| Tuesday 29 September 2020 | 08:45
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
پارت هشتم_رمان من الکساندرام

پارت هشتم_رمان من الکساندرام

دستم را محکم جلوی دهانم می فشار تا صدای نفس هایم به گوششان نرسد.گل اقا با ترس خودش را جلوی پایش انداخت: _خواجه:سرورم…بی کفایتی مرا ببخشید…من نیز از شیطنت دخترا بیخبر هستم…من روحمم خبر

لگدی به خواجه زد: _مراد:تو میدانی ما از این بیزاریم

که کسی برایمان کسر تکلیف کند

ما خواستار خلوت با الکساندرا بودیم نه خدیجه.

خدیجه نزدیک مراد میشود: _خدیجه:سرورم چرا با ما اینگونه رفتار میکنید!؟ خب دلمان برای شما تنگ شده بود….

داد زد: _مراد:تا سرت را از تنت جدا نکردم از جلوی چشممان دورشو؛نشنیدی؟!

خدیجه به کمک ندیمه اش به خوابگاهش برگشت. قفسه سینه اش خیلی غیرعادی

بالا و پایین میشد و همین به ترسم اضافه میکرد؛بطوری که دوست داشتم تا ابد کنار دیوار بمانم. گویا کنترل اش را از دست داد؛ چون با فریاد تمام مشعل های روشن را به زمین انداخت که اتشش پایین لباس خواجه را گرفت. واقعا صحنه ی خنده داری بود؛

خواجه با لودگی بالا و پایین میپرید

صدای خنده ام از کنترلم خارج شد که متوجه شدم مراد گوش تیز کرد:

_مراد:پشت دیوار راه روی، دوم سایه اش افتاده؛ زود بیاوریدش نزد ما.

صدای دادش انقدر ترسناک بود که سرجایم میخکوب میشوم و تا بخودم امدم دیدم جلوی پایش زانو زدم.

خواجه با پارچه سوخته لباسش بر سرم میزد: _خواجه:دخترک احمق…مگر نگفتم سرکشی ممنوع؛بخدا که تورا در اتش میاندازم؛تمامی گیس هایت را میکنم…….

لحنش زیادی ترسناک است: _مراد:جز خواجه همگی مرخصید.

خواجه ام مثل من رنگ میبازد: خواجه:سروم…بخداوند سوگند ما نمیدانستیم…این ها همش زیر سر خدیجه خاتون است ما….

مراد:پشت سر ما داخل شوید؛دلمان میخواهد شراب مان را جوری دیگر میل کنیم.

با داخل شدن مراد؛خواجه سر بلند میکند و بعد از زدن، پس سری میگوید: _خواجه:خدایان تورا مرگ دهند؛کنیزی به خیره سری تو ندیدم الکساندرا!حال داخل شو که ببینیم چه برسرمان امده.

استین لباسش را میگیرم که نگاهم میکند.ترسیده زبانم را تر میکنم: _حال چه میشود خواجه؟!یعنی میخواهد مرا در خلوتگاهش گردن بزند؟

بدون اینکه جوابم را بدهد مرا به داخل میکشاند. با کلی حس بد داخل میشوم.زیر چشمی به او که رو تخت اش لم داده بود نگاهی میاندازم. شرابش را سر کشید و باقی مانده در جام را تکان داد: _مراد:گفتی میخواهی این دختر را تنبیه کنی درست است خواجه؟ما که یاوه نمیگوییم؟!

خواجه سر زیر میاندازد و با چاپلوسی میگوید: _خواجه:سروم من چنین جسارتی نکردم…حال شما چه دستور میدهید من همان را انجام میدهم؛من گوش به فرمان شمام.

تمام محتوای جام را سرکشید و با خشونت بر روی زمین انداخت که از ترس لباسم را در چنگ گرفتم: _مراد:میبینی خواجه؟!شراب ها ام دیگر ان طعم قبل را نمیدهند.

زبانش از ترس گرفته بود؛واقعا هم قیافه اش ترسناک شده: _خواجه:م…میخواهید بگویم شراب تازه بیاورند؟!

نگاه به من ترسیده انداخت؛جوری که حس میکردم نگاهش داری شده است به دور گردنم: _مراد:بایست

چشم گرد میکنم که خواجه لگدی ارام به پهلویم میزند: _خواجه:مگر کری از جایت بلند شو.

درحالی که نگاهم به زیر بود از جایم بلند شدم.در ان لحظه حتی باید صدای نفس هایم را کنترل می کردم چه برسد به اینکه بخواهم کلامی حرف بزنم: دستی به ریش اش کشید: مراد:خواجه؟! کمی ما را سرگرم کن…امروز، روز خسته کننده ای بود؛کمی شادی میتواند از خستگیمان را کم کند. خواجه ریز خندید: خواجه:آه سرورم؛میخواهید رقاص ها را صدا بزنم یا که میخواهید

چشم خمار میکنم و با لحنی وحشی میگوید: _مراد:ما دستور داده بودیم لباس این دختر برای امشب حریر سفید باشد؛

کاش میشد راهی داشتم و از این جهنم فرار میکردم؛اخر اینجا دگر کجاست. خواجه لباس را از بالا تا پایین برانداز کرد؛یک لحظه شرمم امد..چرا که از زیر لباس، اندامم به خوبی پیدا بود: _خواجه:درست است سرورم..‌لباس که مشکلی ندارد.

_مراد:چرا خواجه تو خوب دقت نکردی!!ما گفته بودیم سفید ولی حال نظر مان برگشته!!میخواهیم قرمز باشد.

خواجه بدون آنکه منظورش را بفهمد میخندد: _خواجه:اینکه کاری ندارد!!میگوییم لباس را عوض کنن…برویم الکساندرا.ک

خواستیم برویم که شلاقی جلوی پایمان افتاد: _مراد:با خون خودش لباس را سرخ کن؛میخواهیم جلوی چشم ما بااین شلاق انقدر بر تن این دختر بزنی تا لباسش در خون غرق شود.

بالاخره بعد مدت طولانی سر بالا میگیرم و نگاهم را مستقیم توی چشم های سیاه اش میاندازم. از سردی نگاهش تنم به لرز میافتد؛اما خودم را نمیبازم؛گویا او التماس مرا میخواست ولی من داغش را به دلش میگزارم.

داد زد: _مراد:پاشا انجایی…پاشا

مردی با لباس مخصوص داخل شد: _پاشا:سرورم با بنده امری داشتید؟

_مراد:شلاق را بردار و انقدر بر تن این دختر فرود بیاور که سفیدی لباسش به سرخی بزند.

پاشا برخلاف خواجه بیرحم بود؛نگاه اخرم را به خواجه میاندازم که نگاهش را میدزدد. با ضرب اولین شلاق بر تنم صورتم از درد جمع میشود: مراد:حال؛ خوردن شراب مزه میدهد.

ضربه ها یکی پس از دیگری بروی تنم مینشینند. اشک و خون روی صورتم باهم ترکیب شده بودند؛ صدای فریاد خاموش من و خنده های شیطانی او سکوت قصر عثمانی را میشکست. این لحظه های تمام نشدنی برایم سخت میگذرند…نبضم کند میزند…قلبم تیر میکشد…دارم صدای خورد شدن احساس پاکم را لابه لای چرخ دنده های قصر میشنوم …آری خورد شدم به جرم دختر بودن؛چه خوش باور بودم…! گمان می کردم فصل درد ها رو به پایان است و خوشبختی را میشد همین جا حسش کرد؛افسوس…دلم هوای کلبه ی جنگلی را کرده؛با ضربه ی دیگر شلاق بر روی سرشانه ام؛دلم می خواهست آسمان هم بگرید؛فریاد بزرگی در سینه ام حبس شده فریادی از نامردی.

_مراد:کافیست پاشا.

چشم هایم متورم شده بود و دیده خوبی نداشتم ولی از صدای کفش هایش متوجه شدم که به سمت من قدم برمیداشت؛با در دست گرفتن موهایم ناله ریزی کردم: _مراد:به دنیای من خوش اومدی الکساندرا. خواجه زود این دختر را به خوابگاهش ببر؛ما شب سختی را داشتیم؛خلوت کنید میخواهیم استراحت کنیم.

به کمک خواجه از جهنم بیرون امدم؛ولی با خود عهد کردم که این کار بی جواب نخواهد ماند.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • ژانر: عاشقانه_هیجانی_اربابی_اجبار_
  • 53 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 8,046 بازدید
  • 5 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14720
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • سما
    جمعه 7 آگوست 2020 | 3:39 ب.ظ

    سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی.
    من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای روی خرابه هردو عالی هستن خسته نباشی محبوبم.

    • مینا دادرس
      جمعه 7 آگوست 2020 | 4:27 ب.ظ

      سلام نازنین
      ممنون از تو که وقت میزاری؛
      خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹

  • zahra
    جمعه 7 آگوست 2020 | 8:13 ب.ظ

    مرسی ازت

    • مینا دادرس
      جمعه 7 آگوست 2020 | 10:25 ب.ظ

      فداتشم 🌹🌹🌹
      عیدتونم مبارک

  • zahra
    شنبه 8 آگوست 2020 | 2:59 ب.ظ

    قربانت 🙂
    عید شماهم مبارک

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.