رمان آنلاین شیطان عاشق می شود پارت1

 

افسرده و خمود تر از تمام این روز ها؛ سرش را به پشتی صندلی‌ تکیه داد و اندوهگین؛ چشم به دختری که در آینهٔ مقابلش نقش بسته بود، دوخت.

این دختر زیبا، با چنین چشم‌های غمگینی چقدر برایش غریبه بود!

تهی از هر گونه احساسی!

همانند مردگان با چشمانی باز که قرن هاست با زندگی وداع کرده.

صورتش به شکل ماهرانه‌ای آرایش شده بود، تاج زیبا و نقره‌ای رنگش بر روی موهای شنیون شده‌اش همانند ستارگان چشمک زن می درخشید.

اما تمام این زرق برق ها و هنر دست آرایشگر نمی‌توانست غم چشمان زاغش را پنهان کند.

با دلی شکسته، گوشهٔ دنجی می‌طلبید. خلوت تر از یک گور که بشیند و یک دل سیر برای بخت بدبختش های های اشک بریزد.

دستی بر روی شانه‌‌اش نشست، آرایشگر با ذوق و لبخند مهربانش لب از هم گشود

-عروس خانم می پسندی؟

از همان آینه نگاهی به پشت سرش حواله کرد؛ آرایشگر با شور و شوق که به جان داشت، در حالی که آخرین ظرافت کاری های سرش را انجام می‌‌داد، زبان چرخاند

-ماشاالله خودت یه پا عروسکی عزیز دلم، حسابی خوشگل شدی، الهی خوشبخت بشی!

هر کاری کرد لب‌هایش لبخند را مهمان خود نکرد که حداقل دل آرایشگر را خوش کند.

تنها؛ نیشخند تلخی بر روی لب های سرخش نشست.

آرایشگر که متوجه بد خلقی عروس شده بود به لبخند ماسیده‌ای اکتفا کرد و از او دور شد.

شایدم می‌خواست او در سکوت و خلوت خودش خفه شود.

پس از رفتن آرایشگر صدای خوشحال طوبی در گوشش طنین انداز شد.

-طناز عزیز دلم!

دامن لباس عروس دکلته‌اش را در مشت فشرد و در دل زمزمه کرد، کاش هرچه سریع تر این تشریفات تمام شود.

طوبی که متوجه نگاه افسرده و دست های مشت‌ شدهٔ دخترش شد،‌ یک باره تمام خوشی‌هایش نابود می شود و اشک چشمانش را فرا می گیرد.

جلوی صندلی دخترک نو عروسش زانو زد و در حالی که به آرامی مشت های گره خورده‌ٔ دخترش را باز می‌کرد، بابغض خفته درگلو زبان می چرخاند: من رو ببخش عزیز دل مادر، که کاری از دستم برنمیاد. می‌دونی که پدرتم خوشبختی تو رو می‌خواد گلم! باور کن شایان…

طناز با شنیدن اسم منفور پسر عمویش چشمانش را با انزجار بست تا مادر حرف‌اش را ادامه ندهد.

طوبی که متوجه بد حالی دخترش شد سکوت کرد.

سکوت طوبی بیش از یک دقیقه هم دوام نیاورد و لب گشود -طناز مادر!

طناز دلخور و ناراحت صورتش را برگرداند، مثل اینکه دیگر حتی حرمت ها هم از بین رفته بود.

طوبی خانوم آه عمیقی کشید و با دستش صورت طناز را به طرف خود چرخاند.

صورت غمگین دخترکش جیگر او را کباب می‌کرد اما کاری از دست او ساخته نبود، به هر دری که می‌زد چیزی جز ناامیدی جوابش نبود.

طوبی که عاجز و درمانده از هر حرفی به طناز بود، گفت:عزیزم قسمت این بوده؛ تو خودت باید برای زندگیت تلاش کنی!

جمله‌ٔ “قسمت این بوده” چندین و چند بار در ذهنش پیچید. انگار باید تسلیم همان جمله معروف “قسمت این بوده” شود.

اما همین جمله سال ها زمان می‌برد تا درک شود و طناز دخترک هفده ساله برای فهم این موضوع بیش از اندازه جوان بود.

طناز لبخند آرامی به چهره‌ی پریشان مادرش زد و به آرامی سرتکان داد.

این راه را باید تنها می‌رفت، برای بزرگ شدن زود بود ولی باید بزرگ می‌شد و تنها، راه خودش را پیدا می‌کرد.

طوبی با دیدن لبخند دخترش بوسهٔ آرامی بر روی گونه هایش نشاند و با کمک میز قهوای و شلوغ رو به روی صندلی عروس، از جایش برخواست.

هنوز کاملا از صندلی طناز فاصله نگرفته بود که در شیشه‌ای آرایشگاه باز شد و پرده‌ی سنگین و تیره رنگ جلوی در کنار رفت.

زن نسبتاً چاق و قد کوتاهی داخل شد و نفس زنان نگاهی به کل سالن انداخت و با صدای بلندی گفت: خانوما دویست شیش آبی که جلو مجتمع روبه رو پارک شده مال کیه؟

طوبی با تعجب سرش را به طرف زن چرخاند و جواب داد-مال منه چطور؟

زن که از سر رویش می‌بارید حسابی کلافه و خسته است، بد اخلاق؛ طناز را طرف حساب کرد-ای بابا خانوم کجایی شما؟ از صبح من و علاف کردی! بیا ماشینت بردار بابا.

طوبی لبخند خجالت زده‌ای زد و گفت: ای وای، ببخشید من واقعا معذرت می‌خوام.

زن با همان اخلاق، از آرایشگاه خارج شد و طوبی هم به دنبالش بیرون رفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *