| Tuesday 20 October 2020 | 19:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۱

رمان انلاین ناکامان پارت ۱

دستش را به سختی بالا آورد و دستم را گرفت..
نفس نفس میزد..شانه اش را فشار دادم .
بغض گلویم اجازه ی حرف زدن نمیداد..به سختی گفتم:چرا به من نگفتی؟
دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم..چشم های مهرداد هم پر اشک بود..
مهرداد:پوریا..
گفتم:حرف نزن..
چشم هایش را به سختی باز نگه داشته بود..
گفت:مواظب..مواظبش باش..
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:مراقبشم..
لبخند محوی زد..فشار دستش روی دستم داشت کم میشد..
مهرداد:همیشه..برات در..دردسر بودم..
کنترل اشک هایم را دیگر نداشتم..
گفتم:خفه شو..الان امبولانس میرسه..
چشم هایش را بست..
سرم را بالا اوردم و داد زدم:پس این آمبولانس چی شد؟
مهرداد:منو..ببخش..اون شب..
سرفه حرفش را قطع کرد..
با گریه گفتم:حرف نزن عوضی.
مهرداد:اون شب..مجبور..بودم..
گفتم:میدونم ..
لبخندش عمیق تر شد..ارام چیزی زیر لب گفت ..سرم را نزدیک تر کردم تا متوحه شوم اما فشار دستش از روی دستم برداشته شدو دستش روی زمین افتاد..

دوسال قبل..

مهرداد
در پارکینگ را بستم و خم شدم و لولا هایش راجا انداختم.. کلید را از در بیرون کشیدم و توی جیب کاپشنم گزاشتم..
ماشین پوریا را توی کوچه دیده بودم..گفته بودتا یک هفته شاید نباشد..
خانه دو طبقه بود و حیاط در واقع پارکینگ‌ هم حساب میشد.از همان پارکینگ‌ برای طبقه ی بالا و پایین پله میخورد..
از پله ها بالا رفتم .
در بسته بود.احتمالا تازه رسیده بود..
با پشت دست دوبار به در تقه زدم..منتظر ایستادم..اگر امروز زود اومده بود پس احتمالا به قول خودش گند به نقشه شان نکشیده شده بود.
بعد از چند ثانیه در را باز کرد.
موهای خیسش توی صورتش ریخته بود..
پوریا:سلام.
بی راه هم حدس نزده بودم..نگران نبود.
گفتم:سلام.کی اومدی؟
همینطور که با حوله داشت موهاش را خشک میکرد گفت:یه ساعتی میشه.
به لباس هایم نگاه کرد و ادامه داد:تو داری میری ؟
سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم و گفتم:نه تازه اومدم…
به موهایش اشاره کردم:
کاراتو کردی بعد بیا پایین ناهار..
حوله را روی شونش گزاشت و گفت:باشه..
چرخیدم تا برگردم که گفت:هاراسی
سرم را به طرفش چرخاندم.
پوریا:بسته ای چیزی نیومد این چند روز؟
سرمو به نشانه ی منفی تکون دادم و گفتم:نه..شاید مامان گرفته‌.
پوریا:پرسیدم.گفت نیومده.
کف دستش را به گوشش محکم فشار داد.
پوریا:لامصب دوباره گرفت..

با دست به پایین پله ها اشاره کرد و ادامه داد:برو تا عوض کنی میام.

باشه ای گفتم‌و از پله ها پایین رفتم..
برخلاف پوریا، مامان هیچ وقت در طبقه ی پایین را قفل نمیکرد..
دستگیره را پایین کشیدم و در را باز کردم.
توی چهار چوب در ایستادم.
گفتم:مامان؟
دستم را به چهارچوب گرفتم و با دست ازادم بند بوت هایم را باز کردم.
مامان:بله؟
کفش هارا با پا کنار ورودی جفت کردم و وارد خانه شدم. دررا نیمه باز گزاشتم..
توی اشپزخانه کنار گاز ایستاده بود.با قاشق توی دستش به طرفم برگشت.
همینطور که کاپشنم را در میوردم گفتم:سلام..
مامان: سلام…زود اومدی.
گفتم: جامو عوض کردم.
مامان:خوب کردی..
با قاشق بهم اشاره کرد و ادامه داد:نری بخوابیا.
توی راه باشه ای گفتم وبه طرف اتاقم رفتم.
کاپشنم را روی تخت انداختم. چشم‌ هام از شدت خواب داشت خود به خود بسته میشد.
لباس هام را عوض کردم.دلم میخواست همین الان بخوابم .
دست بردم و گوشیم را از توی جیب کاپشنم در اوردم.
صدای زنگش را روی بلند ترین صدا گزاشتم و روی تخت پرتش کردم و از اتاق بیرون رفتم…

مامان داشت سفره می انداخت..
سریع دست شستم و به طرفش رفتم و گفتم: بده میندازم.
سفره را از دستش گرفتم و پهن کردم.
مامان:به پوریا گفتی بیاد؟
پشقاب هایی که روی اپن گزاشته بود رانگاه کردم.خورشت سبزی بود. برداشتم تا توی سفره بزارم و گفتم:اره حالا میاد.
گوشه ی سفره نشست تا بتونه پاش را دراز کنه..
گفت:برنجو بریز توی دیس.
پوریا تقه ای به در زد و گفت:نمیخواد بابا باهمون قابلمش بیار‌.
مامان با تشر گفت:سر جالیز نیس که.
پوریاخندید و به اشپزخونه رفت و قابلمه ی برنج را از روی گازبرداشت و همنطور که می امد گفت:بیخیال مامان..
دستگیره ای که روی اپن بود را روی زمین گزاشتم تا قابلمه را روی اون بزاره.
مامان:از پس شما دوتا که بر نمیام.
پوریاخندید وقابلمه را گزاشت و نشست.
نشستم و پشقاب هارا به دستش دادم.
مامان دستش را به طرفش دراز کرد و پشقاب ها را از دستش گرفت ..دوتا از قاشق ها را برداشت و کنار هم گرفتشان تا نقش کفگیر را بازی کنند.. همینطور که داشت توی پشقاب میریخت گفت:تو جنگم همچین غذا نمیخورن..
گفتم:بیخیال ..یه ظرف شستن کمتر.
پشقابی که کشیده بود را به پوریا داد وباحرص گفت:برای پس فرداتون میگم زن گرفتین ول نکنه بره.
تک خنده ای کردم .
پوریا لبخند محوی زد و گفت:بخواد بره میره اون.اینا بهونس ننه.
مامان از اینکه اینطور صدایش کنند بیزار بود.پوریا همیشه برای اینکه سر به سرش بزارد این را میگفت..
مامان با حرص گفت :عرضه ندارین جفتتون کسیو بگیرن که بخواد بره..
پوریا خندید و دستش را به کمر مامان کشید و گفت:میارم..صبر کن مامان..صبر..
بشقابی که برایم کشیده بود گرفتم .
مشغول خوردن شدیم..
پوریا با دهن پر گفت:فردا میری؟
قاشقی توی دهنم گزاشتم و گفتم:اره؛چطور؟
پوریا:ماشینتو میخوام. ماشینم هی خاموش میکنه.عصری میخواسم بزارمش تعمیرگاه.
چند قاشق خورشت روی برنج مامان گزاشتم و گفتم:ببرش..با تاکسی میرم..

.

.

پیشبند را روی صندلی ای که توی اشپزخونه بود انداختم و دستهام را با پشت لباسم خشک کردم.
از همون اشپزخانه به اتاق مامان نگاه کردم .درش بسته بود..
با دست شانه ی دردناک چپم را فشار دادم و به طرف اتاقم رفتم. لعنتی چرااینقدر درد میکرد؟
روی تخت دراز کشیدم.
هواسرد شده بود..پتو را روی خودم کشیدم.
باید بخاری اتاق هم راه مینداختم..فقط یک بخاری توی هال بود.دیگه کفاف این سرما را نمیداد.
به پهلو چرخیدم و چشم هایم را بستم.. اینقدر خسته بودم که بالافاصله خوابم برد…
نمیدانم چقدر گزشت که صدای پوریا دوباره بیدارم کرد..
پوریا:خره مگه نمیخوای شب بخوابی؟
چشم هام را روی هم فشار دادم و پتو را روی سرم کشیدم و گفتم:گمشو.
شانم را گرفت و همینطور که تکان میداد گفت:ساعت شیشه.
به درکی گفتم و بدون اینکه چشم باز کنم به سمت مخالفش چرخیدم.
پتو را از رویم کشید و گفت:پاشو نکبت حالا شب میای میگی خوابم نمیبره دهن منو سرویس میکنی.
با ناله گفتم:دوروزه نخوابیدم گم شو.
بالاخره رفت. همینطور که چشم هایم رابسته بودم دست کشیدم پایین تخت تا پتو را پیدا کنم.بعد از کمی دست کشیدن وقتی دیدم نیست بیخیالش شدم.حتی حال نداشتم دستم را بیارم بالا دوباره.
سریع دوباره خوابم برد که این بار با صدای تلق تلوق بلندی چشم هام را باز کردم.به من خواب نیامده بود.پوریا داشت بخاری را داخل اتاق میکشید.
با لج گفتم:تلافی میکنما.
خندید و همینطور که بخاری را گوشه ی اتاق میبرد گفت:یخ نمیزنی اینجا؟
خمیازه ای کشیدم وهمینطور که دراز کشیده بودم نگاهش کردم.
پوریا:لوله هاشو پیدا نکردم.
‌گفتم:سر قبر منه.
گفت:نبود.فک کنم گزاشتیم پشت بوم.
قطعا نمیزاشت بخوابم.
نشستم و دست بردم‌ و گوشیم را از روی میز بالای تخت برداشتم.و دوبار روی صفحش زدم .
۶ و نیم عصر بود.
گفتم:میخواسم بزارمش تو اتاق مامان اینو.
روی زمین نشست و همینطور که توی جعبه اچار ها میگشت گفت:چک کردم اونجا گرم میشه باهمین بخاری هال.اینجا پنجره داره به حیات گرم نمیشه.مگه اینکه مثل پارسال اون بخاری بیرونیه را بزاریمش این طرف نزدیک اینجا باشه.
صدایم از خواب کلفت شده بود.
گفتم:خطریه لوله هاش طولانی میشه.
خندید و گفت:طولانی؟
کوفتی نثارش کردم و از تخت پایین امدم.خودم را کشیدم.هیچ چیز مثل این کیف نمیداد.

.

.

کاپشنم را توی کمد انداختم و روپوش که کف کمد افتاده بود برداشتم.سرشانه هایش را گرفتم و نگاهش کردم.
هنوزچروک نشده بود.
کمد ها دو ردیفه بود و کمد من قسمت بالایی قرار داشت..
روپوشم را روی در باز کمد گزاشتم و گوشی رااز جیب شلوارم ببرون اوردم و شماره ی پوریا را گرفتم.میدانستم الان زنگش نزنم بعدا دیگر قابل پیدا شدن نبود.
بعد از ده تا بوق بالاخره برداشت.
با غر گفت:ها؟؟
گفتم:خونه ای هنوز؟
پوریا:ساعت ۶ صبح انتظار داری کدوم گوری باشم؟
گفتم:دیروز به بنگاهیه زنگ زدم.عصر جایی نرو بریم سر وقتش.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:مگه باباتو دیدی؟
گفتم:نه..

چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم میدونم چیکار میکنه..
نفس عمیقی کشید و گفت:باشه..ولی زنگم زدن مجبورم برم..
باشه ای گفتم و تماس را قطع کردم و روپوشم را پوشیدم.
دفترچه و خودکار و گوشی را از کمد برداشتم و توی جیبم گزاشتم و در کمد را بستم.
خمیازه ای کشیدم ..هنوز خوابم می امد.. فوشی نثار پوریا کردم که نگزاشته بود درست بخوابم ..شونه ی چشم قصد خوب شدن نداشت..به محض تکان دادنش درد میگرفت..باید فکری به حالش میکردم..
همینطور که با دست شونه ی دردناکم را فشار میدادم از پاویون خارج شدم و به طرف اسانسور رفتم.
دکمه ی اسانسور را زدم و منتظر ماندم.
دیروز ۴تا مریض بیشتر توی بخش نبود.. اگر دیشب هم یکی خوابونده باشند امروز زیاد کاری نداشتم..
:مهرداد
سرم را به طرف صدا چرخاندم.علی بود.
کنارم ایستاد و دستش را ارام پشت کمرم زد و گفت:سلام..
لبخند محوی زدم و سلامش کردم.
علی:حالا اومدی؟
سرم را به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم :اره دیروز رفتم.
علی:فکر کردم پاویون خوابیدی.
در اسانسور باز شد.سوارش شدیم .دکمه ی طبقه ی سه را فشارداد.
گفتم:نه.گفتم اینجا بمونم صدبار زنگ میزنن.
تک خنده ای کرد و گفت:جاش الان دهنت سرویسه.
یکی از ابروهام را بالا انداختم و همینطور که نگاهش میکردم گفتم:چطور؟
با خباثت گفت:دیشب اورژانس قفل شده بود از بس پر بود.فقط ۵تا جراحی بستری کردیم.یکیش ap بود همون دیشب عملش کرد فلو.
چه خوش خیالی بودم فکر میکردم فقط یکی خوابوندن.
گفتم: اون ۴تا چی؟
خنده ای خبیثانه کرد و گفت:هیچ کدومش الکتیو نیس.یا امروز یا فردا باید عمل بشن.
با لج گفتم:یه چیزی هست میگن بد کشیکی نکبت.
بلند خندید و گفت:ناموسا نمیدونم چرا همیشه اینطوریه.
زهر ماری نثارش کردم .اسانسور طبقه ی سه ایستاد. پیاده شدیم وبه طرف بخش رفتیم.
علی:همشون شرح حال دارن.پروگرسشونم بنداز به اینترنا.فقط مهر بزن…جلوی ایستگاه پرستاری ایستادم و گفتم: باید بشناسم بالاخره.
دفترچم را از جیبم در اوردم و گفتم:تختاشو بگو.
برگه ی توی جیبش را در اورد و همینطور که نگاهش میکرد گفت:۴تا که از قبل بود.۴تا جدیدا هم تخت۱۲ و ۳و ۴و ۸.
نگاهش کردم وگفتم:خداوکیلی ۸ تا.
علی:اون ۴تا قبلی اوردرشون فرق نکردها.
سکو را دور زدم و وارد ایستگاه پرستاری شدم.جای پرونده ها خالی بود.
گفتم:پرونده ها کو پس؟
علی از همون پشت سکو خم شد و به جای پرونده ها نگاه کرد و گفت :فکر کنم گزاشتن سر تختاشون.
گفتم: بهتر.بیا بریم.
از تخت ۳ شروع کردیم..حدودا ۴۰ دقیقه ای ویزیت همشون طول کشید.. تنها شانسی که اورده بودیم این بود که کیس های شایعی بودند و پیچیده نبود..با یک عمل کارشون راه می افتاد..

از اخرین اتاق بیرون اومدیم.دفترچم را توی جیبم گزاشتم و گفتم:اینترناهنوز نیومدن.
علی به اطراف نگاه کرد و گفت:اره لامصبا.دوتاشونم نیستن.
سر انتی سپتیکی که روی دیوار بود را فشار دادم و همینطور که دست هایم را بهم میمالیدم گفتم:فک کنم امروز استاجرم داریم.
علی با ذوق گفت:جدی؟
به طرف صندلی هایی که گوشه ی راهرو بود رفتم و گفتم:اره فکر کنم.همیشه این موقع سال داشتیم.
روی صندلی نشستم.کنارم نشست و گفت:کاش دختر باشن.
خندیدم و به دوتا اینترنی که تازه اومده بودن باسرم اشاره کردم و گفتم:اومدن.
علی:دهنشونو سرویس میکنم.
با دیدنمون به طرفمون امدند.هر دو پسر بودند.از قیافه هاشان معلوم بود داشتند برای بهانه چینی آماده میشدند. سلام کردند..جوابشان را دادم و گفتم:الان میاین؟
یکیشان گفت:دکتر دیشب کشیک بودیم خورشید..تا بیایم اینجا طول کشید..
علی روی ساعت مچی اش زد و گفت:بازم میخواستین پیاده هم بیاین زود تر میرسیدین.
میخواستند چیزی بگند که سریع گفتم: ۴تا جدید هست..یکیم دیشب عمل شدهicu بردنش.
پروگرسشونو گزاشتم.فقط نگاه کنین بشناسین استاد اومد پرسید خفتتون نکنه.
چشمی گفتن و سریع رفتند.
چند قدمی که دور شدند علی به طرفم برگشت و گفت: خاک تو سرت.
گفتم:عصر مجبورشون میکنم وایسن.
نگاهم کرد .
گفتم:کار دارم عصری.امشب شیفتشون نیست.یه اضافه واسشون میزنم.
علی:چیکار داری؟
گفتم: میخوام برم سند خونه را درست کنم.
علی: چشه مگه؟
گفتم:میخوام بزنمش به نام یکی دیگه..
با تعجب نگاهم کردم.
گفتم:داستانش طولانیه..ولش.
به ساعت نگاه کردم..هفت شده بود.دیگه این موقع ها استاد می امد..
گوشی را از جیبم در اوردم و به وای فای بیمارستان وصل شدم و تلگرامم را باز کردم.
اینقدر پیام ها را باز نکرده بودم که به زور میشد فهمید کی جدید پیام داده.
علی ناگهان گفت:مهراد اومد…سرم را از گوشی بیرون اوردم.استاد بود. کلا چک کردن گوشی هم به من نیامده بود..دکمه ی کنار گوشی را فشار دادم تا فقط صفحه اش خاموش بشه..
هر دوبلند شدیم و به طرف استاد رفتیم.کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود و داشت به تابلو اسامی بیماران نگاه میکرد.
به طرفمان چرخید.سلام کردیم..
دکتر:سلام..چه خبر امروز؟
علی:دکتر ۵تا جدید..
دکتر تک خنده ای کرد و گفت:دوباره شب کشیک شما بود؟
علی به پشت سرش دست کشید و ریز خندید.
استاد:کیس چین؟
علی نگاه کوتاهی بهم انداخت…میدانستم بدون دیدن از روی برگه توی گفتن خلاصه مشکل دارد..

سریع گفتم:اون ۴تا قبلی که دوتا کوله سیستکتومی بود.جفتشون هنوز قابل عمل نیستن..اون که آسم داشت ویز داره هنوز.ریه اوکی عمل نداده..اون یکیم سه روز شده مونده..
استاد:اینو که کلا الان نمیشه عمل کرد..دوره انتی بیوتیکش تموم شد مرخصش میکنیم..
نگاهی به اطراف انداخت و گفت راسی اینترنامون کجان؟
گفتم:سرتختان استاد..
استاد:میخواین بریم سرتختا ماهم یه باره..
گفتم:فکر کنم امروز استاجرم داریم دکتر..
کمی فکر کرد و گفت:اره راستی..نیومدن؟
علی:نه هنوز..فکر کنم نمیدونن جراحیوباید زود بیان..
استاد:روی داخلی احتمالا میزارن ۸ بیان..امروزو از دست میدن به هر حال..نمیشه صبر کنیم..به پرستار بگین اومدن بهشون بگه از فردا زود بیان..

پارت بعد شنبه ۱۸ مرداد

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه - پزشکی - جنایی - درام
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=14422
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.