| Saturday 8 August 2020 | 18:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین گل خون خوار پارت چهارم
  • رمان آنلاین گل خون خوار پارت چهارم

#رمان‌ گل خون خوار پارت چهارم:

دانای کل:

کلافه قدم می‌زد. دستی مابین موهای سیاه رنگ و یک دست صافش کشید. باورش نمی‌شد که باز هم با آن کلمه روبه رو شده است. با یادآوری دوباره کلمه‌ای که دیده بود، اخم‌هایش درهم رفتند.

 اصلا نمی‌دانست برای بار چندم است که این کلمه را از روی سطوح خانه می‌خواند. دیگر کلافه شده بود، به نظرش زیادی این قاتل خون خوار داشت برای خودش جولان می‌داد و او بعد از حدودا شش ماه هنوز یک سر نخ و مدرک هم پیدا نکرده بود چه برسد به دستگیری‌اش.

پوزخندی به افکارش زد، وقتی حتی نمی‌دانست این قاتل مرد است یا زن؛ جوان است یا پیر چطور می‌خواست او را دستگیر کند.

با اخم و بی‌حوصلگی ماژیک روی میز را برداشته و به سمت تخته وایت برد رفت.

سعی کرد هرچه در مورد این پرونده می‌داند را بنویسد، تا شاید بتواند سرنخی را که از زیر چشمش گذشته پیدا کند.

شروع به نوشتن کلمات کرد.

لقب گل خون خوار، خانه‌هایی در محل‌های کم سکونت یا بی‌سکونت،

افرادیی در حدود سن چهل الی پنجاه سال.

با اخم برگشت هیچ کدام از این‌ها سرنخ‌های خوبی نبود و اصلا نمی‌توانست او را برای دستگیری قاتل یاری کند.

همان طور که قدم می‌زد، دستی بین موهایش کشید و پوف از روی کلافه‌ای گفت.

چند قدم رفت و ناگهان ایستاد.

با یادآوری چیزی تند به سمت تخته برگشت و یادداشت کرد:

-تماس تلفنی مشکوک.

با فکر کردن به این موضوع به یادآورد که هر بار پس از هر قتلی یک صدای مردانه زنگ زده و به او گفته که به خانه همسایش دزد زده ولی وقتی به آنجا رسیده، متوجه شده که آن خانه‌ها خیلی وقت است که بی‌سکونت هستند و کسی در آن نزدیکی زندگی نمی‌کند.

به سمت میزش رفت و با برداشتن تلفن داخلی با گرفتن شماره پنج از فرد پشت خط پرسید:

-سرهنگ در اتاقشون هستند؟

صدایی از پشت خط گفت:

-بله قربان؛ ولی سرگرد رضایی پیش ایشون هستند.

با اخمی که از شنیدن اسم سرگرد رضایی بر پیشانی‌اش افتاده بود، گفت:

-خیلی خوب به سرهنگ بگو من کار واجب دارم. میخوام به اتاقشون برم.

سرباز پشت خط گفت:

-بله قربان، چند لحظه صبر کنید.

بعد از چند ثانیه که برای سرگرد کیاوش مولایی به اندازه قرنی گذشته بود پاسخ داد:

-قربان. سرهنگ خواستن که نیم ساعت دیگه برید اتاقشون.

کیاوش با اخم می‌گوید:

-بهشون گفتی کارم واجبه؟

سرباز فوری جواب می‌دهد:

-بله قربان.

با همان چهره اخم آلود پاسخ داد:

-خیلی خوب. وقتی سرگرد رضایی از اتاق سرهنگ رفت، خبر بده بیام.

و بعد تلفن را قطع کرد.

باز هم دستی در موهایش کشید.

نمی‌دانست چرا از سرگرد رضایی متنفر است، تنها چیزی که می‌دانست این بود که دلش می‌خواهد سر او را از تنش جدا کند و خودش هم دلیل این موضوع را نمی‌دانست.

با اخم پشت میزش نشست تا شاید بتواند سرنخ‌هایی دیگری از سرنخ جدید و هر چند کمرنگش پیدا کند.

پس اول از سروان بابایی خواست، لیست تماس‌های این دو روز بر خط اداره را برایش پیدا کند.

وقتی لیست تمامی تماس‌ها به دستش رسید، خیلی سریع موبایلش را برداشت و با پسرعمویش مرتضی تماس گرفت، با شنیدن صدایش که از پشت خط الو می‌گفت، شروع به صبحت کرد:

-سلام مرتضی‌جان.

مرتضی با صورتی که انگار از شنیدن صدای پسرعمویش جان گرفته، گفت:

-الو سلام. کیاوش پسر کجایی تو پسر؟ چرا هیچ سراغی از ما نمی‌گیری! سایه‌ات سنگین شده‌ها. باید تو آسمونا پیدات کنیم دیگه، زمین رو گشتن سودی نداره مثل اینکه.

با لبخندی که از حرف‌های مرتضی جایگزین اخمش شده بود، پاسخ داد:

-خوب حالا شروع نکن. یه زحمتی برات داشتم.

مرتضی با لحن تمسخر آمیزی که قبلش صدای پوزخند هم آمد، گفت:

-آها پس بگو….آقا کیاوش کارش پیش ما لنگ مونده و گرنه نمی‌خواست حالا حالاها سراغی از این پسرعموش بگیره.

با شنیدن حرف‌های مرتضی که بیشتر به غر زدن‌های زنانه می‌مانست، با صدای بلندی خندید و گفت:

-پسر خوب مهلت بده لااقل.

باشه حالا اصلا امشب شام مهمون من که دیگه گله‌ای نمونده. حالا اجازه هست حرفم رو بزنم.

مرتضی با لحنی پر از شیطنت در حالی‌که ابرویش را بالا می‌انداخت، گفت:

-آها حالا این شد یه چیزی. پس بگو ببینم باز چه زحمتی برام درست کردی.

کیاوش که از این لحن پر مدعا او برای بار دوم خنده بر لبش نشست، گفت:

-رو نیست که ماشالله. ببین من یه لیست تماس‌های گرفته شده رو برات می‌فرستم یه نگاه کن ببین می‌تونی صاحب‌های شماره رو پیدا کنی.

مرتضی که با شنیدن حرف کار جدی شده بود، پاسخ داد:

-باشه بفرست داداش من برات اسم صاحب‌هاش رو پیدا می‌کنم.

با لحنی تشکر آمیز گفت:

-مرسی برادر من. فقط سریع می‌خوامش‌ها. چون مربوطه به پرونده همین قاتله.

مرتضی جواب داد:

-باشه داداش. ده دقیقه بعد از ارسالت، برات می‌فرستم.

کیاوش با گفتن باشه مرسی به یاری خدا تلفن رو قطع کرد، که ناگهان چشمش به ساعت خورد.

دقیقا دو ساعت از زمانی که با سرباز منشی سرهنگ تماس گرفته بود می‌گذشت و او هنز اورا خبر نکرده بود.

با اخم برای بار چندم تلفن داخلی را برداشت و به منشی سرهنگ زنگ زد و وقتی صدای سرباز را شنید با اخم گفت:

-مگه من بهت نگفته بودم وقتی سرگرد رضایی از اتاق سرهنگ خارج شد، بهم خبر بده.

سرباز با لحن ترسان و لرزانی به خاطر صدای بلند کیاوش گفت:

-چ…چرا جناب….سر…گرد…ولی چون اونها….هر دو با…هم از اداره خارج شدند….

با نفسی عمیقی سعی کرد لرزش صدایش را قطع کند و موفق هم شد:

-دیگه نخواستم مزاحم شما بشم چون می‌بینید که ساعت اداری، نیم ساعتی میشه که تموم شده.

کیاوش با صورت سرخ از خشم، نعره زد:

-لعنتی.

و بعد تلفن را قطع کرد

 

 

دوستان این رمان پارت بعدیش احتمالا دوم شهریور بیاد چون من تو این بازه زمانی کنکور دارم و نمی‌تونم هیچ پستی قرار بدم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گل خون خوار
  • ژانر: پلیسی و جنایی
  • نویسنده: زهرااسماعیلی
  • طراح کاور: ناهید کاویانی
https://beautyvolve.ir/?p=14393
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.