| Saturday 8 August 2020 | 17:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین من الکساندرام پارت سوم

رمان آنلاین الکساندرام پارت سوم

به او اطمینان میدم و به سمت اسطبل اسب های جنگی میرم.این قسمت خبری از نگهبان نبود همین باعث تعجب من شد شانه بالا انداختم و راهم رو ادامه دادم ولی هرچی قدم هام نزدیکتر میشد صداها شفاف تر میشد با احتیاط قدم پیش گرفتم و خودم رو به اسطبل اخر رسوندم.نفس عمیقی کشیدم و لگدی محکم به در زدم و از چیزی که دیدم خونم به جوش اومد.شیش نگهبان دختری که مشخص بود از ندیمه های قصر با زور و کتک داشتن بهش تعرض میکردن.

_دارین چه گوهی میخورین…بیشرف های مفت خور….

ترسیده از روی دختره بلند میشن و مشغول درست کردن لباسشون میشن که داد میزنم:
_گمشید همگی بیرون تا به خدمتتون برسم…زود باشید…

ترسیده کاری که گفتم رو انجام دادن.نگاهم رو بهش میندازم…وضعش خیلی ناجور بود از خونی که بین پاهاش جاری بود پیداست که دختر بوده روی سینه و روی گردن خون مردگی و بریدگی های ناشی از تیزی چاقو بود با خشونت رو بهش داد میزنم:
_ای دختر چرا هنوز دراز کشیدی…بلندشو و همراه من بیا….

ناله ی ریزی کرد و به سختی تکونی بخودش داد و درهمان وضعیت سعی کرد لباسش رو مرتب کنه که داد زدم:
_کی بهت گفت خودت رو پوشش بدی…همینطور با همین وضع همراهم بیا…این یک دستور.

هر قدمی که برمیداشت صورتش از درد جمع میشد و همین خشم درونم رو شعله ور تر میکرد وقتی بیرون اسطبل رسیدم نگهبان ها لباس پوشیده به ترتیب صف کشیدن.

_حالا تو قصر ما….بدور از چشم ما به ندیمه های قصر تجاوز میکنید.

+گوه خوردیم….غلط کردیم….تکرار نمیشه…سرورم مارو ببخشید….خواهش میکنم….

_لخت شید….(همدیگه رو با تعجب نگاه میکنن که داد میزنم)مگه کرید؟گفتم لخت شید…

دختره بیچاره با دیدن بدن های برهنه نگهبان ها پاهاش ضعف میکنه و شروع میکنه به لرزیدن.
چاقوی جیبیم رو در میارم و مقابلش میگیرم:
_خوب به تن این دختر نگاه کنید جای جای تنش اثری از شماست ولی من امروز رو به خاطرِ شما و باقی نگهبانا میندازم که اینکار عاقبت خوبی نداره.

انقدر ترسیده بودن که جرات مخالفت نداشتن.
چاقوی کمریم رو از دور کمرم باز میکنم و مقابلش میگیرم.
_با این چاقو بهت اجازه میدم این نفراتو به دست خودت مجازات کنی تا ابدیت این تصویر تو خاطرشون هک بشه…

برق اشک توی چشم های معصومش میشینه با دستای لرزونش چاقورو از دستم میگره:

_این مجازات حق توئه…هرکدوم از اینا هرجای بدنت رو دست درازی کردن همون قسمت رو ببر حتی اگه مردونگیش باشه.

نگهبان ها ترسیده به التماس افتادن ولی من گوش به حرفاشون ندادم و آرام گفتم:
_چرا معطلی زود باش….نکنه میخوای از گناهشون بگذری.

ترسیده سری تکون داد و من نگاه میدوزم به کبودی زیر چشم و بریدگی های گردن و روی سینه هاش…در تصمیم آنی چاقو رو از دستش میگیرم و درست مثل تعلیماتی که دیدم رو به دختر داد میزنم.

_کدومشون دخترونگیت رو گرفت؟

دست بلند کرد و اشاره به نگهبان سوم کرد بدون هیچ حرفی لبه ی چاقورو روی مردونگیش کشیدم که صدای فریادش تو کل قصر عثمانی پیچید.
چند نگهبان مسلح سمتمان آمدن که خونسرد گفتم:
_باقی نگهبان هارو تو زندان بندازید و با شلاق مخصوص ازشون پزیرایی کنید.

با رفتنشون شنلم رو از روی شونه هام برمیدارم و نزدیکش میشم و بعد انداختن شنل به روی شونه هاش تو بغلم میکشمش که سر بلند میکنه که باعث میشه لبش به لبم بخوره…نمیدونم یهو چه حسی بود ولی حس کردم یه چیزی درونم فرو ریخت.

_رز:ممنون سرورم….

نگاهم خیره به چشم های درشت قهوه ای رنگش بود…به لب های باریک صورتی رنگش که حالا کبود شده بود…به گردی صورتش…به بلندی موهای خرمایی رنگش…زیبایی خاصی داشت و همین باعث شده بود ثانیه ای محو چهره اش بشم و ناخوداگاه از دهنم خارج بشه:
_تو چقدر زیبایی دختر…نامت چیست؟

صداشم قشنگ بود:
_اسمم رز سرورم.

_ندیمه:اهای رز…دختره ی سر به هوا هیچ معلوم هست…

وقتی سرم رو به طرفش برگردوندم از ترس چشم هاش گرد شد:
_ندیمه:ببخشید سرورم…گستاخی من رو ببخشید..نفهمیدم شمایید والا جسارت نمیکردم.

دیدم اگر ولش کنم میخواهد ادامه بده:
_این دختر و حمام کن و زخماش رو التیام ببخش و بعد… لباس مناسبی تنش کن و شب به خلوتگاه من بفرست.

رز رو از خودم جدا میکنم و باحالی نامشخص به سمت راهی نامعلوم قدم برمیدارم.فکرکنم رفتار های پسرونه ام باعث شده نسبت به رز همچین حسی روپیدا کنم واِلا….
_اه…بسه

برای پایان دادن به این حس قصد داشتم کمی بیرون قصر و داخل قصر رو به گشت زدن بپردازم.حیاط قصر چند قسمت بود که حیاط اول:برای خاندان سلطنتی خیلی خاص بود. جوری که فقط شخص خود شاه و افراد خانواده سلطنتی اجازه ورود و خروج رو دارند حتی وزیر وزرا یا رتبه های بالام نمیتونستند وارد این دروازه بشند.

در محوطه ی حیاط دوم،عمارت های کلاه فرنگی،
اشپزخانه های سلطنتی،سربازخانه،و خوابگاه رو خواهید دید.در اینجا اتاق شورای سلطنتی وجود دارد که در این اتاق مجلل یک پنجره

مشبک طلایی در دیوار وجود دارد که سلطان سلیمان گاهی از اینجا برای شنیدن تصمیم و گفتگوهای بین اعضا فالگوش می ایستاد.

در بخش سوم:اتاق عرائض قرار داشت.جایی که سفرا و فرستاده های کشور های دور و نزدیک هدایای خودشون رو تقدیم میکردند.

_قابله:ابراهیم هیچ معلوم هست کجایی…پدرت دخترای حرمسرا رو جمع کرده تا از بینشون اونی که برگزیده است رو امشب به اقامتگاهت بفرست اونوقت تو بیخیال…

واقعا گاهی یادش میرفت که جایگاهش چیه ولی خب ساده ازش رد میشم:
_از چیزی نگران نباش اونی دختری که قرار امشب به اقامتگاه من بیاد انتخاب شده.

بی توجه بهش به سمت اتاق شمشیرزنی میرم و تا شب خودم رو سرگرم میکنم‌.نمیدونم چند ساعت بود که بی وقفه تمرین میکردم.

_ندیمه:زمانش رسیده که به خوابگاهتون برید غذا هم…

دست بالا میبرم و ردش میکنم.
_حالا وقتشه…امشب یا هویت اصلیم رو میکُشم یا برای زنده موندن خودم و مادرم تن به این بازی کثیف میدم.

عصبی به سمت اتاقم حرکت میکنم.همه به صف ایستاده بودن تا ولیعهد جوان رو تو اولین شبش با یک دختر همراهی کنن.در رو آرام باز میکنم و داخل میشم و پرده پشت در را میندازم.
لباس قرمز بلندی تنش بود که تضاد جالبی به پوست سبزه اش داده بود….موهای خرمایی رنگش دور شونه های ظریفش ازاد ریخته شده بود.

_برام شراب بریز…

احترامی گذاشت و جام شراب رو برام پر کرد.
نگاهم به خط سینه و گردن کشیده اش بود و جام ها رو یکی پس از دیگری سر میکشیدم.
_لخت شو

بالاخره سر بالا میگیرد و خیره نگاهم میکند.
_چیه خاتون…مگه برای همین کار اینجا نیامدی؟
حال ما میگوییم لخت شو و تو باید لخت شوی؟

مست بودم….حرفا و حرکاتم دست خودم نبود.
از جایم بلند میشوم و خشمگین جام شراب را سر میکشم و محکم روی زمین پرت میکنم که ترسیده پلک هایش را روی هم میفشارد:
_از من نترس….فقط کاری که گفتم رو انجام بده.

پشت بمن میکند:
_رز:لطفا خودتان پیراهن را باز کنید.

اب دهنم را به سختی پایین میفرستم و آرام بند های لباسش را باز میکنم.دستی به پشت کمرش میکشم.پوستش زیادی نرم بود.وقتی چشم باز کردم لخت جلوی رویم منتظر ایستاده بود.با دیدن کبودی ها و بریدگی های تنش خشم درونم شعله میکشد.
_حقشون بود میکشتمشون اون لاشخورای…

_رز:نه سرورم…لطفا بیخود خودتان را برای آدم بی ارزشی مثل من ناراحت نکنید…من فقط یک ندیمه ی….

_از این پس تو سوگلی ولیعهد خواهی شد…و جایگاه و مقامت تو…تو رتبه ی همسران و زنان صیغه ای قصر خواهد رسید.

برق اشک تو چشم های قهوه ای رنگش جا خوش میکند و همین باعث میشود اختیار از کف دهم.دستم رو زیر چانه اش میکشم و صورتش را بالا میکشم و با کمی مکث لبش را به بازی میگیرم.اولش فقط بوسه کوتاه بود ولی بعد شدت گرفت و وقتی بخودم امدم که هردو روی تخت افتاده بودیم.
_برای امشب کافیه…بیا اینجا(اشاره ای به بغلم میکنم)

_رز:ابراهیم…

اولین بار بود که از شنیدن نامم خشنود میشدم. واقعا رز کسی بود که من دوستش داشتم؟
_بله خاتون….

_رز:چرا من را انتخاب کردی…زنان زیبارویی هستن که میخواهند با شما همخواب شوند…چرا من…

بوسه ای روی موهایش میزنم و با محبت بدنش را نوازش میکنم:
_چون هیچکس مثل تو قابل اعتماد نخواهد شد…
کم کم خودت میفهمی…فقط امیدوارم از من و این عشق آتشین بدت نیافتد.

خودش را بهم میفشارد و انگشتان کشیده اش را به دکمه های لباسم میرساند که بین راه متوقفش میکنم و نگاه به چشمان پرنیازش میکنم و روش خیمه میزنم:
_بهتر امشب رو فقط به سوگلیمان خوش بگذرد.
**
_سلیمان: مگر میشود…پس پیکی که برای سران فرستادیم چه شد…ابراهیم؟نمیخواهی پاسخ دهی؟

نگاهی به وزرا و فرماندهان میکنم:
_سرورم…گویا(باری دیگرنگاهی به وزرا میکنم)کسی از بینمان نمیخواست که اون نامه به دست سفیر برسه…ولی قول میدم شخصا رسیدگی کنم.

_وزرا:سرورم مثل اینکه شاهزاده ابراهیم قصد دارند اشتباه خودشان را گردن دیگری بیاندازند.

_هی وزیر…انگار سرت به تنت زیادی کرده…مراقب حرفی که از دهنت بیرون میاد باش.

داد زد:
_سلیمان:تمومش کنید با هر دوی شما هستم…(روبه بمن کرد)ابراهیم توام بهتر بری هرچه زودتر این مسئله رو حل کنی.

بعد احترام گزاشتن با عصبانیت دنباله پیراهنم پشت انداختم و با قدم های سریع تالار و ترک کردم.
_یعنی کار کیه…

_نور بانو:میبینم که از پس کاری که بهت سپرده شده بود برنیامدی شاهزاده ابراهیم.

کمی مکث میکنم سپس به سمتش برمیگردم:
_سلام سلطانم…شما نگران نباشید من خودم این موضوع را حل میکنم.

داشتم میرفتم که با صداش سرجایم خشکم زد:
_نوربانو:بهتر خودت رو برای مراسم مخصوص اماده کنی…فکرکنم بخاطر دارید که باید با آب مقدس حمام کنید؟

او میرود و مرا با آشوبی که به جانم انداخته بود تنها میگزارد:
_رز:ابراهیم…

روز به روز زیباتر میشد.
_شما اینجا چه میکنید خاتون.

خودش را بهم نزدیک میکند و به آغوشم

میسپارد.سرش روی سینه ام بود:
_رز:این مدتی که نبودید…دلمان برای شما تنگ شده بود…فکر دلما نیستید…

آرام در گوشش نجوا میکنم:
_دلت شیطنت میخواهد وروجک….

_اسماعیل:خوش میگذره…چه خاتون زیبایی…

نگاهی پرخشم بهش میاندازم که خودش را جمع و جور میکند:
_تو دیگه بهتر بری شب بیا اقامتگاه….

با رفتن رز از یقه اش میگیرم.یک سر گردن از من بالاتر بود:
_بهتر دور و برش نبینمت اسماعیل…

سرخوش خندید:
_اسماعیل:بیخیال ابراهیم یه دختر ارزش این حرف هارو نداره ما….

مشتی توی صورتش کوبیدم که چند قدمی را تکان خورد:
_اسماعیل:این کارت تو خاطرت باشه داداش…

لباسم را مرتب میکنم و رفتنش را تماشا میکنم:
_الیزابت:کار خوبی نکردی ابراهیم اون هرچی باشه برادر کوچیک تر تو است…چرا کمی را مهربان تر برخورد نمیکنی.

_اون داشت به چیزی که متعلق به من بود دست درازی میکرد مادر…

_الیزابت:منظورت رز است؟ابراهیم گویا باورت شده که پسری…همش بخاطر اون دختر است؟

دندان هایم را به هم سابیدم:
_مگر شما همین را نمیخواستید؟اره همش بخاطر رز مادر….من و رز همو دوست داریم…اون هویت من رو پذیرفته و باهاش مشکلی نداره.

رنگ از رخش میپرد با لکنت پاسخ میدهد:
_الیزابت:یعنی میخواهی بگویی که او میداند که تو دختری؟وای بر ما…وای بر تو ابراهیم…اگر برود و رازت را فاش کند چه میخواهی کنی.

+درود بر بانو الیزابت و شاهزاده ابراهیم…

_چه میخواهی…

+شخصی به اسم کریم بیرون دروازه خواستار دیدن شما هستن…چی دستور میدید؟

بدون جواب دادن همراهش به حیاط مجاور میرم و منتظر میمانم:
+شاهزاده ابراهیم…همونطور که گفتید امر شد…

_خب تو دیگه میتونی بری….

_کریم:درود سرورم…سرتان سلامت باد.

_پس کریم توایی…

پشتم به او بود برای همین حرکاتش را نمیدیدم:
_شنیدم مثل آب خوردن آدم میکشی…میخواهم یه نفر رو گردن بزنی بی سرو صدام سرش رو بکنی زیر خاک.

صداش ترسناک شد:
_کریم:من در خدمتم سرورم.

توی کتابخانه مشغول خواندن نامه های کشوری بودم که:
_ندیمه:شب از نیمه گذشته است سرورم نمیخواهید به اتاقتان بازگردید؟خاتون خیلی وقت است که به انتظار شما نشسته اند.

دست از نوشتن برمیدارم و به سمت اقامتگاهم میروم نمیدونم چرا یهو دلم به شوره افتاد…حتی صدای کلاغ ها هم به گوش میرسید.اهمیتی ندادم و سعی کردم تمام ذهنم را پرت رز کنم.وقتی جلوی در رسیدم در را باز کردن.عجیب بود که رز داخل اتاق نبود…در جست و جوی او بودم که از پشت سر دستی به دورم حلقه شد:
_خاتون ما بازیشان گرفته است؟

آرام خندید و مقابلم ایستاد:
_رز:چند روزی هست که سری به من نمیزنید نکند من کاری

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14407
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.