ،دیدی بابات رفت و تنهامون گذاشت ،دیدی چه خاکی به سرم شد
سرمم تموم شده بود ازجام بلندشدم و دستهای مامان و گرفتم ،اینقدر دل خودم پرغم بود که نمیتونستم مامان و دلداری بدم ،اصلا چیو میشد دلداری داد،بابای من فرشته بود ،بهترین مرد روی زمین بود ،ازدست دادنش کم چیزی نبود که بشه باهرچیزی آروم شد.
بابازشدن در و اومدن دکتر کمی خودمو جمع و جور کردم و ازتخت پایین اومدم ،دکترنزدیکمون شدوگفت:
_تسلیت میگم خانوم ،اما توجه داشته باشین شرایط شما الان عادی نیست بهتره بیشتر مراقب خودتون باشین
تعجب کردم مگه چه شرایطی داشتم که عادی نبود
سوال تو ذهن منو مامان پرسید و دکتر جواب داد:
_دختر شما باردارهستن
ازشنیدن این خبر خوشحال که نشدم هیچ ناراحتم شدم ،من این بچه ی بدقدم رو نمی‌خواستم!

ماامان هم نمی‌دونست چه واکنشی نشون بده،لبخندزورکی زدوگفت:
_چقدرحسین دلش میخواست نوه شو ببینه ،همش می‌گفت اگه نوه داربشم نمیزارم یه لحظه ازم دورباشن،بمیرم برات حسینم که نوه اتو ندیدی ورفتی ،
وباز گریه های ماشروع شد ،دکتر تنهامون گذاشت و بعداز خارج شدن دکتر چنددقیقه ی بعد عماد سراسیمه و خندان وارد شدو همزمان هم گفت:
_وای زهرا دکتر چی میگه ،ما بچه دار شدیم خدا……
تا چشمش به مامان افتاد فهمید چه گندی زده و میخواست جمعش کنه که مامان بی ادبیه عماد رو به روی خودش نیاوردوگفت:
_اره مادر ،مبارکتون باشه
عماد با تته پته گفت:
_ببخشین مامان ،یه لحظه متوجه نشدم
کفری شدم و حالم دست خودم نبود و با دعوا گفتم:
_چیو متوجه نشدی،خودتو زدی به نفهمی ،خوشحالی که بچه ی بدقدمی داری ،بهت گفته باشم من این بچه ی بدقدم و شوم رو نمی‌خوام ،بمیره بهتره ،این بچه قاتل بابامه
عماد سرشو پایین انداخت و با ببخشیدی ازاتاق بیرون رفت،
با ضربه ی محکمی که به صورتم خورد دهنم قفل شد و کلمه ای بیرون نشد ،این اولین باری بود که از مامان کتک میخوردم مامان انگشت اشارشو به نشونه ی تهدید بالااورد و با حرص گفت:
دفعه ی اخرت باشه اینجور باشوهرت حرف زدی زهرا،و دفعه ی اخرتم باشه درمورد این بچه ی بی گناه اینجور حرف زدی ،
مامان هم تنهام گذاشت و از اتاق بیرون رفت ،نشستم و زار زدم برای بابام ،برای ازدست دادن فرشته ی مهربونم،برای این بچه که بدموقعی اومده بود .
پدرمو به خاک سپردیم و مراسماش به زودی و با چشم بهم زدنی تموم شد ،تواین مدت کم مامان ده سال پیرترشد،داوود بیشتر موهاش سفیدشدوگرد غم به خوبی تو چهرش مشخص بود،زهره گوشه گیر و افسرده شده بود ،ومن هم بدترازهمه به کل وجود این بچه رو نادیده گرفته بودم ،ویارشدیدی داشتم و هیچی نمیتونستم بخورم و به شدت لاغر و ضعیف شده بودم ،عمادهم دوباره تبدیل شده بود به یه سنگ ،خشن و بداخلاق،از اون روزی که جلوی مامان بهش بی احترامی کردم و غرورشو شکستم ،به کل منو نادیده می‌گرفت و هیچ توجهی بهم نمی‌کرد ،اوضاع اصلا خوب نبود ،حال هیچکدوم خوب نبود ،روزا به شدت بد می‌گذشت ،وهمه منتظر معجزه ای بودیم تا حالمون خوب بشه.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: داستان یک زندگی
  • ژانر: عاشقانه ،ازدواج،واقعی
  • نویسنده: رویافرهوش
  • 74 روز پيش
  • رویا فرهوش
  • 5,778 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14866
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • ناهید کاویانی داراني
    یکشنبه 9 آگوست 2020 | 8:07 ق.ظ

    سلان رویا جان ناهیدهستم مدیر لطفا داخل دایرکت جواب بدید تا بهتون ارام بدم برای رمانتون

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.