| Saturday 8 August 2020 | 17:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین من الکساندرام  پارت ششم

رمان آنلاین من


الکساندرام

پارت ششم

عصبی جواب میدهد:
_گل اقا:ای احمق…بروید…بروید….برای امروز کافیست…

همراه دخترا از اتاق اموزش بیرون می آیم:
_مگر من چه گفتم که اینگونه عصبانی شد.

_گلثوم:مگر نمیدانی؟

_چه چیز را؟

پوفی کشید:
_اینکه تمامی نگهبان ها و مرد هایی که از حرمسرا مراقبت میکنند همگیشان خواجه هستند.

متعجب سوالم را میپرسم:
_خواجه؟یعنی چی؟

با خنده کلمه ی خواجه را گفت و با دست حرکت قیچی را انجام داد…که تازه متوجه منظورش شدم و شروع کردم خندیدن.
روی تخت های خود نشسته بودیم و مشغول خوردن میوه هایی بودیم که از اشپزخانه برایمان فرستاده بودن که عایشه با لودگی به حرف امد:
_عایشه:شنیده اید که فردا شب قرار است برای شاهزاده ها ضیافت بپا کنند…

+اما عایشه اگر نمیدانی بدان….شاهزاده مراد ،طلب رابطه ی خشن است…هیچکس جرات پا گزاشتن به خلوتگاهشان را ندارد.

کمی میترسد ولی خودش را نمیبازد.
_عایشه:پس اینطور…فرداشب همه چیز را مشخص میکند.

معنی نیش کلامش را متوجه نمیشوم ولی همینقدر فهمیدم که بو های خوبی از حرفش بلند نمیشود:
_تو مشکلت با من چیست؟

انگور را در دهانش گذاشت و با نفرتی که درکش نمیکردم گفت:
_عایشه:تو وجودت در اینجا پراز مشکل است اگر نمیدانی بدان دخترک احمق.

مشت هایم را در هم گره میکنم تا به خود مسلط شوم….نباید او را به خواسته اش میرساندم.

_گلثوم:زیاد با او دهن به دهن نکن…او قصدش این است که تورا به دردسر بیاندازد.

بی توجه به نصیحتش درحالی نگاهم به نقطه ای نامعلوم بود از او پرسیدم:
_واقعا همانطور که ان دختر گفت…شاهزاده مراد مرد خشن و بیرحمی است؟

هیشی کرد و با صدای آرامی گفت:
_گلثوم:دیوونه شدی دختر…مگر عقلت را از دست دادی…اگر کسی میشنید خدا میداند چه میشد…(نگاهی به اطرافمان انداخت و با صدای ارام تری ادامه داد)راستش خیلی حرف ها هست پشت او..
میگویند بیرحم ترین و سنگدل ترین فرد در خانواده سلطنتی است…اولین بار وقتی که به سن قانونی رسیدن سلطان سلیمان یکی از دختران حرمسرا را به خلوتگاهشان فرستاد اما کسی ندید ان دختر زنده از انجا بیرون برود….تازه شنیدم از رابطه با دختران باکره لذت بیشتری میبرد.

از حرفایش مو بر تنم سیخ میشود…دانه های ریز و درشت عرق روی پیشانی ام میشیند.

_گلثوم:حالت خوبه؟چرا رنگت پریده الکساندرا…

بی حواس از دهنم در میرود:
_اگر فردا شب جای اسماعیل به اتاق مراد بروم چی میشود؟

_گلثوم:چرا دغدغه ات این است، الکساندرا…نکند توام رویای سوگلی شدن را داری.

بی توجه به سوالش بالشت سرم را جا ب جا میکنم:
_من خسته ام برای شام صدایم نکن…روز پرکاری بود…ترجیح میدهم بخوابم.

_گلثوم:باشه شب بخیر.

(صبح همان روز)

قبل امدن خاتون به اتاق همگی تخت هارا مرتب کردیم و با تعویض لباس های خواب، هریک به صف ایستادیم که در باز شد و خاتون و خواجه داخل شدند:
_خاتون:خوبه از چیزی که فکرشم میکردم اماده تر هستید..گل اقا؟

خواجه با لودگی سر پایین انداخت:
_بله خاتون…

_خاتون:دختر هایی که انتخاب شدند را برای ضیافت امشب اماده کن…یادتان نرود کوچکترین خطایی از هرکدامشان ببینم شما را مقصر خواهم دانست.

خواجه قیافه اش را جمع کرد و با رفتن خاتون پشت سرش گفت:
_خواجه:واه واه…نوبرش را اورده…زنیکه چاق..خرفت..جوری با ما حرف میزند انگار ما نوکر او هستیم.

سپس رویش را به طرف ما برگرداند و با دست بمن و چندتا از دخترا اشاره کرد و با گفتن همراهم بیاید ما را به اتاق مخصوص برد:

_خواجه:خوب ،حواستان را جمع کنید دختر ها..سرتان تا زمانی که نوازندگان ننواختند پایین باشد….به هنگام رقصیدن هم اجازه ندارید مستقیم در چشمانشان نگاه کنید…کوچکترین گستاخی از هرکدامتان ببینم به شدت مجازات خواهید شد متوجه شدید؟

همگی جوابش را دادیم که چشم ریز کرد و قدمی به من نزدیکتر شد:
_خواجه:الکساندرا…فکر کنم به خوبی شنیدی که چه گفتم…نبینم چموش بازی دراوردی والا من میدانم و تو.

_خاتون:گل اقا هنوز که کاری نکردی…دختر ها پس منتظر چی هستید زود دست به کار شوید.

این زن زیادی ابهت داشت فقط با یک دادش همگی مطیع کاری را که گفت انجام دادیم.
هریک از دختر ها لباسی را برداشت.چشمم لباس طوسی رنگی که دور کمرش پولک های درشت قرار گرفته بود را گرفت، دست دراز کردم برش دارم که:
_عایشه:این مال من، تو یکی دیگه رو انتخاب کن.

چشم بستم و نفس عمیق کشیدم وقتی چشم باز کردم با پروویی تمام لباسش را مقابل چشم های پرخشم من دراورد.پوست گندمی و اندام کشیده اش واقعا خیره کننده بود انگار از قصد اینکار را کرد.

_خاتون:الکساندرا..تو چرا انقدر کند پیش میروی دست بجنبان…

لباس سرخ ابی در دستم گزاشت و وادارم کرد لباس را بپوشم.چیزی که به لباس جلوه خاصی داده بود باز بودن بیش از حد بالا تنه اش بود.
رنگ سرخ لباس تضاد جالبی با پوست سفیدم داشتم دیگر خبری از نارضایتی قبل در چهره ام دیده نمیشد از نگاه پرخشم عایشه ام فهمیدم حسابی از حسادت اتش گرفته است.

_خاتون:نوازندگان وقتی نواختند شروع کنید به رقصیدن…هماهنگ باهم باشید…حسابی شاهزاده هارو سرگرم کنید…ببینیم از بینتان کی دستمال را دریافت میکند.امشب…شب بخصوصی است خودتان سرنوشتتان را رقم بزنید.

زمزمه وار زیر گوشم گفت:
_عایشه:شنیدی که چه گفت؟پس امشب حسابی مراقب سرنوشتت باش.

خواجه سراسیمه درحالی که نفس نفس میزد داخل شد و با ترس و لکنت زبان رو به خاتون گفت:
_خواجه:وای خاتون وای…

_خاتون:اه چه شد گل اقا…چرا انقدر اشفته ای.

_خواجه:همین الان شاهزاده مراد و اسماعیل وارد ضیافت شدند…

_خاتون:خب این دیگر نگرانی دارد؟

_خواجه:اخه شاهزاده مراد حسابی عصبانی بودند…خدا امشب را رحم کند.

خاتون رو به ما داد زد که عجله کنید.کمی استرس داشتم به طوری که راه رفتن عادی خودم را نیز فراموش کرده بودم.واقعا این شاهزاده زیادی سنگدل چه داشت که انقدر از او میترسیدند.

اتاقی که داخل شدیم سه تخت بزرگ داشت،که بزرگترین ان که در وسط قرار داشت ،جای دو شاهزاده بود.تخت دوم پر بود از سینی های پزیرایی و تخت سوم ک دور تر قرار گرفته بود مخصوص نوازندگان بود.
طبق دستور خاتون نه سری بلند کردیم و نه باهم دیگر صحبتی کردیم.با صدای نوازندگان به نوبت هرکدوم وسط رفتیم و شروع کردیم به رقصیدن.
دخترا هر کدام پیچ و تابی به دست ها و سینه هایشان میدادند اما من سردرگم وسط مانده بودم.
_خواجه:الکساندرا….هیچ معلوم هست چه غلطی میکنی….الکساندرا.

سرم گیج میرفت ولی چشم بستم و سعی کردم رقص بانو سولینا را در ذهنم تجسم کنم.کمرم را مانند مار پیچ و تاب میدادم و سعی کردم پایین تنه ام را هماهنگ با ریتم بلرزانم تا صدای سکه های لباس بلند شود.انگار موفق هم بودم…وقتی بخودم امدم که سینه ام از تیزی نوک شمشیر به سوزش امده بود.
تازه متوجه چشم های سرخ و نگاه تب دارش شدم.او درست رو به روی من درحالی که نوک شمشیر اش را روی پوست سینه ام فشار میداد ایستاده بود.سوزش اش زیادی دردناک بود ولی دم نزدم که شمشیر را پایین اورد و دسمال قرمزی را جلوی پایم انداخت و سپس از اتاق به بیرون رفتن.

نگاه حیرانم به دسمال قرمز بود.غیرممکن است چرا او…

_عایشه:حدسش زیاد سخت نبود…برات اوقات خوشی رو ارزو میکنم…راستی فقط امیدوارم که باکره باشی.

نگاهی به دسمال بنفش اش میکنم و نگاهی به چهره خندانش.این دیگر چه تقدیریست.یعنی چه برسرم میاید.

  • اشتراک گذاری
  • 7 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 5,859 بازدید
  • 3 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14415
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • حوریه
    شنبه 1 آگوست 2020 | 6:40 ب.ظ

    عالی مثل همیشه فوالعاده بود

    • مینا دادرس
      شنبه 1 آگوست 2020 | 8:48 ب.ظ

      فدات عزیزم 🌹🌹🌹❤❤

  • Zahra
    یکشنبه 2 آگوست 2020 | 10:22 ق.ظ

    رمان عالی😍مرسی از نویسنده عزیز که این همه وقت گزاشتن❤عاشق هر دو رمانت شدم واقعا قلمت بینظیر
    همه چی رعایت شده،موضوعاتی ام که انتخاب کردید واقعا متفاوت هستند❤
    فقط پارت گزاری به چه صورت؟

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.