| Saturday 8 August 2020 | 17:22
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان انلاین فراموشی عشق پارت2

رمان انلاین فراموشی عشق پارت2

ایدا هم یه جفت کفش صورتی کمرنگ خرید با نگینای روش خوشم اومد از کفشش حساب کردم ساعت نزدیک یک بود حسابی گشنم بود به ایدا گفتم بریم فس فودی داخل پاساژ قبول کرد رفتیم داخل دوتاییمون سفارش دادیم منتظر غذا بودیم ایدا که سرش تو گوشی بود منم با در دیوار سر گرم بودم .که یهو چشم به هومن خورد درسته خودش بود با یه پسر دیگه و دوتا دختر دیگه نشسته بودن هر کرشون به راه بود یعنی اونا کین؟ اون دختره دوست دخترش بود؟این فکرا مثل خوره تو سرم بود سفارشمونو اوردن میلمو از دست داده بودم .از فضولی داشتم میمردم میخواستم بدونم هومن اینجا چیکار داره و اون دخترا کی هستن که اینقدر راحت باهاشون بگو بخند راه انداخته .خیلی خنده دار بود افکارم انگار هومون دوست پسرم یا شوهرمه که این جور حساسیت نشون میدم اصلا به من چه ولش کن .ولی همه این حرفا کشک بود باز نگاهم سر میخورد میرفت طرف اونا یه لحظه سرشو چرخوند من سریع سرمو اوردم پایین دعا دعا میکردم متوجه نگاهم نشده باشه .خودمو سرگرم با غذام کرده بودم که یهو صدای هومنو از بالای سرم شنیدم که داشت سلام احوال پرسی میکرد .وااااای فهمیده بود گندت بزنن هی .سرمو اوردم بالا باهاش سلام احوال پرسی کردم ایدا هی واسش عشوه میومد اخه بگو دختره نچسب با اون رفتارایی که تو داری من که دخترم حالم بهم میخوره یکم سنگین باش اه اه .هومن یکم نشست ما هم حساب کردیم اومدیم بیرون دیگه خسته شده بودم میخواستم برگردم خونه زنگ زدیم ارش ولی نمیتونست بیاد .

مجبوری رفتیم بغل خیابون تا تاکسی بگیریم که یهو به ماشین شاستی باکلاس جلومون ترمز کرد من فکر کردم مزاحمه دست ایدا رو گرفتم رفتم پایین تر ولی نیش ایدا تا بناگوشش باز بود . اخر من اینو میکشتم داشتم میرفتم که یهو یکی صدام کردم برگشتم دیدم هومنه که از ماشین پیدا شده .
پس اون بود نمیدونستم برم سوار شم یا نه تا میخواستم تصمیم بگیرم دیدم ایدا با نیش باز داره میره سمتش و خیلی ریلکس سوار ماشین شد خودشم جلووو!!
وقتی سوار شدم خیلی خجالت میکشیدم حس میکردم اون فهمیده من داشتم نگاهش میکردم سرم پایین بود وقتی سرمو اوردم بالا تو اینه چشم به هومن خورد که داشت نگاهمدمیکرد خوشم اومده بود که جذبش کردم .
میخواستم همیشه اینجور نگاهم کنه مطمعن بودم حسم عشق نیس ولی خوشم اومده بود همچین پسری جذبم شده باشه.
مارو رسوند ایدا هی دعوتش میکرد داخل منم برای این که بد نشه یه تعارف زدم ولی قبول نکرد گاز داد رفت ایدا گفت:
_وای خیلی جذابه خیلی دوسش دارم من عاشقش شدم.

میخواستم بگم تو به مگس نر هم چش داری دیگه چه برسه به اون.

وسایلامونو شهین دید فهمیدم حسودیش شده هی میخواست از لباس من ایراد بگیره اهمیت ندادم . یه هفته مثل برقو باد گذشت از شهین اجازه گرفته بودم رها رو هم دعوت کنم فک کنم چون خیلی ذوق داشت اجازه داد وگرنه شهینو موافقت؟!محاله. رفتیم ارایشگاه موهامو لخت کردن پاینشو خیلی اروم فر کرده بودن یه ارایش ملیحم کرده بودم یه لنز ابی هم گذاشته بودم که خیلی قشنگ شده بودم چون چشام سرمه ای بود لنز ابی گذاشتنی اصلا معلوم نمیشد لنزه خیلی طبیعی میشد. ارش اومد دنبال منو ایدا و رهاوقتی سوار ماشین شدیم از اینه دیدم که چن لحظه همین جور نگاهم کرد ایدا صداش کرد انگار تازه به خودش اومده بود راه افتاد. رها زد به بازم و با چشاش به ارش اشاره کرد ولی من پشت چش نازک کردم میدونستم رها به ارش حس داره اینو از نگاهای یواشکیش متوجه شده بودم . جشن تو خونه هامینینا برگزار میشد چون بزرگ بود . وقتی رسیدم از بزرگی خونه تعجب کردم واقعا بزرگ شیک بود . رفتیم با ایدا پیش شهین نشستم کم کم مهمونا داشتن میومدن داشتم دنبال هومن میگشتم که چشم خورد بهش واقعا خوشتیپ شده بود . یه کت شلوار مشکی با پیراهن مشکی و یه کراوات سفید زده ود خیلی جداب شده بود موهاشم کوتاه تر کرده بود و رو به بالا چرا اون اول ازدواج نکرده بود اون برادر بزرگ تر بود ولی خوب خدارو شکر که اون مجرد بود میتونستم به دستش بیارم. با جیغ و هل هله ای که شنیدم فهمیدم عروس داماد اومدن بلند شدم رفتم طرف در خیلی شلوغ بود ایناز واقعا خوشگل شده ود یه ارایش لایت داشت با لباس نباتی مدل ماهی قشنگ بود‌، دامادم جذاب شده بود. بلاخره با هر خستگی زیبایی و حرص دادنای ایدا و شهین و نگاهای کاه بی گاه هومن این جشنم تموم شد پام از درد حتی نمیتونستن راه برن بزور خودمو انداختم تو خونه ایناز مونده بود اونجا و ما برگشتیم. مستقیم رفتم اتاقم چون موهام تافت نداشت راحت بودم فقط صورتمو شستم دراز به دراز افتادم رو تخت اینقده خسته بودم که بیهوش شدم …..

چن روزی گذشته بود ایناز با هامین رفتارش خوب بود حتی با منم خوب شده بود جای تعجب داشت . تو خونه هنوز با شهین ایدا درگیر بودم و از یه طرفم نگاهای ارش و حسی که بهم دست میداد نسبت به نگاهش متنفرم بودم حس میکردم به من علاقه مند شده که اینجور نگاهم میکنه. هروز کارم مدرسه رفتن اومدن بود حس حال هیچی نداشتم حس میکردم دارم افسردگی میگیرم. یه روز غروب وقتی رسیدم خونه دیدم شهین کیفش کوکه داره هی قر ریز میره با خودش اواز میخونه ایدا هم هی لبخند میزد کنجکاو شدم پرسیدم خبریه؟ _ایدا: ارهههه قرار فردا بریم شمال خانواده هامین ما رو دعوت کردن به ویلاشون تازه اونجا قرار مهمونیم بریم چون میخوان اینازو به مهمونایی که نتونستن بیان عقد نشون بدن وایی خیلی خوش حالم.

_خوبه خوبه بسه دختر شاید النا نتونست با ما بیاد اینقده الکی دل خوشش نکن برو لباساتو جمع کن. النا تو هم حالا لباساتو جمع کن بیینم میتونی بیایی یا باید بری خونه عمتینا چن روزو.

دلم میخواست منم میرفتم مخصوصا که چن روزم تعطیلی بود مدرسه هم نداشتم حوصلمم داشت سر میرفت واقعا احتیاج داشتم به مسافرت. شب وقتی عمو اومد شهین قضیه شمالو گفت عمو استقبال کرد نمیدونستم منم باید برم یا نه میدونستم اگه به عمو بگم مطمعنن نمیزاره برم خونه عمه اخه اون پسر عوضی هیز عمه رو خوب میشناخت. واسه همین اروم رفتم تو سالنو سلام خسته نباشید گفتم . سلام به روی ماه دخترم خوبی عزیزم چه خبر روزت چطور بود؟ مرسی عمو جون خوبم شما خوبین ؟ مرسی دخترم الحمدالله خوبم. میگم عمو منو فردا میزارین خونه عمه فریبا؟

_معلومه که نه تو هم با ما میایی شمال بمیرمم نمیزارم بری خونه اونا با اون پسر یه لا قباش وسایلتونو جمع میکنین فردا صبح حرکت کنیم. ارش تو هم صبح باید بری ماشینو یه سرویس ببری تا وسط راه به مشکل نخوریم. مرسی عمو جون دیگه میرم بخوابم شبتون خوش. با خوشحالی رفتم اتاقم دیدم شهین چشاشو هی چپ میکرد بسوز بسوز بسوز حقته . صبح با ذوق عجیبی بیدار شدم نمیدم ذوق مسافرت بود یا هومن ! یعنی قرار بود هومنم بیاد وای اگه بیاد چه شووود. ساعت نزدیکای دوازده بود که ارش ماشینو اورد هممون اماده حاضر جلو در بودیم استرس عجیبی داشتم نمیدونم چرا یه جوری بودم یه نگاه به اتاقم انداختم دلم براش تنگ میشد یه هفته دوری از جایی که بیشتر عمرت اونجاس سخته . غافل از این که این اخرین دیدار با اتاق و دیگه قرار نبود ببینمش. هممون سوار شدیم قرار بود جلوی در خونه هامینینا با هم دیدار کنیم کنجکاو بودم هومنو بیینم که موفق هم شدم چه تیپیم زده بود یه تیشرت سفید با شلوار لی مشکی کتونی سفید خیلی جذاب شده بود مادر هومن گفت هومن تنها با ماشین داره میاد بهتره ما بریم تو ماشینش هامین ایناز منو ایدا سوار ماشین هومن شدیم من دقیقا پشت هومن نشسته بودم و چشام میوفتاد توی اینه توی تموم راه سنگینی نگاهشو حس میکردم یا بعضی موقع ها نگاهشو غافلگیر میکردم این حس خوبی میداد به من که خیلی راحت تو دام جذابی من افتاده.

نزدیک چن ساعت رانندگی رسیدیم به ویلاشون یه ویلا با نمای سفید قهوه ای واقعا جذاب بود خوشم اومده بود نمیدونم اینا اینازو چرا انتخاب کردن با این همه پولداریشون والا. قرار شد منو ایدا تو یه اتاق باشیم اینازو هامین تو یه اتاق ارشم با هومن تو یه اتاق پدر مادرا هم هر کدوم اتاق جداگانه من سریع رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون یه تیشرت لش بلند زرد با شلوار اسلش مشکی با یه کلاه لبه دار مشکی که بند زرد داشت پوشیدم میخواست هر چه زودتر کنار دریا باشم میخواستم نسیمشو با تمام وجود تنفس کنم با عجله رفتم پایین کسی تو سالن نبود برای همین خودم رفتم تو ساحل عاشق دریا بودم بهم ارامش خاصی میداد با اب بازی کردم چن تا هم صدف جمع کردم نمیدونم چرا حس میکردم یکی داره نگاهم میکنه سنگینیشو حس میکرد هی دورو اطرافو میپاییدم ولی هیچی به هیچی یکم گذشت ولی باز حس میکردم نگاهم دارن میکنن داشتم دیگه کم کم میترسیدم که یهو صدای هومنو شنیدم پس کار این بود این همه ترسیدم الکی بود. _تنهایی اینجا اومدن اصلا خوب نیست النا خانم.

خوبه من میتونم از پس خودم بر بیام دفاع شخصی بلدم و همین طور کمربند مشکی تکواندو دارم پس نگرانی بی مورده واسه من. _اوه پس یه پا جکی جان هستین واسه خودتون؟ ولی خوب بازم احتیاط شرط عقله مگه نه؟

ولی من دیوانه ای بیش نیستم کلا دیونگی بیشتر میپسندم تا کارای بزرگانه و بی ذوق. _جالبه کودک درونت خیلی فعاله مواظب باش کار دستت نده.

اینو گفتو رفت خیلی مرموز بود از این اخلاقش اصلا سر در نمیاوردم داشتم از پشت نگاهش میکردم ولی یه چیزی اشتباه بود اینجا….. هنوزم داشتم سنگینی نگاهی رو حس میکردم هنوز مطمعن بودم یکی داره نگاهم میکنه؟ دورو بر نگاه کردم هیچ کس نبود این خودش یکم خوف اور بود برای همین با سرعت دویدم به طرف ویلا. همه تو سالن بودن داشتن چایی میخوردن. _کجا بودی دخترم نمیگی نگرانت میشیم بیا اینجا مثل ندیده ها چرا رفتار میکنی.

اوووف این شهین اخر منو قاتل خودش میکرد . نه زن عمو دیدم هیچ کس نیس حوصلم سر رفته بود رفتم کنار ساحل .

_اها خوب کردی حالا بیا اینجا چایی بخور خستگیمون در میره. بله حتما اون شب چون همه خسته بودیم خیلی زود همه رفتن برای استراحت ایدا هم وقتی رسیدیم اتاق مثل خرس خرناساش شروع شد نمیدونم این بشر هدفش از افریده شدنش چی بوده به هیچ دردی نمیخوره.

صبح وقتی از خواب پاشدم کسی تو اتاق نبود دوش گرفتم حاضر شدم رفتم پایین خیلی شلوغ بود همه دنبال یه کاری بودن تعجب کرده بودم اروم سلام دادم ولی کسی جوابشو نداد فقط هومن سرشو تکون داد خوب عوض این که سر ده تنیت تکون بدی مثل ادم سلام بگو دیگه . شکمم به صدا در اومده بود رفتم اشپز خونه وسایل صبحانه روی میز بود هنوز دو لقمه نخورده بودم که یهو شهین بغل گوشم داد زد: _هنوز تو اینجا نشستی ریلکس ریلکس صبحانه میخوری؟ دختر پاشو تا یه ساعت دیگه راه میفتیم قرار جشن ویلای عمو هامین برگزار بشه جشنشونم بعد ناهار اخر شب فقط خودمونیا رو میخوان نگه دارن پاشو برو حاضر شو شبیه میت با ما نیایی اونجا ابرمون بره.

حرصم گرفته بود میخواستم بگم میت اون ایدا اجوزس ولی سکوت کردم از جام پاشدم نزاشت صبحانه بخورم گشنم بود خوب. رفتم بالا یه لباس سفید عروسکی ساده پوشیدم که دامنش چین زیادی داشت موهامم لخت لخت کردم یه ارایش ملیح هم انجام دادم از ارایش غلیظ خوشم نمی اومد سادگی ترجیح میدادم. مانتو شلوارمم پوشیدم با برداشتن کفش مجلسیام رفتم پایین تقریبا همه حاضر بودن .جوووون هومن چه هلو شده بود یه کت تک سرمه ای با تیشرت سفید و یه شلوار جین سرمه ای کتونی سفید پوشیده بود خیلی قشنگ شده بود اونم داشت منو نگاه میکرد منم اونو یهو با تعریف کردن مامان هومن سرمو برگردوندم. _ماشالا ماشالا النا جان یه اسفند دود کن چش میخوریا خیلی ناز شدی. مرسی ممنونم شما لطف داری .

هممون منتظر ایدا شهین بودیم که بلاخره تشریف فرما شدن بیا باز خودشونو شبیه عجوج مجوج کردن اخه بگو لوازم ارایشی فرار میخواد بکنه یا این همه استفاده ازش چه کاربردی داره اخه بدتر زشت شدین. داشتم میرفتم طرف ماشین هومن که با صدای اروم گفت خوشگل شدی . خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین ولی خوشم اومده بود ازم تعریف کرد. میخواستم در ماشینو باز کنم که چشم خورد به ارش با حرص نگاهم میکرد چشاش سرخ بود جهنم به تو چه اصن . سوار شدم بقیه هم سوار شدن راه افتادیم توی راه هومن هی نگاهم میکرد منم الکی عشوه خرکی میومدم ‌. از این بازی لذت میبردم یه جورایی باعث غرورم بود که جذبش کردم. وقتی رسیدیم از بزرگی زیبایی ویلا دهنم باز موند عجب جایی بود حیف ایناز که با ایناس.یعنی حیف اینا که با اینازن. رفتیم داخل با عمو و زن عموی هومن سلام علیک کردیم دوتا دختر داشت با یه پسر با همشون سلام علیک کردیم ولی از پسرشون خوشم نیومد مثل هیزا همچین نگاه میکرد . مانتو شلوارمو دراوردم اومدم تو سالن ماشالا همه وسط داشتن قر میدادن گرسنم بود هوای اینجا واسم خفه بود رفتم حیاط وای که من چه قدر عاشق شمالم با این هوای بی نظیرش و سرسبزیای دلنشینش. میخواستم توی باغ قدم بزنم ولی باز همون سنگینی نگاه حس کردم دیگه داشتم جدی جدی میترسیدم نکنه جنی چیزی داره نگاهم میکنه هی اطرافو نگاه میکردم ولی خبری نبود هیچی به هیچی. از یه طرفم نمیخواستم برم داخل حوصلشو نداشتم اروم شروع کردم به قدم زدن . صدای خش خش شنیدم از پشت سرم برگشتم نگاه کردم ولی خبری نبود وقتی برگشتم راهمو ادامه بدم از ترس یه جیغ خفه کشیدم .

جلو روم یه پسر قد بلند چش ابرو مشکی بود هیکلی فوقالعاده جذاب میتونم به جرعت بگم هومن جلوش هیچ بود. اروم از بغل من رد شد یواش زیر لب گفت: _گم شدی کوچولو. بهش اهمیت ندادم حتما از مهمونای هامینینا بود راهمو میخواستم ادامه بدم ولی ناخوداگاه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم هیچی نبود ولی اون پسر الان اینجا بود کجا رفت؟ به این سرعت غیب شد. ترسناک بود خیلی ترسناک بود با عجله به طرف ساختمون دویدم نمیخواستم اینجا تنها باشم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی انتقامی رمز الود هیجانی عاشقانه
  • نویسنده: hani
https://beautyvolve.ir/?p=14324
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.