| Thursday 22 October 2020 | 06:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین تاوان پارت 2

رمان انلاین تاوان پارت2

صدای فریادم تو کل ساختمون پیچید…

گریه میکردم که با کشیده ی آراد خفه شدم…

چند روز بود هی دعوا داشتن باهام،،،،

هر وقت بابا و سامی میرفتن بیرون اینا رو مخ من راه میرفتن و عصبیم میکردن جرات نداشتم که به بابا و سامی بگم..

. بلند شدم و رفتم تو اتاق صدای آراد از پشت در اومد:

برچی انقد گریه میکنی، خودتو داری عذاب میدی ما صلاحتو میخایم.

_صلاح چیو میخواین اینکه بدبخت بشم آراد_چرا کج فکر میکنی._من از خانوادشون خوشم نمیاد معلوم نیس پسره کی هست، حتی عکسشو ندیدم چی میگی تو؟!… آراد_اتفاقا فردا دعوتمون کردن میبینیش. وای چی از این بدتر دیگه…

جوابشو ندادم که رفت$$$رو تختم ولو بودم که سامی از مدرسه اومد… رو بهم گفت: خوبی؟ _اره بهتر از این نمیشه سامی _چیشده باز… _فردا باید بریم سامی_کجا؟ _دعوتمون کرده اقای نامدار.! اخماش رفت تو هم و گفت: برای چی؟ ما نمیریم…_مگه دست توعه سامی_نکنه خودت میخای بری به همین زودی وا دادی._کی گفته من میخام برم… چرت و پرت میگی فقط. سامی_پووووووف._خودمو میکشم، بمیرم بهتره از این ازدواج… دوری از شما و رفیقام… ابروم چی؟ نمیخام مردم منو به عنوان عروس خونبس بشناسن سامی_دیگه داری مزخرف میگی… صبور باش ببینیم چی میشه. _چی میشه به نظرت؟ دارن میگن من چه بخام چه نخام عروسشون میشم… سامی _گوه خورده هر کی گفته، ساکت شدم…. ****************

((سوم شخص))هیوا اون رو داخل اتاق برد و شروع کرد به حرف زدن هیوا_کامران اون الان ۱۸سالشه خانوم شده… یه پسره پولدارم گیرش اومده… کامران وسط حرفش پرید و گفت: دوباره شروع نکن من دخترمو به هیچ احدی نمیدم… چه پولدار باشه چه فقیر… هیوا_پس میخای به کی.بدی… بلاخره که باید ازدواج کنه کامران جوابی نداشت…. هیوا سکوتش را که دید گفت: میدونم هیچی نداری بگی… فردا کوروش دعوتمون کرده… فکراتو بکن… اینو یادت نره که از ده سال پیش این تصمیمو گرفتن نه تقصیر منه نه تقصیر تو… پدرت باعث و بانی همه این اتفاقاست… پدر خودت… رفت… کامران رو بین این همه فکر و خیال تنها گذاشت… به برگه داخل دستش نگاهی انداخت…. رسیدیم با یه عمارت بلانسبت غول مواجه شدیم… اجازه ورود به باغ رو دادن و رفتیم داخل. کلی ماشین اونجا بود… با استرس از ماشین خارج شدم و نگاهی به دوربرم انداختم… صدای اهنگ از داخل عمارت میامد… دست سامی رو گرفتم و باعث دلگرمیم شد… دو تا خدمتکار جلوی در بودن… ما که رفتیم یکی از خدمتکارا گفت: نیلوفر خانوم؟ _بله!!! همون خدمتکاره به اون یکی یه چیزی گف و اون با صدای بلند گفت: نیلوفر خانوم تشریف اوردن. اخه این چه کاریه؟ با هم رفتیم، همزمان با ورود ما اهنگ قطع شد و همه خیره شدن… سرمو انداختم پایین که مامان در گوشم گف برو هلما خانوم اومد سمتم و بغلم کرد، رو به همه گفت: عروس گلم نیلوفر جوون. من کی عروس تو شدم… اخ که دلم میخاد سرشو بکوبم به دیوار… لبخند زورکی زدم و گفتم: خوشبختم بعضیا جوابمو دادن. هلما منو برد رو یکی از مبلا که خالی بود… مامان اینا یه جا دیگه نشستن، هی به سامی اشاره میکردم بیا بغل من بشین انگار نه انگار من چی میگم، مرد و زن قاطی بودن… کوروش و شاهرخ رو ندیدم، شروین رو نمیشناختم بخاطر همین حدس نمیزدم کدوم باشه… یهو یه نفر بغلم نشست،،، فرشته بود. فرشته_چطوری عروس خانوم _خوبم مرسی، شما خوبی؟. باز گفتن عروس،،، بدم میاد از این کلمه حالا هی تکرار میکنن. فرشته_دیگه به من نگو ((شما))، غریبه نیستیم. خندیدم و گفتم: باش… سرمو انداختم پایین که صدای فرشته باعث شد سرمو بالا بگیرم… فرشته _ژاله خانوم دختر داییمه ژاله؟ این وحشی اینجا چه غلطی میکرد؟؟؟ یاد حرفی افتادم که داخل مدرسه گف قراره فامیل بشیم… لعنت بهت عه. با لبخند مسخره ای گفت: سلام نیلوفر جوون نشناختی؟ نیشخدی زدم و گفتم: نه نشناختم میشه معرفی کنی و بلند شدم و ایستادم… فرشته هم بلند شد و گفت: مگه همکلاسیت نیس با پوزخندی ضایع گفتم: اهان، تازه یادم اومد ژاله وزق. اخماش رفت تو هم و گفت: زبونت هنوز درازه؟ با همون نیشخند گفتم: توام هنوز همون وزقی. فرشته_اععع این حرفا چیه بچه ها، بشینین. ژاله_من میرم پیش شاهرخ و امیر…_به سلامت با بیخیالی نشستم و ژاله رفت، فرشته نشست و گفت: با هم جفت و جور نیستین!_نه اصلا! فرشته_شنیدم کتک کاری کردین؟ _اره اونم چه جور! اصلا خیلی حال کردم دلم میخاد یه بار دیگم تجربه کنم خندید و گفت: از دست تو!! باشه منم پایتم._شوخی شوخی؟؟ جدی شد!؟ فرشته _جدی،. قرار شد تو یه فرصت خوب ژاله رو اذیت کنیم… با ساکت شدن همه تعجب کردم… همه بلند شدن حتی فرشته، من اخرین نفری بودم که با تاخیر بلند شدم و چشمم به کوروش افتاد… با غرور همه رو رصد کرد که رسید به من و گفت: به به عروس خانوم مشتاق دیدار بودیم! چقدر از این مرد بدم میومد،، تو چشماش زل زدم و گفتم: سلام عرض شد اقای نامدار رفت نشست… تازه چشمم به پسری افتاد

که پشت سر کوروش وایستاده بود….

پسر خوشتیپ و خوش فیس،،، هلما با لبخند رفت سمتش و گفت: اقا شروین پسرم هستن. _خوشبختم پسره نگاهی بهم کرد و گفت:

همچنین، ما یه جا همدیگه رو ملاقات نکردیم؟

_خیر! شروین

_پریدی وسط خیابون و…

ذهنم رفت رو روزی که یه ماشینه میخاست بزنه، سریع گفتم: اها بله رفت نشست و من پوزخندی صدا دار زدم که همه فهمیدن… اراد و سامی با چشاشون اشاره میکردن که چیشده؟ منم شونه ای بالا انداختم با خیال راحت نشستم و دوباره همهمه شروع شد… شاهرخ و ژاله دقیقا رو مبل رو به روم نشستن و ژاله دست به گردن شاهرخ بگو بخند میکرد… شاهرخ با همون نیشخند همیشگیش زل زد بهم که منم خیره خیره نگاش کردم… سامی_چیه؟ نگاه میکنی؟! منظورش به شاهرخ بود… ژاله گفت: سامی جان قراره فامیل بشیم بهتره این اخلاق مسخرتون رو تو و خواهرت بزارین کنار… خنده ای کردم و گفتم: فامیل؟؟ وزق خانوم قراره فامیل ما بشه داداش؟ سامی پوزخندی زد و کنارم نشست و گفت: بله متاسفانه شاهرخ_عروس!! اول کاری خیلی تند میری مواظب باش تصادف نکنی._تو نگران من نباش شاهرخ خان،،، برو فیلم هندیاتو نگاه کن… شاهرخ خان بازیگر هندی رو منظورمه…. شاهرخ_خواهیم دید کی برندست کی بازنده _بشین و تماشا کن. سامی_ژاله خانوم شما رغیب من چطوره؟ ژاله_عالیع، شروین داشت نگامون میکرد که دیگه ساکت شدم… معلوم بود مثل کوروش م غرور و خود خواهه و من از همین خوشم نمیاد! نمیدونم چقدر گذشت که خیلیا بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن فقط فامیلای فرشته اینا موندن… صدای کوروش اومد و همه ساکت شدن. کوروش_امشب تاریخ عقد و عروسی رو مشخص میکنیم و مهریه و…. شروین و نیلوفر برن حرفاشون رو بزنن! فرشته همراهیشون کن. این چی داشت بلغور میکرد! حرف بزنیم؟ فرشته اومد سمتم و گفت: بریم خونسرد بلند شدم و گفتم: من حرفی ندارم ولی اگه ایشون دارن باش. رفتیم بالا… از بین چند تا در رفت سمت دری که مشکی بود،،، بازش کرد و گفت: برین داخل من میرم رفتم داخل و شروین اومد داخل درو بست…نگاهی به اتاق انداختم، ست اتاق مشکی سفید بود… همینطور اتاق رو رصد میکردم که گفت: خب میشنوم_من با شما حرفی ندارم پوزخندی زد و گفت: همینطوری قبول کردی؟ خانوم کوچولو نباید از شوهرت چیزی بدونی؟ با پرویی گفتم: اولا که من قبول نکردم، دوما مشتاق نیستم. اومد نزدیک و گفت: زبونتم که درازه، باید کوتاه شه. _جالبه همه میخان زبون منو کوتاه کنن، تو چی میگی اصن، چیکارمی؟ شروین_شوهرت._هه! شوهر؟ دلت خوشهـ شروین_دل خوش تو نیستم، سرت هوو بیارم، چطوره؟ ابروهام رفت بالا و گفتم: پس منو میخای چیکار؟ شروین_تورو نمیخام، بچه میخام._بچه؟ برو به همون کسی که میخایش بگو برات بچه بیاره شروین_اون دختر میشه دلبر این عمارت و تو میشی برده این عمارت! دستی دستی افتادم تو تله کوروش عوضی _فکر کردی میتونی ازم سوء استفاده کنی؟ زهی خیال باطل! شروین_سوء استفاده؟ بزار یه چیزو برات روشن کنم خانوم کوچولو من نه دوست دارم نه هیچی، فقط ازت یه بچه میخام تمام. _حالا کی گفت تو منو دوست داری اقای خوشبخت. حالا بزار من یه چیزو برات روشن کنم عاشق و دلباخته ثروت و داراییت نیستم فقط بخاطر ابرومه که الان جلوت وایستادم! از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم… بی حرف نشستم و شروین. اومد. یه اقایی گفت: پس مبارک باشه؛ _خیر مبارک نیست با تعجب نگام کردن که گفتم: تفاهم نداریم. شروین_من مشکلی ندارم کوروش_چرا؟ _چرا نداره گفتم که تفاهم نداریم کوروش _اقا کامران نظر دخترت اینه نظر خودت چیه؟ بابا یه نگاه به من کرد که سرد و بی تفاوت نگاش کرد و بعد گفت: مشکلی نیس، تفاهم ها برطرف میشه بع موقعش. عصبی شدم و بدتر از همه چشمام اشکی شد… ژاله و شاهرخ با تمسخر نگام کردن ولی نمیدونم چیشد آراد گفت: به عنوان پسر بزرگ خانواده بنده مخالفم. مامان با اعتراض گفت: آراد؟! با تعجب زل زدم بهش که با اطمینان نگام کرد…

به قلم: asma امیدوارم خوشتون بیاد ♡

..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تاوان
  • ژانر: خانوادگی، اربابی، ازدواج، عاشقانه، جنایی
  • نویسنده: اسما جامی
https://beautyvolve.ir/?p=14149
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.