| Tuesday 29 September 2020 | 07:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
پارت هفتم:رمان من الکساندرام_مینا دادرس
پارت هفتم
رمان من الکساندرام

پارت هفتم:رمان من الکساندرام_مینا دادرس

هنوزم به حالت ،خمیده درحالی که دستمال قرمز را زیر دستم می فشردم نگاهم خیره به سرخی دستمال بود.

خواجه_احمق ها چرا مثل بت مرا نگاه میکنید…این دختر را جمع اش کنید و همراه من به طبیب خانه بیاورید زود…زود…آه خدایا مگر به شما نان نمی دهند.

به کمک دوتا از دختر ها از جایم بلند شدم و با صدایی که خودمم به زور می شنیدم رو به خواجه گفتم: من خوبم…چیزی نیست که نگران باشید…کمی سرم گیج میرود ان هم مال هیجان است…میروم به اتاق تا کمی استراحت کنم.

نگاهی از بالا تا پایین انداخت و به دخترا گفت: بسیار خب…شما دو نفر مراقب اش باشید…خبری شد حتما به من اطلاع دهید.

دختر ها خواستند دو طرف بازو هایم را بگیرند ولی با دست کمک شان را پس زدم و راه روی بزرگ را تا اتاق طی کردم. وقتی در چوبی بزرگ اتاق را باز کردم گلثوم برسرم اوار شد.
گلثوم_وای تعریف کن دختر…مردیم از فضولی.

حتی گفتنش هم برایم زجر اور بود.
عایشه_چرا از او میپرسی بگذار ما برایت تعریف کنیم…امشب انقدر زیبا درخشید که نظر شاهزاده مراد را جلب کرد…زخم روی سی*نه اش را نگاهی بیانداز.

اصلا به کل از خاطرم رفته بود. گلثوم دستی به جراحت سطحی روی سی*نه ام می اندازد.
گلثوم_الکساندرا…این…این زخم.

عایشه_این زخم نشان از میل شدید شاهزاده مراد به الکساندرا است…گفتم که امشب سرنوشت من و تو را خدایان رقم میزنند.

بس بود هرچه مراعات کرده بودم.گلویش را چسبیدم و با پایم زدم زیر پاش که نقش بر زمین شد…خواست داد بزند که محکم زدم زیر گوشش: این را زدم تا همیشه یادت باشد دیگه پا بر دم من نگذاری…دیگر هم نبینم در کارهای من خالت کنی وگرنه جور دیگر تو را حالی میکنم.

همانجا روی زمین رهایش میکنم و به طرف تختم میروم که خاتون در را باز میکند. اول نگاهش به عایشه و سپس به تک تک مان انداخت.
خاتون_چخبر شده؟ مگر نگفتم سرپیچی از قوانین عاقبت خوبی ندارد؟ تا ولتان میکنیم بر سر هم خراب میشوید‌. یکی بگوید داستان چیست.

عایشه صاف سرجایش ایستاد : هیچی خاتون…دنباله لباسم زیر پایم امد زمین خوردم.

خاتون که انگاری خیالش ارام شده بود با لحن نرم تری ادامه داد: الکساندرا و عایشه.‌‌..فردا هر دوی شما از راه روی طلایی عبور میکنید…به یاد داشته باشید اتاق ها را اشتباه نروید. گل اقا شما را راهنمایی خواهند کرد.

عایشه چاپلوسانه تعظیمی کرد و با نیش باز رو به خاتون گفت: خیالتان اسوده خاتون…قول میدهیم سرافکنده یتان نکنیم.

_فردا به همراه والده سلطان به زیارتگاه میرویم…امده ام چند نکته را بگویم و بروم.فردا با روبند مخصوص وارد خلوتگاه میشوید…وقتی به شما اجازه دادن نزدیک میشوید و پایین لباس شاهزاده هارا میبوسید و تا زمانی که اجازه ندادن همان حالت می مانید.

در دل پوزخندی به این قوانین مزخرف میزنم که خطاب به من گفت: تو الکساندرا…فردا دو زن به دنبالت میایند و به تو توی پوشیدن لباس مخصوص کمک میکنند.

جمله اش را تکرار میکنم: لباس مخصوص؟!

پوزخندی ترسناک تحویلم میدهد و از اتاق بیرون میرود.

عایشه_جواب این کار امشبت را فردا خواهی دید‌.

گلثوم_واقعا فردا شب به راه روی طلایی میروی؟ نمیترسی الکساندرا؟مراد…

کلافه میشوم:اه تو دیگر بس کن گلثوم‌…به اندازه ی کافی امروز کشیده ام تو دیگر زخم مزن بر جان ما‌.

دستی روی پوست سی*نه ام میکشد که دستش را با خشم پس میزنم.
گلثوم_ببخشید منظوری نداشتم…نگران حالتم…اخه اگر به گوش معشوقه اول شاهزاده مراد برسد جای شاهزاده مراد خدیجه کارت را تمام میکند.

کمی را فکر کردم و سپس با خوشحالی به او گفتم: راه حلی را یافتم…اما تو نیز باید به ما کمک کنی..قبول میکنی؟

سرش را به ارامی تکان داد که ارام برایش توضیح دادم: ببین خیلی ساده است…همانطور که شنیدی خاتون به همراه والده سلطان به بیرون قصر میروند…این یعنی اینکه اکثرا برای حفاظت از ایشان به همراهشان میروند.

گلثوم نگاه پر سوالش را بهم انداخت: خب این چه ربطی به تو دارد؟

پوفی میکشم و سپس شمرده تر برایش توضیح میدهم:ربطش به ما این است که…من فردا اماده میشوم، تا راه روی طلایی ام میروم ،ولی جای ما کسی دیگر به خلوتگاه میرود! منظورمان را متوجه شدی؟

کم کم تعجب جایش را به ترس میدهد.
گلثوم_مگر دیوانه شده ای دختر؟ گویا سرت بر تنت اضافی میکند! من چنین حماقتی را نمیکنم به توام کمک نخواهم کرد.

خودم را ناراحت میگیرم و با بغض مصنوعی ادامه میدهم:
_اگر کمکم نکنی جانم را همینجا از دست خواهم داد.قول میدهم اتفاقی نیافتد.

گلثوم_میخواهی من چیکار کنم.

لبخندی از سررضایت میزنم: مرا به اقامتگاه زنان صیغه ای در رده ی بالا ببر میخواهم خدیجه را ببینم.

گلثوم_حدسش زیاد سخت نبود‌‌‌.بسیار خب…ولی یادت نرود که اخطار های لازمه را به تو دادم. حال هرچه شد، پای خودت‌.

+دختر ها وقت خواب است خاموشی بزنید…

فکر و خیال فردا شب لحظه ای رهایم نمیکرد.انقدر غرق افکارم بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد. صبح زودتر از بقیه دختر ها بلند شدم و گلثوم را نیز بیدار کردم اولش کمی نق زد ولی زود به خودش امد و همراهی ام کرد.ارام در اتاق را باز کردیم که خواجه با دیدنمان ابرو بالا انداخت:
_خیرباشد! صبح به این زودی به کدامین سو میروید؟ آن هم دزدکی!

پاچه خواری کردم: نفرمایید خواجه…مگر میشود از چشمان تیز بین شما رد شد؟! ما خوابمان نمیبرد گفتیم اگر کاری بود کمکی بدهیم.

خواجه که از تعریفم کیفش کوک شده بود بی سوال و جواب اضافه ای اجازه داد:باشد بروید…ولی حواستان باشد با مرد ها صحبت نکنید…چیز های ممنوع‌‌‌‌، ممنوع است.

چشم بلند بالایی گفتم که خنده ی لوسی کرد:خدا تورا نکشد الکساندرا. زود باشید بروید و زود نزد ما بازگردید که کلی کار هست انجام دهیم.

دست گلثوم را گرفتم و همراه خود کشیدم نگاهم به عقب بود که محکم به شخصی برخورد کردم خواستم پرخاش کنم که با دیدن نگاه شیطان شاهزاده اسماعیل هر دو با شتاب سر به زیر انداختیم: ببخشید سرورم…متوجه حضورتان نشدیم‌.

اسماعیل سرم را بالا گرفت: تو همان دختری هستی که پس از مدت های طولانی نظر مراد را جلب کرد؟!

خواستم جواب بدهم که نگاهش به زخم شمشیر افتاد.انگشت اشاره اش را روی زخم کشید.حرکت دستش به قدری ارام بود که ضربانم اوج گرفت.

خمار گفت: پوستی به لطافت گل…واقعا حیف است که زودتر از ما مراد تورا انتخاب کرد.

مردمک چشم اش را دنبال می کردم که دستش را روی خط سی*نه ام کشید. حالم داشت از خودم بهم میخورد. دوست داشتم دستش را میگرفتم و میشکستم ولی چاره چه بود؟ او شاهزاده کشور بود و من ندیمه ای بیش نبودم.چشم بستم تا شاهد خورد شدن غرورم نشوم.

_انجا چه غلطی می کنید؟

صدای دادش به قدری بلند و پر ابهت بود که اسماعیل هم ترسیده به عقب برگشت و با خنده از برادرش استقبال کرد: صبح بخیر برادرجان…کمی زود نیست برای تمرینات جنگی؟

یقه اش را چسبید که من و گلثوم ترسیده، به هم چسبیدیم.
مراد_انگار الکل های شبانه ات عقل از سرت را پرانده است! نگو که نمیدانستی آن دختر دستمال مارا گرفته بود! پس چطور جلویش را میگیری و بااو خوش و بش میکنی؟

اسماعیل دستش را بالا گرفت: آرام باش برادرجان چیزی نشده است که! ان دختر مال تو‌…

از زیر دندان های قفل شده غرید: زود از جلوی چشم هایم دورشو..

اسماعیل با خنده چشمکی به من زد و رفت …که از چشمان تیز او دور نماند.سر برگرداند که چشم زیر انداختیم.

_درود بر شاهز….

با تو دهنی که خوردم لال شدم: وقتی دستمال را از ما دریافت میکنی یعنی مال ما هستی.حق این را نداری با مردی غیر از من خوش و بش کنید…فهمیدی؟

خون را از گوشه ی لبم پاک میکنم: عذرخواهی مرا بپذیرید….ولی…

دستش را بالا گرفت: از بهانه جویی بدمان می اید…امشب خیلی چیزا را یاد خواهید گرفت…می توانید بروید.

پشت میکنم به او و قدم اول را که برداشتم با کشیده شدن موهایم از پشت تو بغلش کشیده شدم‌.لاله ی گوشم را به دندان گرفت با لحن خشنی گفت:
_فکرنکن تورا نشناختم‌….امیدوارم در رخت خواب هم مثل گرفتن تیر کمان مهارت کافی را داشته باشی.

تنم یخ میزند و او بی توجه به وضعی که برایم پیش اورده بود میرود و مرا با دنیایی از سوال تنها میگذارد.

گلثوم مرا تکان میدهد:الکساندرا…برویم دیر شد.

_او مرا شناخت…

گلثوم_دیوانه شدی؟زود باش…برویم‌‌‌….وقت دارد میرود.

سرم را تکان میدهم و یاد حرفش میافتم با تمام حرص در دل گفتم: به همین خیال باش که امشب را با تو بگذرانم.

همراه گلثوم به طبقه ی زن های صیغه ای رفتیم.

گلثوم_انجا اتاقک مخصوص سوگلی شاهزاده مراد است‌.

_تو همینجا بمان من خودم باید تنهایی با ایشان صحبت کنم.

وقتی مقابل اتاقک رسیدم ندیمه ای سد راهم شد.
+اینجا چه میخواهی.

_ورود مرا به خدیجه بانو اطلاع دهید کار مهمی با ایشان دارم.

+کمی صبرکن…

رفت و بعد از کمی مرا به داخل برد وقتی داخل اتاقک شدم نگاهم به دختری که پشت به ما ایستاده بود کشیده میشود.قد بلندی داشت، از برهنگی روی بازوهایش تشخیص دادیم پوست سبزه ای دارد.

خدیجه_خب میشنویم…گفتند با ما کار مهمی دارید.

_من امشب دعوت شده ام که به خلوتگاه شاهزاده مراد بروم.

ثانیه نرسید که به طرفم برگشت که با دیدن صورتش چشم گرد کردم.روی صورتش پراز بریدگی ناشی از خط شمشیر بود.

خدیجه_دخترک گستاخ…با پرویی تمام امده ای و میگویی امشب را میخواهی با شاهزاده بخوابی؟

چهره اش واقعا ترسناک بود: من امدم که بگم شما جای من به خلوتگاهشان بروید.

خدیجه_یعنی چه؟

با ارامش نقشه ام را برای او بازگو میکنم که حسابی سرکیف میاید و می پذیرد که امشب جای من به خلوتگاه برود.
وقتی از اتاقک بیرون امدم گلثوم مضطرب به من نزدیک شد: چه شد دختر؟گل اقا کل حرمسرا را بر سرش گزاشته بجنب تا سر هردویمان را به باد ندادی.

_نگران نباش بسپارش به من‌.

راه امده را به سرعت برگشتیم که عایشه و خواجه را جلوی در حرمسرا دیدیم با دیدنمان خواجه اخم کرد: حقتان است دست بندازم دور گردنتان و خفه تان بکنم؛‌ اما چه کنم که وقت کم است…تنبیه شما دو نفر باشد برای فردا…الکساندرا وسایلت را بردار و همراه عایشه به حمام برو.

لبخندی میزنم و برای برداشتن وسایلم به اتاق میروم وقتی باز میگردم نگاهی به گلثوم میاندازم و به سمت حمام میرویم‌.حمام هم مثل اتاق ها هر یک بخش جدایی داشت و در انجا خدمتکاری برای نظافت کمکت میکرد.

+لباست را دربیاور و داخل حوضچه بشین‌.

کاری که گفت را انجام دادم حمام من کمی طولانی شد چون به توصیه شاهزاده مراد تنم را حسابی براق کرد.

عایشه_شب خوبی را داشته باشی الکساندرا…امیدوارم جیغ هایت از سر لذت باشد نه چیز دیگری.

خندید و از دیده ام محو شد.کار شستن که تمام شد نوبت به لباس و ارایش صورت و موهایمان رسید.موهایمان ازاد دورمان ریخته شده بود.
به دستور شخص شاهزاده لباسی که برایمان انتخاب کرده بودند جنس پارچه تمام حریر بود و با پوشیدنش انگار چیزی بر تن نداشتی.

+این عطر از عصاره ی گل یاس است.

سر شیشه عطر را روی سی*نه و گردن ما زد و با گفتن اینکه اماده ای به خواجه خبر داد.
خواجه_ماشاالله‌…ماشاالله….چه کردید…افرین… خب دیگر برویم.

نفس عمیق کشیدم و همراه خواجه به راه روی طلایی وارد شدیم. ولی همینکه راه روی اول را رد کردیم جایم را عوض کردم و خدیجه با روبند مخصوص کنار گل اقا قرار گرفت.

_خوش بگذرد شاهزاده مراد.

کمی منتظر ایستادم تا خیالم راحت شود ولی با باز شدن در و افتادن خدیجه جلوی پای خواجه
نفسم در سینه حبس میشود.
_بدبخت شدم.

 

https://t.me/joinchat/AAAAAEtjjjmCJ9V0ouQGHw

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پارت هفتم:رمان من الکساندرام_مینا دادرس
  • ژانر: اربابی. عاشقانه . اجتماعی .ازدواجی
  • نویسنده: مینا داد رس
  • 57 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 12,528 بازدید
  • 10 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14507
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • یلدا
    یکشنبه 2 آگوست 2020 | 9:31 ب.ظ

    واااای چرا مارو تو خماری گزاشتی😥❤
    تزوخدا پارت بعدی بزار

    • مینا دادرس
      دوشنبه 3 آگوست 2020 | 10:42 ق.ظ

      سلام گلم
      من رمان رو روزانه تایپ میزنم اماده ندارم ک زودی پارت بعدی بزارم.

  • فاطمه
    یکشنبه 2 آگوست 2020 | 9:35 ب.ظ

    سلام عزیزم واقعا رمانت عالی
    منتظر پارت های قشنگت هستم ❤❤❤😍😍😍😍😍
    خسته نباشی گلم

    • مینا دادرس
      دوشنبه 3 آگوست 2020 | 10:41 ق.ظ

      سلام گلم
      ممنون از شما خواننده با عشق❤

  • حوریه
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 4:41 ق.ظ

    وای عزیزم اگه امکانش هست یکم پارت بعدیو زود تر بزار من هیجان دارم ببینم چی میشه 😁😍

    • مینا دادرس
      دوشنبه 3 آگوست 2020 | 10:40 ق.ظ

      سلام نازنینم

      چه خوبه میبینم از پارت ها رضایت داری‌.❤🙏

  • Akasha
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 11:55 ق.ظ

    سلام عشقم…خسته نباشی…مثل همیشه عالی و منحصر به فرد😘😍❤❤

    • مینا دادرس
      دوشنبه 3 آگوست 2020 | 5:24 ب.ظ

      سلام نازنین

      قربونت🙏❤خوشحالم راضی بودید.

  • zahra
    سه‌شنبه 4 آگوست 2020 | 4:44 ب.ظ

    ممنون از قلم خوبت:)))

    • مینا دادرس
      سه‌شنبه 4 آگوست 2020 | 11:24 ب.ظ

      ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن…
      و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.