| Tuesday 29 September 2020 | 06:49
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین Miss sun shine  پارت3

رمان آنلاین Miss sun shine پارت3

از سرتیپ عذرخواهی کردم و گفتم:
_ معذرت میخوام سرتیپ!
سرتیپ با همون اخمش گفت:
سرتیپ_ برو پسر برو که پس فردا عازمی فردا نمیخواد بیای اداره!
از سر تیپ و نوید خداحافظی کردمو از ستاد بیرون اومدمو سوار ماشین لوکسم شدمو به سمت خونه حرکت کردم!
توی راه فکرم مشغول میسیز ساین شاین بود توی ذهنم یه اسم بالا پاین میرفت*لیو* اسم جالبیه!
با رسیدن به خونه تک بوقی واسه ممدلی زدم تا در و برام باز کنه!
بی ام i8 رو کنار وسط پارک کردمو رفتم داخل خونه.
صدامو انداختم رو سرم و گفتم:
_ بانوووووووووووووو….. بانو خانم!………….مامان بانو!….سرکار خانم بیاتی!!
با صدای مامان که میگفت:
مامان بانو_ چته پسر؟ چیشده صداتو انداختی پس گلت؟… چرا این موقع روز خونه ایی؟
پوکر فیس به مامان نگاه کردمو گفتم:
_ بانو جان یه نفس بکش! مرسی بابت استقبال گرمت! اون ماموریتی که بهت گفتم دعا کن درست شه؟!
مامان بانو_ خب.. چی شد کنسل شد؟
_ نه بانو خانم.. اوکی شد. پس فردا ساعت 2:55 بامداد پرواز داریم
مامان پکر پرسید:
ماما بانو_ کجا؟
دستمو مثل هواپیمای در حال پرواز کردمو همونطور که از پله ها میرفتم بالا گفتم:
_ ایتالیا!
مامان بانو_ وسایلتو جمع کنم یا خودت میبندیش!
از توی اتاقم داد زدم :
_ خودم جمع میکنم بانو جونم!
خودمو با همون لباس هایی که تنم بود پرت کردم رو تخت و به 3 نرسیده خوابم برد.
با صدای مامان که داشت به سیاوش میگفتم بیاد منو بیدار کنه از خواب بیدار شدمو رفتم یه دوش5 دقیقه ای گرفتمو لباسامو با یه تیسرت طوسی جذب و شلوار گرمکن مشکی شاده عوض کردم و حوله به دست درحالی که موهامو خشک میکردم از پله ها اومدم پایین و خاتونو دیدم که داره میز نهار رو میچینه.
تا منو دید گفت:
خاتون_ سلام آقا خسته نباشید!
با لبخند جوابشو دادمو نشستم پشت میز .
بعد از 2 دقیقه سیاوش و مامان هم بهمون ملحق شدن.
خاتون غذا رو آورد. هرکی واسه خودش کشید. غذا توی سکوت سرو شد و آخرای غذام بود که سیاوش گفت:
سیاوش _ سورن داداش.کی پرواز دارید؟
نوشابمو خوردمو گفتم:
_ پس فردا ساعت 2:55 ولی 1:30 باید فرودگاه باشیم.چطور؟
سیاوش_ هیچی میخواستم بیام فرودگاه.
_ نمیخواد بیای.
سیاوش_ چرا سرتیپ منو با شما نمیفرسته؟ مگه نباید تیمتون یه دکتر داشته باشه؟
اخمی کردم و گفتم:
_سیاوش… توبیای که مامان تنها میمونه! بعدشم سرتیپ گفت که خودشون دکتر دارن! پسر سرتیپ آدلره.. اسمش…عرفان بود فکر کنم…آره اسمش عرفانه!
مامان با غم نگاهی به من کرد و گفت:
مامان بانو_ میشه نری سورن ؟!
اخمی کردمو گفتم:
_ بانو خانم… اگه من نرم کی باید بره؟؟ مگه نمیخوام اونایی که بابا رو به شهادت رسوندنو تحویل قانون بدم؟ باید برم بانو جان …
مامان بانو_ نگرانم سورنم!
_نگران نباش بانو گلی! من چیزیم نمیشه!
پوفی کرد و گفت:
مامان بانو_ آرمانم( پدر سورن) همینو میگفت ولی چیشد؟؟؟
پوفی کردمو گفتم:
_ مادر من چرا همه چیزو ربط میدی به هم؟ بی خیال دیگه مادر من.
از سر میز بلند شدمو رفتم تو اتاقم و شروع کردم به جمع کردن لباسام و وسایلام.
سرتیپ مرادری گفت که باید اندازه ی 2 ،3 ماه وسیله برداریم.
داشتم تی شرت هامو میزاشتم توی چمدونم که گوشیم زنگ خورد.
سرتیپ بود.
جواب دادم:
_ الو سلام قربان . جانم امری دارید؟!
سرتیپ_ سلام سرهنگ… اره راستش پرواز پس فردا کنسل شده
وا رفتم و همونطور روی تخت نشستم و گفتم:
_ یعنی چی سرتیپ؟!… ماموریت کنسله؟..چرا؟
سرتیپ_ نه پسر ! پروازتون اوفتاده جلو ساعت همونه فقط به جای پس فردا فردا پرواز میکنید! متوجه شدی سرهنگ؟
_ بله سرتیپ! ممنون بابت اعطلاع رسانیتون.
سرتیپ_ یا حق مراقب باشید. خدانگه دارتون.
و تلفن رو قطع کردم و مشغول جمع کردم بقیه ی وسایلم شدم داشتم زیپ چمدونم رو می بستم که در باز شد و سیاوش اومد تو با لحن سوالی پرسید:
سیاوش_ سورن داداش چرا اینقدر زود وسیله هاتو جمع کردی؟ مگه پس فردا قرار نیست برید؟
_ نه! برنامه عوض شد … فردا شب میریم! به مامان چیزی نگی ها!
سری تکون دادو خواست از اتاق بره بیرون که گفتم:
_سیاوش.. داداش مراقب مامان هستی دیگه؟!!…
سیاوش لبخند اطمینان بخشی زد گفت:
سیاوش_ حواسم هست دادش بزرگه خیالت راحت …نمیزارم بهش سخت بگذره.
و از در رفت بیرون گوشیمو گذاشتم روی حالت پرواز و گرفتم خوابیدم.
*لیو*
سارا رو رسوندم در خونه اش رو به سمت ویلای خودم راه اوفتادم.
با ریموت در در حیاط رو باز کردمو ماشینم رو بردم داخل و پارکش کردمو در و بستم.
در ورودی سالن رو باز کردم و وارد خونه شدم…. هیچ جا خونه ی خوده آدم نمیشه!
با صدای بلند مارال رو صدا زدم ..و به فارسی گفتم:
_ سلام مارال جان خوبی؟ خسته نباشی. من میرم بالا و میام بشین یه ذره استراحت کن که برگردم باید مثل چی دوتایی کار کنیم.
مارال با تعجب اول نگاهی به من کرد و شروع کرد صحبت کردن:
مارال_ سلام خانم خوبید؟ چی شده؟

همونطور که از راه پله های معلق و چوبی خونه بالا میرفتم گفتم:
_ هیچی فقط از پس فردا تا دو الی سه ماه مهمون دارم اونم رو دروایسی دار!
تا اینو گفتم مارال سریع بلند شدو گفت:
مارال_ الان زنگ میزنم برای تمیزی خونه بیان!
باشه ای گفتم و در اتاق دوست داشتنیمو باز کردم .
به محض باز شدن در یه چیز پشمالوی بزرگ سفید پرید روی من!
مِیا بود. سگم بعد از ناز و نوازش میا لباسامو با تاپ و شورتک ست قواصی عوض کردمو موهامو گوجه های بستمو با میا رفتم پایین.

خونه ی من کلا 6 تا خواب داشت.که یکیش که تمام وسایل مامان و بابا توش بود پس میشه5 تا اتاق ….اتاق خودمو که ولش کن.میمونه 4 اتاق دیگه.
رو به مارال گفتم:
_ مارال برای تختای 4 تا اتاق روتختی تمیز داریم؟ مارال سری به نشونه ی اره تکون دادو گفت:
مارال _ بیارمشون خانم؟
_اره…فقط بدو که کلی کار داریم. توی همین لحظه بود که صدای زنگ گوشیم از تو اتاقم بلند شد رفتم و دیدم بله! عمو مهرداده جواب دادم:
_ سلام عمو!
عمو مهرداد با تعجب گفت:
عمو مهرداد_ ببخشید درست گرفتم؟…
با خنده گفتم:
_ اره عمو جون! درست گرفتید! جانم کاری دارید؟
عمو جلل خالقی گفت و گفت:
عمو مهرداد_ اره دختر زنگ زدم بگم مهمونات یه روز زودتر میان!
_ عمو! یعنی چی؟!
عمو مهرداد_ هیچی.. فقط پروازشون جلو افتاده همون ساعته ولی یه روز زود تر.
پوفی کردمو گفتم:
_ مرسی واقعا! یه ذره دیر تر میگفتید! من برم عمو کلی کار دارم کاری نداری؟
عمو مهرداد_ نه دختر برو به کارات برس فعلا.
گوشی قطع کردمو بدو بدو رفتم پاین و مارال رو صدا زدمو گفتم:
_ مارال بدبخت شدیم! یه روز زودتر میان الان چی کار کنیم؟؟! عجب غلطی کردم با عمو موافقت کردم ها! مارال به نظرت زنگ بزنم به بچه ها میان کمک؟
مارال همونطور که منو نگاه میکرد گفت:
مارال_ خانم جان استرس نداره که تا منو داری غم نداری. اگر زنگ بزنید به دوستاتون بیان که خیلی بهتر میشه. من برم این ملافحه ها رو بکشم رو تختاشون.
با رفتم مارال یه ویدو کال گروهی با بچه ها گرفتم و اصلا اجازه ندادم حرفی بزنن و سریع گفتم:
_ As an overseer, I’m ordering you. Right now they are collecting your device. Our Iranian colleagues are here one day sooner
(به عنوان یه مافوق دارم بهتون دستور میدم.همین الان وسیله هاتونو جمع میکیند میاید اینجا همکار های ایرانیمون یه روز زود تر میان)
یه نگاهی به ساعت کردمو دیدم ساعت 4 و سر همین گفتم:
_ … be here by 8pm … don’t get punished militarily.
(… تا ساعت 8 همه اینجا باشید …نیاید تنبیه نظامی میشید.)
ویدو کال رو قطع کردم و رفتم کمک مارال …………
یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم ساعت دقیق8 شبه و یه نگاهی به مارال انداختم و گفتم:
_ خسته نباشی مارال خانم.
نگاهی به میا انداختم اونم خسته شده بود و روی تشکش خواب بود.
صدای زنگ در اومد. یه لبخند بزرگ نشت روی لبم و به مارال گفتم:
_ مارال بچه هان! در باز کن تا من برم شلوار بپوشم.
شورتکمو با یه شلوار با همون جنس عوض کردمو رفتم پایین.
بچه ها رو دیدم که هر کدوم یه وری افتادن و نفس نفس میزدن.
با اخم رو به سارا گفتم:
_ You were a bit late! Our father’s menu and maral came!
(یه ذره دیرتر میومدید! منو و مارال پدرمون در اومد)
دیوید پوکر فیس نگاهی به من انداخت و گفت:
_ Miss Liu, didn’t you tell yourself to be here at 8am! Well now we are. I was just being served until I went after these mob thugs
(لیو خانم مگه خودت نگفتی ساعت 8 اینجا باشیم! خب الان هستیم دیگه. تازه دهنم سرویس شد تا رفتم دنبال این ارازل اوباش)
اوکی زیر لب گفتم و به مارال به فارسی گفتم:
_مارال جان غذا کی آماده میشه؟
مارال_ 5 دقیقه ی دیگه میز رو میچینم خانم!
رو کردم به بچه ها و گفتم:
_ Guys … until Marreal is setting the table. Let me show you your room to change clothes.
(بچه ها .. تا مارال داره میز رو میچینه. بیاید اتاق هاتونو بهتون نشون بدم تا لباس عوض کنید.)
از پله های چوبی خونه رفتم بالاو بچه ها هم دنبالم بودن توی راه رو بودیم که گفتم:
_ You can choose your room … you just have to have a room. Okay
(میتونید اتاق هاتونو انتخاب کنید.. فقط باید هم اتاقی داشته باشید. مشکلی ندارید؟)
لی لی پرسید:
لی لی_ Liu … should we also be roommates with our Iranian colleagues?
(لیو … باید با همکار های ایرانی هم اتاقی بشیم؟)
لبخند محوی زدم و گفتم:
_ You and Sarah Baekie are the roommates of yours, but if you don’t like it you can go to David’s room.
(تو و سارا بایکی از اونا که خانمه هم اتاقی میشید..ولی اگه دوست نداری میتونی بری توی اتاق دیوید .)
تا این حرفو زدم دیدم چشمای دیوید برق خاصی زد…اونقدر تابلو بودن که کل اداره میدونستن اینا باهمن.
لی لی با خجالت گفت:

لی لی _ doesn’t want to ….. Sarah, let’s go.
(نمیخواد لازم نکرده…..سارا بیا بیرم.)
وبعد دست سارا کشید و برد توی اتاق روبه روی اتاق من!
شونه ای بالا انداختمو رو کردم به پسرا و گفتم:
_ David I did everything I could!
(دیوید من هرکاری که میتونستم کردم!)
و بعد صدای خنده ی جوزف رفت بالا و دست دیوید و گرفت و رفتن تو همون اتاق کناری لی لی و سارا.
بعد از اینکه شام خوردیم خاموشی اعلام کردم و همه رفتیم تو اتاق های خودمون… لباسامو با تاپ و شورتک خواب عوض کردم و پریدم توی تخت و بلا فاصله میا اومد توی بغلم. داشتم میا رو ناز میکردم که چشمام گرم شده بودو خوابم برد…….
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردمو نگاهی به دور رو برم انداختم و دیدم اتاق خودمم و گوشیمم داره خودشو میکشه برای اینکه میا بیدار نشه زود گوشی رو از پاتختی برداشتم و جواب دادم:
_ Yes! I’m Miss Adler!
(بله! خانم آدلر هستم بفرمایید!)
صدای خنده ی عرفان بود. که داشت به عمو میگفت:
عرفان_ دیدی بابا دیدی گفتم خوابه!
و بعد منو مخاطب خودش قرار داد و گفت:
عرفان_ سلام دختر عمو جان.ظهر بخیر … مهمونات نیم ساعت دیگه میان ها! تازه خودتم باید بری دنبالشون…
نگاهی به ساعت کردم دیدم 11:30 و گفتم:
_ یعنی چی؟ مگه رانندشونم!
عرفان_ نه بابا کی همچین حرفی زد دختر عمو ! بابا گفت برای اینکه زودتر آشنا شین خودت بری دنبالشون!… حالا میری؟!
با اخم گفتم:
_ مگه میتونم نرم!قطع کن راه بیوفتم.
تلفنو قطع کردمو راه اوفتادم سمت سرویس توی اتاقم و کار های مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون . در کمد لباسامو باز کردمو نگاهی به لباسام انداختم..
یه هودی مشکی ساده با یه شلوار چیریک انتخاب کردمو کفش های پاشنه 10 سانتی مشکیمو از توی کمد در آوردم و پوشیدم. موهامو یه شونه زدم و گوشی و سویچ ماشینو گیف پولمو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم …. از پله ها رفتم پایین دیدم بچه ها دارن صبحانه میخورن…به بچه ها گفتم:
_ Kids, eat your breakfast fast. I’m going to look for our partner… Maral, please prepare breakfast for our guests.

( بچه ها سریع صبحانتون رو بخورید.. دارم میرم دنبال همکارامون… مارال لطفا نهار واسه مهمون هامون آماده کن.)
منتظر هیچ جوابی نشدم و سوار بوگاتی عزیزم شدمو به سمت فرودگاه
Los Angeles International Airport
حرکت کردم.
عینک پلیسی آبیمو گذاشتم روی چشممو روی صندلی های انتظار فرودگاه نشستم.

* سورن *

با صدای آلارم گوشیم چشمامو باز کردم و نگاهی به ساعت کردم ساعت 12 بود رفتم سرویس و یه آب زدم به صورتم و اومدم بیرون لباسی که قبلا آماده کرده بودم رو پوشیدم و رفتم جلوی آییه تا موهامو درست کنم. وقتی کار موهام تموم شد یه نگاهی به تصور خودم توی آییه کردمو یه بار دیگه لباسامو چک کردم.یه سویشرت مشکی که زیرش یه تیشرت ساده ی مشکی پوشیده بودم و با یه شلوار  لی مشکی ونسبتا جذب. عینک آفتابیم رو هم برداشت و گذاشت توی جیب سویشرتم.آروم رفتم در اتاق سیاوش  دیدم چراغش روشنه … در اتاقشو باز کردم که دیدم داره پرونده ای رو میخونه و تا نگاهش به من اوفتاد از پشت میز کارش بلند شد و امد طرفم و گفت:

سیاوش_ داری میری؟

_اره!

با من بیا برگشت ماشینو بیار نمی خوام تو پارکینک فرودگاه باشه!سیاوش سری تکون داد و گفت:

وایسا شلوار لیمو بپوشم میام.

منم چمدون به دست رفتم سمت ماشین صندوق بی ام i8تمو باز کردمو وسایلمو گذاشتم توی صندوق و نشستم پشت رول منتظر سیاوش

*زمان پارت گذاری هفته ای 1 بار*

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_ عاشقانه_ طنز
  • نویسنده: Liu
  • ویراستار: SARA j
  • طراح کاور: Liu
  • 56 روز پيش
  • Liu
  • 4,509 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14584
لینک کوتاه مطلب:
درباره Liu
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • سارا جمشيديان
    جمعه 7 آگوست 2020 | 7:07 ق.ظ

    نازی باریک

  • Liu
    پنج‌شنبه 20 آگوست 2020 | 12:55 ب.ظ

    جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانمییییییی

  • Moji
    یکشنبه 23 آگوست 2020 | 12:52 ب.ظ

    عالیییییی💕💕💕
    واقعا محشره😍
    مرسی از اینکه وقتت رو میزاری و همچین رمان خوبی رو ارائه‌ میدی😚😚
    امیدوارم همیشه همین طوری به درخشی منتظر پارت های بعدیت هستم❤💙💋❤💙💋

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.