| Wednesday 28 October 2020 | 08:02
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت11


رمان آنلاینEros پارت11

پانیذ با بهت روی مبل نشست،کتاب را روی میز پرت کرد و گفت:چی؟کی؟چرا به من نگفتی؟چرا انقدر زود؟
پارمین خندید و گفت:گفتم که امروز میخواد صحبت کنه بعدم تو با من قهر بودی ،اره منم فکر میکنم زوده یذره ولی خب خودش عجله داره.چند روز دیگه ام میخوام برم با مامان آشتی کنم.
پانیذ:واقعا؟لعنتی انقدر به من شوک وارد نکن.
پارمین:الان آشتی کردی؟
پانیذ:اره،جدی آرین رو دعوت نمیکنی؟
پارمین:نه.
پانیذ چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:باشه.
شام که اماده شد خوردند و خوابیدند.
پارمین رژ را از روی میز آرایش برداشت و گفت:پانیذ این رژه خوبه؟بهم میاد؟
پانیذ:آره عالیه.
رژ را به لبانش مالید،کیفش را برداشت،کفش های پاشنه بلندش را پاکرد و هول هولی از پانیذ خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.همین که در ساختمان را باز کرد ساواش هم ماشینش را نگهداشت.پارمین سوار شد و سلام کرد.
ساواش:سلام عزیزم خوبی؟
پارمین:عالیم تو خوبی؟
ساواش:خوبم و ماشین را راه انداخت.
پارمین نگاهی به مجتمع پیش رویش کرد و گفت:اینجا کجاست؟
ساواش دره ماشین را باز کرد و درحال بیرون رفتن گفت:خونم.
پارمین هم از ماشین پیاده شد و گفت:خونت؟مگه با مامانت و سینا زندگی نمیکنی؟
ساواش:آره ولی بلاخره ادم به تنهاییم نیاز داره.
پارمین:اون که اره.
ساواش کلید انداخت و وارد مجتمع شد پشت سرش پارمین هم وارد شد.ساواش دکمه آسانسور را زد تا پایین بیاید.
پارمین:کی خریدیش؟
ساواش:همون موقعی که از کانادا برگشتم.
پارمین:چه سریع.
هردو داخل آسانسور رفتند و ساواش دکمه طبقه ده را زد.آسانسور که رسید ساواش خارج شد کلید انداخت و قبل از اینکه در خانه را باز کند گفت:چشماتو ببند.
پارمین:چرا؟
ساواش:چشماتو ببند.
پارمین چشمانش را بست ،ساواش در را باز کرد،دسته پارمین را گرفت و تا وسط پذیرایی برد و گفت:چشماتو باز کن.
پارمین که چشمانش را باز کرد با انبوهی تابلو روی دیوار و زمین روبه روشد که همه نقاشی ها ژست های مختلفی از خودش بود با حیرت به تمام تابلو ها نگاه کرد و انگار که تمام حرف هایش در نمه اشکی که در چشمانش نقش بست جمع شد و لبخندی روی لبش شکل گرفت.
او لعنتی ترین پسری بود که دیده بود،پسری که بلد بود چگونه غافلگیرش کند،میدانست چکار کند که لبخند برروی لبانش بنشیند،میدانست که چگونه اورا عاشق تر کند.
برگشت و ساواش را در آغوش گرفت و گفت:خیلی خوبی خیلی خیلی خوبی ممنونم ازت خیلی دوست دارم.
ساواش خنده ای کرد و گفت:اینم از کادوی تولدت که قولش رو داده بودم.
پارمین:بهترین کادوی تولد و بهترین تولد عمرم بود مرسی.
ساواش:خواهش میکنم.
پارمین:اینا همش برای منه دیگه؟
ساواش:آره.
پارمین:خب من اینارو چجوری ببرم خونه؟
ساواش:یه سریارو امروز میبریم یه سریاشم بعداً.
پارمین:باشه.
ساواش:ناهار میخوری؟
پارمین:آره البته اگر قرار باشه خودت بپزی چون خیلی دستپختت خوبه من عاشق غداهاتم.
ساواش قدمی به سمت پارمین برداشت و گفت:عاشق من چی؟
پارمین با ناز لبخندی زد و گفت:معلومه من همیشه عاشقتم همیشه ام عاشقت میمونم.
ساواش به جلو رفت و لبانش را روی لبان پارمین گذاشت اورا بلند کرد و خودش و پارمین را چرخاند و گفت:منم عاشقتم کوچولو.
پارمین:مثل اینکه خیلی علاقه داری به چرخوندن،ساواش بیارم پایین.
ساواش اورا زمین گذاشت و پارمین تلو تلو خوران روی کاناپه افتاد:خیلی بدی احساس حال تهوع میکنم.
ساواش:اشکال نداره خوب میشی حالا ناهار چی میخوری؟
پارمین:قرمه سبزی.
ساواش:قرمه سبزی؟
پارمین:آره.
ساواش:پارمین سخته درست کردنش یه چیز آسون تر بگو.
پارمین دست به سینه شد و گفت:نچ فقط قرمه سبزی.میخوام ببینم آشپزیت در چه حدیه.
ساواش:عجب پس باید بیای سالاد درست کنی.
پارمین ایستادو گفت:باشه.
شال را که دور گردنش افتاده بود را برداشت و مانتویش را درآورد و به آشپزخانه رفت. از یخچال کاهو،کلم،گوجه و خیار درآورد و شروع به خورد کردن کرد.
ساواش قرمه سبزی را بار گذاشت و روبه روی پارمین نشست:مامان هفته دیگه میخواد به خاله زنگ بزنه.
پارمین نگاهش را دزدید و گفت:خب؟
ساواش:نمیخوای آشتی کنی؟
پارمین:چندروز دیگه میرم پیشش.
ساواش سرش را تکان داد و تکه خیاری برداشت.غذا که آماده شد ،میز را آماده کردند و نشستند.
پارمین قاشقش را از حجم برنج و قرمه سبزی پر کرد و در دهانش گذاشت:عالی شده دستت درد نکنه.
ساواش:خواهش میکنم.
بعد از تمام کردن غذا به پذیرایی رفتند،پارمین روی کاناپه نشست و ساواش فیلمی درون دی وی دی گذاشت و کناره پارمین نشست و پارمین سرش را روی سینه ساواش گذاشت.فیلم که شروع شد ساواش دستش را داخل موهای مواج پارمین برد و نوازششان کرد.
پارمین لبخندی زد و در حین اینکه ساواش موهایش را نوازش میکرد خوابش برد.از خواب که بیدار شد برای چنددقیقه نفهمید که کجاست با بهت به اطرافش نگاه کرد و بلند گفت:ساواش!
ساواش از اتاق بیرون امد و گفت:جانم؟
پارمین دستی به صورتش کشید:ساعت چنده؟
ساواش:هفت.
پارمین:چرا منو بیدار نکردی؟
از جایش بلند شد و به دنبال مانتو و شالش گشت.
ساواش:پشت سرته.
پارمین برگشت و مانتو و شالش را برداشت و پوشید،کیفش را برداشت و گفت:خب من میرم.
ساواش:الان سوییچ میارم میرسونمت و بدون آنکه بگذارد پارمین حرفی بزند به اتاق رفت،سوییچ را برداشت و هردو از خانه خارج شدند.
پارمین دسته گل رُزی که دردستانش بود را نگاه کرد و گفت:ساواش بنظرت خوبه دیگه نه؟
ساواش:آره گلم خوبه.
پارمین:یکاش پانیذم می اوردیم.
ساواش:بدبخت انقدر اصرار کرد نیاوردیش الان نظرت عوض شد.
پارمین:دلم براش میسوزه که توی خانواده ای مثل ما افتاده.
ساواش خندید و گفت:هیچکس نمیتونه خانوادش رو خودش انتخاب کنه.
پارمین:میدونم و سرش را به سمت پنجره برگرداند و به بیرون خیره شد.
استرسی که درجانش بود ولش نمیکرد.اگر مادرش واکنش خوبی نشان نمیداد چی؟اگر از خانه بیرونش میکرد؟اگر حاج علی می آمد و همه چیز را خراب میکرد؟قطعاً کله اش را میکند و به عنوان دکوری استفاده میکرد.آدم های آشغالی مثل اورا خوب میشناخت همه برای خراب کرد زندگی دیگران به این دنیا آمده بودند تا گند بزنند به همه چیز و خودش راهم خوب میشناخت به این دنیا آمده بود که این آدم های خانه خراب کن را از سر راه بردارد.
ساواش ماشین را جلوی خانه پارک کرد و نگاهی به پارمین کرد که غرق در افکارش بود:پارمین!پارمین جان.
پارمین تکانی خورد و گفت:کی رسیدیم؟
ساواش:همین الان.حالت خوبه؟
نمیدانست خوب است یا نه:خوبم بریم.
ساواش:باشه.
ساواش جلو رفت و زنگ را زد در که باز شد هردو وارد شدند.از حیاط گذشتند و وارد خانه شدند.
ساواش:چرا میلرزی؟
پارمین:نه خوبم.
ساواش دست پارمین را گرفت و گفت:وایسا.
پارمین و ساواش روبه روی یکدیگر در راهرو ایستادند.ساواش نگاهی به پارمین کرد و ناگهان اورا محکم در آغوش گرفت.پارمین غرق در احساس خوبی که به او دست داده بود لرزشش پایان یافت و نفس عمیقی کشید از ساواش فاصله گرفت و گفت:مرسی الان خیلی بهترم.
ساواش:مثل همیشه قوی باش.
پارمین سرش را تکان داد و جلوتر از ساواش وارد پذیرایی شد.
لیلا که روی مبل نشسته بود بلند شد.
پارمین:سلام.
ساواش:سلام خاله جان.
لیلا:سلام.
پارمین گل را بدست لیلا داد و روی مبل دونفره ای نشست ساواش هم کنارش نشست.لیلا به آشپزخانه رفت گلدانی برداشت،از آب پر کرد و گل هارا داخلش گذاشت و به پذیرایی برگشت.
پارمین که آمد حرفی بزند صدای پایی از پله ها آمد و صدای حاج علی که گفت:سلام پارمین جان سلام ساواش جان خوش امدید.
پارمین ابروهایش بالا پرید نمیدانست حاج علی هم بلد است احترام بگذارد برای اینکه جو را بهم بزند ایستاد و گفت:سلام حاج علی ممنونم.
ساواش هم جوابش را داد و هردو سره جایشان نشستند.لیلا به آشپزخانه رفت و با چهار لیوان شربت برگشت.شربت هارا تعارف کرد و دوباره نشست.
پارمین دستانش را درهم پیچ داد و گفت:میدونم که چندسالی هست باهات قهرم و میدونی که قهرم بجا بود ولی میخوام این قهره چندساله رو تموم کنم مامان،خسته شدم.
لیلا که اشک در چشمانش جمع شده بود ایستاد،روبه روی پارمین قرار گرفت پارمین هم بلند شد و یکدیگر را در آغوش گرفتند بعد از چنددقیقه از آغوش هم بیرون آمدند و لیلا کنار پارمین نشست و دستش را گرفت:میدونم باهات بد کردم عزیزم ببخشید.
پارمین لبخندی زد و گفت:گذشته ها گذشته.
بعد از خوردن شربت هایشان پارمین گفت:مامان منو و ساواش میخوایم ازدواج کنیم خاله میخواد شنبه بهت زنگ بزنه برای خواستگاری.
حاج علی پوزخندی زد و گفت:پس برای همین اومدی آشتی کنی.
پارمین از حرص دندان هایش را بهم سایید و چیزی نگفت.
لیلا:خوشحالم که با مردی مثل ساواش ازدواج میکنی.
ساواش:لطف دارید.
پارمین:ممنونم مامان.
پارمین و ساواش ایستادند تا بروند.
لیلا:شام بمونید.
پارمین:نه نمیتونم یه هفتست شرکت نرفتم کلی از کارام عقب افتاده باید برم به اونا برسم.
لیلا:باشه.
پارمین و ساواش بدون خداحافظی از حاج علی رفتند و لیلا تا دم در بدرقه شان کرد.
پارمین:هوف بلاخره با مامانم آشتی کردم.
ساواش لبخندی زد و چیزی نگفت.ماشین را جلوی خانه پارمین نگهداشت،پارمین بوسه ای به گونه ساواش زد و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد.
دره خانه را که باز کرد پانیذ جلوی در ظاهر شد و گفت:چیشد؟بگو بدو.
پارمین لبخندی زد ‌و گفت:آشتی کردیم فقط حاج علی اون وسط یه حرفی زد که کلا آدم حسابش نکردیم.
پانیذ نفسی از راحتی کشید و گفت:هوف خداروشکر، آره اون کلا زیاد حرف میزنه.
پارمین:حالا میشه بری اونور میخوام برم تو.
پانیذ:آها آره.
پانیذ خود را کنار کشید و پارمین وارد شد.
پانیذ:پارمین من فردا میخوام برم با آرین بیرون.
پارمین:باشه فقط پانیذ یه بسته ماکارونی به من بده.
پانیذ از داخل کابینت ماکارونی برداشت و به دستش داد.
پارمین درحال درست کردن ماکارونی گفت:حالا کجا میخواید برید؟
پانیذ:نمیدونم.
شام که درست شد هردو سره میز نشستند،پارمین برای خودش و پانیذ غذا کشید و شروع به خوردن کردند.
بعد از تمام شدن غذا گفت:پانیذ من میرم بخوابم خیلی خسته ام.
پانیذ:باشه.
سرش را که روی بالش گذاشت خوابش برد.
بعد از خوردن صبحانه کت و شلوار سرمه ای پوشید،شال را روی سرش انداخت،کیفش را برداشت و بعد از اینکه کفش هایش را پوشید از خانه خارج شد سوار ماشین شد و راه افتاد.
ماشین را در پارکینگ شرکت پارک کرد،دکمه آسانسور را زد تا پایین بیاید درکه باز شد وارد شد و دکمه موردنظر را زد ،آسانسور در طبقه دوم ایستاد و آراد وارد شد.
پارمین:سلام آقای فوربز.
آراد:سلام خانم طلوعی حالتون چطوره؟
پارمین:خوبم ممنون.
آراد:چنددفعه که اومدم شرکتتون ندیدمتون.
پارمین:بله سفر بودم.
آراد:خیلی هم عالی.
آسانسور که رسید پارمین خداحافظی کرد و وارد شرکت شد.
پارمین رو کرد به زمانی و گفت:خانم زمانی گزارش روزایی که من نبودم و کارایی که تو شرکت انجام شده رو برای من بیارید.
زمانی:چشم.
پارمین به اتاقش رفت و روی صندلی نشست بعد از چنددقیقه دوتقه به درخورد ، زمانی وارد شد پوشه ای بدست پارمین داد و گفت:راستی خانم طلوعی چندبارم آقای فوربز تشریف آوردن.
پارمین سری تکان داد و گفت:میدونم همین الان توی آسانسور دیدمشون.
زمانی سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
پارمین شروع به خواندن گزارش ها کرد بعد از چنددقیقه زمانی دوباره درزد که پارمین بفرماییدی گفت.
زمانی:خانم طلوعی اقای فوربز اومدن
پارمین با ابروهای بالا رفته گفت:بگید بیان داخل.
آراد که وارد شد پارمین به احترامش ایستاد و گفت:سلام بفرمایید بشینید.
آراد که نشست پارمین تلفن را برداشت و دوقهوه سفارش داد.
پارمین:خب با بنده کاری داشتید؟
آراد من منی کرد و گفت:کی کار ساخت و ساز شرکت تموم میشه؟
پارمین:تا ۴ یا ۵ ماه دیگه.
آراد:آهان.
پارمین:همین؟
آراد:بله دیگه.
پارمین:من که این رو همون اول گفته بودم.
آراد:فکرکنم یادم رفته بود.
بعد از چنددقیقه سکوت آراد گفت:خب پس دیگه من برم.
پارمین:بله.
آراد:خدانگهدار.
پارمین:خداحافظ.
آراد که از اتاق بیرون رفت پارمین خودش را روی صندلی انداخت و نفس راحتی کشید.
بعد از چندساعت کار خسته به خانه برگشت،روی کاناپه دراز کشید و ساعدش را روی چشمانش گذاشت که صدای زنگ تلفن بلندشد،دستش را دراز کرد و تلفن را از میزی که کنار کاناپه بود برداشت بدون نگاه به شماره گفت:بفرمایید؟
لیلا:سلام دخترم خوبی؟
پارمین:سلام مامان خوبم شما خوبید؟
لیلا:عالیم.
لیلا:امروز لادن زنگ زد برای قرار خواستگاری برای پنجشنبه این هفته گذاشتیم.
پارمین:چی؟مگه قرار نبود شنبه زنگ بزنه بعد چرا انقدر زود؟ پنجشنبه؟
لیلا:والا نمیدونم حتما ساواش رفته گفته.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۱۸

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،روانشناسی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=14588
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.