| Saturday 8 August 2020 | 17:19
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین من الکساندرام پارت پنجم

رمان آنلاین الکساندرام پارت پنجم

موهایم را از چنگال هایش جدا کرد و با اشاره اش من و چندین دختر به دنبالش کشیده شدیم.
همانطور که پشت سرش به راه افتاده بودیم نگاهی هم به اطراف انداختم.
دیوار های بسیار بلندی که از همگی آنها محافظت میشد و متشکل از چندین حیاط تو در تو،با تالار ها و اتاقک های گوناگون…حدسش زیاد سخت نبود.حرمسرا؟!

_دایه:حرمسرا جایی که تو از اون جا به اوج قدرت میرسی…یادت باشد که سیاست جزئی از کار تواست…کوچکترین اشتباه باعث میشود که مهره ی سوخته شوی پس خوب دقت کن…مادر سلطان که والده سلطان،یا نوربانو نام دارد قدرتمندترین زن حرم و کل امپراتوری عثمانی….. بعد از اون زنانی که برای سلطان فرزند پسر به دنیا آوردند در مرتبه ی بعدی قدرت قرار خواهند گرفت…یادت باشد از وقتی پا به حرمسرا گزاشتی اجازه خروج از آن را نداری خواجگان هر ساعات از شبانه روز از انجا مراقب میکنند.

_خواجه:چخبر شده خاتون این دختران زیبا را با خود به کجا میبری…ان هم بااین عجله.

بی حوصله جوابش را داد و زود کنارش رد شد:
_خاتون:گل آقا…فکر نکنم به تو هیچ ربطی داشته باشد حال نیز از سر راهم ‌کنار برو…دخترا همراهم بیایید.

لحظه ای که از کنار خواجه رد میشدم ثانیه ای تو چشم های خندانش زل زدم…اصلا حس خوبی به این قصر و ادم هایش نداشتم.وقتی پا به اتاقک نیمه تاریک گزاشتیم دو زن قوی هیکل داخل شدن با اشاره خاتون لباس دختر ها، رو از تنشان در آوردند و بزور معاینه یشان کردند.نوبت که به من رسید شروع کردم به فریاد کشیدن که آخرسر چند نفری مرا نگهداشتن و مشغول معاینه کردن من شدن.

+خاتون…از بین دخترانی که انتخاب کردید…فقط این دختر باکره است.

_خاتون:بسیار خب..این دختر را حمام کنید و بعد از پوشیدن لباس مناسب به حرمسرا ببرید و ان جا اموزش های لازم را بدهید.

خواستم بازم چموش بازی دربیاورم که حرف های دایه یادم امد:
_دایه:کمی مطیع باش و تا وقتش کاری را نکن که به ضررت باشد چون این هیچ به نفع تو نیست.

بی هیچ حرفی آرام و مطیع به دنبالشان راه افتادم حتی برای انها هم عجیب بود چطور به یکباره آینقدر حرف گوش کن شدم.
بعد حمام کردن و تعویض لباس به خوابگاهی که تخت ها ردیف به هم چسبیده بودند داخل شدیم.
لباس باقی دخترا نیز مثل من بود.

_خاتون:از فردا اموزش شما به عهده ی گل آقا است…هرگونه سرپیچی از قوانین مجازات سختی در پیش دارید.

_خواجه:خب دخترا خودتون که شنیدید پس امشب را خوب استراحت کنید.

با رفتنشان چند نفری با نفرت سر تا پایم را نظر گزراندن:
_گلثوم:اسم من گلثوم…نام تو چیست تازه وارد؟!

قدش کوتاه تراز من بود.صورت کشیده و سبزه ای داشت چیزی که چهره اش را بانمک کرده بود موهای فرفری اش بود.
_اسم من الکساندرا است…شما مگر خیلی وقت است که به اینجا امدید؟

دختری که اندام کشیده ای داشت و قیافه اش به روسی ها میخورد جوابم را داد:
_عایشه:برای تو چه فرقی میکند…نکند خواب و خیال دیدی؟

همه دخترا جز گلثوم به حرف بی نمک او میخندند….دستم را میکشد و کنار خودش مرا جای میدهد:
_گلثوم:زیاد با اون دختر هم صحبت نشو…خیلی مغرور و پر مدعاست…شنیدم از روس به عنوان بردگی به اینجا فرستاده شده…از صحبت هایش بین دخترا فهمیدم که چشمش شاهزاده مراد را گرفته.

دوباره یادش تو ذهنم مجسم شد…ان چشم های نافذ مشکی….ان بدن ورزیده..

_گلثوم:کجایی دختر دارم صدات میزنم.

_عایشه:شاید رویای سوگلی شدن حواس او را پرانده است.

سپس باری دیگر صدای خنده ی جمع بالا رفت.نگاهی بی تفاوت به او انداختم و توجه ام را به گلثوم دادم.

_اسماعیل چی….چیزی از او میدانی.؟

چهره اش را کمی جمع کرد:
_گلثوم:خب راستش…برخلاف شاهزاده مراد…شاهزده اسماعیل فردی خوشگذران و اهل عیش و نوش است…و بااینکه فرزند ارشد شاه سلیمان است ولی زیاد تو مسائل کشوری و جنگی دخالتی نمیکند…بزرگترین تفریحاتش خوشگزراندن با زنان حرمسرا است.

با شنیده هایش غم بزرگی در دلم میشیند.و به این فکر میکنم دایه چطور راضی شده من با همچین آدمی به اوج قدرت برسم.
_باشه مرسی از تو…

(صبح روز بعد)

همگی به صف ایستاده بودیم که خاتون داخل شد همراهش دو زن و همان مرد دیروز نیز داخل شدند.
_خاتون:خب اولین درس امروز اینکه یادبگیرید سرکشی ممنوع…بی ادبی ممنوع…مستقیم تو چشم زل زدن ممنوع…(نزدیک من میاید)متوجه شدی الکساندرا؟

رو به رویم را نگاه میکنم:
_بله متوجه شدم‌.

_خاتون:خوبه…خب باقی قوانین رو گل اقا بهتون یاد میده…برویم.

گل اقا سری پایین اورد و با رفتنش ی دور را از بالا تا پایین صف را طی کرد و شروع کرد به توضیح دادن.
_گل اقا:اولین اینکه خوب یاد بگیرید تعظیم کنید…اینطوری…خوب دقت کنید…اول کف دوتا دستاتون بهم بزنید و بعد با کمر صاف خم شوید..
به همین راحتی…دوم اینکه حرف زدن با مرد ها ممنوع است.

بی حواس از دهنم بیرون میپرد:
_شماهم مرد هستید…پس یعنی ما کار ممنوع ان

جام میدهیم‌.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14412
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.