| Saturday 28 November 2020 | 10:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین من الکساندرام پارت چهارم

رمان آنلاین من الکساندرام پارت چهارم

تلاشی برای زنده ماندنم نمیکنم.همین که فهمیدم برای مادرم خطری ندارد ساکت میمانم تا اوضاع را بیش از این برایش سخت تر نکنم:
_سلیمان:زود از جلوی چشمان دورش کنید…نمیخواهیم این لک ننگ را ببینیم.

_نوربانو:دیدی فرزندم…دیدی اگر متوجه نمیشدیم چه بر سر خودمان و حکومتمان می آمد.

دیگر نشنیدم چه میگفتند‌‌.زندان قصر زیادی مخوف و ترسناک بود.
_برو داخل…

قبل از اینکه اقدامی بکنم مرا به داخل هول دادند.
نگاهی به اطرافم میاندازم. یک سلول تاریک، که از دیوار های سنگی اش اب چکه میکرد روی زمین پر شده بود از خاک و کاه های پراکنده.چیزی که بیش از حد مرا آزار میداد سرما بیش از حدش بود.
لحظه ای در جایم بند نمیشدم همش نگران حال مادرم بودم…واقعا مرگ پایان راه من است؟ذهنم خالی از هر سوال و جوابی بود…حیران مانده بودم.

_قابله:برو نگهبانی بده…زیاد طول نمیکشه…

با صدای دایه به سمت میله ها رفتم:
_دایه اینجا چه میکنی…هرچه سریع تر از اینجا بروید…

_قابله:خوب گوش کن ابراهیم…من از طرف پدرت سلیمان آمدم…فردا تو جام زهر را خواهی خورد ولی قبلش پادزهرش را میخوری تا اثر سم را کم کند و فقط ممکن است بعد از به هوش آمدن فلج شوی…ولی هرچه که هست…سرورمان جانت را بتو بخشیده ولی این راهم بگویم، گفته برای همیشه از قصر بروی.

_بخشش در قبال زندگی ای که مرگی بیش نیست؟
اینکه تا اخر عمرم خودم رو مخفی کنم؟؟

_قابله:کاش قدری که به فکر خود بودی به مادرت فکر میکردی…فردا شروع جدید توست ابراهیم…حال میتوانی هویتت را داشته باشی…مگر این همین چیزی نیست که میخواستی.

ناخوداگاه از دهانم خارج میشود:
_رز…چه برسر رز آمد دایه.

_قابله:گفتنی هارا گفتم حواست باشد.

هرچه صدایش زدم واینستاد رفت و من همانجا روی زمین سر خوردم.تصویر چشم های معصومش مدام جلوی دیدم می امد.
_اصلا به آن چشم های معصومت نمی آمد خاتون.

(صبح روز اجرا حکم)

_سلیمان:حکم رو اجرا کنید.

برای بار اخر نگاه کلی به اطرافم انداختم انگار دنبال چشم های مادرم میگشتم…نگاهش را حس میکردم ولی هرچه چشم چرخاندم ندیدمش.

_نوربانو:زهر رو بنوش اگر سرپیچی کنی دستور میدهم گردنت را بزنند.

صوای دایه در سرم میپیچد:
_قابله:زهر را بنوش…
پادزهر…
ممکن فلج شوی…

جام در دستانم بود. نگاهم را به نوربانو میاندازم و زهر را سر میکشم…ثانیه ای نگذشته بود که سینه ام به خس خس و مایع گرمه از بینیم جاری شد.
_من برمیگردم والده سلطانم.
*************
یِک و تنها بدون هیچ حیوان چهارپایی، همراه دایه از راه جنگل از قصر فرار کردیم.زمان زیادی بود که بی وقفه فقط راه میرفتیم ن او سکوت را میشکست و نه من تمایلی به حرف زدن داشتم.

_دایه صبرکن…

به عقب برگشت:
_قابله:بجنب ابراهیم…زمان زیادی نداریم.

گوش تیز میکنم:
_صدای جیغ میاد…جیغ یه زن….همراهم بیا…صدا از کنار اون غار میاد.

هرچه نزدیکتر می شدیم صدا واضح تر میشد وقتی به دهانه ی غار رسیدیم زنی حامله با تن و بدن زخمی دراز به دراز افتاده بود.
+کمک کنید…بچم…بچم داره دستم میره کمک کنید.

_دایه کمکش کن داره از دست میره….

بیرون غار نگهبانی میدادم تا اینک صدای جیغ نوزاد باعث شد با شوقی وصف نشدنی به داخل بروم.نوازد تو دست های دایه بود.

+مراقب دخترم باشید…ازش نگهدارید کنید…خواهش میکنم…خواهش…

جمله اش به پایان نرسیده بود که روحش پر کشید بر فراز اسمان ها…نوزاد را از دست های دایه میگیرم و بخود میفشارمش که چشم باز میکند و نگاهم میکند.
_تو را همراه خود میبرم وبزرگت میکنم..تو روزی بر جایگاهی قرار گرفت که مادرت به تو افتخار کند.روزی بر خواهم گشت که تو آماده شده باشی.نام تورا الکساندرا میگذارم.ملکه ی آینده ی قصر عثمانی.

“الکساندرا”

در کله چوبی را باز میکنم و بلند داد میزنم:
_من رفتم…کوزه ها را که از اب پر کردم باز میگردم.

هرچه گوش سپردم صدایی از سمتشان نشنیدم همیشه همینطور بود.نفسی از حرص بیرون می فرستم و از کلبه خارج میشوم.هوا هنوز گرگ و میش بود و خبری از روشنایی روز نبود.کوزه ی سفالی را بغل میگیرم و به سمت چشمه قدم برمیدارم.
نام من الکساندرا است.طبق گفته های بانو سولینا و دایه…مادرم برده ی فراری بود که بعد از به دنیا آوردن من از دنیا می رود و برای همیشه من را ترک میکند.روزی که پا به دنیا گزاشتم تو دستای سولینای تبعیدی بودم. شاهزاده ای که به جرم فریب دادن حکومت عثمانی محکوم به مرگ شد.
ولی این تمام ماجرا نبود.سلیمان جان دخترش را به او میبخشد.برای همین مجبور بودیم دور از بقیه در وسط جنگل زندگی کنیم.
با رسیدن به چشمه کوزه را زمین میگذارم.روی زانو مینشینم و مشتم را پر اب میکنم و روی صورتم میپاشم خنکی اب سرحالم میاورد.
با صدای خش خش برگ ها گوش تیز میکنم.
_برفی توایی؟

زوزه ای کشید و از پشت درخت ها بیرون آمد.
برفی،

توله گرگی بود که اسیر شکارچی ها شده بود و من نجاتش دادم.نزدیک میشود و پوزه اش را به صورتم میزند.
_برفی پسر خوبی باش و اینجا نگهبانی بده تا من کمی شنا کنم.

انگار متوجه شد چه چیزی از او میخواستم چون در جواب کمی ازم فاصله گرفت و چو سربازی وظیفه شناس چشم های تیزش را به اطراف انداخت.دستی به پشت گوش هایش میکشم و با حرکت سریعی پیراهن ساده بلندم که کهنگی اش از رنگ و پارگی پارچه مشخص بود از تنم در می اورم.یک پایم را بلند میکنم و توی اب فرو میکنم.نگاهم را به عقب میاندازم و با شیطنت میگویم:
_از اخرین باری که در چشمه شنا کردم خیلی وقت هست که میگذرد.

با شیرجه ی بلندی تنم را در آب فرو میکنم.سردی اش باعث شده بود از خودم سر و صدا بلند کنم و همین کارم باعث شده بود برفی زوزه های کوتاه و بلند بکشد.اب را روی شانه هایم میرختم که با تابش نور خورشید متوجه شدم زمان زیادی است که از امدنم به چشمه میگذرد.ممکن بود آنها را نگران کنم.پایم را روی سنگ ریز های زیر اب میگزارم و سرپامیشوم که درست همان لحظه تیری که از کنار گوشم رد میشد را با دست گرفتم.
_کی اونجاست…هرکی هستی خودت را نشان بده‌…

صدای کف زدن و سپس:
_اسماعیل:برادر جان،اینبار تیرت به خطا رفت انگار نتوانستی اهوی در حال شنا را شکارکنی…بزار الان شکار واقعی را به تو نشان خواهم داد خوب چشم بسپار.

تیری از پشت سرش برمیدارد و سر کمان را به آن سمت از چشمه میگیرد وقتی رد تیرکمان را دنبال کرد قبل از رها شدن تیر رو به برفی فریاد زدم:
_زود برو برفی….همین حالا….

پرش بلندی میکند و در پشت تپه های علفی خودش را پنهان میکند:
_اسماعیل:اهای دختر رعیت…انگاری سرت به تنت زیادی کرده.

اخم هایم را گره کوری میزنم و با لحنی تند رو به ان ها که لباس عجیب غریب داشتند میگویم:
_هرکه میخواهی باش…حال سر اسبت هایتان را کج کنید و بروید پی کارتان…میخواهم لباسم را عوض کنم زود…نشنیدید چه گفتم؟

ان کسی که با تیرش قلبم را نشانه گرفته بود از اسبش پایین آمد.

_مراد:اهای رعیت…اصلا میدونی با کی اینطور حرف میزنی…تا به حال اسم شاهزاده مراد به گوشت خورده؟

فاصله یمان زیاد بود برای همین متوجه چشم های ترسیده و متعجب من نمیشدند.چطور نتوانستم تشخیص دهم ان لباس و کلاه های روی سرشان و نشان های مخصوص فقط به خاندان سلطنتی تعلق دارد.شاهزاده مراد؟چشم ریز میکنم و دقیق نگاهش میکنم.
هیکل بزرگ و تنومندی داشت.شنیده بودم نمونه ای از سنگدلی به شمار می رفت.چشمان سیاه و نافذش در میان صورت اش که نیمی از آن را ریش های حنایی رنگش پوشانده بود جلوه خاصی به چهره اش داده بود.لباده اطلس ابی بر تن داشت.خبر ها پیچیده بود که هیچکس نمیتوانست در اسب سواری با او رقابت کند.

_مراد:به چه جراتی به ما آنگونه خیره شده ای…

دیدم اگر فکری نکنم ممکن است جانم را همینجا از دست دهم چون شنیده بودم او رحم را نمیشناسد.برای همین وانمود کردم آن ها را نمیشناسم:
_دارم به این فکر میکنم که چطور با وقاحت خیره من هستید و قصد ندارید بروید تا من لباسم را عوض کنم.

پسری که یک سر و گردن از او کوتاه تر بود سرمست خندید :
_اسماعیل:ولی ما بدمان نمی آید بدن آهوی تازه رسیده را ببینیم.

صدای سرباز باعث میشود هردو از من روی برگردانند منم از فرصت استفاده میکنم و چنگی به لباسم میزنم و پشت تپه های علفی قایم میشوم تا بروند:

+شاهزاده مراد بهتر است هرچه سریعتر به قصر برگردیم اینجا دیگر امن نیست.

از لای علف های بلند نگاهی به چهره ی اخمو اش میکنم که با یه حرکت روی اسبش مینشیند و افسار اسب را میکشد که اسب شیهه ای میکشد و میتازد.وقتی مطمعن شدم دور شدند از پشت علف ها بیرون آمدم.

_پس شاهزاده مراد که میگفتند ان مرد تیراندازی بود که ادم زنده شکار میکرد.

_سولینا:پس زودتر از آنچه که پیش بینی میشد با برادرانم رو به رو شدی؟

ترسیده به سمتش برمیگردم.
_وای بانو سولینا ترسیدم…از کی اینجا هستید؟

نگاهش خیره به سینه های برهنه ام بود.از نگاه کردنش معذب میشوم برای همین لباس را جلوی خودم قرار میدهم که دستوری گفت:
_سولینا:لباس رو پایین بیاور..

کاری را که ازم خواست انجام دادم.نزدیک آمد و دستی روی سینه ام کشید:
_سولینا:رز هم روی سینه اش خال کوچکی داشت.

رز همان دختری ،که معشوقه اش در قصر بود.
برای اینکه به این جو خاتمه دهم لباسم را تن کردم و کوزه اب را از زمین جدا کردم و رو به سولینا غرق در فکر گفتم:
_بانو سولینا…هنوز افراد سلطنتی همین اطراف هستند…بهتر هرچه سریعتر از اینجا برویم.

اخم در چهره اش جا خوش میکند بعد از سرکشی به اطراف شنل اش را روی سرش میکشد و جلوتر من به راه میافتد.

_سولینا:مراد خطرناک است…اگر میخواهی پا توی قصر بگزاری باید اسماعیل را انتخاب کنی…یادت نرفته که قرار ما چه بود؟

مثل خودش خشک جوابش را میدهم:
_نه تو خاطرم هست…نگران نباشید

همانطور که خواستید پیش میرود نگرانی را بخودتان راه ندهید.

وقتی به کلبه رسیدیم از بوی غذا و دودی که از دودکش خارج میشد فهمیدیم دایه غذا را اماده کرده است.شنل اش را از سرش برمیدارد و در چوبی کلبه را باز میکند.

_سلام دایه…چه برایمان اماده کرده ای…

_دایه:هیچ معلوم هست کجا رفته بودی دختره ی سر به هوا…جنگل خطرناک است پراز حیوانات وحشی و درنده…تو

_سولینا:برادرانم را امروز دیدم…هردو جوانی برومند شده بودند…باید مراد را میدیدی…جوانی رشید و زیبا شده بود…

بریده بریده گفت:
_دایه:آنها…آنها که تورا ندیدن ابراهیم…

دایه تنها شخصی بود که سولینا را ابراهیم خطاب میکرد و بانو هم مشکلی با ان نداشت:
_سولینا:نه انقدر سرگرم این دختر بودند که متوجه حضور من نشدند خیالتان اسوده….

دایه کمی در فکر فرو رفت:
_دایه:زمانش رسیده که الکساندرا پا به قصر بگذارد.

_سولینا:من هم داشتم به این موضوع فکر میکردم اما مسئله این است که چگونه او را به داخل قصر بفرستیم.

نگاهش را به من میدوزد:
_دایه:به این عنوان که او برده فراری است..اورا به قصر ببرند….این را بسپار بمن.

در سکوت خیره به حرکت و حرف های بینشان بودم.برایم فرقی نمیکرد چه خوابی برایم دیده اند یا چه چیزی برایم اندیشیده اند.راستش را بخواهید رویای ملکه بودن بود که مرا به هرکاری وا میداشت.

_سولینا:شنیدی الکساندرا؟

گیج نگاهش میکنم که با عصبانیت سرم فریاد میکشد:
_سولینا:حواست کجاست…مگر از خود نمیفهمی که درباره چه مسئله ی مهمی حرف میزنیم و باید تمامی هوش و حواست پی حرفای ما باشد…

کمی میترسم ولی بااین حال ارام جوابش را میدهم:
_ببخشید بانو…یک لحظه حواسم پرت شد.

دایه پا در میانی میکند:
_دایه:فردا تورا بدست سربازان قصر میدهیم…فقط یادت نرود سرکش باش و جواب هیچکس را نده.

خوشحال از اینکه بالاخره دنیای خارج از جنگل را میبینم با اشتهای بیشتری سوپ را میخورم.

_سولینا:خیلی زود بزرگ شدی…امیدوارم کاری کنی که روح مادرت از آسمان ها به تو افتخار کند.

_حتما همینطور خواهد شد.

***
افتاب نزده چشم باز کردم و تمام ساعات باقی مانده تا روشنایی روز را به فکر کردن به قصر گذراندم.

_دایه:الکساندرا…

سرجایم نیم خیز شدم:
_بله دایه…

_دایه:بیا پایین وقتشه…

از بالای کلبه پایین آمدم که صدای دایه بلند شد:
_دایه:هیس…مگر نمیدانی این تایم موقع استراحت شاهزاده ابراهیم است.

_دایه…چرا باز هم بانو را ابراهیم خطاب میکنید دلیلی دارد؟

نگاهی به چشم های بسته ی بانو میکند.
_دایه:چون وقتی که دنیا امد او را با نام ابراهیم به دستانم سپردند…مهم نیست چه چیز های پیش امد ولی برای من او همچنان ابراهیم است.خب دیگر برویم.

باهم از کلبه خارج شدیم.صدای خش خش برگ ها و صدای اواز پرندگان صبحگاهان تنها صدای بود که سکوت جنگل را میشکست.وقتی از پل چوبی رد شدیم صدای ابشار و خنکی اش لحظه ای دلم را در سینه فشرد.

_چگونه مدتی را به دور از خانه باشم.

_دایه:به زودی عادت خواهی کرد..تا اخر عمرت را که نباید در جنگل سپری کنی…کم کم به زندگی به دور از اینجا عادت خواهی کرد.

بعد از رد کردن پل چوبی و ابشار،نوبت به تپه ها رسید.حسابی خسته شده بودم ولی عجیب بود که دایه با ان سن و سال هنوز نفس اش تازه بود.
درحالی که تپه ی اخر را بالا می امدم با نفس نفس گفتم:
_دایه…من…از نفس افتادم…کمی را خستگی درکنیم…چندساعتی است که بی وقفه راه میرویم…دیگر جانی برایم نمانده.

_دایه:لازم نیست…رسیدیم دختر.با شنیدن حرفش کمر راست میکنم و با دو خودم را به او میرسانم.همه چیز اینجا برایم تازگی داشت.فاصله یمان هنوز زیاد بود…اما از همینجا هم میشد دید…چیزی که ستایش دیدن بود ساختمان قصر بود.

_دایه….الان چه میشود ما‌…

با ضربه ای که به سرم خورد به طرفش برمیگردم.
که نجوا کرد:
_دایه:من و ببخش الکساندرا من مجبور بودم.
****
با تکان های شدید و سر و صدا های اطرافم لای یکی از چشم هایم را باز میکنم.کمی طول میکشد تا موقعیتم را درک کنم.خواستم سرم را بلند کنم که درد زیادش باعث شد بی حال روی درشکه بیافتم:
_اهای یکی این و نگهداره…مرا به کجا می برید..اهای با شما هستم…

+وقتی به قصر رسیدیم خودت متوجه خواهی شد که عاقبت برده های فراری چیست…حال نیز دهنت را ببند.

پس نقشه ی دایه این بود.سرجایم مینشیم و نگاهم را به قصر و ادم هایش میدهم.قصر از نزدیک نمای بسیار بزرگتری داشت.کنار هر دروازه از قصر نگهبان ایستاده بود.وقتی به داخل ورودی اول رسیدیم مرا با خشونت پایین اوردن و دست بسته به داخل قصر بردند.
جایی که مرا بردند پر بود از دخترایی مثل من که روی زانو نشسته بودند با امدن زنی که لباس زیبا و کلاه بخصوصی برسر داشت مرا وادار به نشستن کردن.
+خاتون…این ها برده های فراری اند چه دستور میدهید.

_خاتون:از بینشان انهایی که چهره ی زیبا و اندام خاصی دارند را جدا کن…و ما بقی را گردن بزن تا باشد درس عبرتی برای باقی دختران حرمسرا.

با پایان حرف هایش از پشت درحالی که دستانم بسته بود دست هایم را مشت میکنم و دندان هایم را بهم میسابم که نظر خاتون را بخودم جلب میکنم.اشاره ای به ان دو سرباز میکند که انها مرا بلند میکنند.
رو به رویم میایستد و وقتی نگاه خیره ام را بخودش میببند سیلی محکمی را به صورتم میزند:
_خاتون:دیگه هیچ وقت مستقیم نگاهت را به خاتونی که رتبه اش از تو بالاتر ندوز.

دوباره زل میزنم به صورتش که بلند میخندد ولی به یکباره ساکت میشود و دستی به اندامم میکشد که عصبی تکان میخورم که کلافه میشود و موهایم را در دست میگیرد.

_خاتون:سرکش..زیبا…هدیه خوبی برای سلطانمان است…نام تو چیست دختر..

_الکساندرا.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14409
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.