| Tuesday 29 September 2020 | 06:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
پارت پنجم:رمان خانه ای بر روی خرابه ها_مینا دادرس

رمان خانه ای بر روی خرابه ها_مینا دادرس

پارت پنجم

کلمه آقازاده را چندین بار در ذهن تکرار میکنم.
نمیدانم چرا حس خوبی به کلمه اقازاده نداشتم‌.

فری:بد تو فکری سیندرلا…بیا بیرون بابا…این شاهزاده ای که من دیدم تو نخ این داستانا نیست.

از خیال پرت میشوم به زمان حال:
_فری ،جون اون جدت دو دقیقه زبون به دهن بگیر…حالا طرف کی هست؟

پوست های تخمه را پرت میکند روی زمین:
_فری:اقازاده…اسمش روش دیگه!
ولی بهت بگما هرچی هست؛ حسام حسابی درگیرش شده، از صحبت هاش فهمیدم پنج ماه پیگیر این ماجراست..پس قضیه خیلی پیچیده است…باید صبرکنیم خودش بیاد.

خم میشوم و تای کفش های کتونی ام را درست میکنم؛بعد از اینکه کلاه را روی سرم جا به جا کردم رو به فری میکنم:
_فری ،تا اومدن حسام میرم یه چرخی میزنم برمیگردم تو حواست به اطراف باشه.

_فری:باشه سیندرلا…فقط یادت باشه تو خودت گاو پیشونی سفیدی.

داد میزنم:
_خفه بمیر بابا.

در را محکم میبندم و با گذاشتن دستانم به داخل جیبم به سمت محله های قدیمی قدم برمیدارم.جایی که بیش از هرجای دیگر بهم ارامش میداد،حتی بیشتر از برج های چندطبقه در منطقه ی بالاشهری.
من مال همین محله های قدیمی ام…همان اسمان تیره…همان سقف های دودی و کوتاهی که زیر فشار های مالی بنایش در حال فروپاشی است.
نگاه میندازم به بچه ها که مشغول بازی لی لی هستند.
دلم عجیب هوای دانیال را میکند.طفلک برادرم که فکر میکند خواهرش توی شرکت یک منشی ساده است.نمیداند که عضو بزرگترین باند خلافکار.
سر بالا میگیرم و چشم میدوزم به طاقچه دیواری
که باگذر زمان اون نیز عمرش را پای روزگار باخته بود.خواستم داخل بروم که ماشین شاسی بلندی که فاصله اش با اینجا کمی زیاد بود نظرم را جلب میکند.شیشه های دودی ماشین باعث شده بود دید خوبی به داخل نداشته باشم ولی با باز شدن در ماشین و دختری که ازش پایین شد یک لحظه خون به مغزم نرسید.
مانتوی قرمز کوتاه با کفش های پاشنه بلند همرنگش و شلوار سفیدش بی شباهت به زنان خیابانی نبود.
منتظر ایستادم تا خودش بی اید ،هیچ دلم نمیخواست سوژه خبری شوم.
چون این مردم بی نوازنده میرقصدند وای بر روزی که برایشان به نوازی.
از اینکه همه ی نگاه ها روی اندامش میچرخید خونم به جوش آمده بود.
وقتی دیدم پسر عباس اقا سوپری محل کنارش ایستاد و پشتش را چنگ زد کنترل خودم را از دست دادم.

_بیشرف داری چه گوهی میخوری…بکش اون دست سگ صاحبتو.

سپیده تازه متوجه من شد چون سریع خودش را جمع جور کرد و کنار رفت.
وقتی نزدیک پسره رسیدم سینه اش را جلو داد:
+چیشده ابجی؟چرا بیخودی صدات بالا میبری حنجرت اذ….

گردنم را به چپ متمایل میکنم و خیلی یهویی زانو ام را بلند میکنم و محکم وسط پاش میکوبم که روی زمین میافتد.
نگاهم را از بالا به او که مثل کرم دم بریده بخودش میپیچید میاندازم.
_این باعث میشه که دستات یاد بگیرن دست به ناموس بقیه نزنن.

بدون اینکه منتظر جوابش باشم به طرف سپیده رو برمیگردانم.تا دید نگاهش میکنم سر به زیر انداخت.عصبی از استین مانتویش که بزور تا مچ میرسید کشاندم و به طرف داخل خانه هدایت کردم. توجهی به جیغ هایش نکردم در را با لگد باز میکنم؛اول اورا به داخل پرت کردم سپس خودم‌.
_خاله زهرا:هیچ..معلوم هست چه غلطی میکنید(دماغش را بالا کشید)باز که مثل سگ و گربه افتادید به جون هم…

از جایش برخواست:
_سپیده:همش تقصیر این دریاست..‌بس با پسرا نشست و برخواست داشته دیگه شده عین پسرا… مثل این لات های چاله میدون من وسط کوچه کیسه کش کرده اورده(با بغضی کاملا مصنوعی نگاهی به مانتوی چرم و مارک دارش انداخت)
ببین چه به روز مانتوی خوشگلم اوردی…الهی دستت بشکنه.

دستی به صورتم کشیدم تا ارامش را حفظ کنم اما همینکه دستم را پایین اوردم با دیدن کبودی گردنش باصدای ترسناکی داد زدم:
_این چیه احمق… تا ولت میکنم هار میشی.‌‌‌‌‌..
سپیده جلو ننت دارم میگما بفهمم پات گلیمت درازتر کردی،جفت پاهاتو میشکونم…اخ الاغ طرف سن بابای مارو داشت اینارو بفهم خیرسرت بزرگتری اما عقل یه حیوون چهار پا از تو بیشتر.

پوزخند صداداری زد و درحالی که بدلیجات هایش را از دستش بیرون میاورد گفت:
_سپیده:ببین کی از این حرف ها میزنه…توایی این حرف و میزنی که از وقتی عموحسین فوت کرد پات گزاشتی خونه ی اون پسر خوشگله…تو داری بمن میگی؟بدبخت کلت از برف بکش بیرون!بیا ببین پشت سرت چیا میگن…میگن دختره صبح تا شب به سر دسته دزد ها سرویس میده…اگر خیلی دلت به حال ما میسوزه جن……

صدای ضرب سیلی تنها صدایی بود که در خانه پیچید.لرزش دستانم غیرقابل کنترل بود:
_تو…چی…‌داری میگی!؟
به من انگ هرزگی رو میبندی؟!وای باورم نمیشه…
بزار نشونت بدم معنی هرزگی رو(کاپشنم را بالا میزنم و اشاره به رد بخیه میکنم)این و میبینی؟
خوب نگاهش کن..میبینیش؟اینو دو سال پیش یه بیشرفی که کلاهشو برداشته بودم زد تو پهلوم اما بازم باعث نشد دست از اون کیف بکشم…م چرا؟(نزدیک میشوم و با انگشت اشاره به رژ سرخش میکنم)چون من برعکس تو جور دیگه ای خواستم روی پای خودم بایستم.
اون ادمایی ام که میگی دست به دست من و میچرخونن وقتی میدونن یک دختر تو اون خونه زندگی میکنه در و انقدر محکم باز میکنن تا صداش به گوش من برسه.همین فری خودمون می ارزه به صدتا از این مرد های کرابات زده.

پلک میزند و با لحن شرمنده ای میگوید:
_سپیده:من نمیخواستم ناراحتت کنم‌..اما این حرف های من نبود.

پاکت پول را از پشت کمرم بیرون می اورم و پرت میکنم روی میز عسلی که پر بود از خاک و اشغال تخمه.

_اینم خرج این ماه…(نگاهش میکنم)کاش جای قر و فرت کمی به سر وضع خونه میرسیدی.

زهرا که تا ان موقع سکوت کرده بود با لحن خماری زبان برای حرف زدن میچرخاند:
_خاله زهرا:دریا مادر…ماهانه منم بده…بده که دارم میمیرم…(دستی به پاهایش کشید)تمومی این استخون های پام درد میکنه…اخ‌‌‌ خدا.

کی میگه روزگار چرخشش در یک جهت؟!
گاهی جوری چرخ روزگار به چرخش میاید که خودت نیز متعجب میشوی.

_خیلی عجیب مگه نه؟

خمار بود هیچ جانی برای حرف زدن نداشت:
_خاله زهرا:چی…چیش عجیبه..‌

_اون موقع که خانم این خونه بود یه حرفای دیگه میزدی…یادت میاد وقتی دستت رو بلند میکردی من رو بزنی از صدای النگو هات لذت میبردی؟!(دستم را کنار گوشم میزارم)میشنوی مگه نه؟(نوچی میکنم)نه تو نمیتونی بشنوی‌..ولی من میتونم بشنوم..دیوار ب دیوار این خونه صدای دختر بچه ی بی مادر رو میده که تو زندگیش رو سیاه کردی.

نمیدانم اشک هایش برای خماری بود یا عذاب وجدانش ولی هرچه بود باز هم از سیاهی دل او کم نمیکرد:

_سپیده:تو که اینقدر از ما متنفری چرا وقتی فهمیدی خونه به نام شماست مارو از اینجا بیرون نکردی.

کلاهم را جلو میکشم:
_ادم خاطره های خوش رو نگه میداره.
این خونه ام جز خاطره تلخ چیزی برای من نداشت،پس دلبستن به همچین چیزی ارزش جنگیدن نداره.

در را باز میکنم و به بیرون میروم که صدایم میزند:
_سپیده:حسام خیلی وقته دیده نمیشه…تو…خب یعنی…

اخم میکنم:
_سرت تو کار خودت باشه…الانم برو داخل کاری داشتی به خطم زنگ بزن.

خداحافظی کوتاهی میکنم و راه رفته را برمیگردم.اینبار برخلاف دفعات قبلی زودتر باز میگردم.
سوت زنان کوچه بعدی ام رد میکنم که با دیدن ون سیاه رنگ به عقب برمیگردم و یواشکی نگاه میندازم.

_قضیه مشکوک…نکنه مامورن….باید بفهمم.

کمی صبر کردم تا ببینم چه میشود‌.از صدای قیژ در قدیمی متوجه شدم یکی از بچه ها در را باز کرده.نگاهی میاندازم؛ با دیدن فری خیالم اسوده میشود که ان ها مامور نیستند ولی با باز شدن ون و پیاده شدن بچه های قدم و نیم قد که از ظاهراشان بخوبی مشخص بود داستانشان چیه.
کمی به استرسم اضافه میشود…دست خودم نبود اصلا حس خوبی به این قضیه نداشتم.پس خیلی عادی از دیوار فاصله گرفتم و داخل کوچه شدم.
فری سریع متوجه حضورم شد و با دست پاچگی بچه ها را به داخل برد.

_فری…

دو بچه ی دیگه ام داخل شدند و آنها با گفتن اینکه( ما کارمون تموم شد باقی اش با شما )سوار ون شدند و رفتند.

_فری:چه زود برگشتی سیندلار…چیه نامادری مهربون باز جفت کله رفت رو مخت.‌..حالا بیا تو بیرون نادخه.

نگاهم رو به ون مشکی میاندازم که هر لحظه فاصله اش بیشتر میشد؛بیخیال ون میشوم و به داخل میروم با دیدن آن همه بچه دهانم قفل میشود:
_فری:زیاد نگاهشون نکن به حرف میان من حوصله سر و صدای بچه رو ندارم‌‌.

نگاهم را به تک تک شون میاندازم ما بینشان چندنفری توجه ام را جلب کردند‌.
میخواهم نزدیک بروم که فری مانع میشود:
_فری:مگه کری؟گفتم حق نزدیک شدن به بچه هارو نداریم اینم یک ماموریت.خواهشا گند نزن بهش.

کنارش میزنم که از یقه کاپشنم میگیرد که رو بهش داد میزنم:
_ولم کن فری والا به خاک مادرم قسم ؛خودم و ترو اینجارو باهم به اتیش میکشم.شوخی ام ندارم.پس برو رد کارت.

میدونست شوخی ندارم برای همین ییخیال شد:
_فری:هر غلطی میکنی پای خودت.جواب حسامم با خودت.

اشاره به دختر بچه ای که وضعش از بقیه بدتر بود میکنم.وقتی نزدیکتر میشود تازه متوجه التهاب صورتش ،عرق غیرعادی روی پیشونیش ،لب های کبودش میشوم.

_خوبی عزیزم…جاییت درد میکنه؟تب داری؟چته عزیزم.

+خاله حالم بده…

خداکند آنچه فکر میکردم نباشد‌.
_فری…نگو اون چیزی که توی سرم میگذره واقعیتش جلوی روم ایستاده(در جواب سر پایین انداخت)چرا لال شدی کثافط…میگم آره؟

دستی توی موهایش برد:
_فری:بجون تو منم الان فهمیدم ولی چاره چیه چه کاری از دست من و تو ساخته است.

دیوانه میشوم شروع میکنم به زدن اهن پاره های کنار حیاط چشم بسته بودم و فقط فریاد میزدم که دستی من و کشید و سیلی محکمی زیر گوشم زد.
داد زد:
_حسام:چیه صدات انداختی پس سرت پارس میکنی…چخبرته…چیه هان(داد زد)فری؟!

ترسیده:
_فری:بله آقا…بامن کاری داشتین؟

_حسام:چیشده…چرا باز این وحشی شده مگه اتفاقی افتاده؟!

روی سینه اش میکوبم؛کنارش میزنم و به سمت همان دختر بچه ای میرم که اوضاعش وخیم تر از بقیه بود:
_ببینش…خوب نگاهش کن‌‌…مگه این چندسالشه
یه نگاه بهش بنداز، تابلو تو شکمش نَشتی داده…
انسانیتت کجا رفته ها..

تو دهنی که خوردم لال شدم:
_حسام:حالا کارت جایی رسیده که به من میگی چیکارکنم چیکار نکم؟!بدبخت خودت رو یادت رفته؟من(بخودش اشاره کرد)من بودم که ادمت کردم والا توام سرنوشتت بهتر از اینا نبود…(وادارم کرد به تک تک شون نگاه کنم)اره خوب نگاهشون کن…چندتان؟ده تا؟پونزده تا؟
نصفشون بی ننه و بابان…نصفشونم پدرشون فروختتشون(نزدیک همون دختره بچه برد)اینو میبینی این پدرش میخواست به یک مرد ۶۰ساله بفروشه(سرم رو بالا گرفت)وقتی دنیا انقدر باهاشون بیرحم من چرا باید رحمم بیاد؟بنظر من مرگ براشون راه مناسب تری تا اینکه تو کثافط غلت بزنن.(محکم رهایم کرد که افتادم روی زمین)
مثل اینکه یادت رفته کی بودی و از کجا به کجا رسیدی!د اخه بدبخت من تو رو بزرگت کردم انوقت حالا برای من خط و نشون میکشی…اگه خیلی اذیتت میکنه جلو پلاست رو جمع کن برو همون جایی که ازش اومدی.

چشم هایم میسوخت ولی غرورم اجازه باریدن نمیداد.تابحال خودم را اینقدر درمانده ندیده بودم.
از طرفی حق با او بود و از طرفی ام فهمیدم تا کجا توی کثافط غرقم.

_فری:بیخیال حسام خان یه حرفی زد شمام بزرگش نکنید.ماشینا رسیدن باس بچه هارو ببریم.

_حسام:خودم میرم تا کارو خراب نکنن تو بمون حواست اینجا باشه.

با چشم دنبال میکنم رفتن بچه هایی که قربانی فقر در جامعه اند.گویا کسی قلبم را در سینه می فشارد.دست مشت میکنم و با بسته شدن در بی توجه یه حضور فری به اشک هایم اجازه باریدن میدهم.

_قول میدم این اخرین ماموریتم باشه.قول میدم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان خانه ای بر روی خرابه ها_مینا دادرس
  • ژانر: عاشقانه .اجتماعی.
https://beautyvolve.ir/?p=14612
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.