| Saturday 8 August 2020 | 17:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان انلاین رویای حقیقی پارت2

رمان انلاین رویای حقیقی پارت2

نه خدایا ینی من مردم و این جانان خانومم مرده و من اومدم تو جسمش پس چرا قیافه هامون شبیه همه؟ همه اینا تو سرم داشت دو دو میزد سرم داشت گیج میرفت چشام جایی نمیدید و بعدش دیگه چیزی نفهمیدمو بیهوش شدم.

اروم اروم چشامو باز کردم همه چیز تار بود ،من کجام چیشده بهم چرا سرم اینقدر درد میکنه!؟ کم کم که ویندوزم اومد بالا متوجه شدم چه خبر شده چرا بیهوش شدم . وای خدایا باورم نمیشه ، هیچ کس تو اتاق نبود.

همین جور داشتم فکر میکردم به این اتفاق خدایا ینی چی من چیکار کنم چطوری برگردم جسم خودم .، ولی مگه اسباب بازی اخه !؟ نمیدونستم چیکار کنم که یهو در با صدای بدی باز شد و صدای بوووم داد ترسیدم شبیه سکته ای ها نگاه به در کردم دیدم همون دختره تارا . _ای وای ببخشید یهو در ول شد از دستم خوبی؟

ینی چی ول شد. اره خوبم مرسی، فقط یه سوال چرا من اینقدر سرم درد میکنه ؟

_اخه وقتی افتادی سرت خورد به گوشه تخت اوه اوه چه ورمم کرده. میخوایی طبیب خبر کنم ؟ جانان تو چرا این جوری شدی چرا عجیب شدی بخدا نگرانتم نمی تونمم به کسی بگم خوبی؟

ها اره اره خوبم . اگه بگم بهش از اینده اومدم ک قطعا میکنه خنگی چیزی هستم یا یه تختم کمه چیکار کنم اخه ؟ ولی واس من که بد نشد از دست اون رسولی رزا اون دنیای جهنمی خلاص شدم ولی بیچاره دوستام الان نرگس تو چه حالیه فک میکنن مردم الهی ‌. الوووو چرا ساکتی جانان ؟ اهوم اهوم ببین تاری تارا بود اسمت دیگه ؟! صد دفعه گفتم تاری نگو بهم .

خخخخ جانانم مث من بوده ها ، خوب حالا تارا خانوم گل میدونی چیشد من رفته بودم حموم تو رود خونه پام سر خورد سرم خورده به سنگ چیزی یادم نمیاد شما رو هم همین طور حتی خودمو میگی چیکار کنم؟

_چیییییییییییی؟

یواش شبیه میمون جیغ میزنی گورخیدم.

_ببخشید ، واقعا داری میگی جانان؟ میگم عجیب شدی جانان واقعا منو نمیشناسی؟! بغضم داره میگیره راست میگی اره من چیکار کنم، منو تو با هم بزرگ شدیم همه چیمون باهمه مثل خواهر میمونیم حتی دوتایی باهم از اون اتیش سوزی نجات پیدا کردیم به ما میگن خواهرای ناتنی ،

تارا همین جور داشت میگفتو گریه میکرد . حب حب یاواااش بابا چه خبرهه پرده گوشم نابود شد ، عیب نداره حالا چیزی که شده خوب میشم بلاخره که ، تو ذهنم گفتم اره ارواح عمه داشته یا نداشتت زارت . اونم اشکاشو پاک کردو گف؛ واقعا ینی راست میگی ،وای جانی جونم عاشقتم.

جاااااان جانی چیه رییییی …. نه نه زشته ولی اسممو قشنگ به چوخ دادی رف . حالا میشه به من همه جا رو نشون بدی و تعریف کنی همی چو تا ببینم یادم میاد نمیاد واینا.

_وای اره حتما ، منو تو با خانوادمون تو یه روستا زندگی میکردیم که به روستامون حمله کردن و همه تقریبا مردن ، منو تو با هم نجات پیدا کردیم ما رو بانو ماریا پیدا کرد اورد اینجا از اون موقع این جا کار میکنیم بیشتر تو مطبخ خونه کار میکنیم بعضی اوقاتم رخشور خونه اینجام اتاق منو تو اینجام قصر اردشیر شاه بزرگ.خوب سوال بعد؟! زکی من این جام یتیمم خدا شوخیت گرفته ها قشنگ. از افکارم اومدم بیرونو گفتم: اره اره از اردشیرم بگو .

وا انگار باباشه الیجناب بگو وگرنه گردنتو میزننا!، هییی واقعا خوب باشه تو خلوت خودمون میگم فقط ، خوب تعریف کن! راستش اردشیر شاه خیلی مرد خوبو مهربونی همه دوسش دارن ولی ملکه ارونا گوشتو بیار جلو ،

و تاراخیلی یواش تو گوشم گف:(خیلی بدجنس بد اخلاقه اصن مهربون نیس) ، اهم اهم اره داشتم میگفتم ملکه ارونا سه تا پسر داره به ترتیب (اژان، که شهزاده دوم ،ارتمیس که شهزاده سوم و اریا که شهزاده هفتم) البته یه بچه دیگه داشته که ولیهد بوده ولی مرده بر اثر بیماری الان ولیهد از بانوی اول که بانوی اول میشه زن دوم عالیجناب و ایشون و پسراش (زامیاد ولیهد و شهزاده اول ،سپهر شهزاده چهارم ،سپنتا شهزاده ششم و سپند شهزاده هشتم اخرین بچه عالیجناب )

ماشالا عالیجناب چه کمری داشته لامصب خدایی _هیس بزار بگم بقیشو،

وا بازم هست نگو که بازم بچه داره

_اره هشت تا پسر داره و یه دختر البته دختر خودش نیس دختر برادرشه که برادرش و زن برادرش تو جنگ کشته میشن و عالیجناب از دخترش بانو هلن نگه داری کردن و ایشون هم شاهزاده خانم قصر هستن. و عالیجناب یه زن دیگه هم داشتن که میشه زن سوم از اون زن صاحب (یه پسر به اسم رایان شد و متاسفانه سر زا میکشنش )

وای چرا ؟؟؟ هوف خسته شدم. چون طبیب با دشمنا با هم بودن و به بانو سم میخورونن از خدا بوده که شهزاده رایان زنده موند .. خلاصه این راجب خانواده سلطنتی ، باید مواظب رفتارت باشی و نزدیک شاهزاده ها نری، اخر این هفته هم مراسم رسمی شدن ولیعهد خیلی کار داریم از هر کشور یا قبیله ای میان این جا ، به بانو ماریا گفتم حالت خوب نیس ولی سعی کن لو نری وگرنه اخراجت میکنن ، باشه!؟ اهوم سعی میکنم تو هم کمکم کن ممنونم ازت تارایی خواهش میکنم حالا بخواب که فردا خیلی کار داریم .

باشه ،بعد از این که تارا خوابید من تمام فکرم شده بود به این اتفاق و این که چطوری امکان داره ینی الان جانان تو جسم منه چرا ؟ چرا اینقدر شبیه همیم ؟ینی امکان داره از یه نژاد باشیم ؟ نمیدونم والا اینقدر این دنده به اون دنده کردم تا خوابم برد.

صبح تارا بیدارم کرد تا برای کار بریم خودمم دلم میخواست برم بیرون تا دوباره عظمت قصرو ببینم یا مردمشو یا این که چطورین ،دلم میخواست ببینم چطوری زندگی میکنن،

بعد این که حاضر شدیم رفتیم قسمت مطبخ خونه یه اشپز خونه بزرگ بود با یه عالمه خدمتکار جالب بود واستم میوه ها رو اویزون کرده بودن هر کسی مشغول کاری بود که یهو یه خانوم چاق بانمک روبه رومون اومدو گفت:

_به به جانان خانوم چه عجب دیدمت تو رو بهتر شدی ؟

ببببله بله خوبم ،! _اره بانو ماریا حالش خوبه ما بریم از سرد خونه گوشت بیاریم واس کباب با اجازه، دست منو کشیدو رفتیم ، یواش ببینم گفتی کجا ؟ سرد خونه ؟ داریم میریم پیش مرده ها؟ ویی من نمیام.

_هووف یه اتاقک زیر زمین که خنک گوشت میوه یا از این قبیل چیزای خوردنی و اونجا میزاریم تا خراب نشن، مرده چیه اخه ؟

اهان فهمیدم یخجال خودمون. بعد این که گوشت دادیم مطبخ خونه رفتیم یکم لوبیا عدس این چیزا تمیز کردیم و یکمم سبزی پاک کردیم که ماریا گف بریم از چاه اب بیاریم . من که اینو شنیدم زود پاشدم بهتر از این بود که بشینم این جا کمرم له شد بابا،. _جانان تو مگه بلدی بری اخه ؟ یادت میاد ینی؟ ها! وای نه، خوب تو بگو کدوم طرفه برم بیارم.

_باشه از در میری بیرون سمت چپتو میری میری میرستی به دوتا درخت دقیقا بغل اوناس چاه اب یه سطل بیاری بسه.

باشه فهمیدم ، راه افتادم به اونجایی که تارا گفاه بود برم همین جور رفتم از دور دیدم درختا رو با دقت بیشتر چاهم یافتم . سطلو پر اب کردم میخواستم برگردم سمت مطبخ خونه که گفتم بزار یکم اطرافو ببینم از صبحم کنکاو بودم ولی نمیشد ، شانس ندارم که این جام بدبختم باز اونجا کلفت نبودم!. همین جور داشتم میگشتم راه میرفتم یهو چن نفرو دیدم دارن با شمیر جنگ میکنن، یا خدا یا حضرت فیل الان جنگ چیه ؟ وای چرا من تاریخو نخوندم درست اخه،. وایسا مینم اینا چرا دارن میخندن ، اییییش دارن تمیرن میکنن. تمرین جنگو شمشیرو اینا رو ولش اینا چه هولو هستن، اوووف بپر تو گلو هستن اصن.حال کردم قافیه شد. ولی خدایی چه خفنن، این مردا چرا رفته رفته تبدیل شدن شبیه میمون والا زمان ما همه لاغر کوتوله هنو پرو پرو واس خودشون گنگسترم هستن . ولی خیلی خفنن لنتی جاااعاااان . تو افکار خودم در حال بدنیا اوردن فرزندم بودم که باباشونم یکی از اینا بودا.خخخخ خاک تو سر منحرفم. که یهو یه چیزی مثل برق از بغل گوشم رد شد خورد به درخت پشتیم ، برشگتم دیدم تیر. یا تارا برگشتم دیدم سه تا پسر داف مامانی دارن منو نگا میکنن ، منم که هنگ سریع پاینو نگاه کردم ببینم خرابکاری نکردم که ، دیدم نه امنو امانه خوبه ولی چرا دارن منو نگاه میکنن این دافا داف واس دختر نبود احیانا ولش بابا کی به کیه

همین جور که داشتم با خودم چرتو پرت میگفتم یهو دیدم یکی با صدای بم قشنگ گف ؛ ارایا شهزاده هفتم:تو کی هستی؟ اینجا چی کار میکنی، اصن یه دختر واسه چی تو کمپ تمیرنی مرداس؟ ندیمه هستی ، بگم سرتو جدا کنن از بدنت احمق؟ جمله اخرشو با داد گف تقریبا اگه پایین سالم بود با داد ایشون نابود شد چه خشن خدایا. وایسا جوابشو بدم حالا فکر کرده کیه اصنشم خیلی زشتی اورانگوتان. اینا رو با خودم میگفتما بلند میگفتم گردنم میشد در اویز اتاقش….. من من یکی هستم دیگه رفته بودم اب بیارم راهمو گم کردم‌، حالا انگار چیشده نخوردمتون که اصن برین همون شمشیر بازیتونو بکنین . ایییششششش……. با کی بودی تو چطور جرعت کردی این طور حرف بزنییییییییییی؟ هاااان احمقققق؟ وایی چرا نعره میزنی برادر حیف صدات نیس اخه؟

_سپهر شهزاده چهارم :اروم باش اریا . وایسا ببینم این خانم کیه اخه ؟ خانم شما کی هستین از ندیمه ها هستین ؟ اینجا اشتباهی اومدین و طرز بیانتونم خوب نیس ما شاهزاده های این سرزمین هستیم .

یا خداااااا شاهزاده بودن غلط کردم غلط کردم اهوم اهوم بزار مینم میتونم جمعش کنم . بله بله من از ندیمه های قصر هستم و از دیدن شما خرسندم خیلی خیلی لطف کردین که اومدین دیدین منو و بهتون افتخار بزرگی نصیب شده دیگه باید برم مچکرم. چی گفتم اومدم چششو درست کنم ابروشم ریزش پیدا کرد .

رایان شهزاده پنجم: چی ؟ اینو گفت بعد همچین زد زیر خنده که گفتم الان قصر ریزش پیدا میکنه اون پسره که مودب حرف زد اونم خندید ، اون اخمو هم لبخند زدو گفت: اریا:خیلی دوس داری بمیری نه؟ این اراجیف چیه اخه میگی!؟ سپهر :ولش کن اریا معلومه تازه وارد ، بهتره برین خانوم بفرمایین دیگه هم این سمت نیایین.

رایان:راست میگه برو زود ولی مواظب زبونت باش خخخخ اریا:کجا بره ندیدین مگه چطور با من حرف زد اخه ؟! اییش خوب حالا نمیدونستم که ، بله سرورم الان میرم . سریع ابو برداشتمو دبرو که رفتیم ، اخیییش کم مونده بودا ولی لامصب چه چیزی بودن اگه اون دنیا بودین تور تون میکردم.خخخخخ

ابو دادم به مطبخ که بانو ماریا گفتن بریم داخل قصر و ملافه ها رو جمع کنیم منو تارا وارد قصر شدیم قصر خیلی بزرگی بود از تعجب دهنم باز مونده بود خدایی اینجا کجاس که من اون دنیا حتی تو کتابام ندیدم عکسشو ؟ دونه دونه اتاقا رو داشتم جمع میکردم که وارد یه اتاق دیگه شدم اتاق خیلی تاریکی بود بیشتر وسایلم سیاه بود ، از تارا پرسیدم این جا چرا این طوریه؟ اینجا قبلا اتاق شهزاده ارتمیس بوده . خوب چرا اینجا اینجوریه ادم دلش میگیره؟ نمیدونم ولی شاهزاده ارتمیس از ۱۱ سالگی رفتن و پیش فرمانده های نظامی بزرگ شدن تا الان که۱۸ سال گذشته نیومدن ، خیلیا میگن ملکه تبعیدش کرده اخه از بچگیم از شهزاده ارتمیس خوشش نمیومد و خیلی به دیدنش نمیرفت ، نمیدونم شایعه است یا ن ولی میگن حتی شکنجه هم میکرد بچه بیچاره رو.

وا مگه داریم همچین مادری؟ نمیدونم والا زود جمع کن میان گیر میدن بهمون . اون جارم تمیز کردیم رفتیم بالا ،! جانان تو اون اتاقو تمیز کن من این اتاقو زودتر تمیز بشه.

باشا برو، وارد یه اتاق دیگه شدم خیلی قشنگ بود همه چیش کرمی سفید بود کلا اتاق ارامشبخشی بود ، نمی دونم اتاق کی بود ولی خوشم اومده بود ازش داشتم ملافه ها رو تمیز و گرد گیری میکردم و اهنگ میخوندم زیر لبم اروم اروم قر ریز دادمو قدم به عقب گذاشتم تا تختو ببینم جایی نمونده که خوردم به یه چیزی ، اروم برگشتم دیدم یه سینه جلورومه سرمو اوردم بالا تر همون پسر مودبه که تو حیاط دیدم با بدن لخت و یه حوله در کمرش رو به روم دیدم ، نمیدونستم جیع بزنم احترام بزارم فرار کنم . مثل همیشه که تو این موقعیت های استرس وار قرار میگیرم قفل کردم تکون نمیتونستم بخورم.

_سپهر : برو کنار رد شم دیگه ،؟ نمیشنوی مگه؟ چرا تکون نمیخوری . خوبی خانوم ؟ چرا مثل مجسمه شدی ؟ انگشتمو زدم بهش شاید تکون بخوره همین که انگشتمو فشار اوردم به پیشونیش دختره پخش زمین شد بعد یهو جیغ زد. همین جور هنگ بودم. که سپهر انشگتشو زد به پیشونیم تا تکون بخورم که چون من قفل کرده بودم با یه فشار کوچیک پخش زمین شدم ، همین که خوردم زمین از قفلی در اومدم کمرم درد گرفته بود، خو بیشور خو نفهم خو الاخ خو خوشمل ارم چه رفتار بیشوریه اخه ایش، از جام پاشدم نمیدونستم حرصی بشم بخندم احترام بزارم فقط تنها کاری که تونستم بکنم اطن بود که بگم: سلام خوبی خوبم چه وضعه وارد شدن نمیگی سکته میکنم الان من سکته میکردم میخواستی جواب ننه بابامو چطوری بدی بعدشم به شما یاد ندادن لباس بپوشین؟

دیدم سکوت کرده سرمو اوردم بالا دیدم……

_دختره همین جور داشت مثل دارکوب یه سره ور ور میکرد .جالب این جا بود عصبی نمیشدم خندم گرفته بود. مثل بقیه خدمتکارا نبود ندیده بودم ندیمه ای این همه پرو یا تخس باشه اصولا همشون سر بزیر بودن یا از ترسشون جلوی ما تکونم نمیخوردن . ولی این یکی جالب بود . نمیخواستمم بخندم جلوش پرو بشه بزور اخم کردم گفتم ‌: اجازه بدین لباس بپوشم یا میخوایی جلوی تو در بیارم ؟دستمم بردم سمت حوله، میخواستم بترسونمش اخه عصبی شدنی سرخ میشد بانمک میشد.

چیییییی نه نه عالیجناب من رفتم رفتم .سریع وسایلو برداشتم و فلنگو بستم ،وگرنه جلو من لخت لخت میشد دیگه هیچی دیگه .استغفرا… هووووف همه این شاهزاده ها یه مشکلی دارنا یکی خشن یکی خنگ یکی بی ادبه . تو افکارم بودم که تارا اومد بیرون: _عه جانان تمیز کردی داشتم میومدم صدات کنم بریم پایین؟

اره اره بریم ،خیلیم خوب تمیز کردم ،ارواح عمم. رفتیم پایین یکمم کمک به ماریا کردیم شب از خستگی رو پام بند نبودم تارا هی ذوق فردا رو داشت که ندیمه کی بشه، ولی من تمام فکرم پیش دنیای خودم بود و این که مهلا داره چیکار میکنه اونجا اون زندس؟ او بیچاره گیج تر میشه وسایلایی که اونجا هست خلش نکنه خیلی. فردا صبح بعد این که رفتیم پایین دیدم شیپور میزنن رفتم بیرون دیدم یه عالمه کالسکه داره رد میشه همشونم زرقو برقی اینا حکم بنز پورشه مارو دارنا مثلا. مهمونا دونه دونه داشتن میومدن بانو ماریا گف بریم بازار یکم خرید کنیم با تارا رفتیم واسم جالب بود همه مردمش لباساشون بازاراش حتی خونه هاش خیلی بانمک بودن دلم میخواست هی بچرخمو نگاه کنم همه چی رنگی رنگی ساده بود ،

تارا رفت یکم ادویه جات بخره منم رفتم این ور بازار زیورالات نگاه کنم که یهو مردم داد زدن ، گرگ وحشی گرگ وحشی برین کنار گرگ وحشی داره میاد . ینی چی گرگ داره میاد ؟ وای نیاد ما رو بخوره من ارزو دارم خیلی جوونم ترسیده بودم سریع راه افتادم برم داخل قصر که شاید منو نخور . وای تارا چی اونو میخوره اوووووف مونده بودم چیکار کنم همین جور معلق مونده بودم که صدای شیهه اسب شنیدم برگشتم دیدم سه نفر با سرعت دارن میان این طرف همشونم روشونو گرفتن . همه ی مردم از جلوی راهشون با ترس میرفتن کنار من ترسیدم نمیدونستم چیکار کنم که یهو اسب داشت بهم نزدیک میشد که از ترس خودمو کشیدم عقب خوردم با ماحتحت گرام زمین ، ینی قشنگ صفحه تخت تخت شد رف . عصبی شدم بلند شدم داد زدم صبر کنین ببینم اسب سوارا، اینقده بلند داد زده بودم که سریع اسبا رو نگه داشتن. با عصباینیت محکم پامو کوبسدم زمین رفتم نزدیکشون داد زدم .: مگه کوری نمیبینی ادم اینجا وایسا ادب احترام نداری کی به تو گواهی نامه داده هان ؟ اخ خنگ گواهینامه چیه اخه مگه ماشینه ، خاک تو مخم .ادامه دادم هان کی به تو اسب سواری یاد داده؟ اصن من جهنمم یه عالمه این جا بچه پیر مرد پیر زن هست خجالت نمیکشی همیشه حق با ادم پیادس نه سواره .

اون سوار کاری که روشو پوشونده بود سرشو برگردوتد بهم نگاه کرد ، واو چشاش چقد سرد بودن ادم میترسید . هیچی نگفت فقط یه ضربه با پاش به شکم اسب زد اسب با یه شیهه بلند شد منم چون نزدیک اسب بودم خوردم زمین گفتم الانه که له شم. وای پسره یه هوو کرد اسب راه افتادو رفتن طرف قصر کلا نفهم بود بیشور . جانان جانااااان وای دختر چرا هی تو بلا ملا میاد سرت؟ نمیدونم که اینم شانس تگرگی منه قشنگ تر زدم تو شانسم . دخار عجب دلو جرعتی پیدا کردی با شاهزاده ارتمیس این جور حرف زدی والا که من خشکم زده بود خیلی ترسیدم گفتم الانه که گردنتو بزنه . اخه اون خیلی بی رخمو سنگ دله کسی تا حالا خندشم ندیده .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی جادویی
  • نویسنده: hani
  • 7 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 4,320 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14378
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • zahra esmaili
    شنبه 1 آگوست 2020 | 9:57 ب.ظ

    سلام عزیز رمانت رو خیلی دوست دارم
    جالبه یا بهتر بگم چون طنزه جالبه ولی یکم اشکال داره
    میدونی علائم نگارشی درست استفاده نشدن
    البته یه مورد دیگه هم داره که اینه👇
    تا حدی که می‌دونم تو رمان مونولوگ باید ادبی باشه و دیالوگ محاوره
    ولی تو همه رو محاوره نوشتی. البته این موضوع سلیقه‌ای هست.
    زیاد نظر دادم ببخشید
    امیدوارم موفق باشی و پا تو جا پای نویسنده‌های مشهور و بزرگ بذاری.

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.