| Sunday 27 September 2020 | 12:14
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۱

رمان انلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۱

 

اروم چشمامو باز کردم هوا روشن بود 

وای خدااا عمه بهم گفته بود فردا زودتر بلند بشم  بازم میخواد سرکوفت بزنه  زود به صحفه گوشی پوکیدم نگاه کردم ساعت۶ صبح بود خوبه هنوز دیر نکردم 

بلند شدم و لباس مناسبی پوشیدم و از اتاق بیرون امدم و وارد  سرویس شدم بعد از شستن دست صورتم  بیرون امدم  رفتم  تویه اشپزخونه 

این کار هر روزم بود که صبحانه درست کنم و به عبارتی کلفتی کنم بدون هیچ دست مزدی 

یه لقمه نون پنیر خوردم و میز رو چیدم 

که عمو فرهاد (شوهر عمم) امد پایین اون عقلا بهتر از عمم بود و با من مهربون تر رفتار میکرد 

عمو فرهاد:سلام دخترم ممنون راستی شنیدم امروز نتایج کمکور رو  میگن  برو ببین  چی قبول شدی 

یه باره صدایه عمه نیلی از بالا امد این اهمیتی نداره که اون چی قبول شده 

وای خدا داشتم از حرص میمیردم 

ولی حفظ ظاهر کردم تا بتونم به راحتی از خونه برم بیرون  روز که میخوام برم باید شکشون کنم 

شادی: باشه عمه هر چی شما بگید 

عمه نیلی: افرین دختر گلم تا دوماه دیگه عقدت میکنم برایه علی 

این دیگه تحملش سخت بود 

شادی: عمه میخواید برادر زادتون بدبخت کنید شما خودتون میدونید که پسرتون مواد میفروشه من نمیخوام با اون معتاد ازدواج کنم 

که یه باره نصف صورتم سوخت 

عمه  نیلی بود که با تمام توانش منو زده بود

عمه نیلی: دختره خیره سر از بچگی ازت محافظت کردم حالا راست راست تو چشمام نگاه میکنی به خانوادم توهیین میکنی 

شادی: وای عمه وای شما از بچگی این چی از من کار کشیدید حالا میگی بزرگت کردم شما به من حتی پولم نمیدادید من خرجمو با شاگردی تو مغازه این اون در اوردم 

عمه نیلی:  چقد بهت گفتم فرهاد نزار بره سر کار حالا برا من زبون در اورده برو تو اتاقت دختره خیره سر 

زود رفتم تو اتاقم ، اتاق که نه بهتره بگم انباری 

خودمو رو تخت انداختم و گوشیمو برداشتم زنگ زدم به شیوا 

شیوا: جانم شادی

شادی: شیوا جواب کمکور امده میشه هر وقت رفتی ببینی چی قبول شدم 

شیوا: باشه فقط مشخصات و رمز که برایه دیدن نتایجه رو بگو

 

تند تند گفتم 

شیوا: باشه بیینم چیکار کردیااا 

شادی: شیوا  ببین خوابگاه کی میشه رفت 

شیوا :باشه برات میپرسم 

شادی: ممنون ازت خدانگهدار 

تلفنو قطع کردم  باید  میرفتم امید وارم قبول شده باشم  من تا یادمه  یا کار کردم یا درس خوندم  یادم میاد وقتی میرفتم مدرسه  عمه میگفت تا حیاط بزرگشون  کامل جارو نزدم حق بیرون رفتن از خونه رو ندارم 

بعد از مدرسه  هم باید میرفتم شاگردی تا پولی داشته باشم 

اونا اصلا پولی  به من نمیدادن 

سعی میکردم پس انداز  کنم برایه دانشگاهم 

یادمه شبا تا صبح درس میخوندم برایه اینکه نجات پیدا کنم 

و الان وقتشه 

 

احتمالا خوابگاه ها باید باز باشه من میرم باید برم 

باید همین امروز تمومش کنم 

یه باره گوشیم زنگ خورد 

برداشتم 

شادی: بله

شیوا: وایییی شادی خره خوش به حالت 

شادی: چی شده شیوا چیکار کردم بدو بگو 

شیوا :وای شادی عالی پزشکی تهران  دولتی وای خدا مگه چقد میخوندی دختر خاک تو سرت 

از خوشحالی  کم‌مونده بود پس بیفتم وای خدا شکرتت

شادی: تو چیکار کردی 

شیوا: من قبول نشدم 

شادی: چقدر گفتم  اینقدر پسر بازی نکن 

شیوا: شادی تو هم همش شب میخوندی روز  که اصلا وقت نداشتی  خوب تو مغزت رفته

 شادی: اره   برا خوابگاه پرسیدی 

شیوا: اره پرسیدم یعنی فک نکنم قبول کنن میدونی فک نکنم  وقتی برا دانشگاهم هست بزارن بری خوابگاه  چون احتمالا عمت رازی نیستو اینا  بعد ولی خونه سوئیتی هست حسن میدونه کجا هست  فقط پایین شهره ادرس بنویس 

 

………….

شادی:ایول ممنون ازت کار نداری 

شیوا: نه خدافظ 

قطع کرد باید برم باید جلوشون وایمیستادم

بلند شدم و رفتم پایین عمه مشغول کار بود 

شادی: عمه ممیخوام برم دانشگاه 

عمه نیلی: ههه چی شنیدم تو حق رفتن به دانشگاه رو نداری 

شادی: ولی تو خانواده من نیستی اینم که بهت گفتم فقط برایه احترامه 

عمه نیلی: تو حق ندادی بری فهمیدی چیی گفتم

شادی: من میرم 

عمه نیلی : ما پول نداریم بدیم برایه دانشگاه تو 

شادی: من پولی نمیخوام  و میخوام برم 

عمه نیلی:باشه برو ولی دیگه برنگرد و ما هیچ پولی بهت نمیدیم اگه بخوای بری تا یه هفته دیگه گورتو گم کن

شادی:باشه

و وارد اتاقم شدم

یه هفته که هیچ تا دو تا دو روز دیگه رفتم 

چمدونمو برداشتم لباسامو توش ریختم وسایلمو کامل جمع کردم 

گوشیمو دستم گرفتم و گشتم برایه اولین بیلیت به سمت اصفهان اولین بیلیت

برا فردا ساعت هفت صبح بود

باید بیلیت تهران متابقتش بدم یکم که گشتم ترمینال کاوه بیلیت داشت برایه ساعت ۱۱ صبح

زود بیلیت اصفهان و تهران  رو گرفتم

خوبه من فردا راه میفتم 

بعد ظهر باید برم کمی چیز بخرم 

صدایه داد بیداد از پایین میومد که یه باره  در اتاقم باز شد عمه و فرهاد  و علی امدن تو 

علی:به به مادمازل شنیدم میخوای بری 

شادی: اره که چی

علی: تو گوه خوردی ببین شادی فکر دانشگاه رو از سرت بنداز بیرون 

که صدایه داد عمو فرهاد تنمو لرزوند 

عمو فرهاد: خفه شو هر وقت اسمش  امد تو شناسنامت بعد حرف بزن پسره عوضی چی داری که دلش به تو خوش باشه این زندگی خودشه حالام گمشو بیرون 

  علی سر تکون داد 

علی:شادی اگه بری میکشمت 

و رفت

عمو فرهاد: اینا همش زیر سر تو هست نیلی کم اینو پر کن 

عمه هم به حالت  قهر رفت 

عمو فرهاد: شادی برو ازین جا بهشون نگو جلوتو میگیرن پولی چیزی خواستی خبرم کن 

شادی: نه عمو لازم ندارم  

فرهاد : و اگه میتونی بخاطر این چند سال ببخش

شادی : این چه حرفیه عمو شما همیشه  خوب  بودید  ممنون بازم

عمو سرتکون داد رفت 

 

اه اه حالم از علی به هم میخوره پسره معتاو 

 

خودمو رو تخت انداختم و خوابیدم 

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴

 

اروم چشمامو باز کردم بلند شدن به ساعت نگاه  کردم ساعت ۶ بعد ظهر بود  خیلی خوابیدم

بلند شدم و نشستم  رو تخت  وایی بدجور گشنم بود

اروم بلند شدم  از اتاق بیرون امدم وارد اشپزخونه شدم قابلمه رو گاز بود  سرشو برداشتم 

ماکارانی بود   تو بشقاب کشیدم و نشستم رو زمین  مشغول خوردن شدم

 تموم  شدم و ظرفمو شستم و رفتم تو اتاق باید میرفتم بیرون  کار داشتم زود اماده شدم ارایشی کردم و از خونه زدم بیرون 

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴

از خستگی کم مونده بود بمیرم تا وارد خونه شدم  صدایه عمه در امد 

عمه نیلی به به راه گم کردید خانوم فک‌نمیکنین شب باید برگردی…

حوصله غرغر اشو ندارم یک راست رفتم تو اتاقم 

دیر بود ساعت شده بوو ۱۰ باید بخوابم تا فردا زود بیداربشم 

لباسمو عوض کردم و ارایشمو پاک کردم و دراز کشیدم رویه تخت بعد یکم این ور اون ور شدن خوابم برد 

با صدایه زنگ گوشیم که مدام زنگ میخورد بلند شدم 

اه لعنتی چقد زود صبح شد  بلند شدم حولم رو با لباس برداشتم رفتم حمام بعد یه دوش  سریع  پریدم بیرون موهامو با حوله یکم خشک کردم و بافتمش  یکم ارایش کردم و لباس پوشیدم وسایلی که هنوز نزاشته بودم تو چمدون گذاشتمش کاغذ خودکار برداشتم نوشتم 

سلام 

من دارم میرم دانشگاه خودتون‌گفتید میتونم برم ولی دیگه بر نگردم منم انتخاب کردم 

لطفا پسر معتادتو به یکی دیگه بنداز 

خدانگهدار 

شادی

چمدونمو برداشتم کیف کولیمو انداختم گوشیمم گذاشتم جیبم و از اتاق بیرون رفتم وارد اشپرخونه شدم  برگه رو زدم به یخچال و از خونه بیرون رفتم تاکسی گرفتم 

پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم   وارد ترمینال شدم 

به ساعتم نگاه کردم  پنج دقیقه دیه حرکت میکنه رفتم کنار اتوبوس و ساکمو دادم گذاشت اون پایین خودمم  سوار شدم و   منتظر شدم کیکی از کیفم بیرون اوردم و شروع کردم خوردن کم کم  همه سوار شدن 

راننده هم سوار شد  و حرکت کرد  تویه راه اینقدر  به مسیر نگاه کردم که خوابم  برد  با سر صدا هایی چشمامو باز کردم همه داشتن پیاده میشدن  منم بلند  شدم و از اتوبوس بیرون زدم الان باید برم ترمینال کاوه 

چمدونمو گرفتم و سوار  تاکسی شدم 

وقتی رسیدم زود پیاده شدم کرایه رو حساب کردم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۹:۳۰ بود 

رفتم طرف دکه اب معدنی گرفتم نشستم رو صندلی و کل بتری رو خالی کردم یادم باشه بعدا یه اب معدنی دیگم بگیرم 

اف خدا بدنم درد میکرد 

با صدایه مردی که داد  میزد  مسافرانن تهران سوار بشن زود رفتم طرف دکه و اب معدنی دیگه ای گرفتم و رفتم چمدونمو دادم و سوار شدم بعد چند دقیقه حرکت کرد هنزفریمو گذاشتم تو گوشم اهنگی پلی کردم  و اروم اروم چشمامو بستم 

 با صدا کردن هایه کسی چشمامو باز کردم راننده بود 

راننده: خانم رسیدیم نمیخواید پیاده بشید 

هول کردم 

شادی: اره اره ممنون بیدارم کردید 

از اتوبوس پیاده شدم  و چمدونم   رو گرفتم  

سوار تاکسی شدم  ادرسی رو که شیوا داده بود دادم 

وقتی رسیدم حساب کردم پیاده شدم 

زیاد جایه جالبی نبود احتمالا پرمعتاده  سرفرست باید شکر اسپری فلفل  بگیرم  اینجا امنیت نداره 

رو به پیرمردی که داشت رد میشد 

گفتم:ببخشید اقا خونه فخری خانوم کدومه 

مرده: اون دره که زنگ زده 

تشکر کردم و راه افتادم طرف در تا در زدم زنی درو باز کرد 

زنه:فرمایش

شادی:من من با فخری خانوم کار دارم 

زنه: خودمم فرمایش 

شادی: اومم گفتن که شما اینجا اتاق اجاره میدید 

زنه: امدی برا اتاق 

شادی: بله میخوام اجاره کنم 

زنه درو باز کرد وارد شدم 

وسط حیاط حوض بزرگی بود و تویه حیاط کلی ادم بود که هر کی کاری میکرد 

 

زنه: اینجا برا هر اتاق دوازده متری ماهی ۳۰۰ میگیرم دستشویی حمام کوچیکم داره ‌که اگه بخوای از دستشویی حمام استفاده  کنی  ۳۵۰ میگیرم 

پول اب برق گازم نصف میشه بین همه 

اساسی مساسیم هیچی نداره

شادی: خوبه باشه اجاره رو کی باید بدم؟

زنه: همی الان 

شادی: الان پول ۳۵۰همراهم نیست میشه بعدظهر بدم 

زنه: مشکل نی 

اتاقم بهم نشون داد 

که واردش شدم وای خدا اینجا خیلی کثیفه 

الان ظهر جایی باز نیست

خوب شد پس انداز دارم 

با کفشم گوشه ای رو تمیز کردم  و پتو مسافرتیمو پهن کردم نشستم روش 

گوشیمو در اوردم 

هیشکی  حتی تماسم نگرفته بود 

وارد اینستام شدم  با دیدن بچه پولدارایی که از بسات پارتیا و‌..

عکس گذاشته بودن دلم سوخت واسه خودمم و گوشیمو کنار گذاشتم 

ساعت ۴ بود  از بس خوابیده بود خوابمم نمیومد 

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم گوشه ای نشستم که دختری امد و کنارم نشست 

دختره : سلا چطوری

اروم سلام کردم 

دختره: تازه امدی؟

 

شادی:اوهوم 

دختره: پس هیشکیو  نمیشناسی من دو هفته هست اینجام  

شادی:اها 

دختره: من گلشنم و ۲۰ سالمه تو چی 

شادی: من شادی ۱۸

گلشن: اون زنه رو میبینی بلوز سبز داره مواد میفروشه ساقیه بپا گیرش نیفتی چند باری خواسته به خودم بده اون پسره که موهامو فشن زده میبینی 

شادی:خب 

گلشن: اونم  دنبال دختر زیاد اطرافش نپلک 

گلشن یکی یکی همه رو بهم معرفی کرد 

شادی: پس اینجا بیشتریا خلاف کارن 

گلشن:اره

شادی: تو چی تو هم  ساقی چیزی هستی؟

گلشن:نه من از خونه فرار کردم 

شادی: چرا؟

 گلشن: با خانوادم بحثم شد 

شادی: اها چیکار میکنی؟

یعنی کارت چیه ؟

گلشن:پرستار یه بچم و گاهی دست فروشی

برگشتم طرفش 

شادی: چرا کار بهتر  پیدا  نمیکنی 

گلشن: زیاد گشتم  پیدا نکردم  تو چرا  اینجایی؟

شادی: امدم برم دانشگاه 

گلشن: پس چرا نمیری خوابگاه 

شادی : الان‌نیست فک نکنم کلا منو راه بدن چون ولی ندارم پدر مادرم فوت کردن 

گلشن: متاسفم خب الان اینجا میخوای  چیکار کنی 

شادی: اول باید برم یکم وسیله بگیرم  بعدشم دنبال کار 

گلشن: بعد ظهر با هم بریم منم چنتا کار دارم بعدم میبرمت جایی وسیله دست دوم داره 

شادی: باشه کی بریم 

گلشن:ساعت ۴:۳۰ هست ساعت ۶میریم 

بلند شدم 

شادی:  پس من برم دوش بگیرم و اماده بشم 

و وارد اتاقم شدم گلشن به نظر بد نمیومد خیلی قیافه مظلومی  داشت 

وارد حمامی که تویه اتاق بود شدم خدارو شکر حمامش زیاد کثیف نبود دوشی گرفتم امدم بیرون و لباس پوشیدم 

اینه رو در اوردم و کمی ارایش کردم موهامو خشک کردم و بافتم

 

ساعت۵:۳۰ بود 

از اتاق زدم بیرون هر جا رو نگاه کردم گلشن نبود 

فخری رو دیدم رفتم سمتش 

شادی: اتاق گلشن کجاست؟

فخری: اونه 

و به اتاقی اشاره کرد رفتم سمت اتاق و در زدم گلشن درو باز کرد 

گلشن: بیا تو شادی

وارد شدم 

چنتا دختر دیگم بودن 

شادی: شما چنتایین 

گلشن: ما مثل تو پول  نداریم با هم پول اتاقو میدیم 

سر تکون دادم 

شادی: حاضری 

گلشن: اره بریم 

با گلشن زدیم از خونه بیرون 

گلشن : کجا بریم 

شادی: اوومم اول بریم یکم وسیله برا اتاق بگیرم 

گلشن : خب  بیا بریم 

یکم اون ور تر وارد مغازه ای شدیم 

 

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴

بعد انجام کلی کار برگشتم تا برگشتم فخری جلوم ظاهر شد 

فخری: توپول منو ندادی رفتی این همه اسباب خریدی 

پولشو از کیفم در اوردم  و جلوش گرفتم 

ازم گرفت لبخند زد

وسایل خوراکیو بردم تو گذاشتم گوشه ای 

و لباس عوض کردم و شروع کردم به تمیز کاری اتاقو برق انداختم  

حموم رو هم تمیز کردم 

خسته شده بودم  باید کارا رو انجام میدادم از فردا باید بیفتم دنبال کار 

از اتاق رفتم بیرون گلشنم با رفیقاش نشسته بودن 

شادی: گلشن  میای کمک کنی وسایلو ببرم تو 

گلشن با دوستاش بلند شدن 

یکی یکی وسایلو  بردم تو چیدم وقتی تموم شدم گوشه ای پحن شدم از خستگی جونی برام نمونده بود دیگه 

هوا هم تاریک شده بود 

یه کیک خوردم و در رو هم قفل کردم  و خوابیدم 

اروم چشمامو باز کردم  از حیاط سر صدا میومد 

به ساعتم‌نگاه کردم ساعت ۱۰ بود 

بلند شدم و ابی  به  صورتم زدم صبحانه مفسلی خوردم و وسایل ماکارانی بیرون اوردم و مشغول درست کردن شدم 

وقتی کارم تموم شد دفترچه ای برداشتم و روزنامه ای که گرفته بودم  رو دست گرفتم بعد  برسی کل روزنامه حس گشنگی تمام وجودمو گرفت بلند شدم  ماکارانیم حاضر بود یکم  کشیدم و خوردم و به کارم ادامه دادم 

چیزای خوبو علامت میزدم که بعدا تماس بگیرن 

روزنامه ها که تموم شد گوشیمو شارژ کردم و شرو ع کردم به  زنگ زدن 

بعضیاشون میگفتن نیرو گرفتن بعضیا میگفتن بیا و…

وقتی کارم تموم شد به ساعت نگاه کردم ساعت۶  بعد ظهر  بود 

بلند شدم  ولباس مناسبی  پوشیدم و از اتاق  رفتم بیرون باز حیاط شلوغ بود 

رفتم کنار گلشن  نشستم و به  بقیه  سلام دادم که جوابمو دادن 

گلشن: بچه ها بیاین اسم فامیل هوس کردم

شبنم: نچ نچ مگه حامله هستی هوس کردی 

گلشن: گمشو

ساجده: میرم کاغذ خودکار و زیر دستی بیارم 

ساجده رفت بعد پنج دقیقه امد وسایلو تقسیم کرد 

و بازی شروع شد اینقدر بازی کردم که دیگه شورشو در اوردیم 

فخری  امد طرفمون

فخری: بلند بشید جمع کنید بساتتون رو شب شده برید تو اتاقاتون

 

شبنم: شادی بیا اتاق ما

همه گی رفتیم تو اتاق 

سوگل: بچه ها پایه هستین بریم بیرون 

گلشن:بیرون کجا؟

شبنم: نظرتون چیه بریم شهربازی ناموسا هوس کردم 

گلشن: نع بریم خرید 

سوگل: مادمازل پول داری میخوای بری خرید بیاین بریم شهربازی 

گلشن: شهربازیم  پول میخواد 

شادی: نظرتون چیه امشب بریم شهربازی فردا شب بریم خرید؟

شبنم: اینم خوبه 

گلشن: پس اماده بشیم 

شادی: منم برم اماده بشم بیام 

گلشن : شادی نظرت چیه اتاق اون طرفی که چهل متریه رو بگیریم همه با هم باشیم 

شادی: اگه بشه عالیه 

گلشن: ببین ما که اجاره رو دادیم تو هم دادی 

پس میگیم اتاقو میخوایم به جا اینا 

شنیدمم اجاره اون ۷۰۰ هس

پس فردا بگو بهش من باید برم دنبال کار 

گلشن: باشه

از اتاقشون بیرون امدم وارد اتاق خودم شدم

شروع کردم به اماده شدن 

یه تیپ اسپرت زدم یه ارایش کمم کردم 

و رفتم پیش بچه ها اژانس  گرفتیم و حرکت کردیم وارد شهربازی شدیم خیلی شلوغ بود 

بعد اینکه چنتا از وسایلو سوار شدیم  و ساندویچم گرفتیم خوردیم  بچه ها عزم رفتن کردن با بچه ها باز اژانس گرفتیم رفتیم خونه تا وارد اتاق شدم  زود لباسمو در اوردم و ارایشمو پاک کردم درو قفل کردم گوشیمو کوک کردم و خوابیدم 

با صدایه نحس الارام چشمامو باز کردم لعنتی بلند شدم و ابی به دست صورتم زدم و لباس پوشیدم ارایش ساده ای کردم و از اتاق بیرون زدم  باید برم دنبال کار 

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴بیست روز بعد ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴

وای خدایا دارم میمیرم از خستگی تو این چند وقت که تهران بودم قد تمام عمرم سختی کشیدم کاری هنو پیدا نکردم و دارم از جیب میخورم  امید وارم این اخری بشه 

زنگو فشار دادم در باز شد 

زنی که بهش میومد خدمتکار باشه امد طرفم

زنه: چیکار داری دختر 

شادی: امدم برا کار

زنه: برو بالا تا حالا رضایت خانوم رو کسی جلب نکرده امید وارم تو بشی 

وارد خونه شدم

خدمتکار جون تری امد طرفم 

زنه جونه: امدی برا کار 

شادی: بله 

زنه: بشین تا به خانوم بگم بیاد 

زنه رفت 

منم نشستم  بعد یک ربع بعد زنی از پله ها امد پایین 

لباسایه زیبایی پوشیده بود  و صورت زیبایی داشت 

زنه امد که بلند شدم و سلام دادم سرتکون دادم و نشستم منم نشستم 

زنه: خب امدی برا کار؟

 

شادی: بله 

زنه: خب شرایطو میدونی گلم 

شادی: نه اگه میشه بگید برام

زنه: خب ببین باید اشپزی رو به خوبی بلد باشی کار هم از جمله تمیز کاری و…

بلد باشی بعد چند روز تستی میای اگه خوب بودی میمونی و اینکه اگه بخوای همین جا بمونی ازحقوقت کم میشه 

شادی: ببخشید خانوم حقوقم چقدره ؟

زنه: عزیزم تو افسانه  جون صدام کن حقوقتم ماهی یک هشتصد که اگه بخوای بمونی  میشه  یک پونصد و ما تویه ماه چنتا مهمونی داریم که اگه بیای برا کارایه مهمونی بیشتر میشه حقوقت 

شادی: خب عالیه 

فقط شنیده بودم شما  سخت گیرین ولی انگار شما منو راحت دارین قبول میکنید  راستش اول که وارد شدم یکم استرس گرفتم 

افسانه جون خندید

 افسانه جون: نه عزیزم من سخت گیر نیستم خب راستش پسر یکمی  جور  نیست بیشتر دخترا رو هم اون اخراج کرده 

شادی: اها بعد اون اینجاست؟

افسانه جون: نه عزیزم اون الان رفته خارج از کشور کار داشت بعد خونه جدا داره کم بیش اینجاست اگه به پر پاش نپیچی کارت نداره

لبخندی  زدم 

شادی: اها باشه فقط من از کی بیام ؟

 افسانه جون: از فردا بیا هر روز ساعت هشت یه هفته  ازمایشی 

شادی: پس خدانگهدار تا فردا 

از خونه که زدم بیرون دوس داشتم برقصم وای خدایا شکرت 

کیفمو باز کردم ببینم پولم چقدره  که با تاکسی برم ولی جز یه دو تومنی چیزی نبود   تو حسابمم پول بود  ولی برایه چیزایه دیگه نیازش داشتم 

وای خدا من از بالا شهر چطور برم  پایین شهر 

ولی باید میرفتم شروع کردم به راه رفتن 

خسته شده بودم دیگه گوشه ای نشستم یکم که نشستم دوباره راه افتادم

نصف راه رفته بودن 

اخ پاهام 

یکم دیگه مونده  تا رسیدم وارد خونه شدم و وارد اتاق شدم 

گلشن: کجا بودی شادی ساعت ۹ شبه ها 

ببخشیدنشستم 

شادی: هیچی فقط پولام ته کشیده و پول نداشتم برگردم 

گلشن: خب دیونه بگو تا بهت بدیم دیه 

شادی: نه نمیخوام ممنون

شبنم دستشو تو کیفش کرد چنتا تراول صد تومنی بیرون اورد داد بهم 

شادی: نه بی خیال لازم  نیست 

شبنم: بعدا پس بده چطوره ؟

شادی: باشه ممنون 

سوگل: حالا قبول شدی یا نه 

شادی: یه هفته ازمایشی 

گلشن: خوبه 

سوگل سفره رو پحن کرد 

همه دورش جمع شدیم  تموم که شد با هم جمعش کردیم 

شادی: بچه ها من بخوابم فردا باید زود بیدار بشم برم 

گلشن : باشه 

لباسمو عوض کردم صورتمو شستم ساعتمم کوک کردم خوابیدم 

با صدایه الارام لعنتی بلند شدم خاموشش کردم بچه ها 

بیدار نشن زود رفتم دوش گرفتم اماده شدم و اروم از خونه زدم بیرون زود سوار اژانس  شدم وقتی رسیدم حساب کردم و پیاده شدم 

دقیقا سر وقت رسیدم زنگو زدم که در باز شد 

وارد شدم تا وارد شدم یه خانوم لباسی بهم داد 

زنه: من صدیقم و خانوم گفته با کارت اشنات کنم بیا این  ور این لباس رو میپوشی 

کارت اینه که خونه رو گرد گیری کنی گاهیم اتاق اقا رو تمیز کنی و وقتی کاری نداری کار  زیاده  تو اشپزخونه و اگه کار دیگه ای بود  خانوم گفته انجام بدی فهمیدی 

شادی: بله 

صدیقه : برو تو اون خونه کوچیک روبه رویی اونجا مال خدمتکارا هست اونجا لباس عوض کن و بیا 

وارد خونه شدن زیاد بزرگ نبود 

زود لباس عوض کردم رفتم وارد خونه شدم 

صدیقه امد طرفم  یه سطل و دستمال و چنتا چیز میز دیگه داد دستم 

منم بدون از دست دادن وقت  شروع کردم

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴

تقریبا کارم داشت تموم میشد چون خونه عمه  هم کار میکردم  سریع بودم و زود کارم داشت تموم میشد 

ولی هنوز  مونده بود 

صدیقه امد طرفم 

صدیقه: چیه دختر خودتو خفه نکن بیا نهار بخور 

بلند شدم و همراهش رفتم اشپزخونه  

افسانه جون و بقیه تو اتاقی بزرگی نهار میخوردن ما هم تو اشپزخونه 

نهارم که  تموم شد برگشتم سر کارم 

که افسانه جون  امد 

افسانه جون: دخترم برو بالا اتاق ارشام رو تمیز کن 

پزیرایی  که تموم شد  بلند شدم و وارد اشپزخونه شدم 

به صدیقه خانوم گفتم : اتاق ارشام کجاست؟

صدیقه : در قهوه ای مال اقا ارشامه

وسایلمو برداشتم رفتم بالا کلی اتاق بود که یکیش قهوه ای بود بازش کردم  احتمالا همینه 

وارد شدم اتاق خیلی باهالی بود 

پارکتا رو تمیز کردم رفتم رو تخت که قابی رو تمیز کن  ولی تا رفتم رویه تخت 

دلم خواست یکم بخوابم اخه خیلی نرم بود لعنتی 

دراز کشیدم و چشمامو بستم

با سر صدا هایی از خواب پریدم

 واییی خداا خوا ب  موندم هوا کاملا تاریک بود  حالا چه خاکی بریزم تو سرم 

زود بلند شدم وسایلمو گوشه ای جمع کردم خواستم از اتاق برم بیرون  که در باز شد زود پشت در قایم شدم 

یه پسره قد بلند هیکلی بود که وارد شد  هنوز صورتشو ندیدم 

نکنه دزده 

نه بابا به دزدا نمیخوره 

یه باره تیشرتشو در اورد  انداخت رو تخت 

تو این فاصله رفتم کنار کمد که کمترین دید رو داشت 

پسره امد طرف کمد 

وای وای نه خدایا

ولی لامصب زیادی خوشگل بود  کوفتت بشه جلبک 

اوا خاک تو سرم دارم لو میرم نشستم با خودم میحرفم شلواری از تو کمدش برداشتم 

وایی زود چشمامو گرفتم محکم داشتم چشمامو فشار میدادم 

که صدایی امد

طرف: تو کی هستی هان

نگاهی به لباسم انداخت

طرف: خدمتکار جدیدی؟

زبونم بند امده بود  سر تکون دادم

یه باره انگاد برق گرفتش  داد زد اینجا چه غلطی میکنی هان

و رفت طرف در و با خودش داشت حرف میزدشایدم  با من بود 

چند بار به مامان گفتم ازین دخترا استخدام نکن 

وایی نکنه داره میره پیش افسانه جون  زود پریدم روش که دستش به در نخوره یه باره خم شد 

دستمو انداختم دور گردنش که نیفتم 

شادی: تورو خدا به کسی چیزی نگو لطفا لطفا خواهش یه باره انداختم رو تخت 

دستشو  به حالت  تحدید جلوم گرفت 

ارشام: دهنتو ببند ازین جنگولک بازی هام در نیار چون همین الان  اخراجی 

بغض کردم اگه اینو هم از دست میدادم باید دست از پا دراز تر برمیگشتم و مسخره همه میشدم 

با بغض گفتم : خواهش میکنم اگه این کارو از دست بدم بدبخت میشم  لطفا

ارشام: هیششش برو بیرون از اتاقم 

بغضم ترکید  

شادی: خب خب میشه امشبو اتاق اون خونه بخوابم  شبه  نمیتونم برم 

ارشام:هر جا میخوای بری برو فقط جلو چشمام نباش 

زود فرار کردم شب بود شاید حدود ساعت ۱۲

گوشیمو در اوردم پیامی به گلشن دادم که شب نمیتونم برم خونه 

اروم از خونه رفتم بیرون  و در اون اتاقو زدم 

صدیقه درو باز کرد 

صدیقه: دختر کجا بودی 

شادی: میشه امشب اینجا باشم لطفا 

صدیقه: اره دختر بیا تو 

رفتم تو

صدیقه جایی برام پحن کرد 

دراز کشیدم

تا چهار صبح  برا بخت بدم زار زدم نمیدونم کی خوابم برد با صدا هایه کسی چشمامو باز کردم 

اروم بلند شدم 

شادی: سلام 

صدیقه: دختر بلند شو حالا که اقا ارشام اجازه داده تو ناز میکنی برو سر کارت 

شادی: هوم من اخراج شدم 

صدیقه: اوا خاک تو سرم کی اخراجت کرد

شادی: همون پسره ارشام 

صدیقه: اوا خاک تو سرم کی اخراجت کرد 

شادی: همون پسره ارشام 

صدیقه: اوا شادی همون پسره کیه 

اقا ارشام بهم گفتن بهت بگم میتونی از امروز ‌کارتو رسمی شروع کنی 

زوق کردم 

شادی: جدا 

صدیقه: اره دختر  

زود بلند شدم 

صدیقه: من میرم تو هم بیا 

زود لباسمو پوشیدم رفتم 

صبحانه خوردیم مشغول کار  شدم 

خدایا شکرت 

کل خونه تموم شد بود کل خونه رو به جز اتاقا که بالا هست رو تمیز کردم 

رفتم تو اشپزخونه 

شادی: کاری هست انجام بدم 

صدیقه: اره برو باغ یکم اب بده چند  روزه باغبون نیست 

رفتم بیرون باغ بزرگی بود شلنگی پیدا کردم زدم به شیر اب  ابی که اونجا بود   ابو باز کردم و دستمو گرفتم جلوش که اب بپاشه 

ماشینی وارد خونه شد 

خیلی ماشین باهالی بود ولی مدلشو نمیدونم 

حواسم کاملا به ماشین بود 

با داد کسی به خودم امدم 

همون پسر دیشبیه بود 

کل لباسش خیس شده بود 

 امد طرفمو  فکمو گرفت تودستش 

فکم داشت خورد میشد

یه قطره اشک از گوشه چشمم  چکید 

ارسام: نه انگار بهت فرست دادم چموش تر شدی 

بین دختر کوچولو این فرست اخریه که بهت میدم دفعه بعد یک راست اخراجی 

داد زد فهمیدی؟

سرتکون دادم

ارشام: نشنیدم 

شادی: بله فهمیدم 

ولم کرد رفت 

داشتم باغ اب میدادم که صدیقه امد 

صدیقه: دختر کجایی تو حواست باشه ساعت ۲ ظهر  نهارو میکشن 

سر تکون دادم دنبالش رفتم 

نهارو که خورم باز رفتم تویه باغ مشغول شدم کارم تموم شد بود و تقریبا داشت شب میشد زود رفتم لباسمو عوض کردم از افسانه جون  اجاره گرفتم  از خونه زدم بیرون سوار اژانس شدم

وارد اتاق خودمون شدم

گلشن یک راست امد طرفم 

گلشن: کجا بودی تو دختر 

شادی: اومم خب بزار لباس عوض کنم توضیح میدم 

گلشن: زود تر 

لباسامو عوض کردم رفتم پیششون و کل ماجرا رو توضیح دادم 

شبنم: پس خیلی بی اعصابه حواست باشه  این کار از دستت  نره 

 شامو تند تند  خوردم  تا زود بخوابم فردا  زود بلند بشم 

 

با صدایه الارام بلند شدم  زود خواموشش کردم بلند شدم رفتم حمام بعد یه دوش کلی صبحانه تندتند خوردم و لباس پوشیدم کولمو   برداشتم  مدارکمو با مقداری پول و گوشیمو… 

ریختم‌تو کیفم

 و از خونه زدم بیرون.

 پیاده راه افتادم  امید وارم زود برسم اخریا داشتم میدویدم ولی بازم دور کردم زنگو زدم که در باز شد زود لباس عوض کردم وارد خونه شدم سلام دادم و رفتم پیش صدیقه  خانوم

شادی: سلام 

صویقع: سلام دختر گل دور کردی 

شادی: شرمنده پیاده امدم 

امروز باید چیکار  کنم 

صدیقه: اشپزی بلدی 

شادی: اره 

صدیقه : پس امروز لازانیا درست کن برا نهار

شادی: باشه  

زود دست به کار شدم وسایلو بیرون اوردم و رویه میز چیدم و مشغول  اشپزی شدم

تموم که شدم ظرفا رو شستم و نشستم رو صندلی به ساعتم نگاه کردم ۱۱ بود  بتید برم دانشگاه  زود رفتم پیش صدیقه و بهش گفتم   و از خونه زدم ییرون  تاکسی گرفتم  رسیدم به دانشگاه زود پیاده شدم و شروع کردم به دویدن  حواسم به کارام بود که باید حالا چیکار کنم که خورم به یکی  بدون نگاه کردن 

گفتم: ببخشید 

و به دویدنم ادامه دادم  که دیدم چند نفر یه جوری نگاهم میکنن توجه نکردم و رفتم  طرف مدیرت و در زدم

با صدای بفرمایید وارد شدم 

شادی سلام 

مرده: بفرمایید 

نشستم 

 

شادی: امدم برایه سبت نام 

مرده دفترچه ای باز کرد گفت : ناموتون و نام خانوادگی 

 

شادی: شادی افشار 

مرده بله اسمتون هست 

بعد از سبت نام بیرون امدم سوار تاکسی شدم برگشتم خونه 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پسر مغرور دختر شیطون
  • ژانر: عاشقانه . اجباری
  • نویسنده: فائزه پیرمرادیان
  • 51 روز پيش
  • فائزه پیرمرادیان
  • 29,187 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14632
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Mrym
    سه‌شنبه 15 سپتامبر 2020 | 1:09 ب.ظ

    بقیه پارتا رو از کجا بخونیم؟

    • alimirzaye
      سه‌شنبه 15 سپتامبر 2020 | 4:30 ب.ظ

      همینجا پارت گذاری میشه عزیز
      میتونی بخونی تازه شروع شده این رمان و در حال تایپه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.