| Tuesday 29 September 2020 | 08:54
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین یخی که عاشق خورشید شد پارت 1

رمان آنلاین یخی که عاشق خورشید شد پارت 1

مرگ مرگ مرگ! تنها چیزی که الان دلم می‌خواهد مرگه. چیزی که حتی تو روزای فوق العاده سخت از خدا نخواستم. خدایا نمیدونم منو می بینی یا نه؛ ولی من تو همین قبرستان کنار همین قبر میخوام بمیرم.

قسمت میدم به سختی هایی که کشیدم، قسمت میدم به دلی که شکستم، قسمت میدم به عشقی که داشتم و داشت ولی ناکام موند، من طاقت دل شکسته عشقم رو ندارم. خدایا به بزرگیت قسمت میدم جونمو بگیر ولی من طاقت اشکاشو ندارم.

میدونم اگه بمیرم، تو آتش جهنم میسوزم؛ ولی بهتره تا اشکاشو ببینم. حتی طاقت یک قطره از اشکاشو هم ندارم.

باران می‌بارید ولی الان تبدیل به برف شده بود و شدت گرفته بود. چیزی تا یخ زدنم نمونده، خدایا شکرت که دارم به آرزوم میرسم. من زیر این برف سنگین و کنار قبر مادرم بمیرم، همه چی خوب میشه یه نون خور کمتر.
احساس می‌کردم سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده. هق هقم قطع شد و فقط بی صدا اشک می‌ریختم و زیر لب فقط تکرار میکردم :آرادم، آرادم، آرادم.
هه از کی تا حالا آراد، اون پسر پر شر شور دانشگاه شده آراد من.  من آراد رو نابود کردم. من آراد رو نابود کردم با خود خواهیام با عوضی بازیام….

از سرما میلرزیدم و دندان هام بهم می‌خورد ولی میخاستم انقد اینجا بمونم تا بمیرم.

(فلش بک یک سال پیش)

من و آراد داخل یک کلاس بودیم آراد از اون پسرا نبود که غرور از سر و روش بباره. بر عکس بقیه پسرا که حد خودشون رو توی دانشگاه رعایت نمی کردند، آراد حد خودش رو میدونست.

وقتی من سن نوجوانی میگذروندم، مامانم مرد. با پدر و دو خواهر و یک برادرم زندگی می کنم که از شانس خوبم بچه اولی هستم و تمام خرج زندگی پنج نفرمون روی دوش من وبابام بود.  صبح تا ظهر دانشگاه و ظهر تا شب سر کار. همیشه زندگی سخت و فقیرانه ای داشتیم. بدبختی من از جایی شروع شد که پدرم مشکل تنفسیش وخیم شد و سرفه های پی در پی اش تمومی نداشت.

اون روزا پدرم تو کارخانه شیمیایی کار می‌کرد و بعد از 20 سال تجربه بخاطر اینکه بعضی اوقات حالش بد میشد و نمی تونست بره سر کار، اخراجش کردند. دیگه هیچ جا به پدرم کار ندادند؛ بعضی اوقات دست فروشی می‌کرد یا تراکت پخش می‌کرد. درسای دانشگاه و بدبختی کار داخل رستوران يه طرف، خرج خونه و خرج دانشگاه یه طرف.

_آقای همتی من فقط این ترم ندارم، ترم دیگه هزینه ی دو تا ترم رو با هم میدم.
+نمیشه نفس…
با تعجب و غیض نگاهش کردم که هول شد و گفت :خانم.
که منظورش نفس خانم بود! هوووف خدا ببين گیر چه آدم هیزی افتادم.

خواستم دوباره با وجود شکستن غرورم بهش التماس کنم که دیدم یه شماره روی کاغذ نوشت و به طرفم گرفت.

اشک تو چشمام جمع شد. بخاطر اینکه ترم دیگه هزینه ی این ترم رو بدم احتمالا میخواست بگه شب ساعت چند بیام. آشغال، سرم رو بالا گرفتم و بغضم رو قورت دادم، بار اولت نیس که نفس. تو چشماش نگاه کردم و لبخندی زدم. چشماش برق زد، دستم رو جلو بردم و به جای اینکه کاغذ رو بگیرم سیلی آبداری نثارش کردم. برای اینکه دلم خنک شده باشه با پام ضربه ی به وسط پاش زدم که آخ بلندی گفت و از زور درد خم شد. قبل از اینکه اطرافمون شلوغ شه دویدم تو دستشویی های حیاط و بغضم ترکید.

آخ که چقدر بدبخت شدم خدا، همینم مونده هرزگی کنم.  یکم که آروم شدم در دستشویی رو باز کردم وبیرون اومدم، آبی به دست و صورتم زدم و خواستم از دستشویی بیرون بیام که روی در دستشویی کاغذی دیدم.

از در دسشویی کندمش و خوندم: معجزه ها هر روز رخ می دهند….

اولین بار نبود که از این جور جمله ها به دستم میرسید، نمیدونم کی بود. اما هر کسی که بود بهم امید زندگی کردن میداد. اسمش رو گذاشته بودم خورشید زندگیم! مثل همیشه کاغذ رو توی جیبم گذاشتم، تمومشون رو نگه می‌داشتم.

به بخش حسابداری راه افتادم تا مدارکم رو بگیرم. خداروشکر شیفت عوض شده بود و مجبور نبودم قیافه چندش اون یارو رو تحمل کنم. خانم مشکات این شیفت بود.

_سلام خانم مشکات، بی‌زحمت این مدارک من رو بدید. من برم.

+سلام خانم اصلانی. اینم مدارکتون رو قبل از شما هم یه آقایی اومدن و پول ترم جدید رو دادن.

سرم سوت کشید.
با من من گفتم :ولی من اطلاعي ندارم، شاید اون آقا اشتباه گرفتند.
+خیر، حتی پول کلاس های فوق برنامه رو هم دادن. حتی کد ملی شما هم میدونستند.

_ اسمش چی بود؟

+اسمش رو نگفت اما از بچه های دانشگاه نبود چون من نمی‌شناختمش.

مدارک رو گرفتم و به سمت کلاس رفتم. اون کیه؟ بی رمق وارد کلاس شدم. آراد و چند تا از دوستاش مشغول بگو بخند بودن و کلاس رو سرشون بود. آراد هم وضع خوبی نداشت اما چرا انقدر شاد بود؟ اصلا چرا من انقدر به آراد فکر میکنم. به تو چه که شاده!

روز ها می‌گذشت و قیمت دارو های بابا بیشتر می شد،علاقه ی منم به آراد.حتی می ترسم تو این وضعیت بهش فکر کنم. گیرم من عاشقش شدم و اونم بیاد خواستگاریم که چی؟ اصلا من اون رو بخوام آراد که یه دختر بدبخت و نمی خواد! من اشتباه مامان رو نمیکنم، با آراد ازدواج کنم باید جوره اونم بکشم.

با صدای استاد شش متر پریدم بالا : خانم اصلانی، حواستون به من هست.

+بله استاد

_نهر کشی با اندازه های مختلف با چه واحدی اندازه گیری می شود؟

+چی؟

_یه سوال سادست خانم، ترم اولیا هم میتونن جواب بدند.

به تته پته افتادم، هر چی فکر میکردم کلمه ی اول کتاب هم یادم نمیومد،چه برسه این سوال. نگاهم رو دور تا دور کلاس چرخوندم. آراد داشت لب میزد و احتمالا جواب رو میگفت ولی استرس زیادم مانع از این میشد که تمرکز کنم. سعی کردم تمرکز کنم و بیشتر به دهن آراد نگاه کردم که یه چیزایی بفهمم، اما ناخودآگاه چشمام بالا رفت و زوم عسلی چشاش شدم. چشماش انگار اغوا می‌کرد. از دنیای اطرافم چیزی درک نمیکردم، حتی نمیفهمیدم چی داری میگه!
صدای استاد من رو از اون خلسه ی شیرین و آرامش بخش بیرون کشید.
_حواستون با منه خانم؟ دوست ندارم زمان کلاسم رو بدم پای حواس پرتی شما.

یکی از پسرای نچسب کلاس گفت : استاد زیر لفطی می خواد.

همه خندیدند و من با معذرت خواهی کوتاهی نشستم. دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار. تقصیر چشمای آراد بود! وجدانم بهم نهیب زد: تو درس نخوندی چه ربطی به اون بیچاره داره؟ پوف کلافه ای کشیدم و سعی کردم حواسم رو جمع درس کنم. دیوونه نشم صلوات…

***

با سرعت راه میرفتم و انگار راه ها طولانی شده بودن. عین سگ ترسیده بودم و میلرزیدم. خدا ذلیلت کنه که مجبورم نکنی تا این ساعت اضافه کار وایسم و تو آشپزخونه و کار کنم. مرتیکه روانی، فقط به فکر منفعت خودشه!
خیابون ها خلوت بودند و گه گاهی ماشینی رد می شد. حس کردم ماشینی بهم نزدیک شد ولی حتی سر بلند نکردم. از یه خاطره ی مسخره تو بچگیم، همیشه از تاریکی می ترسیدم. ماشین بوق زد که سرم بیشتر تو یقم کشیدم.
صدای یه پسر رو شنیدم که گفت: خوشگله تنها تو خیابون چی کار می کنی؟ بیا در خدمت باشیم!

دندون قروچه ای کردم و سرعتم رو زیاد کردم که پیاده شد و بازوم رو گرفت. وقتی می‌ترسیدم یا استرس می گرفتم قندم به شدت افت می کرد. تو این وضعیت کم مونده بود غش کنم.

با ترس گفتم: چی میخوای از جونم عوضی؟ بزار برم، من اینکاره نیستم.

+پس این موقع شب تو خیابون چی کار میکنی؟ نازداری؟

صورتم از بوی گند دهنش جمع شد. داشتم پام رو می‌آوردم بالا که مثل همیشه بزنم وسط پاش اما ماشین دیگه ای کنارم ترمز کرد. مردی پیاده شد و با سرعت طرف پسره رفت و مشت محکمی به صورتش زد، بلافاصله مشت بعدی رو توی شکمش زد. پسره از شدت ضربه ها خم شد و روی زمین افتاد. به سمتم اومد و مچ دستم رو گرفت و به سمت ماشین کشوند و تقریبا داخل ماشین پرتم کرد.

ترس و تعجب و ضعف بهم هجوم آورد، خواستم از ماشین پیاده شم که قفل مرکزی رو زد. کلاه روی سرش مانع از شناساییش می شد، سر تا پا مشکی پوشیده بود، حتی کلاه اسپرتش هم مشکی بود. شبیه گانگستر ها بود. از دست اون کروکدیل نجات پیدا کردم گیر یه احمق افتادم. با خشم داد زدم : در و باز کن عوضی میخوام برم.

هیچی نمی گفت و فقط نفس های عصبی می کشید. این چرا عصبیه؟ نکنه از اين آدم های قاچاق دختره. با این فکر اشک هام روی صورتم ریختن و هق هق ام بلند شد.
سرش رو به سمتم چرخوند و گفت :لازم نیست بترسی.

با صدای لرزونی گفتم : ببین من خرج چند نفر رو دارم میدم، خواهش میکنم بزار برم.

اینبار داد زد : گفتم لازم نيست بترسی.

هق هقم شدت گرفت، گیر چه آدم زبون نفهمی افتادم.ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد به ناکجا آباد…

حالم بدجور بد بود و سرم گیج میرفت. مطمئنم قندم افتاده. حس میکردم همین الان بی هوش میشم. هق هقم قطع شده بود و فقط سعی می کردم چشای لعنتیم رو باز نگه دارم. مرده نیم نگاهی بهم انداخت و نمی دونم تو صورتم چی دید که سرش رو به شدت به سمتم برگردوند.

با وحشت ماشین رو گوشه ای نگه داشت و گفت: نفس؟

شک بعدی امشب. اون اسمم از کجا میدونست؟؟

با چشمای نیمه باز خیره نگاش کردم. هنوز کلاهش روی چشماش بود، فقط دهنش مشخص بود. نمیتونستم بفهمم کیه ولی صداش، دهنش، حتی هیکلش به شدت برام آشنا بود، دستپاچه پیاده ‌شد و به سمت سوپری رفت. بعد چند دقیقه در حالی که یه لیوان داخل دستش بود اومد. چند تا قند داخل لیوان ریخت و با چاقویی هم زد.

دست دور کمرم انداخت و به جلو هدایتم کرد که راحت بتونم آب قند رو بخورم. بخاطر همین به طرفش خم شده بودم و تقریبا تو بغلش بودم. حتی بوی عطرش هم برام آشناست!

به طرز عجیبی دیگه دلم نمیخواست از اون مکان برم بیرون. نفس اون مکانی که داری ازش حرف می‌زنی بغل یه پسره، دختر تو چت شده؟ خجالت بکش!

تموم آب قند رو به خوردم داد و عقب کشید. ناخودآگاه بازوش رو گرفتم و نالیدم : بزار من برم، خواهش می کنم.

+ترسیدی؟

_خودت چی فکر می کنی؟

بازوش رو آزاد کرد و از صندوق عقب ماشین پتویی برداشت و دورم انداخت.

دستم و گرفت و گفت : دمای بدنت داره معمولی میشه.

آفرین پرفسور!

بیش از حد نزدیکم بود. تو یه حرکت کلاهش رو از سرش کشیدم که چند تار از موهاش روی پیشونیش ریخت و چشماش از شوک بسته و باز شد.

چشمام قفل چشمای عسلیش شد. زیر لب ناباور گفتم : آراد.

نفس پر حرصی کشید و گفت : این موقع شب تو خیابون چی کار می کردی؟

چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم : سکته ام دادی دیونه، سر کار بودم.

+سر چه کاری میری که تا ساعت 12 شب طول میکشه؟

_حالا تو چرا حرصی شدی؟ ببین آقا پسر من حتی بابامم سرم غیرتی نمیشه؛ تو که جای خود داری. حالا تو این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟

نگاهش رو دلخور ازم گرفت و گفت : خونه یکی از دوستام بودم، الانم دارم بر می گردم خونه.

ناخودآگاه پرسیدم : پسره؟

سرش با شدت به طرفم برگشت و نیشخندی زد : اگه دختر بود که شب میموندم.

از پروییش کم مونده بود جیغ بزنم.

از فضولیم دوباره با کنجکاوی پرسیدم : و این ماشین؟ مگه تو یه موتور نداری؟

از بچگی هم فضول بودم! آراد دوباره نفس پر حرصی کشید و گفت: مال دوستمه. منم با موتور نیومده بودم؛ ماشین اونو گرفتم و اگه دوستم ماشین نداشت حتما تاکسی مي گرفتم.

این داره به من تیکه می ندازه، به تو چه اصلا.

اخم کردم و گفتم : به هر حال ممنون من دیگه میرم.

+خودم می رسونمت.

_آخه….

+گفتم میرسونمت نفس!

بدم میاد این پسرا زود خودمونی میشن.

با تشر گفتم : کشمشم دم داره، نفس خانوم.

ابرو بالا انداخت و گفت :من هر کی رو به هر اسمی دوست داشته باشم صدا می زنم.

بچه پر رو!

ماشین رو حرکت داد و بعد از چند دقیقه جلوی یک کافی شاپ ترمز کرد.

متعجب نگاهش کردم، زیر لب گفت : پیاده شو.

با بهت گفتم:ببینم تو زده به سرت نه؟ ساعت 12 شب میخوای بری کافی شاپ، من می رم خونه. بابام حتما خیلی نگران شده، گوشیمم خاموشه.

+میخام باهات حرف بزنم.

_در مورده؟

+خودمون.

نفسم رفت. سریع فکرای دخترونه و مزخرف و پس زدم و آروم گفتم : باید برم…

+خواهش می کنم نفس خیلی وقته که….

_اگه نمی تونی ببریم خودم تاکسی میگیرم.

+قول میدی فردا بعد از دانشگاه بیای کافه کوچه بالایی؟

_شش باید سرکار باشم.

+اوکی ساعت چهار، خوبه؟

ناچاراً باشه ای گفتم که حرکت کرد، ناچاراً که نه! کنجکاو بودم چی میخواد بگه.

***

سریع از دانشگاه بیرون زدم و به سمت کافه حرکت کردم. عاشق خیابون کافه بودم. درخت های بزرگ گردو و با خونه های ویلایی به سبک قدیمی. اسم کافه ترنج بود، چه اسم قشنگی. فضای بازی داشت و بر خلاف بیشتر کافه ها که فضا تاریکه و خفه اس، پر از گل و گیاه بود.

همه میز ها رو نگاه کردم ولی اثری از آراد نبود.

یکی از پیشخدمت ها جلو اومد و گفت : خانم اصلانی؟

با تعجب گفتم : بله

+آقای تهرانی اونجا منتظرتون هستن.

و با دست یه راهی نشون داد.

بهت زده و کنجکاو سری تکون دادم و راه رو در پیش گرفتم. دو طرف گل های شمعدونی خوشگل چیده بودن.

به ته راه که رسیدم در کمال تعجب بعد از یه مسیر نیم دایره ای به یه میز بزرگ و پر از گل رسیدم که آراد یکی از صندلی هاش رو اشغال کرده بود.

با لبخند محوی بلند گفت: سلام

از لحنش خندم گرفت و با نیش باز جواش رو دادم. رو یه صندلی نشستم که همون موقع یه مرد دیگه اومد. از لباسش معلوم بود آدم حسابیه. با خوشروئی به من سلام کرد که جوابش رو دادم.

رو به آراد گفت: داداش من دارم میرم چیزی لازم نداری؟

آراد هم با لبخند جواب داد : نه دستت طلا.

پسره دستی تکون داد و رفت.

با فضولی زیادی گفتم : چرا اینجا همین یه دونه میزه؟ چرا انقد خوشگله؟ چرا راهش جداست؟

آراد دهنش باز موند و گفت: تو دانشگاه یه دختر آروم، تو محل کار یه دختر سخت کوش، اما پیش من زبون دراز. قضیه چیه نفس؟

اخمام تو هم رفت و غریدم : یه بار ديگه اسم منو اینجوری بگی میزنم تو سرت.

خندید و گفت : خیلی خوب، بزار به سوالات جواب بدم.

منتظر نگاش کردم که ادامه داد: اینجا بخش خصوصی کافه است. اون دوستمم حسینه، یه روز اومد تو تعمیر گاه و اونجا با هم آشنا شدیم.

ناخودآگاه بغضم گرفت، نافت و با  بدبختی بریدن نفس احمق. تعمیرگاه کار میکنه حتما اونم مثل من خرج یه خانواده رو میده.

یکم از شیکم خوردم و گفتم: خدا از این رفیق پولدارا هم به ما بده.

خندید و چیزی نگفت. نه خیر انگار قصد حرف زدن نداره.

صدام رو صاف کردن و گفتم : خوب چی کار داشتی؟

سرش پایین بود و عمیقا توی فکر بود. با انگشت های مردونه و کشید‌ش بازی می کرد. کاملا مشخص بود مضطربه و آشفته.

با صدای آرومی گفتم : هی! تو حتی برای امتحانات هم انقدر استرس نداشتی، ما هم دانشگاهیم پس میتونی مثل دوستت روم حساب کنی، راحت حرفت رو بزن.

لبخندی زد و جوری که فقط از حرکت لبهاش فهمیدم گفت: حتی با صدات هم آرامش پیدا میکنم.

ضربان قلبم بالا رفت و نگاهم رو از نگاهش گرفتم تا نفهمه صداش رو شنیدم.

_راستش از امتحان سخت تره نفس.

نمیدونم چرا جبهه نگرفتم که چرا اسمم رو گفت.

+خیلی خوب بهت وقت میدم و یه سوال دیگه می پرسم، از کجا میدونستی شیک دوست دارم؟

_من تو رو بهتر از خودت میشناسم.

+چرا؟ نکنه در مورد تمام دخترای دانشکده انقدر اطلاعات داری؟

خندید و گفت: نه فقط تو نفس، ولی تو خیلی پیچیده ای، می تونی خیلی وقتا خوب باشی، خیلی وقتا هم بد باشی.

بهت زده نگاهش میکردم، با صدای تحلیل رفته ای گفتم: نکنه جادوگری، خون آشامی چیزی هستی؟ هان؟

بلند خندید، چه آهنگی قشنگی داشت خنده هاش.

محو خنده اش بودم که با صدای بم و مردونش گفت :نه جادوگرم، نه خون آشام، نه گرگینه، فقط، فقط…

+فقط چی؟

خیلی ناگهانی گفت: فقط دوست دارم…

حس کردم برای چند لحظه نفسم بالا نیومد. میدونست داره باهام چیکار می کنه. یه نیشگون از بغل رونم گرفتم که از این خواب خوب و بد بپرم. خوب، چون پسری که دوستش داشتم داره ازم خواستگاری میکنه. بد، چون چیزی که همیشه ازش واهمه داشتم، داره سرم میاد.

_چرا مثل سکته ای ها نگاه می کنی نفس؟ نمی خواستم به این زودیا ازت خواستگاری کنم اما وقتی دیشب پیش دوستم علی بودم گفت میخواد به زودی ازت خواستگاری کنه. دیگه خون جلو چشمم رو گرفت و نتونستم صبر کنم. میدونم شوکه شدی!

نگاهم و ازش گرفتم و گفتم: انتظار همچین چیزی رو نداشتم.

خیلی جدی گفت : شماره پدرت رو میخوام که بیام خواستگاری.

خدایا اون ازم درخواست دوستی نمی کرد، می خواد ازدواج کنیم!

_راستش من الان شرایط ازدواج ندارم.

+می تونیم فعلا عقد کنیم.

_نه، خود تو الان شرایطش رو داری؟ فکر نکنم!

+تو از کجا می دونی شرایطش رو ندارم؟ هوم؟

_نمی خوام بهت توهین کنم ولی این یه زندگیه آراد، یه زندگی!

+تو فکر میکنی چون تو دانشگاه تا حالا اخم نکردم و عصبانی نشدم،مرد زندگی نیستم یا نمی تونم یه زندگی رو اراده کنم؟ من عاشق درسمم. بخاطر همین هیچوقت من رو عصبی یا مضطرب ندیدی.

تو برزخ بدی بودم. تک تک سلول هام می گفتن آراد. ولی یه حس مزاحم می گفت با آراد بد بخت میشم، درست مثل مادرم.

نفس عمیقی کشیدم و بعد از کمی مکث گفتم: من زمان می خوام. اینطور که معلومه تو از من خیلی شناخت داری، ولی من حتی نمی دونستم تو قهوه دوست داری.

و به قهوه اش اشاره کردم.

+خودمم همین فکر رو داشتم. ولی می خواستم بدونی قصدم ازدواجه، خوشحال شدم که اومدی.

بلند شدم و گفتم : کاری نداری؟ داره دیرم میشه.

+بزار برسونمت.

_نه ممنون خودم میرم.

داشتم کیفم رو بر می‌داشتم که گفت : راستی نفس یه مسئله ای هست که کمتر کسی درباره ام میدونه، می خوام بعد از ازدواج بهت بگم.

ابرویی بالا انداختم و گفتم : نکنه سادیسم داری؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: یخی که عاشق خورشید شد
  • ژانر: عاشقانه، هیجانی، اجتماعی، همخونه ای، کلکلی
  • نویسنده: سارا جمشیدیان
  • ویراستار: سارا جمشیدیان
  • طراح کاور: آمین
  • 57 روز پيش
  • سارا جمشيديان
  • 10,827 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14549
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Liu
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 3:22 ب.ظ

    کیووووووووووووووووووت خر سارا جونم عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی سارا رمان منو بلایک که لایکدمت

  • سارا جمشيديان
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 4:05 ب.ظ

    روانی 😂😂😂

  • Ayda
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 4:43 ب.ظ

    عالیییییی بود ساراجووون😍😍

  • سارا جمشيديان
    سه‌شنبه 4 آگوست 2020 | 11:05 ق.ظ

    فدا گلم

  • fatiii
    جمعه 7 آگوست 2020 | 8:04 ق.ظ

    سارای عزیزم عالیییییییی
    همیشه موفق 💪🏻
    🥰😘😘😘😘😘👏👏

  • سارا جمشيديان
    دوشنبه 10 آگوست 2020 | 7:07 ق.ظ

    فدات عزیزم ❤️😘😘😘

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.