| Saturday 8 August 2020 | 18:17
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت 4

رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت 4

واقعا مهمونی هایی که عمه پریناز می‌گرفت،عالی و بی کم و کسر بود…

نگاهم به پیست رقص افتاد،من عاشق رقصیدن هستم…بعضی اوقات با سونیا تمرین انواع رقص ها رو داریم.

عمه خیلی مشکوک میزد…چون از اول مهمونی تا الان با شیخ سلمان داشتن حرف میزدن و همه‌اش یه برگه زرد رنگ رو به هم نشون میدادن.

بردیا هم داشت با آرتین حرف میزد،منم اینجا داشتم مگس می‌پروندم…!!

گوشیم رو برداشتم و به سونیا زنگ زدم تا بدونم کجاست؟قرار بود نیم ساعت پیش بیاد…

یهو دست یکی رو شونم قرار گرفت که از ترس قلبم افتاد کف پام…

_ترسیدم! چرا این‌قدر دیر اومدی؟حوصله‌ام سر رفت!

_ اوف…ماجراش طولانیه ،بعد میگم برات.

با بردیا و آرتین سلام و احوالپرسی کرد…

تا موقعی که برای شام صدامون کنن ،داشتیم با هم حرف میزدیم،در واقع چرت و پرت می‌گفتیم.

تمام مدت سنگینی نگاهی رو حس می‌کردم…

اما هر چی به اطراف نگاه می‌کردم چیزی متوجه نشدم،به سوگند هم گفتم اما گفت شاید خیالاتی شدم…

یه دور هم با سونیا و یه دور دیگه هم با بردیا رقصیدم…

شام هم که چند نوع غذای مختلف بود …

که هر چهار نفرمون کباب و جوجه خوردیم.

مهمونی تمام شده بود…

اگه رفتارهای سامان و سولماز رو فاکتور بگیرم،

میشه گفت شب خوبی بود.

نمی‌دونم عمه پریناز به بردیا چی گفته بود که حسابی اخم‌هاش تو هم گِرِه خورده بود…

آخر طاقت نیاوردم و پرسیدم:

_ بردیا؟

_ بله

_ عمه پریناز چی بهت گفت؟ منم می‌خوام بدونم

یه نگاه کوتاه و گذرا بهم انداخت و گفت:

_ میگم بهت…

منتظر نگاهش کردم ،با اخم به روبه‌رو نگاه می‌کرد و با یه دستش فرمون رو نگه داشته بود و اون یکی دستش رو لبه‌ی پنجره گذاشته بود.

_ من …

من باید برای بستن یه قرار داد به مدت یک ماه برم عربستان،

اگه…

اگه من برم…تو، تو این مدت باید خیلی مراقب خودت و باران باشی!

کمی تعجب کردم… با اینکه برام سخت بود اما قبول کردم و گفتم مشکلی ندارم.

سرعت ماشین بیشتر شد، که رو به بردیا گفتم:

_ آروم تر برو…!

دنبالمون که نکردن!

پاش و روی گاز فشار داد و از آینه ماشین به عقب نگاه کرد و با جدیت گفت:

_ کمربندت و ببند!

کاری که گفت انجام دادم و

از آینه به عقب نگا کردم که متوجه شدم یه وَن مشکی پشت سرمونه…

یه کمی ترسیدم، اما باز به بردیا گفتم :

_ شاید…شاید مسیرشون با ما یکیه؟

همانطور که از ماشین ها سبقت می‌گرفت و بینشون ویراژ می‌رفت تا گُمِمون کنن،گفت:

_ از جلوی درِ عمارت تا اینجا؟

آب دهنم و قورت دادم و با ترس و وحشت دوباره به ماشینی که تعقیبمون می‌کرد نگاه کردم…

چون شب بود اصلا صورت‌هاشون معلوم نمی‌شد،

سرجام نشستم و با ترس و صدایی که میلرزید رو به بردیا گفتم:

_ا..ا..ین…ین…اینا …ایناکیَن؟

_ نمی‌دونم…

فعلا باید کاری کنیم تا گُمِمون کنن،بعداً فکر کنیم اینا کیَن؟…

با صدای شکسته شدن شیشه عقب ماشین ، جیغ بلندی زدم و سرم رو خم کردم و دستام رو روی سرم گذاشتم…

از ترس قلبم تو حلقم میزد و به سکسکه افتاده بودم…

تمام بدنم داشت میلرزید

بردیا داد زد و گفت:

_ تا موقعی که نگفتم سرتو بالا نمیاری.

اشکم داشت در میومد…

وَن مشکی کاملاً سپرجلوش با سپر عقب ماشینمون برخورد می‌کرد…

که گلوله بعدی که به طرفمون شلیک شد…

چون بردیا زود ماشین رو کنار کشید، گلوله به ماشین بغلی برخورد کرد و در عرض چند ثانیه با صدای مهیبی آتش گرفت .

از ترس زبونم بند اومده بود و به صندلی چسبیده بودم،احساس می‌کردم فشارم افتاده و به یه چیز شیرین نیاز دارم.

با ترس رو به بردیا گفتم:

_ ب…ب…بردیا…یه…یه کاری …ک…کن

این..اینا…اینا ما رو گُم کنن!

بردیا از آینه به عقب نگاه کرد، و سرعت ماشین رو زیاد کرد

از چند تا کوچه پیچ در پیچ گذشت و با تمام سرعت به سمت میدان رفت و دوباره وارد یه کوچه بُن بست شد، ماشین رو پارک کرد و چراغ هاش رو خاموش کرد و جفتمون خودمون رو داخل ماشین جوری مخفی کردیم تا ما رو نبینن

تند تند نفس می‌کشیدم، ماشینی که تعقیبمون می‌کرد از کوچه رد شد

من و بردیا نفسمون رو با شدت بیرون فرستادییم

به ماشین نگاهی انداختم، عقب ماشین کاملاً داغون شده بود

بردیا گفت :

_ بیا بریم…

ممکنه دوباره سرو کله‌اشون پیدا بشه

_ باشه

سوار شدیم و بردیا ماشین رو روشن کرد و با تمام سرعت به سمت خونه حرکت کرد

بردیا گفت:

_ زنگ بزن به خونه و به مش سلیمان بگو در ها رو باز کنه

_ باشه.

وارد کوچه شدیم و از اونجایی که مش سلیمان از قبل در رو باز کرده بود با سرعت وارد خونه شدیم..‌.

بردیا سریع پیاده شد و رو به مش سلیمان گفت:

در رو ببند و دزدگیر و آژیر های خطر رو فعال کنین

بوریس و هوگو رو آزاد کنید

خودتون هم برید داخل خونه و به هیچ وجه بیرون نیاین.

با هم وارد خونه شدیم، بردیا رو به من گفت:

برو حواست به تمام دوربین ها باشه تا من بیام،

باشه ای گفتم و به سمت اتاق کنترل حرکت کردم.

بردیا هم رفت طبقه بالا…

بردیا

اعصابم به شدت تحریک شده بود باید می‌فهمیدم اون آدم ها از طرف چه کسی اَجیر شدن…!!

گوشیم رو بیرون آوردم و از مخاطبینم شماره خسروی رو گرفتم، به دو بوق نرسید که گوشیش رو جواب داد:

_ در خدمتم آقای شادمهر.

مشکلی پیش….

پریدم وسط حرفش و با داد گفتم:

_ تو و اون آدم های بی عرضت کدوم گوری بودین که باید اینجوری مورد حمله قرار بگیرم!؟؟

وقتی یاد اون ماشینی که بی‌گناه آتیش گرفت افتادم ،

جِری تر شدم و بیشتر داد زدم و گفتم:

اگه تا فردا نفهمیدین اونایی که بهمون حمله کردن چه کسایی بودن مطمعن باش

خودم کارتو یکسره می‌کنم…!!

_ آ…آق…آقا … ی…شاد…ش…شا…شادمهر…

ا…اجازه ب…بدین …تو ضیح ب…بدم

با کلافه‌گی دستی به صورتم کشیدم و با جدیت و خشونت تمام گفتم :

_ تا فردا

یادت نره…!؟

گوشیم رو قطع کردم و روی میز کار پرتاپ کردم. سریع به سمت در رفتم و بازش کردم و

از پله ها پایین اومدم

به سمت اتاق کنترل رفتم که دیدم بنیتا با دقت داشت دوربین ها رو نگاه می‌کرد

با دیدن من گفت:

هیچ خبری نیست

بوریس جلوی در بود و هوگو هم داخل حیاط پشتی بود

این دو تا سگ، از بهترین سگ‌های نگهبان هستند، که از نژاد ژِرمَن و بهترین نژاد در بین تمام سگ های نگهبان قرار دارند.

ஜ۩ ج

رو کردم به بنیتا و گفتم :

– تو میتونی بری

با تردید نگاهم کرد و گفت:

– مطمعنی؟

– آره

سری تکون داد و رفت بیرون…

بنیتا

در اتاقمو باز کردم و بدن خسته‌ام رو به تخت رسوندم، خیلی خسته بودم و خوابم میومد، اما هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌بُرد.

با همون لباس‌ها روی تخت دراز کشیدم، چشمام رو بستم و سعی کردم تا آرامشم رو به‌دست بیارم.

صدای در اومد و بعدش صدای بردیا که می‌گفت بیدارم یا نه…

– آره بیدارم

بیا تو داداش.

در رو باز کرد و اومد داخل…

و تکیه‌اش رو به دیوار داد، چشم‌هاش رو بست و دست‌هاش رو داخل جیبش فرو بُرد.

بعد از چند لحظه سکوت…

بردیا گفت:

– نگران نباش! این مشکل رو حل می‌کنم.

آروم باشه‌ای گفتم.

رفت سمت در و همانطور که در رو باز می‌کرد گفت:

– تا موقعی که من نگفتم تو و باران حق خروج از خونه رو ندارید.

– پس…

دانشگاهم چی میشه؟

– برات این چند روز رومرخصی می‌گیرم،

سری تکان دادم و اون هم رفت بیرون.

با صدای تهمینه خانم که سعی داشت بیدارم کنه، به سختی چشم هام رو باز کردم و روی تختم نشستم که تهمینه خانم گفت:

– باران پایین تنهایی صبحانه نمی‌خورد…

گفت باید یا داداش بردیام باشه یا آبجی بنیتا

از جام بلند شدم و گفتم:

– بردیا کجاست؟

– مثل اینکه چند کار نیمه تمام داخل شرکت داشتند، برای همین رفتن شرکت

– باشه

شما می‌تونین برید، من اول یه دوش می‌گیرم بعد میام پایین.

تهمینه خانم رفت پایین، من هم حوله‌ام رو برداشتم و رفتم سمت حمام…

– سلام آبجی

– سلام عزیزم، خوبی خواهری؟

– آره

دیشب چرا این‌قدر دیر اومدین؟

من یه‌کم ترسیدم.

همانطور که داخل فنجان برای خودم قهوه می‌ریختم گفتم:

– مهمانی یه‌کم طول کشید، تهمینه خانوم که کنارت بود؟

– آره

– خُب…

پس نباید می‌ترسیدی!

سرش رو تکون داد ومشغول صبحانه خوردنش شد.

از نگرانی چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت…

گوشیم رو برداشتم و شماره بردیا رو گرفتم؟

بوق می‌خورد، اما برنمی‌داشت

چندین بار زنگ زدم اما دریغ از یک جواب از طرف بردیا…

طِی یک تصمیم ناگهانی شماره آرتین رو گرفتم…

ஜ۩ جٌوٌاٌ

بعد از چند تا بوقی که خوردگوشی رو برداشت:

– الو

– الو. سلام آقا آرتین

من بنیتا هستم

شناختین؟

– بَه بَه! سلام خوبی؟ معلومه که شناختم،

باران و تهمینه خانوم حالشون خوبه؟

– بله. سلام دارن خدمتتون

– خداروشکر

کاری داشتین؟

– بله

– بفرمایید

– شما می‌دونید بردیا کجاست؟ هر چی به موبایلش زنگ می‌زنم جواب نمیده

– من اطلاعی ندارم، شاید متوجه نشده!

نگران نباش، من الان بهش زنگ میزنم.

– خیلی ممنونم

لطفا زودتر بهم خبرش رو بدید.

– حتما.

– اگه کار دیگه‌ای ندارین من قطع کنم آخه پشت فرمونم

– نه. خیلی ممنومم، خداحافظ

– خدانگهدارت

مواظب خودتون باشید.

– حتما.

روی صندلی آشپزخانه نشستم و منتظر زنگ آرتین شدم.

چندین بار به آرتین زنگ زدم اما اونم موفق نشده بود با بردیا تماسی داشته باشه.

زمان همونطور گذشت… تا اینکه عصر شد

صدای بلند تلویزیون عصبانیتمو تحریک میکرد برای همین خطاب به باران گفتم:

– باران با صدای کم هم میشه برنامه کودک دید، صداش رو کمتر کن!

آشپزخانه رو ترک کردم و به سمت پذیرایی حرکت کردم، که متوجه تلویزیون که داشت اخبار می‌گفت شدم،

اول خواستم بی اهمیت رد بشم اما با هر کلمه‌ای که می‌گفت احساس می‌کردم نفسم بالا نمیاد و سرم روی بدنم سنگینی می‌کنه…

تو دلم دعا می‌کردم فقط یه تشابه نژادی باشه و اون فرد بردیا نباشه،

دوباره به بردیا زنگ زدم اما، جواب نمی‌داد…

به گزارش خبرنگار ما در یکی از مناطق صنعتی یک انفجار عظیم رخداده است. طبق گفته‌ی کسانی که شاهد این انفجار بودند، یک مار بزرگ با یک حیوان ناشناخته‌ی دیگر در حال پیکار بودند،

این یک اتفاق عظیم و غیر قابل باور برای ماست

شما رو به دیدن فیلمی که خبرنگار ما…

– آبجی، اینو نگاه کن!

مثل قصه‌هایی که تعریف می‌کردی برام.

آبجی داداش بردیا چرا نمیاد؟

برای اینکه سقوط نکنم دستمو روی دسته‌ی صندلی گذاشتم

آخه چطور ممکنه؟

نه…

باور نمی‌کنم.

تهمینه خانم با دیدن من صربه آرومی به گونش زد و اومد زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد تا روی مبل بشینم:

– خدا مرگم بده! بیاین بشینین تا برم براتون آب‌قند بیارم، رنگتون پریده…

فکر های بد به سرتون نزنید، امیدتون به خدا باشه

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جواهر آتلانتیس
  • ژانر: جنایی، خیالی، غمگین، درام، احساسی
  • نویسنده: آرزو طاهری
https://beautyvolve.ir/?p=14386
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.