| Saturday 8 August 2020 | 17:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین من الکساندرام پارت اول

رمان آنلاین الکساندرام پارت اول

آمد

باهزار آرزو
با هزار اميد
شكنجه شد
تحقير شد
با هزار دليل
با هزار حماقت
ورفت
با هزار افسوس
با هزار آه
همچون كاغذي مچاله شده
پر كشيد
به سوي رهايي…………………………………………..

در استراحت گاه خود دراز کشیده بود که صدای داد و بیداد باعث میشود چشم باز کند.برای فهمیدن موضوع از تختش آرام پایین میاید. ماه های آخر بارداری اش بود برای همین کوچک ترین جا به جایی او را اذیت میکرد.دستی به شکم اش میکشد و با نوزاد به دنیا نیامده اش حرف میزند.

_الیزابت:فرزندم بی قراری نکن چیزی دیگه نمونده….

به یکباره دست اش روی شکم اش متوقف میشود.
ترس داشت….ترس از اینکه اگر فرزندش دختر بود چه بر سر او می آمد؟از برخورد شاه میترسید…شاه وارث برای تاج و تخت اش میخواست.حتی وقتی یکبار که در خلوتگاه اش به او گفته بود اگر فرزندشان دختر شد تکلیف چیست؟!که او پرخاش کرد و گفت او را خواهد کشت.چون عیب است فرزند اول شاه دختر باشد.
مردم شاه را ضعیف می نامند.شکم بالا آمده اش را با هردو دستش میگیرد.

_الیزابت:هرچی که باشی برای مادر عزیزی.

ساری بلندش را روی سرش میگزارد.
_الیزابت:کسی اون بیرون نیست.

ندیمه ی سیاه پوستی در را باز میکند و بعد تعظیم رو به ملکه جوان میگوید:
+بله سلطانم کاری داشتید؟در خدمت هستم‌.

لبخندی به صورت ندیمه ی سیاه روی ،میزند. زیادی مهربان بود.آوازه ی مهربانی اش در قصر عثمانی پیچیده بود.الیزابت دختر سفیر انگلستان بود که شاه سلیمان در یکی از سفر هایش او را دید و به همسری اختیار کرد.

_الیزابت:میخوام شاه را ببینم…در قصر هستند؟

نگاهش را پیج و تاب میدهد گویا مراعات حال الیزابت باردار را میکرد:
+راستش…چطور عرض کنم…سرورمان…

همان چند جمله کافی بود که با اضطراب ندیمه را کنار بزند و برای فهمیدن موضوع از اقامتگاه اش خارج شود‌.بی توجه به درد شدید شکم اش تند از راه روی بزرگ رد میشود.ندیمه هایی که مشغول نظافت بودند با دیدنش تعظیم میکنند.
اما او بی توجه راه روی بزرگ قصر را طی میکند.قدم هایش انقدر تند بود که صدای پابند طلایش با هر قدم بلند میشد.عرق سرد روی کمر اش نشسته بود.خودش نیز دلیل این اضطراب را نمیدانست.دست اش را محکم روی نرده ها میگزارد و آرام تر و با حواس بیشتری از پله ها پایین میرود.هرچه نزدیکتر میشد صدای شیپورچی قصر واضحتر بگوش میرسید.صدا از تالار قصر می آمد.راه روی تالار را طی میکند که دو نگهبان به محض دیدنش سری برای تعظیم فرود می آورند.میخواستند ورودش را اعلام کنند که دستی بلند کرد و مانع کارشان شد.یکی از آن نگهبان ها در تالار را باز میکند.به آرامی پا به داخل تالار میگزارد:
_نوربانو:باید جشن بزرگی بر پا کنیم…سلطنت عثمانی باید برای این پیوند جشن بگیره.

نگاهش از نوربانو به دختری بود که کنار سلیمان ایستاده بود.
_سلیمان:همینطوره مادر…باید جشن گرفت.نظر شما چیه گلنوش خاتون.

دختری که نیم تاجی بر سر داشت و با روسری حریری روی شانه های برهنه اش را پوشش داده بود خودش را به سلیمان نزدیک میکند و با لحجه میگوید:
+سُلَیمان…تو مَرا شرمنده خود میکنی که…

_اینجا چخبره….

هرسه نفرشان به طرفش برمیگردند‌.نوربانو با دیدنش سرش را بالاتر میگیرد‌.
_سلیمان:تو اینجا چیکار میکنی…مگه نباید تو استراحتگاهت باشی.

دیگه مطمعن شد خبر هایی است که او ازش بیخبر است.
+سُلَیمان…این هَمسَر تو است؟؟

نگاه غم زده اش را به سلیمان میاندازد که نوربانو بی توجه به وضعیتش، شلاقش(منظور زبانش)را بالا میبرد.
_نوبانو:چه خوب که خودت با پای خودت اومدی…خاتون قرار سوگلی سلطان باشند…شما که با این موضوع مشکلی ندارید؟

میخواست جوابی بدهد که پیش دستی کرد.نگاهی به شکم بالا آمده اش میکند:
_نوربانو:میدونم که خوب درک میکنی…از اینکه سلیمان یک شاه و نیاز هایی داره…و تو بخاطر وضعیتت نمیتونی رسیدگی کنی و ما…

الیزابت همانطور که بغضش را قورت میداد پاسخ اش را آرام داد:
_الیزابت:بله حق با شماست.

تعظیم کوتاهی میکند و از تالار خارج میشود.
وقتی به بیرون تالار رسید سرش گیج رفت و دیگر چیزی نفهمید.
**
صدای جیغ اش کل قصر عثمانی را پر کرده بود.
زمان زیادی میگذشت ولی هنوز خبری از جیغ نوزاد نبود.
+قابله…سلطان نگران هستند…پس چه شد؟

_قابله(یا همون ماما):به ایشون بگو نگران نباشند.

الیزابت دست قابله را محکم میگیرد و به سمت خود میکشاند.
_الیزابت:خواهش…خواهش میکنم همه رو بیرون کن.

قابله که دلیل اش را نمیدانست کاری را که الیزابت از او خواسته بود را انجام میدهد.و تا وقت زایمان بچه کسی را به داخل راه نمیدهد.
بعد ساعت ها انتظار بالاخره صدای نوزاد قصر شاهنشاهی را پر میکند.

_قابله:تبریک میگم سلطانم…فرزند شما دختر هستند..باید این خبر را…

با تمام بی جانی اش دست قابله را میگیرد و تمام التماس اش را توی صدایش میگزارد.
_الیزابت:خواهش میکنم نگو که فر

زندم دختر…خواهش میکنم قابله….او را میکشند.

قبل از اینکه قابله تصمیم بگیرد سلیمان داخل میشود که قابله زرنگی میکند و کودک را درون ملافه پیچ میدهد و به دستان سلیمان میسپارد.
بعد اذان گفتن در گوش اش.
_سلیمان:از این پس نام تو ابراهیم است.

قابله نگاهی به الیزابت نگران میکند و با خونسردی نوازد ملافه پیچ شده را از دستش میگیرد:
_قابله:سلطانم بدید تا کودک را حمام کنم.

آرام نوازد را به دستان قابله میسپارد و با لبخند به سمت الیزابت رنگ پریده میرود.کنار بستر او زانو میزند و دست های بی جانش را میگیرد.
_سلیمان:از تو ممنونم الیزابت…تو قصر عثمانی رو با به دنیا آوردن این وارث محکم تر کردی…استراحت کن حتما زایمان سختی داشتی.

زبانش قفل شده بود..حقم داشت اگر سلیمان میفهمید هم او و هم فرزندش را گردن میزند…حال چه میکرد با فرزندی که پسر نبود؟چطور میخواست هویت اصلی فررزندش را مخفی کند….انقدر غرق افکارش بود که متوجه حضور قابله با نوزادش نشد.

اخمی میان ابروان قابله پیدا بود:
_قابله:اگر سلطانمان بفهمند من را حتما خواهد کشت…دلیل کارتان چه بود؟

الیزابت سینه اش را به دهان نوازدش نزدیک میکند و درحالی که نگاه با عشقش به فرزندش است به آرامی لب میزند:
_الیزابت:درد من و فقط یک مادر میتونه بفهمه…
مجبور بودم…

_قابله:حال چه میخواهید بکنید؟تا ابد که نمیتوانید از او…و هویتش محافظت کنید دیر یا زود این راز فاش خواهد شد…

_الیزابت:کمکم کن قابله…الان جنگ است…من تو و فرزندم رو به عمارت پدرم در انگلستان میفرستم دخترم رو بزرگ کن و بهش یاد بده چطور هویت خودش رو از همه مخفی کنه…

قابله که الیزابت را دوست داشت بدون چون و چرا این مسئولیت سنگین را پذیرفت.

_قابله:باشد سلطانم…فقط چطور سرورمان را میخواهید قانع کند؟

_الیزابت:تو کاری به این کاراش نداشته باش.بسپارش بمن.

قابله تعظیمی کرد و مادر و فرزند را باهم تنها گزاشت.بعد رفتن قابله الیزابت به اشک هایش اجازه باریدن داد…درحالی که نگاهش به نوزاد شیرخوارش بود قطره ی اشکی روی لپ های نوازد افتاد.
_الیزابت:عزیزدل مادر من رو ببخش…مجبوریم هردومون این دوری رو قبول کنیم…سلطنت و این قصر هردو بیرحم هستن…مجبورم تورو از خودم دور کنم….

نوازد سینه ی مادرش را رها میکند و با خنده چندین بار پلک باز و بسته میکند….

_الیزابت:دخترم من و ببخش که هویتت رو ازت میگیرم ولی تو برای من “سولینا” خواهی موند.

و این آخرین دیدار مادر با فرزند شیرخوارش بود.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14399
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.