خانه ای بر روی خرابه ها_مینا دادرس

پارت چهارم

هر قدمی که به سمت خانه برمیداشتم اراده ام قوی تر میشد.

دانیال را بیشتر بخودم می فشارم و با خود زمزمه میکنم.
_من موفق میشم…من قوی ام…من به مامان مریمم قول دادم.

مقابل درب خانه که رسیدم برگشتم و نگاهی به عقب، انداختم برخلاف تصورم حسام نبود و اینبار از نبودش خوشحال میشوم چرا که هنوز بعد آن اتفاق، امادگی روبه رو شدن با خاله زهرا را نداشتم.علت نگرانی و ترسمم بیشتر بخاطر دانیال از همه جا بیخبر بود.روی پله ی کنار خانه که اسم اش را طاقچه دیواری گزاشته بودم مینشینم تا پدر از راه برسد.
روشنایی روز جایش را به تاریکی شب میدهد.
اوایل پاییز بود خنکی باد لرزی به تنم انداخت یهو یاد دانیال میافتم به ارامی رویی لباسم را از تنم درمیاورم و دورش میپیچم.(دختر است دیگر…مهرورزیدن بخشی از خلقت اوست.)
سرما انگشت های پایم را بیرحمانه حصار گرفته بود. دلم عجیب هوای خانه ی قدیمیمان و سوپ های داغ مادرم را کرده بود.کجایی مادرم،بوی عطرتنت دارد میرود از تنم‌ بیا و فکری به حال این چاره کن.

ریزش اشک هایم با صدای الله اکبر، از بلندگوی مسجد همزمان میشود.انگار خدا به حرف ام؛ انگار بامن همراه شده بود. گویا میگفت تو تنها نیستی. میان اشک هایم تبسم میزنم.

_بابا:دریا…دختر بابا….دریا جان!؟

چشم می فشارم و به یکباره بازشان میکنم.با دیدن بابا هیجان زده اسمش را صدا میزنم که دانیال ترسیده با گریه از خواب بیدار میشود که بابا حسین دانیال را از بغلم جدا میکند و در اغوش میکشد.
اخم هایش درهم بود: چیزی شده دختر بابا؟چرا بیرون نشستی تو این هوای سرد؟

سر پایین می اندازم و بغض میکنم؛ با عصبانیت در را باز کرد و داخل شد که صدای مادر و دختر شعله های خشم اش را بیشتر کرد.

سپیده:مامان، اگه عمو حسین بیاد و بچه هاش رو نبینه چی؟

خاله زهرا درحالی که نگاهش به تلویزیون بود و تخمه میشکوند با دهان پر گفت: دختر خوشگلم تو نگران نباش،اون مردک احمق هیچ غلطی نمیتونه کنه. اون بچه های بی مادرشم به من ربطی ندارن هر گوری رفتن، گشنشون بشه برمیگردن!

بابا فریاد زد: اون بچه هایی که ازشون حرف میزنی پاره های تن منن؛ یادگاری مریم منن. بچه گربه که نیستن زنیکه ی نفهم! یاالله گمشو برو همون جهنمی که بودی دیگه ام حق نداری پاتو توی خونه ی من بزاری فهمیدی یاالله..

اولش کمی چهره اش ترسیده بود ولی زود بخودش امد و از جایش بلند شد.
_بیخود صدات برای من بالا نبر! هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی؟

بابا خواست دانیال را به من بسپارد که نگاهش به صورتم افتاد نمیدانم چی دید: دریا؟ بابا؟ صورتت چیشده؟

نگاهی به خاله زهرا انداخت: کاره توئه؟ اره؟ حالا کارت جایی رسیده که…

_ بیخود سر من داد نزن…من کاری نکردم میتونی از خودش بپرسی.

زانویش را جلویم میشکند و با نگرانی میگوید: دختر قشنگم، دریای بابا، کی این بلارو سرت اورده؟ مگه قول ندادی هرچی بشه به بابا راستش رو بگی؟

اب دهانم را قورت میدهم و ترسیده اول نگاهی به خاله زهرا و بعد به بابا: بابایی…من‌‌‌….امروز…عم…

صدای بهم کوبیده شدن در باعث شد حرفم را قورت دهم. بابا بلند شد و به طرف در رفت که با صدای دیو ترسناک سریع پشت دیوار پناه گرفتم. لرزش بدنم از اختیار من خارج بود. خاله زهرا از دیدن حرکاتم متعجب شد و نگاهش را به برادرش که سر و صورتش زخمی شده بود و در دستانش جعبه شیرینی بود انداخت.

اردشیر-چی شده اقای داماد صداتون کوچه رو برداشته؟ ناسلامتی تازه به این محل اومدید؛ والا حسین جان از شما بعید بود‌!

بابا کلافه دستی توی موهای جوگندمی اش میکشد: چی بگم؟ حالا بفرما بشین؛ خوش اومدی. من باید بدونم وقتی من امروز خونه نبودم، چی به سر امانتی های من اومده.

_امانتی؟

خاله زهرا_ والا داداش معلوم نیست دختره رفت بیرون چیکار کرده حالا اقا اومده نق اش رو سر من میزنه.

بابا عصبی اخطار داد: مراقب حرف زدنت باش! دریا؟ دریا؟

از پشت پناهگاهم جوابش را دادم که متعجب نزدیکم شد: چرا اونجا قایم شدی دختر قشنگم. بیا نترس بابات پیشته؛ باشه؟

دل از پناهگاهم میکنم و روبه رویش میایستم که خنده ای بی جان روی لب هایش جا خوش میکند: حالا برای بابایی تعریف کن امروز چه اتفاقی افتاد؛ مو ب مو. باشه دریای بابا؟

ترسیده نگاهی به دیو ترسناک میکنم که بابا چانه ام را به طرف خودش میکشاند و با ارامش خاصی میگوید: فقط به بابا نگاه کن، بگو چیشده باشه؟

نگاهم رو به بابا میدوزم:امروز که داشتم با دانیال بازی میکردم، خاله زهرا گفت برم شیر بیارم؛ قبول کردم.وقتی رفتم شیر بیارم …

مکث کردم و با چشم های اشکی به بابای نگرانم نگاه کردم.

بابا_خب چیشد بگو؟

خواستم ادامه بدم که حرف آن دیو ترسناک در خاطرم نقش بست.
اردشیر_اگر این موضوع رو جایی تعریف کنی…میکشمت…میکشمت….میکشمت….

خاله زهرا از نگاه ترسیده من به برادرش و نگاه ترسیده اردشیر به دهان من، بو برد قضیه از چه قراره چون تند دخالت کرد: خب چی میخواستی بشه؟ حتما با بچه های بی سر و پای کوچه دعواش شده‌‌‌! چرا انقدر اذیتش میکنی؟

بابا_راست میگه بابایی؟ بچه ها کتکت زدن؟

(هیس!!! دختر ها فریاد نمیزنند…این جمله برای شما اشنا نیست؟ مارا از کودکی لال ساختند. بر دهانمان مهر خاموش زدند. برای چیزی به اسم ابرو برای شرف و غیرت.)
_اره بابایی. بخدا من خوبم نگران نباش.

اشک هایم را بوسه میزند. :جاییت که درد نمیکنه؟حالت خوبه؟

کاش میشد داد بزنم بابایی دیو ترسناک نمیزاره حالم خوب باشه. وجودش حالم رو بد میکنه. کاش ترس از تهدید آن مرد نبود و راحت به بابا حرفم را میزدم.میترسیدم؛ نه برای خودم برای دانیالی که نمیتوانست از پس خود بربیاید.

_اجازه میدید من و دانیال بریم اتاق.

نمیدانم چشم هایم زیرنویس چه کلماتی شد که با ناراحتی رضایت داد.
وقتی پا به داخل اتاق گذاشتیم اردشیرخان بخاطر پنهان ماندن ماجرای امروز حسابی کیف اش کوک شد.صدای خنده هایش سوهان روحم شده بود با تمام بچگی ام میدانستم امروز تو چه شرایطی قرار گرفته بودم. واقعا اگر حسام از راه نمیرسید چه برسرم می امد؟

_فردا میبینمت رئیس.

بعد بوسیدن چشم های بسته ی دانیال چشم بستم و خواب عمیقی فرو رفتم.
در خواب در دامن سبزه ها و چمن ها بالا و پایین میپریدم. صدای اواز پرندگان عجیب ارامش بخش بود.
_دریای مامان مراقب باش نخوری زمین.

قهقه ای زدم و پروانه ها را دنبال کردم: مامان مریم، دلم خیلی برات تنگ شده بود.

چادر سفید نمازش سرش بود و چهره اش زیباتر و نورانی تر از همیشه بود. دست دراز میکند و مرا دعوت به اغوشش میکند. دست از دنبال کردن پروانه میکشم و به طرف آغوش مادرم پر میکشم ولی بین راه در سیاه چال عمیقی فرو رفتم.
با حس خفگی زیاد از خواب بیدار شدم.

خاله زهرا_پاشو تن لش؛ کلی کار داریم امروز.

دستش رو از دور گلویم باز کرد و از اتاق بیرون رفت.ارام سرفه کردم تا دانیال را بیدار نکنم.
بعد از جمع کردن تشکم به بیرون رفتم. با دیدن سپیده که پیراهن صورتی بلندی به تن داشت و تل عروسکی که روی موهای مشکی اش بود غم های عالم در دلم خانه میکند.

_مامان! این دختره ی گداگشنه داره لباسام نگاه میکنه.

سراسیمه از اشپزخانه بیرون امد: چه غلطا! زود باش بیا کمک بده.

پوفی میکشم و با خود می اندیشم که بازهم یه روز تاریک دیگه. تا عصر با خاله زهرا مشغول شستن پتو ها بودیم . تمامی دست هایم پوست انداخته بود. خسته و بی جان مشغول غذا دادن به دانیال بودم که در را بهم کوبیدند. نمیدانم چرا دلم به شور افتاد.خاله زهرا چادرش را سر کرد و با کمی تاخیر در را باز کرد و انجا بود که فهمیدم یتیم شدیم.

یک هفته ای از مرگ بابا حسین میگذشت و تو این مدتی که انگار سال ها میگذشت رفتار خاله زهرا با ما بدتر شده بود.شانسی که اوردیم این بود که خانه به نام من و دانیال بود والا خدا میداند این زن چه بلایی سرمان می اورد.
پاکت خرید دستم بود و داشتم راه خانه را پیش میگرفتم که قامت اشنایی توجه ام را جلب کرد. با دیدن نیم رخ اش توانستم تشخیص دهم.
پاکت را روی زمین رها کردم و با دو خودم را بهش رساندم. وقتی بهش رسیدم از پشت اورا در اغوش کشیدم.
_تو خیلی رئیس بدی هستی. چطور دلت اومد من و گول بزنی؟ مگه نگفتی کمک مون میکنی؟

مرا از خود جدا کرد و به طرفم برگشت با دیدن سیاهی های لباسم و چشم های گود افتاده ام اخم کرد.
حسام_چیشده دختر جون؟

گریه میکنم: بابام… بابام رفت پیش خدا. اونم مارو تنها گزاشت. ما…

+اونجاست… دختر رو بگیریدش.

هم من و هم حسام با تعجب به دو مرد قوی هیکل خیره شدیم.

وقتی مقابل حسام رسیدن: آهای پسر! اون دختره رو بده ما و برو رد کارت.

نگاهی به من که پشت سرش قایم شده بودم انداخت و مثل خودش جواب داد: نسبتت با این دختر بچه چیه؟

+مادرش این بچه رو به رئیس ما فروخته حالام برو رد کارت.

دست دراز کرد که مرا بگیرد ولی حسام مرا عقب هول داد و پایش را بلند کرد و محکم روی دماغش فرود اورد.
_برو داداشت رو بردار و برو کوچه پشتی من میام دنبالت…عجله کن.

با دادش به خودم میام. قایمکی از کوچه خلوت رد میشوم و با سرکشی و اطمینان از امن بودن خانه پا به داخل میگذارم. با دیدن دانیال که روی سکو بود خوشحال بغلش میگیرم و از ان خانه برای همیشه بیرون میایم‌.

(۱۰سال بعد)

جلوی ایینه رنگ و رو رفته ی اتاق مشغول تعویض لباسم بودم که نگاهم میافتد به دختری که هیچ شباهتی به هم سن و سال های خودش نداشت. جدای از زیبایی صورتم که به مامانم رفته بود اندام کشیده ام بود که خیره کننده بود ولی همه ی اینا باعث نمیشد فراموش کنم که من  دختر یتیمی ام که فقط تونست تا راهنمایی درس بخونه؛ اون هم به کمک حسام و بعد اون چسبیدم به کار تا خرج تحصیل و مخارج دانیال رو دربیارم. این کاری که میگم تعریفش یه چیزی دیگه است.کلی زحمت کشیدم تا از دزد خورده پا بشم دست راست حسام.الان یه پا اوستام برای خودم. درسته که خلاف بود ولی پول خوبی توش بود. ولی خطراتی ام به همراه داشت به کمک حسام دانیال رو چندسال پیش فرستادم خارج تا اونجا درسش رو ادامه بده و تا تونستم از کارم و خطراتش دورش کردم.
کافشن چرم گَلِ و گُشادم رو تنم میکنم و با گذاشتن کلاه به بیرون میروم.

فری: به سیندرلا! چه عجب از اتاق بالای برجتون در قصر بیرون آمدید.

گلدانی را به طرفش پرت کردم که جاخالی داد.

_خفه بمیر فری.عصاب ندارما!

کمی فکر کرد: امروز مگه چندم از ماه….

خونم به جوش اومد از پله ها خواستم پایین بروم که:
فری_غلط کردم! اقا من نوکرتم؛ چرا جوش میاری؟

جدی شدم: حسام کجاست؟.

فری_ماموریت داریم. قراره دوباره اعضای باند رو دورهم جمع کنه اینبار توام هستی.

من می مردم برای این هیجان: شکار اینبار مون کیه؟

فری_اقازاده.

2 دیدگاه برای “پارت چهارم رمان:خانه ای بر روی خرابه ها_مینا دادرس”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *