رمان انلاین شیطان عاشق می شود پارت_2

#پارت_دوم

بعد از خروج طوبی از سالنِ نسبتاً بزرگ آرایشگاه، طناز هم بی حوصله از روی صندلی‌اش بلند شد.آنقدر که بی حرکت بر روی صندلی نشسته بود، بدنش لمس شده و پاهایش حسابی ورم کرده بود! کفش های مزخرف پاشنه بلندش هم شده بود قوز بالا قوز و اصلا نمی توانست با آنها راه برود!
به سختی دو سه قدم به سمت صندلی ها انتظار برداشت و با کمک دیوار آرام آرام حرکت کرد تا وضعیت پاهایش عادی شود. حین راه رفتن نگاه افراد و صدای پچ پچ هایشان را احساس می کرد و می شنید. همه از زیبایی او و هنرِ دست آرایشگر تعریف می‌کردن و در آخر هر تعریف کلمه “خوشبخت بشه الهی” داغ دلش را تازه می‌کرد. پوزخندی حوالهٔ حرف های خاله زنک زنان کرد و عصبی شنلش را تن کرد و دو بند جلویش را چندین بار محکم گره زد تا عصاب شایان را خورد کند.
پادوی آرایشگاه وارد سالن شد و با لبخند به تنها عروس سالن گفت: عروس خانم خوشگل، آقا دوما آمدن، ماشالله چه دست و دلبازم هستن.
طناز چشم های سردش را به چشم های پر از شیطنت پادوی آرایشگاه دوخت و لبخند دلمرده‌ای زد. بعد با شانه های افتاده از آرایشگاه خارج شد و سه پلهٔ جلوی در را با کمک دیوار پایین آمد.  با دست، کلاه شنلش را کمی عقب کشید و نگاهی به خیابان انداخت.
خیابان خلوت تر و ترسناک تر از همیشه به نظر می رسید، بی توجه به این موضوع چند قدم دیگه به لب خیابان نزدیک شد و نگاهی به سر تا سر خیابان انداخت. متعجب کمی بیشتر کلاه شنلش را عقب کشید. پس شایان کجا بود؟ عصبی زیر لب فحشی نثار شایان کرد، شاید این هم یکی از کار های مسخره و لوسش بود!
همین که خواست به عقب برگردد، ون مشکی رنگی جلوی پایش ترمز کرد و طنار را که از ترمز ناگهانی وحشت کرده بود با ضرب به داخل ون کشید. چنان با شدت به داخل کشیده شد بود که پیشانی‌اش به شیشه پنجره برخورد کرد و چشم‌هایش برای چند لحظه سیاهی رفت. دستی به بازویش خورد و او را محکم روی صندلی انداخت. درک درستی از این اتفاقات که در عرض یک دقیقه افتاده بودند، نداشت.
با چشمان وحشت زده کلاه شنلش را از سرش برداشت و ترسیده نگاهی به داخل ون انداخت. مرد نسبتا جوانی با کلت نقره ای رنگی جلویش نشسته بود و اسلحه‌اش را به طرف او گرفته بود. در کنارش هم همان زن چاق که مادرش را از آرایشگاه خارج کرده بود، اخمو و بد اخلاق نشسته بود و داشت نگاهش می کرد.
همین که خواست حرفی بزند مرد اسلحه رو روی لبش گذاشت و گفت: هیشش، حرف بزنی مخت رو همین‌جا می ریزم کف ماشین!
آب دهانش را به سختی فرو فرستاد و اشک با نام ترس در چشمانش حلقه زد. خودش را روی صندلی جمع جور کرد و ترسیده و متوحش به اطراف نگاه کرد. داخل ون، تنها چهار صندلی از جنس چرم بود که دو به دو مقابل هم قرار گرفته بودند؛ صندلی جلو رویش توسط همان مرد قد بلند که قیافه مردانه و ترسناکی داشت اشغال شده بود و با چشمان مرموز صورت طناز را می‌کاوید. بین صندلی راننده و صندلی های عقب شیشهٔ دودی پهنی قرار داشت. تمام شیشه های ماشین دودی و سیاه بودن، این ماشین مخوف و آدم های ترسناکش او را تا مرز سکته پیش برده بود.
قلبش مثل یک گنجشک که زیر باران مانده بود خود را به قفسه سینه می کوبید و اشک هایش از ترس گونه هایش را آبیاری کرده بودند. بی خبری بدترین احساس دنیا بود و حالا او نمی‌دانست به چه جرمی داخل ون کشیده شده و به مقصدی نامعلوم برده می‌شود؟ او که نیم ساعت دیگر قرار بود به عقد مردی درآید، حال داخل ون سیاه رنگی با تهدید یک اسلحه خفه خون گرفته بود و تنها کاری که از دستش برمی آمد و اشک بود و گریه.
لرزش دست هایش از چشم های تیز مرد جوان پنهان نماند و او به تمام ترس طناز تنها لبخند مرموز زد و چشم هایش را بست.
ماشین از شهر خارج شده بود و تنها تپه های خاکی جاده آسفالت را تا انتها همراهی می‌کردن. یعنی او را دزدیده بودن تا در این بیابان بین تپه ها به قتل برسانند؟ اما او که به کسی آزاری نرسانده بود و دشمنی هم با کسی نداشت!
مثل جنین در خودش جمع شد و گوشه ای از صندلی کز کرد‌. زن چاق و فربه کنارش که با دیدن لرزش شانه هایش متوجه ترس بی حد و گریه بی امانش شده بود؛ با صدای آرامی گفت:نترس فکر نکنم بخوان بکشنت.
طناز با صدای زن، سرش را به طرف او چرخاند و با کف دستش اشک هایی که جلوی دیدش را گرفته بود را پاک کرد و گفت: تور خدا به منـ…
قبل از اینکه طناز جمله اش را کامل کند زن دستش را روی لب های اناری رنگ او قرار داد و لب زد: هیس حرف نزن.
چشمهٔ اشکش باز جوشید و چند قطره مروارید درخشان از لابه لای مژه های بلندش سر خورد و پایین آمد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *