| Monday 26 October 2020 | 18:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین من الکساندرام پارت دوم

رمان آنلاین من الکساندرام پارت دوم

از زبون  “سولینا”

صدای بهم کوبیدن در اتاق باعث شد کمی تو جام جا به جا بشم:
_قابله:پاشو ابراهیم…امروز پیکی قرار از طرف پدرت برسه…پاشو گفتم.

چشمام بسته بود ولی تموم خواهشم رو توی صدام ریختم:
_دایه …جون ابراهیم بزار بخوابم…هنوز بدنم بخاطر تمرینات رزمی درد میکنه….

وقتی صدایی ازش نیومد فکر کردم بیخیال شده رفته ولی با حس خفگی که بهم دست داد سیخ سرجام نشستم و درحالی که پشت هم پلک میزدم به دایه که با بدجنسی جام اب رو تو دست داشت نگاه کردم.

_قابله:دیگه نیازی به شستن صورتت نیست..من میرم تا تو راحت لباس عوض کنی…فقط دیرنکن.

بعد رفتنش دهن کجی کردم و با بی حوصلگی از تختم پایین آمدم.کششی به بدنم دادم و همان طور که خمیازه میکشیدم به سمت آیینه رفتم.
خب بزارید از خودم بگم…من ابراهیمم…ولیعهد پایتخت عثمانی…فرزند ارشد سلطان سلیمان و ملکه الیزابت…اگه اینم نمیدونید بزارید بهتون بگم من یک راز بزرگی دارم که از وقتی دنیا اومدم این راز رو به دوش میکشم.مخفی کردن هویتم…اون چیزی که واقعا هستم نه اون چیزی که بقیه میخوان….کاش یه روز داد بزنم بگم من یک دخترم.

فکر های پوچ رو از ذهنم کنار میزنم و لباس خواب را از تنم در میاورم.دست میکشم به برامدگی های تنم…از لطافت و نرمی بدنم به وجد میایم…اما وقتی یاد حرفای دایه میافتم با خشونت ذاتیم لباس هایم را عوض میکنم و از اتاق خارج میشم.
همین که پام و بیرون میزارم چند ندیمه ای با لباس بدن نما سد راهم میشن.
_کی بهتون اجازه پشت در اتاقم صف بکشید؟

رنگ از صورتشون میپره و ترسیده پشت هم دیگه قایم میشن:
_پدبزرگ:من دستور دادم شاهزاده….حالا که شما پونزده سال و رد کردین وقتشه که اوقاتی رو بااین زیبارویان توی عمارت بگذرونید.

خونسرد با چکمه های بلندم قدم برمیدارم تا اقتدار خودم رو بهش نشون بدم:
_من هنوز زنی رو که من و به وجد بیاره پیدا نکردم هروقت پیدا کردم حتما بهتون خبر میدم…

راه روی بزرگ رو رد میکنم به سالن اصلی که میرسم دایه و سربازی که منتظر ایستاده بود رو میبینم.سرباز به محض دیدنم سلام نظامی میکنه و با نهایت احترام میگه:
+درود بر ولیعهد کشور…شاهزاده ابراهیم…

_چخبر شده؟خبری هست؟؟

یکی از زانو هاش رو خم میکنه و نام ای رو بهم نشون میده:
+سرورمان دستور دادن بعد خواندن پیام همراه دایه به قصر برگردید.

استرس هم به جون من میوفته هم دایه هردو نگاهی بهم کردیم و من درحالی که سعی داشتم خودم رو خونسرد نشان بدم نامه رو باز کردم.

_سلیمان:سلام…ابراهیم… فرزندم…حال که حکومت در آرامش است نزد ما بازگرد…زمانش رسیده که اموزش های لازم رو ببینی.‌‌…..

پایان نامه مهر و امضای پدر بود…پدری که هویت من براش عیب بود پدری که فقط شاه بود…گاهی دلم میسوزه برای مادر مهربونم…مادری که در سال یک بار میدیدمش….

_قابله:ابراهیم کجایی…سرباز رفت…

با حواس پرتی سری تکان میدهم:
_دایه حالا چیکار کنیم؟اگه لو بریم تکلیفمون چی میشه؟چی به سر مامانم میاد؟

بازوم رو گرفت و با لحنی سرزنش آمیز صدام رو کنترل کرد تا بالا نره:
_قابله:اگر تو سر به هوایی نکنی همه چیز همونطور پیش میره که ما میخواییم فقط یادت باشه تو برادر کوچیک تر خودت داری که اسمش اسماعیل…تو باید از ولیعهدی کنار گیری کنی….

_چرا هیچ چیز این زندگی از رو تصمیم من نیست؟چرا همه چی از قبل برنامه ریزی شده…

دایه چپکی نگام کرد و اشاره به بالا تنه ام کرد:
_قابله:کاش قد اینا….عقلت رشد میکرد…چرا دمنوش ها برعکس عمل میکنن….

+شاهزاده ابراهیم همراه دایه داخل میشوند….

حالا وقتش رسیده بود خودی نشون بدم.میخواستم به مامانم اطمینان بدم که میتونم از پس خودم برمیام.شنل لباسم رو پشت انداختم و با قدم های محکم پا به تالار بزرگ گزاشتم.با هر قدمم سری جلوی پایم خم میشد و همین بهم حس قدرت میداد.جلوی تختشون زانو زدم:
_درود بر شما سرورم….امیدوارم احترام من و قبول کنید.

پدر بلند خندید و از جایگاهش پایین آمد وقتی مقابلم رسید من و بلند کرد و ضرباتی به شونه ام زد:
_سلیمان:از آخرین باری که دیدمت رشید تر شدی…فکر کنم بعد اینهمه فعالیت های جنگی این هدیه مناسبی باشه…

هنوز خنده ام جان نگرفته بود که بلند داد زد:
_سلیمان:امشب استراحتگاه شاهزاده ابراهیم رو اماده کنید و از میون دخترا زیباترینشون رو به اتاقشون بفرستید.

حرکت دونه های عرق سرد رو پشت کمرم حس میکردم.ثانیه ای صدا ها برام قطع میشه و من خیره به دهن پدرم هستم که فقط باز و بسته میشه.

_سلیمان:خب حالا برگردیم به ادامه ی جشن.

سری برای تعظیم پایین میارم و با استرس نگاهی به مادرم میکنم که با ارامش ذاتی خودش لبخندی به صورتم میپاشد که کمی از استرسم رو کم میکنه.برای اینکه ذهنم رو خالی کنم نگاهم رو به رقاصه های زن میدوزم…نگاهم به پیچ و تاب بدنشون…لرزش سینه هاشون…به چرخش موهای بلندشون…ب

ازم حسرت به جون میوفته برای خاتمه دادن به این حس و حال بوجود آمده بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم از جمعیت بیرون میام.داشتم باغ قصر رو به تنهایی قدم میزدم که حضور یه نفرو حس کردم.چشم بستم و عمیق عطر یاس رو وارد ریه هام کردم:
_بوی گل یاس…

_الیزابت:سولینا…به چی فکر میکنی دخترم…

بغضی که سال ها تو نطفه خفته بود با کلمه دختر میشکند:
_مامان من از این زندگی بی هویتی خسته شدم..من سال هاست تو عذابی ام که شما برای من درست کردین…من هویتم رو میخوام مامان.. من ابراهیم نیستم‌…من نمیخواهم…کاش میزاشتید می مردم…

هردو با گریه همو بغل میکنیم و اشک میریزیم.
_الیزابت:گریه نکن عزیزدل مادر…گریه نکن قربونت برم…درست میشه همه چیز درست میشه.

_قابله:دارید چیکار میکنید…نور بانو از بالای بالکن اتاقش داره شمارو نگاه میکنه..بهتر زود خودتون جمع و جور کنید…

آرام از هم فاصله میگیریم:
_دایه فرداشب رو چیکار کنیم…اگه دختری به خلوتگاه من بیاد چی….

_قابله:اینارو قبلا یادگرفتی…وقتی ام اینجا اومدیم میدونستی که قرار این اتفاق بیوفته پس طبق همون عمل کن..

_الیزابت:دخترم اگه تو تموم این سال ها از قصر و زادگاهت دورت کردم برای این بود که تو به این باور برسی که پسری…پس فردا شب هم تو خوابگاهت باور داشته باش که پسری و مثل یک مرد بالغ رفتارکن.

عصبی میشوم:
_ای لعنت به این قصر و آدم هاش…

با عصبانیت راهم رو به داخل پیش میگیرم.از صدا ها به خوبی مشخص بود که هنوز مهمانی برپا بود.داشتم راه خودم رو میرفتم که اسماعیل سد راهم شد:
_اسماعیل:سلام ابراهیم…چیشد یهو وسط جشن غیبت زد…نکنه اینجارو دوست نداری.

_برو کنار اسماعیل اصلا حال و حوصله ندارم کمی خسته ام..

چشم هاش شیطوونه میشه اشاره ای به برآمدگی سینه هام میکنه:
_اسماعیل:جدای جسه ریزت برامدگی سینه هات نشون میده رزمنده ی خوبی هستی..نظرت چیه تو سالن شمشیر زنی یه بدن نمایی داشته باشیم ها برادر بزرگ…

از نفوذم استفاده میکنم و با عصبانیت جوابش رو میدم:
_ای گستاخ چطور جرات میکنی من و به تمسخر بگیری…میدونی مجازاتش چیه…

رنگش مثل گچ سفید میشه و فورا روی دو زانو میشینه:
_اسماعیل:گستاخی من و ببخشید…من فقط خواستم صمیمیت بیشتری با شما داشته باشم.

_نور بانو:اینجا چه خبره…اسماعیل؟

هردو در یه ردیف میایستیم و تعظیم کوتاهی میکنیم:
_اسماعیل:هیچی مادربزرگ…ما فقط کمی باهم شوخی کردیم همین.

نوربانو نگاه تندی به من انداخت و با دست اسماعیل رو رد کرد.بعد رفتنش با نفرتی که تو چشماش زبانه میکشید گفت:
_نوربانو:بار اخرت باشه که با برادرت همچین برخوردی رو میکنی…فکرنکن چون فرزند ارشد سلیمانی قرار تاج و تخت عثمانی بتو برسه…نه… اونی که لایق تر به این جایگاه خواهد رسید.. و مطمعن باش تو لایقش نیستی.

پوزخندی صدا دار میزنم:
_خیلی ممنون بابت نقطه نظر های مشترکتتون اتفاقا منم همین نظر رو دارم..شب بخیر بانو.

دیگر بیشتر از این نتونستم این جو سنگین رو تحمل کنم با قدم های بلندی خودم رو به اقامتگاهم رسوندم وقتی به جلوی در رسیدم دو ندیمه با لباس های باز جلویم تعظیم کردن.
_نمیخوام کسی جلوی اقامتگاهم باشه همه رو رد کنید برن..

از بینشون عبور میکنم و در را محکم میبندم.
نفس عمیق میکشم و شروع میکنم به در آوردن کفتان و کلاه و شلوار.مقابل ایینه نگاهی به بدن نیمه برهنه ام میکنم.دستم را آرام و بی جان بالا میاورم برای باز کردن کش مخصوصی که دور سینه هام پیچیده بودم.موهای پسرانه ام و موهای صورتم که بخاطر خوردن بسیاری از دارو ها و خوردن خون حیوان درنده برای از بین بردن ظرافت زنانه همه به یکباره مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشه.من این زیبایی و ظرافت رو دوست داشتم.فردا یا هویتم رو پس میگیرم یا مردن رو به این زندگی ترجیح میدم.

_این منم…این هویت من است…من یک دخترم…من ابراهیم نیستم…من سولینام.من و ببخش مامان ولی چاره ای جز این نیست.

با حریف نامرئی خودم در حال مبارزه بودم که صداش باعث توقف حرکات رزمی من شد.

_سلیمان:از پارسال تا به الان خیلی پیشرفت کردی…افرین داری نشون میدی لایق جانشین شدن هستی دیگه فکرکنم وقتش رسیده که فرماندهی سپاه رو به عهده بگیری…حتما پیروزی های خوبی خواهیم داشت…نظر خودت چیه ابراهیم.

_ممنون از لطف سرورمان…قول میدم از عهده ی کاری که بمن سپردید بربیام.

ضربه ای به شانه ام میزنه و با همراهانش به جلسه وزرا راهی میشه.
_کاش منم یک فرد عادی بودم….

_الیزابت:ارزوهات رو بزرگ بگیر فرزندم…با تقدیرت جنگ کن…اگر هویتت رو میخوای براش جنگ کن…انوقت رویاهات دست یافتنی تر میشن.

_حتی اگه برای رسیدن به رویام بمیرم؟

خشن من و تو اغوشش میکشد و زیر گوشم زمزمه میکند:
_الیزابت:هیش…تو هیچت نمیشه..‌تو محکمی…نه…نه‌..دیگه از این حرفا نزنیا…

از آغوشش بیرون میام و بدون نگاه کردن به

صورتش در جواب میگویم:
_یک احتمال بود مادر جان…معذرت میخواهم اگر ناراحتتون کردم.

صداش رنگ غم میگیره:
_الیزابت:من سال های زیادی که غم زده شدم… عذاب وجدان کاری که باتو خودم کردم…ولی من مادرم سولینا…من ترسیدم از دستت بدم…

خودم رو لعنت میکنم و برای اینکه اون رو بخندونم در آغوش میکشمش و در هوا میچرخونمش صدای خنده های بلندش روحم رو شاد میکنه.زیادی سبک بود.

_حالا که خندیدی منم یه سر به اسب ها بزنم بد نیست که کمی رو بیرون قصر بگزونم.

_الیزابت:باشه فقط مراقب باش چون اوضاع کشور کمی نابسامان.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14404
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.