| Tuesday 27 October 2020 | 08:35
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین هستی آرزوهای من پارت2

رمان آنلاین هستی آرزوهای من پارت2

-نکردی واقعا تو اون روز با پری زغال نرفتین تو دفتر از روی برگه امتحان بچه زرنگا تقلب نکردین…

بگمم دیگه چیکارا کردین…
-حالا یه بار من سوتی ندادم توهم بیا برو جار بزن فارا خلاف..!!
-چتونه الان بابام میاد زودباش مریم جبران میکنم.
اونم با یه نگاه از اونایی که تهش یه کاری ازت میخوان که اگه نکنی باید کل مدرسه رو با بیژامه بابات بگردی نگاهم کردو دستشو اورد جلو که قول بگیره.
منم با چشمای ریز نگاهی به فارا کردم که با بهم فشردن چشماش گفت حله برو هستم..
اون موقع نمیفهمیدم دقیقا چیکار دارم میکنم اما کاش این کارو نمیکردم.
به مریم که داشت لوازماشو جمع میکرد نگاه کردم خدایی اگه گردن نمیگرفت بابا معلوم نبود چیکار میکرد شاید به جای۳روز بابا۳ماه منو تنبیه میکرد.
راستش کاری هم نکرده بودم فقط سال قبل موقع چهارشنبه سوری با یکی از بچه هایی که داداشش تو کار ترقه بود قرار گذاشتیم یکمم خوش بگذرونیم که البته واسه اون مریم رو اخراج موقت نکردن راستش واسه روز معلم گیر افتادم اونم اگه اون خانوم مارپل جاسوس فوضول نبود من گیر نمیفتادم..
روز معلمم بود که با فارا نشستیم فکر کردیم چرا باید هرسال معلما یه زنگ تموم با هم تو دفتر کیف کنن بخورن کیک ببرن ماهم مثل سگ گربه به جون هم بیفتیم انتظامات معاون بیان روسرمون یا اگه خیلی لطف میکردن مارو شوت میکردن تو حیاط مدرسه که بازم انتظامات معاون رو سرمون بود.
خلاصه زنگ که خورد ماهم داخل انباری که مابین ابدارخونه و دستشویی معلما بود قایم شدیم قرار شد فارا بره دستشویی معلما منم برم ابدارخونه وقتی مطمن شدیم کسی نیست سریع هر دومون رفتیم وارد عملیات سختمون شدیدم .
باعجله نمک فلفلی که تو جیبم بود رو برداشتم داخل قوری چایی رخیتم. روی کابینت چندتا شمع بود که واسه روی کیک بزارن منم حدود۵ تاشوبرداشتم به جاش تَرقه گذاشتم.میوه هارم چند تاشو برداشتم زیرش یه حفره باز کردمو سوسک های پلاستیکی رو جاساز کردم دیدم نمیشه شاید نقشه نگیره سوسکی که عین اصلش بود رواز کنار کیک فرو کردم داخلش چند تاهم پشه مورچه که با اسپری حشره کش کشته بودیم رو روی کیک ریختمم.
خلاصه وقتی مطمئن شدم اومدم دوباره داخل انباری بعد چند دقیقه فاراهم اومد.
نقشه فاراهم این بود که روغن بریزه کف دستشویی و چندتا سوسک واقعی بزاره روی شیر روشویی البته با چسب مخصوص بچسبونه که ول بخوره.
حالاهم گندش در اومده بود که کار منه حالا کاش بگن کار فاراهم هست اما باز کی از همه توچشم تره من چراا چون چندین بار منو گرفتن با التماس منو مامانم هانیه تموم شد به بابام نرسید.
باز اینا خوب بود..
اگه اون معلم رو ببینم فقط باعث حال الان منه …!
هرچند خانوم حسینی گفت از دست ما انتقالی گرفته رفته اما بازممم تا تلافی نکنم نمیشه..
راستش بعد اون جشن نمایشی که با جیغ معلما شروع شد باخنده ما تمام.
اما چند روز بعد اون جشن با یه کار ساده شدیم سوژه با این فارا فلک زده داشتیم موز میخوردیم که فارا پوستشو پرت کرد جلو راه برعکس ماجرا خانوم فارابی اومد ازاون جا باخیال راحت رد شه که یه پاش شرق رفت یه پاش غرب یه قیچی منحصر به فرد زد…
وقتی ماازخنده ریسه رفته بودیم منو باموز پست موز تودستم دید..
خلاصه الانم که متوجه شدیم یه خودشیرین داخل مدرسه هست که راپورت میده این یعنی جاسوسی اونم چی جاسوسی مااا….!!
-چته هستی؟!
-هیچی فقط دلم سوخید واسه مریمی!!
-اون حال کرد بابا ندیدی گوشیشو برداشت راهت جلو خانوم حسینی زنگ زد باباش که شب دیر میاد!!
-نه خیر ترمه واسه اینکه اول سالی اخراج شد!!
-خیلی خوبم شد یکمم سوتی کم میداد!.
-فارا
-هان
-بابام گفت باید ظهر برم خونه ناراحت شده بود…
-ای بابا بخدا فقط میخوایم یکمم اول سالی خوش باشیم..!
-دیدی که گفت برو خونه تا شب بیام..
بچه ها بادشون خوابیده بود همش بابا داشت محدودم میکرد هیجایی تا بحال تنها نرفتا بودم حتی پارکم تا به حال مارو نبرده بود بعضی وقتا بچه ها میپچونده میرفتن دور دور اما من تا بحال جرعت نکرده بودم برم…
خونه ما یه دیکتاتوری داره به اسم حاج بابا که وزیرشم باباست..
هانیه بدبختم با فلاکت تونست درسشو بخونه بره دنبال شغل واقعا الان از همین یکمم آزادیش راضی بود اما من چی!!؟؟؟
بابا مامان احسان حسامم حتی بعضی وقتا هانیه…
یادم نمیره۲سال پیش وقتی از بابا خواستم گوشی برام بخره چقدر فوش از احسان چقدر نگاه های حاج بابارو تحمل کردم.
آخرشمم مامان تونست راضیش کنه چون دست فارا چند نفر دیگه دیده بود..
مگه دختر برای حبس شدن که منو هی تو خونه زندونی میکنن
جالب اینجاست که احسانم پیلست که منو بابا بده به یکی از دوستاش.!
فقط سوال اینجاست که اون پسر فقط۲۳سالشه احسان ما۲۸سالشه
جالب اینجاست که احسانم پیلست که منو بابا بده به یکی از دوستاش.!
فقط سوال اینجاست که اون پسر فقط

۲۳سالشه احسان ما۲۸سالشه
نمیدونم روزگار میرفت جلو باباهمم بعد اون روز دوباره باهام سرد شده بود..
راستش همیشه همین جوری بود موقع تعطیلات ۳ماه تابستون که بود، منو چون میدید صبح تاشب تو خونه امم جایی نمیرم یعنی نمیزاشتن که برم خوشحال بود میگفت دخترمم باعث افتخارمه.
اما تایه کوچولو شیطنت ازم میدید باهام سرد میشد.
حتی اجازه رفتن به خونه فارا روهم با بد بختی التماس خودمو مامان میگرفتیم.
فارا که 3ماه تابستونی 1ماه شمال جنوب شرق غرب بودن.
ولی بازم فارا بیشتر اوقات میومد پیشم.
بعضی شبا میشستم با خدا درد دل میکردم ازش میخواستم بهمم یه انگیزه بده واسه ادامه زندگی…
داخل فصل زمستون شدیم امتحان های میان ترمون شروع شد.
با بد اخلاقی بیدار شدم آخه قرار بود با آژانس برم برگردم دیشب مثل خر خونده بودم امتحان زبان داشتم حالمم بهم میخورد ازش…
لباسامو با چشمای بسته پوشیدم رفتم سمت آشپزخونه که با بابا مامان رو به رو شدم..
-سلام دختر خوشگلمم قربون چشمای نصف باز بستت بشممم من…
بالبخند جواب مامان دادم که دیدم بابا اخماش توهمه با این حال با لبخند گفتم: -سلام بابا صبح بخیر..
با همون اخمم ظریف جوابمو داد.
-چرا انقدر خودتو اذیت میکنی دیشب تا کی بیدار بودی.؟؟!
-تا۱:۳۰ اما الان حدقل میدونم بلدم..
جواب مامان دادم که بابا با همون ژست گفت:خوبه حدقل میتونم به یه چیزت بنازمم حدقل نمره های برتری میگیری که باعث افتخارم میشه…
راست میگفت همیشه نمره هام خوب بود اما چرا به خودم افتخار نکنه که به نمره هام افتخار کنه..؟؟!
-بابا میشه یه بار واسه همیشه بخوامم خواهش کنم به خودمم افتخار کنی…
-مگه نکردم..؟!
-نه مثل الان چرا همیشه ناراحتین که من تنها نرم تنها نیام چراا انقدر سخت میگیرن…
-بسه هستی از بابا معذرت بخواه برو که دیرت نشه
با حرس به مامان نگاه کردم بعد همم برخلاف میلمم گفتم:ببخشید.
باباهم هیچی نگفت رفت دنبال کارای خودش همیشه همین بود تا میومد حرف بزنم مامانم میگفت نگوو نخواه چراا؟؟
-چرا نمیزارین حرف دلمو بزنمم..؟؟
-چون دوست ندارم روت تو روی بابات باز شه هرچی میخوای به من بگو من راضیش میکنم
-چرا خودمو امتحان نکنم چرا نمیتونم مثل مریم یا فارا باشمم چرا ترمه باید همه مدل برنامه داشته باشه از کلاس باشگاه تفریح اما من نه هان؟؟…!!!
بغض کرده بودم حرف میزدمم نمیشد یه روز راحت باشم…
-بسه هانیه برو دیرت میشه..
با اخم به مامان بابا نگاه کردم رفتم سمت در که آژانس رسید.
تا خود اونجا دستمامو موشت کردمو ناخون های نسبتا بلندمو تو پوست دستم فرو کردم که با ایستادن ماشین پیاده شدمو بدون کوچیک ترین حرفی رفتم داخل…
هنوز از در رد نشده بودم که یکی صدام کرد برگشتم که چشمام کم کم داشت میفتاد رو زمین…؟!
این اینجا چیکار میکرد بیشعور با اسمم صدام زد انقدر بیشعوره..!!
با استرس برگشتم با قدم های بلند خودمو رسوندم داخل مدرسه..
حالم خوب نبود اون روزم با اینکه امتحانمو خوب دادم به بقیه هم یه عالمه تقلب رسوندم بازمم سرحال نبودم.!
فارا با عجله اومد سمتم تقریبا جز آخرین نفرات بود که اومد بیرون منم تو حیاط منتظرش بودم.
-چطور بود؟!.
-هی بد نبود!.
با تعجب برگشت سمتم گفت:نه پس بد میبود چته هستی رو فرم نیستی..؟؟؟!
-یاسر بیرون بود فارا میترسمم دوباره شر درست شه.؟!
-نهههه
با تعجب دهن باز داشت منو میدید که مریمم از دور اومد؟؟
تارسید بهمون گفت:الوعده وفا
منم با تعجب به قیافه مرموزش نگاه کردم آخه سال به سال دور ما دور نمیزد الان اومده چی میخواد!؟؟
-چی شده مریمم !!؟
-یادتونه گفتین تو گند کاری هستی رو گردن بگیر ماهم هرچی خواستی واست انجام میدیم..!؟
تازه دوهزاری منو فارا جا افتاد گفتیم صد درصد با یه خراب کاری میخواد بکنه دنبال یاره واسه انجامش.
-خوب ادامش؟!
به فارا که با خیال راحت داشت بهش نگاه میکرد نگاهی کردمو حواسمو دادم به مریم سوتی؟!
-راستش یه کی از دوست هام رو موخمه شدیدا منم سر یه چیزایی که ازش دیدم حالم ازش بهم میخوره میخوام حالشو بگیرمم حالا هرجوری..!
-دوس پسره ته.؟!؟
-اره!
-نه من نیستم.
-ولی قول دادی هستی؟؟!
-اون قول در صورت خراب کاری بود که بخوای بکنی نه من که اگه بابام نرسه با اژانس میرم میامم!!
-ولش هستی من انجام میدیمم فقط بخاطره توووو.
فارا هم اینو همراه با ریتم اهنگ خوندو یه چشمکم زد.
با خنده به رفتارش نگاه کردم اخه یعنی چی این میخواد دقیقا چیکار کنه با افصاب خراب به مریم خوشحال نگاه کردم اینمم بدش نمیاد هی کرمم بریزه…
-چرا قبول کردی!!؟؟؟؟
-یه لحظه صبر کن دورشه..
-خوب بگو دیگه بابا مگه پسر خط قرمز منو تو نیست ولش بابا….
-نمیشه هستی ابرو حیثیت نمیزاره واسمون مجبورت میکنه که بیژامه باباتو بپوشی هاا!!!
با اعصاب داغون فکر درگیر به سمت در خروجی رفتمم تا برم خونه

خواب میومد شدیدا…
تا یه قدم رفتم بیرون یاسر رو دیدم که به ماشین مدل بالاش تکیه داده بود با دیدن من اومد سمتم…
با ترس رفتم سمت سرویس که بابا واسم گرفته بود..
که حلوم قرار گرفت فارا که کنار بود با تعجب نگاهی بهش انداخت گفت:بکش کنار بچه..؟؟؟
-میشه تنها حرف بزنیم.
-فارا جان میشه منو تا در ماشین برسونی.
با این حرفم اخماش تو هم رفت آخه همم بهش فهموندم نمیخوام باهاش حرف بزنم همم که حرف تو واسم بی ارزشه…
-ببین هستی خانوم من فقط یه حرف بهت میگم تمام.
با جیغ داد فارا دهن هم من هم یاسر باز موند هنوز چند ثانیه نگذشته بود که همه دورمون جمع شدن فاراهم داد میزد کمک این میخواد دوستمو بِدوزده ای مردم آی خدا کمک….
با اومدن چند نفر علاوه بر اون ها بچه های مدرسه بابای مهربون اخمو مدرسه منو فارا رو جلو چشم یاسر بردن سوار ماشین کردن زود رفتیم سمت خونه..
-چته تو چرا داد بیداد میکردی؟!
-بیا خوبی کن مگه نگفتی تا در ماشین برسونمت حالا من تا در خونه میرسونمت بده؟!
-دیونه منظورم این بود چرا میگفتی دزده ؟؟
-مگه نبود میخواد تورو ازم بگیره حالا اسمش با کلاسه میگن خاستگار اونم از نوع زوری!
-فارا احسان امشب صددرصد میاد سراغم اخه دلیل نداره این سر خود بیاد جلوی من بگیره؟!
-اون با من تا فردا پیشتم
-تو خلی چلی بخدا تختت کمه مادرت چی؟!!
-زنگ میزنم میگمم کار داری منم پیشت میمونم!!
همیشه همینه اول کاراشو میکنه بعد اجازه میگیره بدبخت شوهر این!!!
-چیه هی بر بر منو نگاه میکنی سرتو تکون میدی؟؟!
-دارم نمونه یه آدم سادیسمی رو نگاه میکنم افسوس میخورم به حال شوهر نداشتت!
-خوبه حالا تو مونده افسوس بخوری برام؟!!
-جدی باش فارا رفتارت دور از یه خانوم باکلاسه فهمیدست …!!
-ببند بابا!!
-بی ادب
تمام مدت حرف زدن ما با پچ پچ بود که راننده محترم نفهمه البته سهیلا جون دیگه ازخومون بود پایه اما بازم ریسک بود بخوام جلوش حرف بزنم!!!
دم در ازش خداحافظی کردیمو رفتیم تو که انگار موی احسانو آتیش زدیم دقیقا تو بهارخواب بود داشت منو فارا رو نگاه میکرد.
فارا همیشه مرتب بود تمیز جوری که بوی عطرشم همه رو دیونه میکرد حتی منو که دوستش بودم.
نکته دیگه اینکه مانتویی بود احسان خلاف همه خانواده که با مانتویی هام مثل بقیه برخورد داشتن(دوستان ببخشید این احسانه از پشت قُله قاف اومده اونم با خر)اون فکر میکرد مانتویی ها همشون خرابن.
(🌹)

تا ما رسیدیم فارا زودتر سلام کرد رفت تو اونم مثل من از احسان دل خوشی نداشت.
بارفتن اون احسان اشاره کرد برم پیشش.
-سلام داداش
-علیک باز چرا دیر کردی؟؟
-من دیر نیومدم امتحان زیاد طول کشید بعد اونم فارا میخواست بیاد خونممون نمیشد من بیام منتظرش موندم.
-مگه نگفتم با این دختره راه نرو؟
-چرا چون مانتویی یا همیشه مرتب میگرده یا چون …
-ساکت شو دختر احمق چی پیش خودت فکرد کردی که با فسقل قد وقواره اومدی جواب منو میدی؟؟
-بگو ببخشید برو تو هستی.
با حرس برگشتم سمت مامان همیشه میومد تو بحث هامون تا من یه وقتی بی احترامی ها وزور گویی هاشون رو جواب ندم آخه چراا من باید اصلا دنیا میومدم.
با اخم به احسان نگاه کردم بدون معذرت خواهی رفتم یه راست تو اتاقمم حتی به اون حسام بد بختم نگاه نکردم چون واقعا حوصله هیچ کسی رو نداشتم…
فارا با اخم از پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکرد.
-چی شد رفت؟؟
بهش نگاهی کردم با سر گفتم نه
-دوباره از من ایراد گرفت؟!
دوباره سر زدم نه
دلیل نداشت ناراحتش کنم اونم مثل من حساسه پس هیچی نگفتمو لباس هامو در اوردم
باحرس داشتم لباس هامو در میاوردم که در باز شد هانیه اومد داخل با سلام به فارا من نشست استراس داشت استرابش از قبافش معلوم بود!!
-چی شده هانی؟؟
-خواستگار دارم برای فرداشب وقت گرفتن من چی بپوشممم؟؟
اوف همچین اومد تو گفتم احسان حرفی زده!
-خوب برو بامامان خرید
-نمیشه آخه مامان یه عالمه کار داره
-حالا کی هست هانیه جون
-وای فارا توکه غریبه نیستی یکی از فامیل های دور دور دوره
-فامیل دوره؟!!!!
-اره چطور مگه؟
-هیچی یا کلاه قرمزی افتادمم..!
با لبخند به فارا نگاهی کردمو جفتمون زدیدیم زیر خنده بدبخت هانیه که مونده بود چی بگه با ترش رویی بلند شدو رفت بیرون.
-نباید میزدی تو حالش هستی
-ولش بابا خودم گیرم این اومده به گیرام اضافه کنه…
تاشب اتفاق خواستی نیوفتاد اما فقط تا شب….
ساعت9بود که مامان بابا صدام زدن برم پایین ازم خواستن فردا با یاسر برم بیرون احسانم باهامون میومد که تنها نباشمم مثل اینکه عزمشو جمع کرده تا منو زن یاسر کنه یکی نیست بگه من تازه 17سالمه سنی ندارم.
اما بازم به خاطره نگاه های بابا حرف های مامان راضی شدم که برم گویا یاسر خان شدیدا عاشق شده.
بافارا که حرف زدم گفت منم

میام از دور مواظبت باشممم که موافقت کردم که برم.
شب با شوخی خنده گذشت فردا بعد امتحان اومدم خونه امتحان ادبیاتم عالی پیش رفت مطمن بودم معدلم20نشه19هست.
تاوارد خونه شدم مامانم خواست که حاظرشممم گویا آتیش این عشق زیاده احسان میخواد بیاد دنبالم.
یه لباس ساده پوشیدم و ساده ترین روسری سر کردم چادرم با کیف دستی کوچیکم برداشتم اومدم پایین.
به فارا نامحسوس زنگ زدم گفتم دارم میرم.
اونم با ماشین مامانش دنبالمون اومد.
توماشین احسان نشستم جز سلام اول دیگه حرفی نزدیم فقط به آهنگ گوش دادیم.
با رسیدن به مقصد که یه رستوران شیک مجلل بود پیاده شدیم رفتیم داخل،
یه جای دنج که حاظرم شرط ببندم قشنگ ترین جای اون مکان بود یاسر منتظر نشسته بود.
هنوز چند قدم مونده بود برسیم که متوجعه شدم بلندشد تا رسیدیم با احسان گرم دست داد و سلام کرد،
احسان با بی خیالی رفت چند تا میز جلو تر نشست پشت به ما.
-سلام بانوی زیبا..
-سلام.
انقدر اروم سلام کردم که خودمم نفهمیدم ولی بهترین راه همین بود که فقط شنونده باشم.
-بفرمایید خیلی باعث افتخارمه که بانوی خونه ایندم الان رو به رومه..
-میشه برین سر اصل مطلب من امتحان دارم باید برگردم.
-سعی میکنم فقط تا آخر نهار تموم کنم حرف هامو..
-الان که وقت نهار نیست درضمن من نمیتونم منتظر بمونم.
به ساعتم نگاه کردم روی11:40دقیقه بود با بی حوصلگی گفتم:فقط 1ساعت وقت دارید درضمن حرف های بی جا باعث این میشه که خیلی راحت برگردم برم خونمون پس مفید حرف بزنید.
-اینجا وچند جای دیگه مال منه نمیگمم پول دارممم ولی انقدر دارم که بتونم زندگیتو گلستون کنم پشمون نشی از زندگی بامن.
اینکه این جا مال خودش بود شک نداشتم چون احسان ادم پول پرستیه.
با سر بهش فهموندم ادامه بده…
-دوتا برادریم ناصر از من بزرگتره پدرم فوت کرده مادر وخواهرم که الان تازه نامزد کرده کلا کل جمعیت خانوادم هستن مثل بقیه عمه خاله دایی عمو دارم اما زیاد میونه خوبی باهاشون ندارم.
-منو کشوندین تا از دارایی هاتون میونه خرابتون با اهل فامیل بگین شما فقط منو میخواید چون احسان شمارو میخواد چراشو نمیدونم اما انقدر حالیم هست که بفهمم گربه بابت رضای خدا موش نمیگیره پس بگین هدفتون از ازدواج با من چیه من جز چند بار که با اصرار احسان اومدین رفتین و اون خاستگاری فرمالیته چیزی ازتون ندیدم که ثابت بشه منو به خاطره خودم میخواین.
– بله متوجه شدم ولی من تو همون محلی زندگی میکنم که شما3ساله با ماشین پدر یا سرویس میرین میاین من همیشه شمارو میدیدم.
-خوب این خیلی بده که ناموس مردم رو دید بزنید.
-من از روی علاقه دید زدم برای رفع دلتنگی هستی من میخوامت چرا اینو نمیبینی به خاطره تو حاظرم دنیارو نابود کنم خواهش میکنم درکم کن.
-من علاقه ایی بهت ندارم پس خواهش میکنم این آخرین باری ب
فارا تا از راه رسید مثل همیشه ورق هاشو در اورد یه چند باری حکم بازی کردیم بعدم به خاسته فارا پیتزا درست کردیم تا حاظر شدنش یکم باهم حرف زدیم گفتیم خندید که صدای در مارو از جا پروند..
با ترس رفتیم سمت در که متوجعه3تا مرد شدیم که داشتن میومدن این طرف با فارا سریع رفتیم درا پنجره هارو چک کردیم رفتیم اتاق مامان بابا تو ترانسش قبل رفتن به پلیس خبر دادیم به مامانم گفتم که دزد اومده خونه .
اون سه نفر زودتر از اون چیزی که فکرشو کنیم درارو باز کردن اومدن تو خونه.!!
با لحنه چندشی اسمو صدا میزدن جفتمون گریمون گرفته بود معلوم بود اومدن سراغ من اما چراا؟؟؟!!
-هستی بانو بیا دیگه میخواییم ببریمت جای خوب خوب ها..!
صدای خندشون از طرف اتاق خودم میومد که آژیر پلیس صدای درای حیاط از جا پروندشون.
منو فارا زیر تخت قایم شده بودیم در ترانس باز گذاشته بودیم کهشک کن به بیرون.
اوناهم بدون اینکه منو پیدا کنن زودتر از چشم بهم زدن رفتن انقدر اون زیر موندیم تا صدای بابا پلیسا رو شنیدم..
از زیر تخت اومدم بیرون اولین باری بود که بابا رو نگران میدیدم با ترس رفتم بغلش که مامانم اومد اول فارارو بغل کرد بعدشم منو خوب چلوند تازه متوجعه شدم منو فارا با بیژامه تیشرت جلوی پلیسا ایستادیم یه صحنه هندی بازی کردی.
جز بابا مامان حاج بابا کسی نبود.
مامان یه مانتو روسری بهمون داد پلیسا خواستن تعریف کنیم چی شده.
بعد گفته های منو فارا بابا منو فارارو فرستاد تو اتاقم تا با پلیسا حرف بزنه جفتمون انقدر ترسیده بودیم که فقط گریه میکردیم اگه فارا امشب پیشم نبود من سکته کرده بودم.
باوردود مامان از گریه دست برداشتم گفتم چی شد؟!
-هیچی مادر هیچ شکستگی یا چیز دیگه نبود رد نشونی نذاشتن جز یه کلید که از کلید های ما نیست مثل اینکه خیلی حرفی ایی بودن.
-خاله مامانم بفمه دق میکنه..
-ای بابا فارا جان فردا با

این دختر خل من برین خونه شما ماجرارو تعریف کنین.
اولین باری بود مامان بدون مشورت با بابا اجازه میداد من برم خونه فارا اما بازم شبو با شکمی گشنه گذروندیم فردا قرار شود بعد مدرسه بریم خونه فارا که با سرویس رفتیم.
مامان فارا خاله لعیا تعجب کرده بود از اومدن من به خونشون.
بعد تعریف ماجرای دیشب خاله لعیا سکته رو رد کرد که با ابقند حالش بهترشد.
شب موقعی که بابا میخواست بیاد خونه اومد دنبالم.
بعد اون روز ارتباطم دوباره با بابا خوب شد درواقع بهتر از همیشه دیگه حرفی نمیزد که ناراحت شم نزدیک های عید بود که مریم دوباره اومد پیشنهادشو گفت با پارتی بازی این ور انور کردن قرار شد دوتا از بچه ها انجام بدن مریم بابت اینکه منو فارا انجام ندادیم 50تومن ازمون گرفت.
دو روزی بود احسان هر روز خونه مابود زنش زیا با ما صفا نبود اهل جلب توجعه بود ظاهر زندگیشو خیلی اهمیت میداد اونم یه چند سالی بود که ورقش بر گشته بود.
اما بااین حال شام نهار اونجا بود تو گوش مامان یه چیزای میخوند که تا منو میدید حرفشو عوض میکرد.
روز سوم که داشتم حاظر میشدم بابا منو رسوند گفت ظهر سرویس میاد دنبالت منم پیاده شدم ظهر نزدیک10دقیقه علاف بود ولی مریم جونی نیومد.
هیچکس نبود حتی بابای مهربون مدرسه…
با ناله نفرین برگشتم داخل رفتم سمت دفتر فقط خانوم عباسی ابدارچی بود که با اجازه ازش خواستم زنگ بزنم به خونه بگم مریم خانوم نیومده دنبالم که جواب ندادن3بار زنگ زدم بازم هیچ.
به گوشی بابا زنگ زدم ریجیتم کرد مثل اینکه کار مهمی داره.
به آژانس زنگ زدم که گفتن مریم تصادف کرده نمیتونه بیاد ماشینم چون سمت ظهر بود نداشت گفتم خودتون بیاین که با بی ادبی تمام گفت عزیزمم من مگه بیکارم آژانس ما تایم داره الان تایم نهارمونه گوشی رو قطع کرد.
خانون عباسیم میخواست بره میگفت باید در هارو قفل کنه بخاطره همین مجبور شدم بیام بیرون رو به آسمون کردمو خودمو سپردم به خدا راه افتادم سمت خونه داشتم از یه کوچه خلوط رد میشدم که یه ماشین با سرعت اومد سمتم جلومو گرفت با شنیدن صداش فهمیدم همون دزدا اونشب بودن با ترس برگشتم هرچی توان داشتم ریختم داخل پاهام اماپاهام انقدر سنگین شده بود انگار تو کفشام سنگ گذاشتن با ترس داشتم میدویدم که اشتباهی پیچیدم تو بن بست دیگه راهی نداشتم اون هم اومد.
-خوب خوب خوب هستی خانوم پس تویی که دل ریس مارو برده.
با ترس بهش نگاه کردم یه قدم رفتم عقب گفتم:
-جلو نیا که جیغ میزنم.
از تن صدام هم اونا خندشون گرفت هم من تعجب کردم صدام از یه ادم خروسک گرفته بدتر شده بود چند قدم فاصله داشت باهام که دوستشم با ماشین پیچید داخل کوچه ترس کل وجودمو گرفته بود پاهام سنگین تر از چند دقیقه قبل شده بود.
دستشو دراز کرد که باترس جیغ زدم فرار کردم سمت مخالفش که چادرمو از سرم کشید.
منو تو سه کنج دیوار قرار داد که با بی جونی کولمو با آخرین توانم زدم بهش که بخوره به سرش که متاسفانه ازم گرفت پرت کرد یه گوشه.
دست انداخت منو بگیره که دیگه رمغ نداشتم افتادم روی زمین از گریه زیاد چشمام میسوخت گلوم بد درد میکرد.
دست انداخت از مانتو مغنه ام گرفت داشت منو میکشید سمت ماشین که یکی از پشت محکم زد بهش چنان زربش زیاد بود که درجا افتاد روی زمین به خودش پیچید.
اون یکی اومد پایین باهم گلاویز شدن یهویی اون یکی که افتاده بود بلندشدو خودشو رسوند بهش با دیدن چاقوی تو دستش نمیدونم چطوری کی فقط اون چوبی که داخل کف ماشین بود رو براشتم با تمام توانم زدم داخل سرش.
اون یکیم وقتی دید نمیتونه کاری کنه زود رفت سوار ماشین شدو فرار کرد.
با بیحالی به ناجیم نگاه کردم اونم مثل من حال نداشت که روپا بمونه وکنارم نشست بهم نگاهی انداخت لب زد…
-خوبین؟؟!
-نه میخوام برم خونه.
-میرسونمت.
-خواهش میکنم من ابرو دارم بابام منو میکشه تورو خدا بزار برم.
-اوکی اروممم پشت سرت میام که دوباره نیان سراغت.
با ترس للرز ایستادم رفتم سمت کولم که دیدم چادرمو جلوم گرفت.
وقتی از کوچه اومدم بیرون با سرعت رفتم سمت خونه تا رسیدم دم در کیلد انداختمو وارد شدم قبل بسته شدن در یه لحظه چشم تو چشم شدم با ناجی کوچه بن بستبا استرس رفتم سمت خونه.
هیچکس نبود خدارو شکر رفتم سریع لباس هامو عوض کردمو انداختم تو ماشین خودمم رفتم داخل حمام تا بتونم خودمو بشورم بعد حمام سریع که داشتم رفتم اول درارو قفل کردم بعدشم رفتم تو اتاق در اتاقم قفل کردم راحت نشستم نمیدونم کی چه جوری فقط خوابم برد همش اون بن بست اتفاقاتش تو خوابم بود.
نمیدونم کی بود چه وقت ساعت وقتی بیدار شدم دیدم که ساعت 6:30صبح با حس گرسنگی شدید رفتم پایین که دیدم مامان لباس هامو اتو زده صبحونه حاظر کرده بود از اتفاق دیروزم مطمن

م چیزی نفهمیدن حتی نفهمیدن که من تنها اومدم خونه…
وارد مدرسه شدم دنبال فارا گشتم.
تا رسیدم بهش محکم اول بغلش کردم بعدم با موشت زدم تو کمرش که صداش در اومد گفت چته دختر تو؟؟
-بعدا فارا.
-برین بچه ها ماهم میایم.
بادور شدن بچه ها از فارا فاصله گرفتم نشستم روی نیمکت کنار حیاط.
-چی شده؟؟؟
-دیروز من تنها رفتم خونه
-خوب همیشه تنها میری منظور..
-نه بدون مریم خودم با پای پیاده…
-نههه بشین بابا چقدر تو فیلمی هستی ها
با خنده زد به شونم که بادیدن اشکام شست رو به روم.
-خوب ادامش؟؟
-مثل اونشب که اومد منو ببرن دیروزم اومدن دنبالم نزدیک ماشین که بودم که منو میخواستن ببرن یکی اومد نجاتم داد آخرشم فرار کردن.
-کی نجاتت داد؟!
-نمیدونم یه پسر حدودا25،26ساله اما زیاد دقت نکردم فقط میدیدم میشنیدم.
-الان حالت خوبه؟!
-اره اما میترسم فارا اینا کین؟؟؟
-ولش کن حالتو بدتر نکن هستی!!
-نه نه فارا تو بگو چیکار کنم؟
-بیا بغلم ولش کن بذار فکر کنیم!!
اون روز تا در ماشین فارا منو رسوند تو مسیر یه لحظه حس کردم کسی داره نگاهم میکنه ولی کسی رو ندیدم.
چند روزی بود که حس میکردم در حال تعقیبم واین منو میترسون ترس از این که دوباره بخوان منو بدزدن.
تو کلاس بودیم امتحان های میان ترم تموم شده بود.
فارا با چند نفر درحال رقص قردادن بودن یه اسپیکر قاچاقی اورده بودن داخل.
به فارا که خوش خوشانش بود نگاه کردم که دونفر ازبچه های پیله کلاس به زور دستمو گرفتن کشیدن وسط فاراهم با یه عشو خوشگل اومد سمتمو مجبورم کرد باهاشون برقصم.
با اصرار های بچه ها شروع کردم تکون دادن خودمو یکمم شنگ تخته انداختم لامپارو بازو بسته کردم.
یکممم که توفاز بودیم یهویی همه ساکت شدن منو فارا که روبه روی هم ایستاده بودیم با سکوت بچه ها آروم روبه جهتی که چشماشون بود برگشتیم که آه از نهانم بلند شد.
خانوم پرورشی مون بود که با نگاهش میگفت بالاخره موچتو گرفتم هستی خانوم.
با ترس گفتم :خانوم من…
که با خوشحال برگشت رفت حدس میزدم داره میره دفتر.
با عجز به بچه ها نگاه کردم فارا زوتر رفت دنبالش بعدشم من تا دفتر یه نفس دویدیم اما قبل ما رسیده بود.
بابامنو میکشت اگه دوباره مدرسه کسی رو میخواست خوصوصا که شماره خودشو داد تا اتفاقی افتاد بهش خبر بدن.
جلوی دفتر رژه میرفتیم که خانوم قُلاسی اومد بیرون گفت:منو فارا چند نفر دیگه که وسط بودن بریم داخل.
از در که رفتم داخل خنده هم ناظم هم مدیر روی مخم بود.
با ترس به فارانگاه کردم که خانوم قلاسی بدون نگاه برداشتن از منو فارا اون چندنفر اشاره ایی به ما کرد.
گفت :این دو نفر باعث آشوبای مدرسه هستن خواهش میکنم اجراجشون کنین دیگه بسه هرچی مراعات کردین گذشت.
فارا با حرس گفت:کسی که تصمیم میگیره مدیر مدرسس نه یه معاون پرورشی..
فارا گند زد اخراج که چه عرض کنم کلا باید خونه نشین میشدیم.
باضربه ایی که مدیر زد روی میز ههمون یکه خوردیم از پشت میز اومد بیرون قلاسیم کارد میزدی خون درنمیومد با رسیدن مدیر کشیده محکمی فارا خورد که بدون منتظر موندن برگشت سمت در گفت گل میگیرم در مدرستو حالا ببین.
راستش فارا وقتی حرف میزد پاش میموند خواهرش وکیل بود تو تهران داخل دفتر یکی از کله گندهای وکالت کارآموزی کار میکرد.
باترس که از چشمام معلوم بود تو صورت خانوم حسینی نگاه کردم با حرس بهم گفت اخراجی ملکی…
همین تموم من بااین همه نمره های خوب به قلاسی که خنده از لبش کنار نمیرفت نگاه کردم که با لب زدن گفت: اخراجی…
داشت اشکم در میومد گفتم فُرجه خانوم حسینی من که تا الان دوتا تعهد دادم مگه نمیگن بعد سومی اخراج منکه هنوز یکی از تعهد هام مونده…
اشکامم شروع کرد ریختن اون دزدای لعنتی کم بود اخراجم اضافه شد.
دیگه حتی رنگ بیرونم نمیدیدم.
خانوم حیسنی با دلخوری بابت حرف فارا ناراحتی کاری که من کرده بود(رقیصدن کلا جرمه😫)
بهم گفت:نمیشه ملکی تو دیگه شورشو درآوردی یه نگاه بنداز از روزی که شما دوتا رو ثبت نام کردم روزی نبوده که دردسر درست نکنین.!
راست میگفت ما به مگسای کلاسم رحم نکردیم اما باباممم…!!
اشکامو پاک کردم هرچی التماس کردم فایده نداشت اومدم بیرون مریم چند نفر دیگه پشت در ایستاده بودن تا منو دیدن اومدن سمتم داشتم از فارا میپرسیدم که سپیده اومد گفت:هستی بدبخت شدی زنگ زدن بابات …
دیگه زمان ساعت معنی نداشت مات شدم به در مدرسه الان که بیاد حتی جلوی بچه ها منو بزنه توهین کنه دیگه ابرو نمیموند واسم هرچند بچه ها میدونستن بابا سخت گیره اما نمیدونستن دست بزنم داره…
زهرا که اومد بیرون گفت :هستی زنگ زدن بابات جواب نداد زنگ زدن مامانت الان مامانت میاد …
دنیام دوباره برگشت مامان رو میشد قانع کرد اما بابا رو نه!!!
رفتم دنبال فارا که گفتن ه

مون موقع لوازم هاشو جمع کرده رفته…
داشتم تو حیاط راه میرفتم که هانیه اومد!!!
با ترس رفتم سمتش که یکی زد پشت سرم…
-هانیه بابافهمید!؟؟
-نه خداروشکرکن من گوشی رو -برداشتم خودمو به جای مامان جازدم کسی خونه نبود…
-چیکار کردی که زنگ زدن بیاین اخراج شده؟!!
-هستی تو بابارو نمیشناسی هااا؟!!
با گریه فینی کردم گفتم:به خدا من حالم خوب نبود مقصر کس دیگه بود اسپیکر مال یکی دیگه رقاص ها کسای دیگن اما منو آوردن پایین چرا چون از شانس قهویی ایمم من اون لحظه وسط بودم!!…
-خیلی خوب بیابریم ببینم چه کار میکنم برات؟!..
-میگن اخراج…
-بیا…
با زبون بازی هانیه خواهش های من 3روز اخراج شدم. رفتیم خونه به هانیه قول دادم که دیگه ریکس نکنم…
هانیه خانومی کرد به کسی نگفت منم خودمو زدم به مریضی تا سه روز توخونه نشستم ازفاراهم نگم که چه ها کرد تو اون سه روز از آموزش پرورش گرفته تا همه جا رفت شکایت کرد…
وقتی هم که خانوم حسینی گفت بیا تعهد بده5روز اخراج بیا پروندشو گرفت گفت نمیره دیگه اون مدرسه …
منم تنهاشدم دیگه امروز قراربود باهانیه برم آخه یه چندروزی بابت خاستگاری مراسم عقدش مرخصی گرفته بود…
خواهر فارا واسش یه مدرسه خوب پیداکرد تو تهران قرارشد اسباب کشی کنن برن…
منم باهزار زحمت زور از بابااجازه گرفتم برم خونشون تا این چند روز پیشش باشم هانیه بعد رسوندن من با شوهر آینده قرار گذاشت که برن دنبال کاراشون..
هنوز چند قدم تا درب مدرسه فاصله داشتم که چشم توچشم دوباره با ناجیم شدم.
ترس برداشت به اطراف نگاهی کردم که کسی نبود چند نفر از بچه ها مدرسه داشتن میومدن…
بهم از دور سر تکون داد منم مثل خودش جواب سلامشو دادم پاتند کردم وارد شدم اون روز زیاد حالم خوب نبود یه حسی داشتم.
نمیدونم چراا ولی یه حسی بهم میگفت مواظب باش..
وقتی به خونه فارا رسیدم توبغل هممم یکم موندیم بعد1هفته دوری بهم رسیده بودیم منو فارا بهم خیلی وابسته بودیم این دوری نشونه خوبی نبود…
فارا واقعا قصد داشت واسه همیشه بره تهران اما قول داد باهام درتماس باشه بیاد پیشم…
خاله لعیا هم هرچی گفت که فارا ازخر شیطون بیادپایین راضی نشد که نشد..
فارا لجبازی میکرد حالاچرا نمیدونم…
میخواستم برگردم خونه فارا گفت منو میرسونه هنوز خیلی مونده بود تا بابابرگرده بامامان هماهنگ کردم که گفت زودبیا تا نیومده .
بافارا را قدم میزدیم هرچی گفتم نره گوش نکرد هنوز چند کوچه مونده بود برسیم که اون پسره از روبه رو اومد طرف ما من با چشمام داشتم نگاهش میکروم که فارا زد به پهلوم گفت:خوردیش بابا
-همونه فارا…!
-کی همون دزده..؟؟!
-نه اون پسره…
با رسیدن اون منم ساکت شدم یه مکسی کردو گفت:سلام خوب هستین..؟؟
فارا پیش دستی کردو گفت:شما ناجی اون روزشین
با تعجب به فارا من نگاه کرد که گفتم:فاراجان آقالطف کردن اون روز..
فاراهم با هیجان گفت:دفاع شخصیتون باید خیلی خوب باشه که تونستین حالشونو بگیرین.
با تبسمی که کرد سربه زیر جواب داد:من کاری نکردم هر آدمی بجای من بود کمک میکرد…
با حرس دست فارارو گرفتم کشیدم سمت خودم کم مونده بود بره تو حلق پسر مردم…
با یه تشکر خدافظی کردم گفتم دیرمون شده.
راه افتادم سمت خونه فاراهم دنبال خودم کشیدم…
-چته هستی میزاشتی اسمشو بپرسم ناجی اسمه واسش گذاشتی…
-فارا تو کوچه خلوت پسر مردم چرا به نظرت بذارم بری اسمشو بپرسی همین جوری دی شده خدا نگه دارش باشه کمکم کرده ولی دلیل نمیشه که
بالبخند پسره منم خندم گرفت که یهو یاد حرفایی که فارا راهت بلند به زبون میاورد افتادم رنگم پرید وای اگه شنیده باشه گفتم غضنفر واییی خدااا….
رفتیم تو خونه یه عالمه منت سر فارا گذاشتم که چرااا آروم تر حرف نمیرنه اگه میشنید چی وای فارا از دست تو حرفات…
-سلام خاله جونم..
-سلام فارا جان خوبی مامانت خوبه
-بله شما خوبین کاری هست بگین از ظهر از این دختر خل چلتون کار کشیدیم شمارو دست تنها کردیم
مامان فارا داشتن حرف میزن اما من همش حس میکردم که اگه شنیده باشه واییی چه فکرا درموردم میکنه.
با حرف مامان باگیجی گفتم:هااا
فارا یه پس گردنی زد بهم گفت: حواست کجاست تو…
-فارا دردم اومد حالا چی شده!!؟؟
-مامانت پرسید که حالت بهتره مشکل نداری؟؟
طفلی مامانم منو هانیه با هزار بدبختی تونستیم راضیش کنیم که من حالم خوب نیست باید توخونه بمونم هانیه هم برای اینکه بیاد مدرسه غیبت هامو درست کنه اومد حالم از خودم بهم خورد مامان همیشه باهام خوب بود حتی هانیه…
اما بابا احسان حسام نه…
-شب مهمون داریم…
-جدا کی؟؟
-نامزد هانیه میخوان بیان واسه حرفای آخر بعدشام+
-فاراجان برین بالا خاله
-ممنون خاله باید برگردم فعلا هستی بیا…
تادم در رفتم دنبالش اما هیچی نگفت…
-چیه فارا منو کشوندی
-پرو چطور تومنو

تااینجا کشوندی حرفی نیست من تورو تادم در کشوندم حرفیه..
-خیله خوب بگو چیکار داشتیم…
با لبخند ژوکندی گفت:فقط میخواستم درکم کنی که توی الدنگ رو تااینجا اوردم چی کشیدممم…
تا اومدم بزنمش رفت بیرون با لبخند حرس دروبستم فارا نباشه من چی میشمم…
اون شب هانیه آقا امیرحسین شون قرارشد آخر هفته عقدکنن یه مجلس مجلل واسشون بگیرن تا آخرماهم برن کربلا بجای عروسی…
اصلا مگه میشه عروسی نگرفت من که حاظرنیستم عروسی یه بار اتفاق میفته درسته عشق امام حسینم اما بازم من همون موقع خاستگاری میگم برای ماه عسل بریم کربلا😁
من پروهستم شدیدا..
مامان از فردا با هانیه سرشون شلوغ شد باباهم یه سفر تا جنوب رفت بود واسه بعضی از لوازم های هانیه…
احسانم یه اشناداشت تو آستارا قرارشد بعضی از لوازم هاشو ازاونجا بگیرن خونه سوت کوربود تموم موقع فاراهم قول داد تا شب مجلس پیشم باشه بعد مجلس برن…
روزا عادی بود گاهی غضنفر رو میدیدم گاهی نه😁
چند روز به صورت برق باد گذشت رسید روز جشن تو تالار بود منو مامان باهم وقت آرایشگاه گرفته بودیم قرارشد ما زودتر از همه بریم اونجا…
اما وقتی رسیدم اونجا متوجعه شدم که لباس خودمو نیاوردم از همه بدتر سرویس طلای مامان رو اگه مامان میفهمید که منو میکشت پس بهونه لباس خودمو گرفتم با آژانس برگشتم خونه…
تا لوازم هارو بردارم بیام پایین5دقیقه طول کشید با رسیدن به حیاط متوجعه شدم درحیاط باز اما من که بسته بودم باترس رفتم سمت در که دیدم آژانس دم دره بدون دید زدن رفتم داخل ماشین گفتم حرکت کنه…
چنددقیقه ایی تو راه بودیم که متوجعه شدم مقصد عوض شده …!!!
-ببخشید آقا دارین اشتباه میرین..
-نه درسته
-ن آقا شما باید سمت راست میرفتین اما کلا اینجا نیست من شهید….میخواستم برم!!
-نه درسته خانوم بشین هیچی نگو..
توآینه که نگاه کردم از رنگ چشماش شناختمش همون راننده اون روز بود درسته ترسیده بود ولی یادمه…
با رنگی پریده لنت زبون گفتم بزن کنار…
-بشین دختر وگرنه بد میبینی
-بزن کنار وگرنه خودمو پرت میکنم پایین…
باکشیدن دستگیره متوجعه شدم قفل کودکه دستمو دراز کردم که اون در رو بازکنم اونم باز نشد باگریه گفت بزن کنار از من چی میخوای…
-من نه رئس تورو میخواد خواسته دستمون بهت نخوره ولی مواظب باش که بهت شوکر نزنم فلج شی هاا…
بعدم شوکرشو گرفت بالا
دست انداختم شیشه رو بکشم پایین که اونم احرومشو رو برداشته بود..
با گریه فین فین سکیکه گفتم:بزار برم مجلس خواهرمه امشب بخدا بزاری برم همین الان بهت 10میلیون میدم…
با صدای خنده بلندش بهش نگاهی کردم که جواب داد:
کوچولو رئس بفهمه تورو ول کردم منو میکشه هیچ توروهم میاد از وسط مجلس میبره پس بتمرگ سرجات…
ساعت12بود جشن از7شروع میشد.
مامان حتما نگرانم میشه شانسم گوشیمم شارژنداشت باترس للرز رفیتم تا رسیدیم به یه خونه فوق العاده بزرگ اصلا قصر حساب میشد واین یعنی طرف از این کله گنده هاست
باوارد شدن با اونجا موجی از استرس ترس نگرانی اومد سراغم ویه امید …
نمیدونم چرااا این حس هایی پراز ترس نگرانی کمتراز امید تو دلم بود انگار یه لامپ پرنور تو دلم روشن کردن که باعث میشد آروم باشم منتظر سرنوشتم.
با ایستادن ماشین فرد مورد نظر اومد جلو که با دیدنش نفسم قطع شد..
یاسر ..
یعنی یاسر باعث همه ایناست.
چون بهش جواب نه دادم اومده سراغم چرا آخه؟؟؟
با پوزخند دستشو به سمت درماشین دراز کرد درسمت منو بازکرد دوباره دست دراز کرد لز بازوم گرفت منو کشید بیرون از ترس تعجب زبونم بند اومده بود…
-خوب خوب هستی خانوم عشق بنده حالش چطوره؟؟
-م..من…ت..توو..چ.چرا
لکنت لعنتی نمیزاشت حرف بزنم این بد بود چون با تمسخر داشتن نگاهم میکردن یاسر آخر جواب داد:بس پ الان پس میفتی که همه بلند خندیدن با تشر به همه گفت:خفه که منم از لهنش ترسیدم …
دنبال خودش منو کشوند کاور لباسم تو دستم بود کیفمو سفت چسبیده بود که مبدا ازم بگیرنش تمام امیدم به گوشی تو کیفم بود که شاید واسه یه زنگ روشن شه.
بارسیدن به وردوی قصرش منو پرت کرد جلوتر گفت برم تو برگشت سمت بقیه گفت: کسی داخل نمیاد فهمیدد.
منم میخ جدیتش شدم که چقدر راحت دستور میداد حق داره احسان که ازش حساب ببره باهاش باشه مخصوصا مردی مثل احسان که خوره پول داره…
وقتی بهم رسید دوباره منو دنبال خودش کشوند تو انداخت روی نزدیک ترین کاناپه که جلوی در سالن بود…
-خوب ببین دختر خوب امشب اینجا میمونی تا فردا فردا میبرمت خونتون میگمم پیدات کردم چون مطمنم اون داداش احمقت اول ازهمه به من میگه تو گم شدی پسس فردا که رفتیم خونتون صد درصد بابای قرن بوقیت تورو نمیخواد ننگ شناسنامه سفید زن شدنو بهت میچسبونه…
باترس داشتم بهش نگاه میکردم این از من چی میخوا

ست که اینجوری منو اذیت میکرد یعنی واقعا از احسان خوشس نمیومد میخواد داماد اون خونه باشه بابای منو یه تعصبی قرن بوقی میدید میخواست اسمش بره تو شناسنامم آخه چرااا؟؟؟!!
حرفشو قطع کردم با لحن التماسی -گفتم: بذار برم قول میدم جواب بله بهت بدم فقط بابامو ازم نگیر من دوست ندارم ترک شمم خواهش میکنم یاسر…
-جووونم تو فکر کردی من مشتاقممم نه گلممم میخوام باباتو سرافکنده ببینم بهش لطف کنم تورو بگیرممم میخوام احسانو باباتو باهممم جلوی اون همه مُریدی که با احترام به پسر نوه حاج ملکی نگاه میکنن ابروشونو ببرم فکر کردی چه خبره نه دختر مطلب این نیست اینکه من میخواممم خار شدن بابای بی همه چیزتو ببینم…
چون جلوی صورتممم حرف میزد با آخرین توانی که داشتم کشیده ایی به گوشش زدم گفتم:پشت سر بابای من درست صحب کن…
با کشیده که توگوشم زد به چپ مایل شدم روسری چادر از سرم نسبتا افتاد اما اول چادرمو درست کردم بعدش یه توف جلو پاش انداختم…
-بااین همه هستی نمیدونم چی داری که واسم عزیزی میخوام داشته باشمت اما تا باباتو از حاجی آقایی نندازم تورو نمیگیرمم.
باگریه چادرمو رو سرم کشیدم به بخت بدم زار زدم…
ولی عجیب بود که دلم روشن بود…
1ساعتی بود که لوازمامو ازم گرفتن حتی منو به بدترین شکل بجای گشتن دستمالی کردن فرستادن داخل یه اتاق روتخت نشسته بودم حالم خوب نبود که صدای در بلند شد.
-داداشت گفته زودتر برم مجلس خواهرش سر راهم اونو بردارم گویا ماشین رو عروستون بردن مثل اینکه رفتن خوشگل کنن امشب بدون ماشین نمیشده نرن…
تو اینجا میمونی کلید اتاق رو به یکی از امین های گروهم میدم که اگه کاری داشتی اتفاقی افتاد اون در روبازکنه…
چموش بازی درنیار دختر خوبی باش تا فردا که بیام سراغت…
با بسته شدن دوباره در حالممم از قبل بدتر شد.
حسی بهم میگفت که هرلحظه اتفاقی میفته گه باعث شادیم میشه اما چرااا من تو این لحظه باید امید داشته باشم …
با گریه سجده کردم از خدا خواستم کمکم کنه که با شنیدن در سرمو بلند کردم….
-تووو؟؟؟!!!!!
-هیشش ساکت زودبیا بریم…
-کجا تو کی هستی از کجا بهت اعتماد کنم؟!
بیا من همونیم که متونستم بزارم اون روز اونا ببرنت اما دیدی که…
تمام مدتم دورادور مواظبت بودم…
-اما لوازمامم..
-دختر جونت واست مهمه یا لباست کیفت
-سرویس مامانم توکیفمه لباسمم مهم نیست توروخدا کیفمم ..
-بیا بهت میگمم…
با حفظ فاصله پشت سرش راه افتادم رفتیم سمت بالا به یه اتاقی رسیدیم که معلوم بود مال یه آدم مهمه یه دفتر به حساب میومد تا اتاق…
وقتی وارد اتاق شدیم دنبال یه چیزی میگشت تو قفسه کتاب هاا با صدای پایی که شنید با عجله اومدو دستمو گرفت رفتیم داخل سرویسی که داخل اتاق بود ترس منو ول نمیکرد اما بازم حالم از بودن باهاش خوب بود…
بعد اینکه همه جارو طرف چک کرد رفت دوباره بیرون ماهم اومدیم از سنگر بیرون هنوز گرمای بدنشو حس میکردم دستمم اسیر دستش بود این منو عذاب میداد…
داشت هنوز تو قفسه دنبال یه چیزی میگشت رفتم سمت شومینه یه مجسمه خیلی خوشگل روی تاقچه شومینه بود منو وادارمیکرد بهش دست بزنم که…
با لمس بدن مجسمه متوجعه یه چیز غیر عادی شدم دست مجسمه تکون میخورد با بالادادن دست مجسمه در مخفی که پشت شومینه بود تکون خورد باز شد با تعجب برگشتم سمت ناجی غضنفرم که دیدم بالبخند گفت:آفرین حالا بدو تا نیومدن…
زودتر رفت داخل اون تونل کوچیک که از کانال کولر یکمم بزرگتر بود یکمم که رفتیم جلوتر در مخفی آروم بسته شد. تو تاریکی چراغ های شبنما روشن شدن.
با طی کردن2متر از اون تونل که به صورت سینه خیز بود متوجه شدم اون از یه نردبام که تو دل دیوار ساخته بودن داره میره پایین به خاطره ترس از ارتفاع نمیتونستم تکون بخورم که فهمید…
-بیا دیگه چرا نمیای؟؟!!
-نمیتونم فوویای ارتفاع دارم!..
-وای خدا من ببین نیای آبروت میره هاا یاسر به محض رسیدن سراغ تورو میگیره تا به همه نفهمونه تو قیبت زده دست بردار نیست پس بیا…
-نه نخواه نمیتونم از یه راه دیگه بریم خوب؟؟!
مثل بچه ها نق نق میکردم این باعث گرد شدن چشماش شد گفت:اون بیرون نزدیک100نفر آدمه که همشون مصلح هستن بعد اونم باید بگمم من توانایی مبارزه با اون تعداد رو ندارم درضمن راحت ترین راه اینه که تا شعای 5متری کسی متوجعه تو نمیشه حالا بیا…
باترس رفتم جلوتر که خودشم اومد به دیواره تکیه داد بهم کمک کردتا راحت بتونم بیام روی نردبام…
نزدیک شاید20متر بیشتر ارتفاع داشت مطمنم آخه از بیرون 3طبقه معلوم میشد نمیدونم چقدر از راه مونده بود که یکمم ایستادمم…
-چی شد بیا دیگه داره دیر میشه…
-خسته شدم بذار یکمم نفسم جابیاد بعد..
با حرس ادامه داد
-پس من رفتم تو بمون استراحت کن فقط اگه چیز می

زی دیدی نترس…
با ترس گفتم الان میامم تروخدا تنهام نزاری هاا نفرینت میکنمم نفرین های منم بگیرهااا یه بار یکی رو نفرین کردم گفت ایشاا.. دستت بشکنه باورت میشه شکست پس باهم بریم خوب وگرنه نفرینت میکنم مثل غضنفرشی هاا…
به چرت تو پرتام داشتم ادامه میدادم که متوجعه شدم صدایی ازش نمیاد به پایین نگاه کردم که دیدم 10تا پله دیگه تا زمین مونده با خوشحالی رفتم پایین تا برگشتم رخ به رخش شدم.
تو چشماش نگاه کردم نمیدونم چرا انقدر باهاش حالم خوب بود.آب دهنمو با صدا پایین فرستادم برای جو سنگین که به وجود اومده بود با بی حواسی گفتم:خوب ناجی غضنفر رسیدم یا نه؟؟!!
پقی زد زیر خنده گفت:ناجی غضنفری که میگی الان منممم…
دوباره خندید…
منم خندم گرفته بود یه ببخشید زیر لب گفتم از کنارش گذشتم پاتند کرد پشت سرم اومد گفت:اسمت هستی بود؟؟!
-بله که چی اونوقت؟
اومد کنارم جلومو گرفت…
-بجایی که بهم بگی غضنفر میتونستی اسممو بپرسی خُل چِل خانوم…
با چشمای گرد شده گفتم:چی گفتی من خل جلمم تو خل چلی که یاسر رئسته تو منو نجات میدی…
-دلیل دادم خل وچل…
-اسممم هستی غضنفر..
-منم فرهادم نه غضنفر تکرار کن فرهاد سخت نیست هاا البته اگه تو مشکل حرف زدن داری اشکال نداره درکت میکنمم…
با حرس حلش دادم به کنار راه افتادم زیر لب هی نق نق میزم که کم کم احساس کردم داریم میرسیم به نور…
-از کنارمن جم نخور جلوی در نگهبان گذاشتن…
– وقتی تو باشی غمی نیست که ناجی…
با لبخند بهم نگاه کرد منم تازه دوزاریم افتاد چی گفتم بابابفهمه انقدر راحت بامرد غریبه گرم گرفتم ترک که چی بگمم میکشه منو…
با یکم مکس بدون سروصدا دروباز کرد.
یه سرکی کشید بیرون بعد دوباره برگشت سمت من بدون هیچ ملاحضه ایی دستمو گرفت دنبال خودش کشید چنان قدماشو بلند برمیداشت که کم از دویدن نمیاورد..!!
باتعجب به پارکینگ مخفی اونجانگاهی انداختم که هرمدل ماشینی توش بود..!!
تعجبم وقتی شدید شد که ماشین مامان فارارو دیدم که فارا پشت رل نشسته بود..!!
تا منو دید فقط اشاره کرد بدوئم سوارشم…
دستمو از دست فرهاد درآوردمو پاتند کردم روصندلی شاگرد کنار فارا جاگرفتم به آغوشش پناه بردم که فرهاد اومد گفت+ زودبرین فقط مواظب باشین ها خیلی…!!
_+ من که رفتم 2دقیقه بعد اروم راه بیفتین اگه کسی شمارو دید فقط پاتوروگاز بزار فرارکن به هیچ عنوان واینستا خوب!!؟
-اوکی برو که دیرمون شده..
بارفتنش فارا بهم اشاره کرد گفت
– ببین چیزی کم نشده…؟؟!
باتعجب به پشت نگاه کردم دیدم لباسم وکیفم روصندلی پایینه.!
خوشحال برش داشتم یه وارسی کردم که الحمدال… چیزی کم نشده بود.!
از اونجا بدون مشکل بیرون اومدیم باآخرین سرعتی که ماشین داشت فارا به سمت سالن رفت.
نمیدونم چقدر توراه بودیم که بالاخره رسیدیم نزدیک به4ساعت طول کشیده بود این خیلی بد بود.
باوارد شدن من مامان با آخرین سرعت بلندشد اومد طرفم مطمن بودم که کتک رو میخورم که در آخرین لحظه فارا جلوم ظاهرشدو مامانو کشید یه طرفی باهاش حرف زد.
بابرگشتن مامان که رفت سمت لوازم هاش به روبه فارا گفت:
+دیر نکنین مثلا خواهر عروسه…
-چشم خاله برین ماهم زودمیام…
منو هل داد سمت آرایشگر اشاره کرد آمادم کنن…
باآخرین سرعتی که طفلکیا تونستن منو آماده کردن و منو فارا نزدیک به6:30بود که سمت سالن مجلس حرکت کردیم…
داخل مجلس که شدم دیدم که جمعیت نصف تالار رو پرکردن جمع شدن خانوم مولودی خونها مون هم درحال حاظر کردن لوازم هاشون بودن…
مجلس خواهرنازم با تشریفات لازم انجام شد ساعت11بود که همه رفتن منم به همراه مامان از تالار بیرون رفتیم فارا منتظرمنو مامان بود تا بریم سمت خونه مامان تموم مدت باهام جلوی بقیه خوب وقتی خودمون بودیم بدون صحبت سرسنگین بود.با مامان داشتیم میرفتیم سمت ماشین فارا که متوجعه حسام شدیم که دنبال مامیومد.
-مامان کجا میرین.؟!
-با فارا میریم خونه چطور مامان جان..؟؟!
-داداش احسان میگه بیاین برسونمتون..
-نه بهش بگو بافارا میریم…
-پس منم با بابامیایم فعلا باباداره با دوست احسان صحبت میکنه..
-باشه عزیزم برو مواظب باشین…
وقتی توماشین نشستیم فارا با اخم گفت:خاله جان چرا عروس کشون ندارین؟؟؟
+عروسی بدون رقص عروس کشون آخه؟؟!!!
-عزیزم حاج بابای بچه ها هم حتی عروسی خودشو تمام بچه هاشو اینجوری گرفته…
+ما رسوم خاصی داریم گلم خاله جان انشاا.. برای عروسی خودت سنگ تموم بزار…
-چه فایده شمارو فکر نکنم بزارن بیاین
بالبایی که برای خنده داشتن کش میومدن روبه فارا گفتم+قول میدم من بیام واست قربدم حالا بس کن.
مامان با اخم بهم گفت:بله دیگه فعلا که مارو آدم حساب نمیکنی هرموقع دلت میخواد میری میای معلومه که فرداهم برای عروسی خودت دیجی بیاری رقص مخصوص داشته باشی…
-مامان چرا ه

مه تون اینجوری شدین باهام خدانکنه یه چیزی بگمم سریع تشر میزنین یاهم باهام جوری رفتار میکنین که انگاری من از شما خانواده شما نیستم…
بغضم سنگین شده بود سکوت کردم تازگیا مامانم باهام سعی میکرد باتشر کلفت گویی حرف بزنه آخه چیشونه من که خیلی براشون احترام قائلم…
فارا آهنگ رو یکم زیاد کرد تا جوسنگین بخوابه نزدیک خونه نگه داشت روبه مامان کرد گفت…
-خاله یه چیزی بگمم قول میدین تاآخرش گوش کنین بعد جوابمو بدین…!؟
-اره دخترم بگو؟!
-خاله جان واقعا اگه هستی رو دوست دارین میخوام یه کاری واسش بکنین خیلی محدوده شاید شمابگین اضافه صلاح نیست شاید حرف هایی بهم بزنین که فقط بتونین خودتونوهستی رو مجاب کنید اما منو نمیتونید

زمان پارت بعدی3/6/1399

ساعت00:00

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: هستی آرزوهای من
  • ژانر: پلیسی.مافیایی.عاشقانه.طنزوکلکلی
  • نویسنده: فاطمه محمودی
  • 84 روز پيش
  • فاطمه محمودی
  • 5,670 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14594
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Mersede_wts
    دوشنبه 17 آگوست 2020 | 11:00 ق.ظ

    عاااااااااولیه عشقم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.