| Tuesday 29 September 2020 | 08:14
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت3

رمان انلاین فراموشی عشق پارت3

وارد ساختمون شدم وقت ناهار بود اخ جون از گرسنگی داشتم میمردم شهین نقطه چین نزاشت صبحانه بخورم دیشبم شام نخورده بودم .
رفتم به طرف میز سلف سرویس بود یکم برای خودم جوجه ریختم تازه چشم به ایناز افتاده بود پس یگو چرا از صبح نبود رفته بوده خوشگل کنه خوبه قشنگ شده بود .از ارایشی که خودش میکرد بهتر بود.
یکمم سالاد کشیدم میخواستم برم بشینم که یکی محکم خورد به من غذام کلا ریخت رو لبلسم بخاطر سفیدی لباسمم کلا لک شد وای حالا چیکار کنم‌.؟
با حرص سرمو بلند کردم پسر عمو هومن جلوم بود حس میکردم از قصد خودشو زد بهم بدون این که عذر خواهی کنه گفت:
_اخی لباست کثیف شد میتونی بری بالا اتاق پروف چن تا لباس هست انتخاب کن بپوش.
میخواستم چن تا بارش کنم که هومن رسید :
_چیشده النا خانم ؟
لباسم کثیف شد بخاطر روغنی بودن غذا فکر نکنم با اب زدن بره چیکار کنم؟
_بیایین بریم بالا تو اتاق هست لباس نپسندیدین به دختر عمو میگم واستون بیاره.
خیلی ممنون .همراه هومن میخواستم برم که دیدم پسر عموی هومن با حرص نگاهم میکنه . بچه پرو توقع داشت با اون برم رومو برگردوندم میخواستم برم که ارش با اخم شدید جلوی ما قرار گرف:

_النا بیا لباس اورده ایدا بیا بدیم عوض کن .
دست منو محکم کشید برد ای یواش ارش درد گرفت دستم.
عوض این که فشار دستشو اروم کنه محکم تر کرد کم مونده بود اشکم در بیاد میخواستم یه حرکت تکواندو بزنم بهشا.
منو هل داد طرف اتاق .
_همین جا وایسا الان میارم لباس تکون نمیخوری فهمیدی؟ بیام ببینم تکون خوردی خونت گردنت خودته.

وا این چرا این جوری میکرد وحشی ازش متنفر بودم.
همون جا وایسادم حوصله غرغر نداشتم چن دقیقه هم نگذشته بود که ارش با یه لباس تو دستش اومد طرفم.
_بیا اینو برو بپوش ،همینجام وایمیسم کسی مزاحم نشه برو بپوش راحت.
اووووف خدایا منو بکش راحتم کن اقا بالاسر نخوام کیو باید ببینم.

لباسمو عوض کردم یه لباس ماکسی سبز بود ساده پاینش چاک داشت و یقشم باز بود استین نداشت
خوشگل بود با پوست سفیدم هارمونی قشنگی درست کرده بود.
یکم ارایشمو مرتب کردم رفتم بیرون.
ارش تا منو دید میخواست یه چیزی بگه که سریع گفتم:
ارش حرف بزنی کلمو میکوبم دیوار لباسی که خودت اوردی پس ساکت شو بزار از مهمونیم لذت ببرم وگرنه به عمو میگم.
رومو برگردوندم اومدم تو سالن دیگه میلیم به غذا نداشتم نشستم رو مبل گوشه ترین جای ممکنو انتخاب کردم زیاد ادم اجتماعی نبودم.
میخواستم شربتی که خدمتکار اورده بودو بخورم که یه نفر پیشم نشست سرمو برگردوندم پسر عموی هومنو دیدم اه اه چندش چقد بدم میومد من از این بشر.
_به به نه خوشم اومد همه رنگا جذاب سکسیت میکنه.
ببینم تو چی داری که اینقده منو جذب خودش میکنه؟ والا از تو خوشگل ترم هست ولی تو منو جادو کردی میخوام درسته قورتت بدم عروسک.
همین جور داشت میومد نزدیک اوووق حالم داشت بد میشد دستمو گذاشتم رو سینش تا فاصله بدم از خودم ولی زورم نمیرسید همین جور داشت میومد نزدیک که یهو از جاش پرت شد وسط با تعجب سرمو بلند کردم دیدم هومن با فک قفل شده چشای سرخ داره نگاش میکنه.
ذوق کردم اصلا، منم که از خدا خواسته سریع بلند شدم خودمو انداختم بغلش.: وای اقا هومن خوب شد اومدین بخدا نمیدونستم چیکار کنم خیلی ترسیدم.
(هه اره جون خودم نترسیده بودم فقط چندشم شده بود)
دستمو گرفت:
_حالت خوبه النا اذیتت که نکرد؟
کثافت تنه لش پاشو هیکل نحضتو جمع کن اشغال به حسابت بعدا میرسم.

خوشم اومده بود که این جوری با جذبه بود منو برد وسط سالن اصلا متوجه نشده بودم که میخواست با من برقصه .
درخواستشو قبول کردم شروع کردیم رقصیدم میخواستم دور بزنم که چشمم خورد به شهین مثل گوجه شده بودبا حرص نگاهم میکرد بسوز عفریته اصلا از لج تو بیشتر عشوه میریزم.
حین رقص دور زدم از پشت چسبید به من متوجه شدم از قصد خودشو میماله بهم هه لاشی .
ازش فاصله گرفتم تو چشاش شهوت موج میزد ولی من بلد بودم چیکار کنم تا ادم بشه.

(از زبان کارن)

من یه مردم یه مرد قدرتمند که از بچگی تو یه خانواده عجیب بزرگ شدم گلایه ای ندارم اتفاقا راضیم از زندگیم شدم رئیس یه باند خلافکار معروف ولی هیچ احدی نمیدونه من رئیسشم و این واسم یه پوئن مثبته یه مرد قوی غد و کاملا مغرور هستم مادرم وقتی خیلی کوچیک بودم مرد یادم نمیاد زیاد ازش خاطره ندارم ولی در عوض پدرم همیشه پیشم بوده از نظر قیافه جذاب و هیکل خوبی دارم از نظر ثروت هم که همیشه تو پول غلط میزدم ولی یه چیزی همیشه اذیتم میکرد یه رویا یه خواب اگه بگم تا الان با هیچ دختری رابطه کامل نداشتم دروغ نگفتم وقتی میخوام رابطه رو کامل کنم همیشه تصویر یه دختر میاد جلو چشام که نمیزاره هیچ غلطی کنم پیش روانشناسای زیادی رفتم ولی هیچ اثری نداشت و جالب اینجاس وقتی حالم داغونه یا عصبیم کافی اون دختر تو رویا ببینم مثل اب روی اتیش میشم واقعا ارومم میکنه همه جا تو صورت همه دخترای اطرافم دنبال اون چهره اشنام ولی هیچی به هیچی و این منو عصبی میکنه .
پدرم یه مرد کاملا جدی و خشن به اسم مهرداد .
اسم باندمون گرگ سیاه منو پدرم واقعا قدرتمندیم ولی متاسفانه رقیبای خیلی زیادی داریم که اصلیاشون شامل چهار گروه میشه (قلب خونین، اسب وحشی، روح ،و ممنوعه) این چهار گروه با گروه ما عضو یه انجمن خلافکاری هست که فعلا قوی ترینشون گرگ سیاه و همین باعث حسادت خیلیا شده تا دلتون بخواد ادم کشتم و خلاف کردم ناراحت نیستم من اینجوری زاده شده بودم و سرنوشت من همین بوده و یقیناً کسی از قدرت و ثروت بدش نمیاد که من استثنا باشم.
سالها قبل دختر رئیس ممنوعه شاینا نامزد من بود ولی خوب از اونجایی که من رویای مزاحمی دارم نتونستم قبولش کنم و کنسل کردم این نامزدی رو دشمنی ما بیشتر شد .
تمام نقشه و برنامه ریزیا رو من انجام میدادم و پدرم تاییدشون میکرد یه جورایی کلا گردن من انداخته بود و حرفش این بود که باید یاد بگیرم ممنونشم بودم.
امروز برای اولین بار قرار برم ایران کشور مادری من ولی تا الان پامم نزاشتم توش خوب طبیعی که نرم کاری نداشتم.
ولی امروز باید برم و یه محموله رو تحویل بگیریم .
من در کنار این کارا یه شرکت صادرات وادراتم دارم برای همون تا الان هیچ کس به من شک نکرده ‌.

هووف  وقتی پامو رو خاک ایران گذاشتم هیچ حسی نداشتم واقعا چرا فکر میکردم قرار اتفاقی بیفته؟
_سلام قربان خوش امدین قدم رنجه فرمودین ماشینتون حاضر میرین هتل دیگه؟

نه یه راست به جای قرار بریم وقت کمه.
_بله بله حتما بفرمایین بدین من کیفتونو.
سوار ماشین شدم واقعا کشور ضعیفی بود نسبت به جایی که من زندگی میکردم ولی از تصوراتم بهتر بود.
ببینم راننده کجا قرار بریم؟
_قربان به من دستور دادن ببرمتون شمال کشور لوکیشنشم اینجاس نشونتون بوم؟
نمیخواد راحتو برو.
تمام مدتی که تو راه بودیم سرم تو لپ تاپ بود و داشتم کاری شرکتمو میکردم…
تو تمام طول راه فکرم درگیر معامله هایی بود که باید انجام میدادم مطمعنن رقیبا نمیزاشتن کارام درست پیش بره .
بلاخره بعد چن ساعت رسیدیم .گرسنم بود ولی محموله مهم تر بود منو روبه رو هتلی نگه داشت.
این جا محل اقامته؟ یا محل قرار ؟
_محل قرار قربان توی لابی هتل .
اوکی اینجا باش میام.
میخواستم درو باز کنم که یکی درو باز کرد هه پدر فکرت همیشه پیش منه احتیاجی به بادیگارد نبوداز پس خودم بر میام.

محموله رو خیلی راحت گرفتم و معامله انجام شد بشدت خسته و گرسنه بودم .
به طرف ماشین رفتم که گوشیم زنگ خورد.
بله؟
_سلام پسرم خسته نباشی.کارا خوب پیش رفت؟
بله پدر خوب بود معامله انجام شد و از مرز ترکیه محموله فرستاده میشه .
_اوکی به راننده ادرس جایی که باید استراحت کنی فرستادم برو اونجا فردا صبح با اولین پرواز بیا اینجا کار خیلی ریخته رو سرمون.
چشم پدر جان حتما،فعلا.
_فعلا پسرم.
سوار شدم و راه افتادیم منو مقابل یه ویلا بزرگ با نمای چوبی زیبا بود ولی الان تنها چیزی که میخواستم غذا بود بشدت گرسنم بود.
رفتم دوش گرفتم تا بیام میزو چیده بودن اوم غذای خوشمزه ای بود الحق که رو دست غذاهای ایرانی نمیاد.
همیشه عادتم بود بلافاصله بعد غذا باید پیاده روی میکردم تا چربی نگیره بدنم .
به طرف بالکن رفتم میخواستم اطرافو دید بزنم بعد برم .
داشتم دریای ابی رو نگاه میکردم که یه دختر از ویلای بغل توجهم جلب کرد اول خیلی عادی سرمو برگردوندم ولی صبر کن.خودش بود خدای من خودشه دقیقا همونی که همیشه تو رویاهام بود.
خودشه اون همونه با عجله به طرف ساحل داشتم میرفتم وقتی از دور دخترو دیدم همراه با یه پسر ایست کردم .
امکان نداشت حالا که پیداش کردم بزارم شریک کسی دیگه بشه محال بود اون واسه من باید واسه من میشدباید.
به بادیگارد گفتم کل زندگیشو واسم در بیاره .
وقتی اومد گفت فردا جشن دارن و جشن دختر عموشه و یتیم و از همه مهم تر مجرد.

خوبه اون دختر هر طور شده باید واسه من میشد به افرادم دستور رفتنمو دادم و گفتم همه چی واسه دونفر حاضر کن و هواپیما شخصی میخوام
پدرم هی تماس میگرفت چرا دیر کردم ولی خوب چی میگفتم میگفتم دختری که تو رویاهام بودو پیدا کردم واسه منی که غرورم حرف اولو میزنه خوب نبود .
صبح حاضر اماده منتظر بودم تا اونا هم راه بیفتن و بلاخره راه افتادن اصلا از اون دوتا پسری که پیشش بودن خوشم نمیومد حس میکردم نگاهاشون خوب نیس.
پشتشون راه افتاده بودم رسیدن به یه ویلا منم رفتم داخل هه حتی اصلا نفهمیدن من عضو مهمونا نیستم به راننده گفتم بیرون باشه .
رفتم یه گوشه از حیاط ایستادم هر طور شده باید اون دخترو از نزدیک میدیدم تا مطمعن تر شم که انگاری شانسم طرف من بود که خودش با پای خودش اومد بیرون واو چه جذاب بود سفید خیلی بهش میومد‌.
به طرف باغ راه افتاد انگار از نگاهم میترسید چون هی اینور اونور نگاه میکرد این یه بازی جذاب بود واسم .
ایستاده بود حالا موقعش بود رفتم پشتش وقتی برگشت اروم گفتم:گم شدی کوچولو؟
و راه افتادم سریع خودمو بین بوته ها پنهان کردم فرصت ندادم حتی برگرده نگاهم کنه.
ترسیده بود سریع رف ولی خوب خوبیش این بود مطمعن شدم خودشه .
باید یه جوری میبردمش که خانوادش زیاد پیگیرش نباشن البته اگه هم میشدن مهم نبود چون به دست نمیاوردنش‌.
خیلی سریع برگشتم ویلا و تمام تدارکات رفتنمو داشتم میدیدم باید حدافل تا پس فردا راه میفتادم و یه جوری اون دخترو میاوردم بیرون.
واقعا این یه شانس بزرگی بود که اونو اینجا پیدا کردم حتی فکرشم نمیکردم بتونم دختر رویاهامو پیدا کنم…
فردا خیلی کارا باید میکردم از فردا اون دختر دیگه خانوادشو نمیدید واسه همیشه….

(از زبان النا)
مهمونی مخزف تر اونی بود که فکر میکرد و همین طور هومن عوضی تمام نگاهاش فقط از روی هوس رانی بوده هه
ولی خوب حالشو جا اوردم پسره پرو حقت بود موقع رقص میخواست خودشو به من بمالونه با پاشنه کفشم محکم زدم رو پاش.
وقتی برگشتیم ویلا خودمون هومن و خانوادش نیومدن اینازم نیومد اونا موندن اونجا و کیلیدو دادن تا ما برگردیم خوب شد حوصلشونو نداشتم از خستگی دارم بیهوش میشم .
با خوردن مستقیم نور به چشام از جام پاشدم یه خمیازه محکم کشیدم بدنمو کشو قوسی دادم اخییییش الان یه دوش اب گرم میچسبه.
رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون خدایا موهای بلندم مکافاته خشک کردنش .
امروز هوا عجیب گرفته بود چقد ابریه.
شهین هنوز خواب بود منم صبحانمو خوردم یکم تی وی دیدم نه خیر این جوری نمیشه پاشم برم لب ساحل شاید حوصلم اومد سر جاش.
همین که میخواستم برگردم روبه رو شدم با ارش.
هیییی ترسیدم ارش چرا مثل جن میایی؟
_دیشب خوش گذشت بهت نه؟
اره خوب بود چطور مگه به تو نگذشت؟
_چرا خیلی خیلی خوب بود.
اااارش چرا اینجوری تو مستی؟ بوی الکل میدی چشات ترسناک شده.
داشتم ازش میترسیدم ارشو تا الان هیچ وقت اینجوری ندیده بودم میخواستم از کنارش رد شم که دستمو کشید منو چسبوند به دیوار از گلوم گرفته بود وحشی شده بود میخواستم جیغ بکشم که دستشو گذاشت جلو دهنم .میدونستم شهین عمو حالا حالا ها بیدار نمیشن ایدا هم که بدتر خدایا این چرا همچین میکنه.
_ببینم دیشب که خوشت میومد پسره بهت چسبیده بود بهش سرویس میدادی از واس ما خوشت نمیاد؟ اشغال هرزه من دیوانه وار دوست داشتم بعد باید بشیم کثافت کاریای تو رو ببینم؟ فک کردی چون بی صاحبی هر گوهی خواستی بخوری؟ البته شاید اگه به همه سرویس دادی نظرت چیه به منم سرویس بدی هان؟

بغضم گرفته بود من کی سرویس دادم مگه من هرزه ام ارش توروخدا برو اونور تو مثل داداشمی این چرتو پرتا چیه میگی ؟ اشکم داشت در میومد ارشو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم داشتم سکته میکردم.

_هیییییییشششش هیچی نمیگی صدات دربیاد بد میبینی راه بیفت .
دستمو کشید میخواستم داد بزنم ولی میدونستم با اون شهین که به خونم تشنس کسی حرفمو باور نمیکنه مخصوصا که ارش خیلی خوب بود تا الان منو برد اتاق خودش.
پرتم کرد رو تخت: ارش توروخدا بزار برم دارم سکته میکنم تو اشتباه متوجه شدی توروخداااا.
_گفتم ساکت دیروز که خیلی خوب بودی شاد خندون الان به من رسید اشک تمساح میریزی.
_روم خیمه زده بود دستامو بالا سرم قفل کرد میخواستم هر طور شده از دستش فرار کنم صورتشو اورد نزدیک میخواست لبمو ببوسه که صورتمو برگردوندم .با این کارم انگار جری تر شد چون یه گاز محکم از گلوم گرفت نتونستم دیگه تحمل کنم مهم نیس هر چی میخواد بشه بشه.
با تمام توانم جیغ زدم انگار ارش شوکه شده بود چون دست نگه داشته بود از روم بلند شد ولی من مثل دیوانه ها ففط جیغ میزدم که یهو در اتاق با صدای بدی باز شد .
عمو شهین ایدا با تعجب داشتن مارو نگاه میکردن .
با گریه خجالت از جام پاشدم یقه لباسمو مرتب کردم.
_شهین: اینجا چه خبره؟ ارششششش
_فرهاد: ارش همین الان میگی داشتی چه گ*ی میخوردی یا به والله میکشمت اشغال هرزه من اینجوری تربیتت کردم که روی النا که مثل خواهرت چشم بد داشته باشی ارههههههه.
عمو فرهاد نعره میزد ارش سرش پایین بود با تمام وجود میلرزیدم از اینجا از شهین ایدا ایناز ارش حتی از عمو از همشون متنفر بودم .
_فرهاد از کجا معلوم دختره هرزه بازی در نیاورده دیروز که تو مهمونی خوب با پسرا گرم میگرفت چرا سر پسر مظلوم من داد میزنی؟
چی داشت میگفت شهین یعنی کور بود این گریه هام بدن لرزونم لباس پارم و از همه مهم تر سر پایین افتاده ارش نشونه چی بود ؟
نمیتونستم اونجا باشم اصلا نمیخواستم با تمام وجودم سرش داد زدم : ازتون متنفرم از همتون متنفرممممم.
بدوبدو رفتم داخل اتاقم لباس پوشیدم فقط میخواستم از اونجا دور بشم وقتی داشتم از کنار اتاق ارش رد میشدم دیدم که دارن ارشو سرزنش میکنن ولی مگه فایده ای داشت .
ایدا بهشون گفت که من دارم میرم چون همشون افتادن دنبالم هه ارش عوضیم همین طور.
_اانا غلط کردم النا وایسا دست خودم نبود الناا.
درو محکم کوبیدم دویدم بیرون همین جور میدویدم میخواستم ازشون دور بشم .

(از زبان کارن)

از بالکن داشتم دریا رو نگاه میکردم زیبا بود میخواستم الان خونه خودم باشم نه اینجا تو همین افکار بودم که یهو در ویلای بغلی صدای محکمی داد و النا بدو بدو ازش خارج شد داشت گریه میکرد دلم شور افتاد پش بندش پسر عموی عوضیش پشتش دوید الان بهترین موقع بود باید وارد عمل میشدم .
به افرادم دستور دادم اماده باشن با ون دنبال اون دختر کنن وقتی داشت از کوچه میرفت بگیرنش من خودمم داخل کوچه دم تا جلوی پسر عموشو بگیرم .دقیقا وقتی النا پیچید من وارد کوچه شدم پسر عموش میخواست از بغلم رد بشه که با پا پلم خورد زمین.
_هوووی کوری مگه لنگاتو جمع کن .
اوه خوردی زمین شرمنده پاشو بزرگ شدی هه
_حیف وقت ندارم احمق گمشو
اووم باشه هر چی تو بگی پسر خوب
به راهم ادامه دادم و اون ته کوچه سوار ماشین شدم سریع تماس گرفتم با بادیگاردم.
چطور شد گرفتینش؟
_بله قربان الان بیهوش افتاده پشت صندلی به دستور شما میبریمش یه راست فرودگاه .
باشه مواظبش باشین فقط نباید کوچیک ترین اتفاقی واسش بیفته فهمیدی؟
_بله حتما قربان.
گوشی قطع کردم به راننده دستور دادم برونه طرف فرودگاه خدارو شکر بخاطر این که ادم زیاد داشتیم از باند خصوصی استفاده میکردیم و کسی متوجه النا نمیشد .و این یعنی بازی تمام شد و من برنده این بازیم مثل همیشه.

(از زبان ارش)
بابا صد دفعه گفتم همه جا رو گشتم اثری ازش نیست.
_دعا کن بلایی سرش نیومده باشه ارش به والله میکشمت عوضی.
_وااا فرهاد چرا به بچم سخت میگیری الان اون دختره تیریپ لوس کردن برداشته پیداش میشه خودش اه اه چه لوسم میکنه خودشو بعدشم ارش عزیزم دختر قحط بود اخه میگفتی واسشت صدتا خوشگلشو میریختم به پات این دختره چی داشت که اینجوری کردی خودش کرم میریخت نه؟ ازش بعید نبود والا.
_خفه شو شهین معلوم هست چی میگی من النا رو خودم بزرگ کردم میدونم اونجوری نیس معلوم نیس اقا چقد مست بوده که نمیتونسته کنترل کنه خودشو.

واقعا ناراحت بودم نمیدونستم چیکار کنم دستی دستی النا رو از خودم روندم ولی من فقط عاشقش بودم از بچگی فقط چشم اونو میدید همیشه مراقبش بودم وقتی ایناز و ایدا اذیتش میکردن من از اون دفاع میکردم ولی اون منو فقط به چشم برادر دید همین.
امید وارم برگرده واقعا دیگه اذیتش نمیکنم هرچی اون بگه همون باشه خدایا سالم برگرده.

پارت گذاری روزای جمعه…..لطفا نظراتتونو ارسال کنین مرسی،♡


https://beautyvolve.ir/



  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی.هیجانی
  • نویسنده: hani
https://beautyvolve.ir/?p=14713
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.