| Tuesday 29 September 2020 | 07:02
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین دختر ایران پارت۱۰

رمان انلاین دختر ایران پارت ۱۰

و نگاهش را در چشمان رسا چرخاند، تبسم ارامی کرد و روبه او گفت
خداروشکر بلاخره به هوش اومدی، نگران نباش الا حالت خوبه رسا نگاه سردرگمش را در چشمان او چرخاند و گفت من اینجا چیکار می‌کنم؟چی شده؟کی منو اورده؟

دکتر لبخند ارامی زد و همانطور که سرم را از دستش خارج می‌کرد گفت
_دیشب حدود ساعت ۲ بود که یه پسر جوون اوردت اون موقع زیاد حال مساعدی نداشتی، معدت به مصرف الکل واکنش نشون داده بود، الا زیاد جایی نگرانی نیست البته امیدوارم!

نگاه سردرگمش را دور تا دور اتاق چرخاند و در ذهنش فقط یک جمله بالا و پایین شد، چرا چیزی را به یاد نمی‌اورد؟! لب های خشکش را با زبان تر کرد و گفت
اون؟ …..یعنی اون پسر کی بود؟ الا اینجاست؟ نه متاسفانه دیگه ندیدیمش، خب اینگار از بد شانسی بود! چون زمانی که اوردت چند تا تصادف خیلی شدید رخ داده بود و اورژانس شلوغ بود بخاطر همین پرسنل بیمارستان هم نتونسته بودن بفهمن کی بوده!

تبسمی دیگر بر لب نشاند و ادامه داد
_خوشبختانه کسی که اوردت کیفت هم همراهش بود و تونستیم گوشیتو توش پیدا کنیم و حالت بهتر اینکه رمز نداشت و ما با اخرین کسی که حرف زدی بودی تماس گرفتی و اون ها هم خودشونو سریع رسوندن

هر لحظه سردرگم تر می‌شد و چیزی را به یاد نمی‌اورد؛ دکتر قبل از خروج از اتاق به اون هم با ارامش گفت همان یک نوشیدنی چه خطری بر جانش انداخته است و بدنش به شدت به ان واکنش نشان داده و تا دم مرگ هم اورا کشانده است‌! و به او گوشزد کرد که مصرف دوباره‌ی ان، ان هم با ان دوز بالا چه عواقبی دارد…..

دکتر از اتاق بیرون امد و امرداد و ارمیتی و دنیز را که با نگرانی و اشفتگی بر روی صندلی نشسته بودند و حرف می‌زدند صدا زد، به ثانیه نکشید که از جایشان برخواستند و به سمت دکتر پا تند کردند؛ با احوالی پریشان حال اورا پرسیدند، دکتر با ارامش جواب سوال هایشان را داد و بهشان فهماند که درست است تقریبا حالش خوب است

اما مصرف الکل تاثیرات بلند مدت خود را هم به همراه دارد مخصوصا برای کسی که بدنش نسبت به ان واکنش نشان می‌دهد…..
نفسی اسوده بیرون دادند و از دکتر خواستند که بگذارد او را ببینند، دکتر با همان لبخند ذاتی اش درخواست انهارا پذیرفت و گفت می‌توانند چند ساعت دیگر بعد از ازمایشات لازم او را ببرند….

اشفته پشت در اتاق ایستاده بودند و نمی‌دانستند زمانی که رسا را ببینند باید چه واکنشی نشان دهند، خوشحال باشند؟ غمگین باشند؟ یا حتی عصبانی! نه به چند دقیقه پیش که تنها خواسته شان این بود که حالش خوب شود و نه با حالا!

امرداد دستگیره در را در دستانش فشرد و نفسی عمیق کشید و وارد شد

لبخندی بر لب نشاند و به رسا که به او خیره شده بود نزدیک شد
_هی ازگل ترسوندی مارو ها؛ دیدی من به همه می‌گفتم این خوبه فقط فیلمشه هیچکی باور نمی‌کرد، می‌گفتم بابا خودشه من تینو می‌شناسم شبیه خرس گریزلیه بزاریش ۶ ماه هم می‌خوابه بعد بقیه می‌گفتن نه، این همه نگرانمونم کردی الکی!

رسا ارام خندید و دست اورا در دستانش فشرد؛ امرداد چشم هایش را ارام بست و روبه دنیز و ارمیتی که همان جلوی در خشکشان زده بود گفت
_نگا اینا اینگار برق گرفتشون، بیاید تو دیگه نکنه منتظر دعوت نامه‌ایت….اگه نمیاید حداقل درو ببندید سوز میاد، نمی‌دونم چرا اینقدر سرده امروز!

دنیز و ارمیتی نگاهشان را میان یکدیگر ردوبدل کردند و سعی کردند بر خود مسلط شوند، دنیز لبخند پهنی بر روی لب های خود نشاند و همانطور ارمیتی را با خود به داخل اتاق می‌کشاند در را بست و گفت
_چنان تعریف می‌کنی که حالا هرکی ندونه فکر می‌کنه از صبح تا حالا پشت در نشستیم داشتیم زار می‌زدیم!

دروغ را خوب بلد بودند اما به خودشان که نمی‌توانستند دروغ بگویند! اگر انها نبودند، پس چه کسانی بیمارستان را روی سرشان گرفته بودند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده است، چه کسی رسا را به این حال و روز انداخته؛ می‌خواستند انکار کنند زمانی که فهمیدند چه اتفاقی افتاده و چه بلایی سر رفیقشان امده چگونه خودرا به درو و دیوار می‌زدند و چشمه‌ اشکشان خشک نمی‌شد!

می‌توانستن دروغ بگویند، اما به خودشان به هیچ عنوان، ان هم درباره‌ی چنین مسئله‌ای!
بعد از چند ساعت و با ترخیص دکتر رسا با کمک دنیز و ارمیتی سوار ماشین شد، امرداد همانطور که پلاستیک دارو ها در دستش بود پشت فرمان نشست، رسا هنوز سرش کمی سنگین بود و احساس گیجی و معده درد می‌کرد

اما انها برایش اهمیتی نداشتند فقط می‌خواست بداند چرا چیزی از دیشب به یاد نمی‌اورد؟ و ان مرد که بود؟ دستش را نوازش وار بر روی شکمش کشید و روبه انها گفت
_من نمی‌دونم چرا چیزی یادم نمیاد، دیشب چی شد؟ هرچی از دکتر هم پرسیدم فکر کنم پیچوند! کی منو اورده اینجا؟

همه ساکت شدند رسا در پی یافتن پاسخش و انها از بی جوابی، امرداد نامحسوس اب دهانش را قورت داد و گفت
_یعنی تو هیچی یادت نمی‌یاد؟
رسا سرش را با سردرگمی تکان داد….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دختر ایران
  • ژانر: عاشقانه_درام_انتقامی_اجتماعی
  • نویسنده: فاطمه اکبری
https://beautyvolve.ir/?p=14350
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.