| Thursday 29 October 2020 | 16:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت10

رمان آنلاینEros پارت10

پارمین:گوجه ام بده.
ساواش:گوجه نداریم.
پارمین نگاهی چپکی به ساواش کرد و گفت:رب هست؟
ساواش سرش را داخل یخچال کرد و گفت:آره.
پارمین:خب بده.
ساواش رب را به پارمین داد،پارمین رب را در ماهیتابه ریخت و تفت داد بعد تخم مرغ هارا یکی یکی داخل ماهیتابه شکاند.
املت که اماده شد چند بشقاب آماده کرد و روی میز گذاشت،ساواش چای ریخت و سره میز برد،پارمین هم ماهیتابه را روی میز گذاشت و نشست.
پانیذ:شکر ندارید؟
پارمین:پاشو برو خودت بردار.
پانیذ:شما صاحبخونه اید من مهمونم.
پارمین:اتفاقا توام هستی پاشو خودت بیار.
پانیذ چشمانش را در کاسه چرخاند و به آشپزخانه رفت:شکر کجاست؟
پارمین نگاهی به ساواش کرد که ساواش گفت:سمت راست دومین کابینت.
پانیذ که با شکر برگشت پارمین املت را در بشقاب هاکشید
و همگی شروع به خوردن کردند.
صبحانه که تمام شد پارمین و آرامش به آشپزخانه رفتند تا ظرف هارا بشورند و ساواش و سینا میز را جمع کردند.پارمین کف میزد و آرامش ظرف هارا آب میکشید.
آرامش:ساواش رو دوست داری؟
پارمین لبخندی زد و گفت:آره.
آرامش:یعنی عاشقشی؟
پارمین:عاشقش که نه ولی دوسش دارم و مطمئنن بعداً عاشقش میشم.
آرامش سری تکان داد.
ساواش به بالکن رفت و سیگاری از پاکت درآورد،روبرویش پر از درخت های سبز بود و وسطشان جاده ای که به این کلبه میرسید.یادش میامد،چندین سال قبل که او کودک بود
با سینا میان این درخت ها قایم موشک بازی میکردند،چقدر زود گذشته بود موقعی که پدرش درهمین بالکن روی صندلی مینشست،عینکش را میزد و کتابی در دست میگرفت و گهگاهی به او وسینا نگاه میکرد.چقدر آن روزهای کودکی شیرین بود آن روزهایی که هیچ چیز از این دنیای کذایی نمیدانست.
سینا:کجایی ساواش ده دقیقست این سیگارو گرفتی دستت بدون اینکه روشن کنی.
ساواش با شنیدن صدای سینا تکانی خورد و به خودش آمد.
ظرف ها که تمام شد پارمین و آرامش به پذیرایی رفتند و روی مبلی نشستند.
پارمین روبه جمع گفت:پس ساواش و سینا کجاان؟
ریما:بالکن و دادزد:ساواش سینا بیاید دیگه.
ساواش از بالکن بیرون آمد و کناره پارمین جای گرفت و سینا روی مبل تک نفره ای نشست.
پانیذ دستانش را بهم کوباند و گفت:خب برنامه چیه؟کجا میخوایم بریم؟
خانم ها به آشپزخانه رفتند تا وسایل پیک نیک را فراهم کنند.فرهاد به همراه فرشید رفتند تا وسایل شام را بخرند.ساواش به اتاقی که حکم انباری را داشت رفت تا چوب های ماهیگیری را بیاورد،درانباری را بازکرد،چوب های ماهیگیری را برداشت و با خود به پذیرایی برد و گوشه ای گذاشت،به اتاق رفت شلوار و تیشرتی پوشید،ادکلن زد ،ساعتش را به مچ دستش بست،عینکش را برداشت و گوشی را در جیبش گذاشت وبه پذیرایی رفت بعد از چند دقیقه فرهاد و فرشید از راه رسیدند وسایل را به آرامش دادند و به همان اتاقی که ساواش در آن لباسهایش را عوض کرده بود رفتند تا آماده شوند.کارها که در آشپزخانه تمام شد پارمین خودرا روی مبل انداخت و خمیازه ای کشید.
ساواش:خوابت میاد؟
پارمین:خیلی.
ساواش:توراه که داشتیم میرفتیم تو ماشین بخواب.
پارمین سری تکان داد بلند شد و به اتاق رفت.کرم ضدآفتابی به صورتش زد،موهایش را بافت،شومیز و شلوار دمپایی پوشید و شالی سرش انداخت،گوشی را درجیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
همگی از خانه خارج شدند،پارمین به همراه ساواش درماشین نشست و پانیذ و مهسا پشت نشستند،ساواش ماشین را روشن کرد و جلوتر از همه راه افتاد.
پانیذ:گفته باشم ما نمیخوایم بخوابیم.
پارمین:خب نخوابید.
پانیذ:گفتم که اگر خواستید کارای خاک برسری بکنید از الان نقشه نکشید.
مهسا و ساواش قهقهه ای زدند پارمین که خودش هم خنده اش گرفته بود سعی کرد خود را جدی نشان دهد:پانیذ دهنتو ببند.
پانیذ شانه بالا انداخت و گفت:بخاطره خودتون گفتم که آبروتون نره.
پارمین:تو نمیخواد بخاطره ما چیزی بگی ما اگر بخوایم کاری بکنیم از توو مهسا خجالت نمیکشیم.
ساواش:ایول
پانیذ:یه روز پیش ساواش بودیا چقدر روت تاثیر گذاشته.
پارمین چشمانش را در کاسه چرخاند و جوابش را نداد.حدود نیم ساعت بعد به دریاچه رسیدند،از ماشین پیاده شدند،ساواش صندوق عقب را باز کرد ووسایل را پایین آورد.
پارمین با حیرت گفت:چقدر قشنگه.
ساواش:آره عالیه.
پارمین نفس عمیقی کشید و به دریاچه که وسط انبوهی از درختان بود خیره شد.
پانیذ کناره پارمین ایستاد و آرام گفت:به مامان گفتی که ما لرستانیم؟
پارمین:آره.
پانیذ:به خوده مامان گفتی؟
پارمین:آره.
پانیذ حالا کاملاّ روبه روی پارمین قرار گرفته بود:باهم آشتی کردین؟
پارمین که هنوز نگاهش خیره ی دریاچه بود گفت:نه.
پانیذ عصبی گفت:چرا درست نمیگی چیشده؟!
پارمین این بار چشمانش را به چشمان پانیذ دوخت و گفت:چه فرقی به حال تو میکنه؟و از مقابل پانیذ گذشت و رو به روی دریاچه نشست.
پانیذ پا کوبان پیشه پارمین رفت وگفت: چه فرقی به حال من میکنه؟با انگشت ضربه ای به خود زد و گفت:من؟خیلی نامردی و بدون نگاهی به پارمین از کنارش گذشت.
پارمین قطره اشکی که با سمجی روی گونه اش می غلطید را با پشت دست کنار زد و از جایش بلند شد،پانیذ و مهسا را دید که لبه دریاچه نشسته اند و ساواش روی زیراندازی که پهن کرده بود نشسته و به او خیره شده بود.
به طرف ساواش رفت ، کنارش نشست و گفت:بچه ها چرا نیومدن؟
ساواش:گمشدن لوکیشن براشون فرستادم.
پارمین سرش را تکان داد و دراز کشید.
ساواش:با پانیذ دعوات شده؟
پارمین:آره.
ساواش دیگر چیزی نگفت میدانست وقتی پارمین با کلمات کوتاه پاسخ میدهد یعنی دوست ندارد درموردش صحبت کند.بعد از چنددقیقه ای که هردو سکوت کرده بودند بچه ها رسیدند،ریما سبدی از ماشین پایین آورد و بدست پارمین داد تا روی زیرانداز بگذارد‌.
ساواش و شروین آتشی برپا کردند،رادین و فرشید و فرهاد و سینا به ماهیگیری مشغول شدند،پانیذ و مهسا درحال عکس انداختن از خود و محیط اطراف بودند و پارمین و ریما و آتوسا والیبال بازی میکردند.رادین قابلمه ای که چند ماهی داخلش بود را به ساواش داد تا آنهارا کبابی کند،پارمین که از والیبال خسته شده بود به طرف رادین رفت و گفت:منم میخوام ماهیگیری کنم.
رادین چوبش را به پارمین داد و گفت:خب بکن.
پارمین:بلد نیستم.
ساواش ماهی هارا به شروین سپرد و روبه پارمین گفت:خودم بهت یاد میدم.
رادین آن دورا تنها گذاشت و به طرف شروین رفت.پارمین با دودست چوب ماهیگیری را گرفت.
ساواش:اول پای راستت رو عقب تر از پای چپت بزار تا وقتی خواستی نخ رو تو دریاچه بندازی شتاب بیشتری داشته باشه بعد محکم با دوتا دستت چوب رو بگیر،پشت پارمین ایستاد و دو دستش را روی دستهای پارمین گذاشت جوری که پارمین در آغوشش بود.
ساواش:خب حالا یک دو سه چوب را بالا برد و در دریاچه انداخت.
پارمین که از این نزدیکی گرمش شده بود و تمرکز نداشت گفت:برو عقب خودم بلدم.
ساواش:تو که بلد نبودی برای چی برم عقب؟
پارمین:چون تمرکز ندارم تازه گرمم هست.
ساواش:چرا؟
پارمین:چون تو بغلتم.
ساواش خنده ای کرد و بوسه ای به گونه ی پارمین زد:اوکی من میزارم تمرکز کنی و پیشه شروین و رادین برگشت.
پارمین چوب ماهیگیری را بالا آورد که دید هیچ ماهیی به سره قلاب گیر نکرده است و کرمی که سره قلاب بود خورده شده است. چوب را روی زمین انداخت و کناره آتش رفت تا گرم شود.
رادین:ماهی گرفتی؟
پارمین:نه.
رادین:چرا؟
پارمین ساواش را بادست نشان داد و گفت:چون ایشون حواسم رو پرت کرد.
ساواش خندید و چیزی نگفت.
رادین با شیطنت گفت:اونوقت به چه شیوه ای حواست رو پرت کرد؟
پارمین:اونش دیگه به تو ربطی نداره.
رادین:آها.
ساواش ماهی هایی را که کبابی شده بود را برداشت و گفت:ماهیا آمادست.
ریما:برنجم آمادست.
پارمین دستانش را بهم مالید و گفت:ایول پس بریم شام بخوریم.
پارمین وسایلی که روی زیرانداز بود را جمع کرد،ریما و آتوسا سفره را پهن کردند.ساواش ماهی هارا در بشقاب ها گذاشت و پارمین برنج کشید و بقیه وسایل را روی سفره چیدند.
همگی به غذا خوردن مشغول شدند بعد از تمام شدن غدا ساواش گفت:کی پایه شطرنجه؟
پارمین:من.
ساواش:بلدی؟
پانیذ:داری با استاد شطرنج حرف میزنی.
پارمین که نگاهش کرد پانیذ چشم غره ای رفت و رویش را برگرداند.
ساواش:جدی؟اوکی پس بیا جلو.
پارمین روبه روی ساواش نشست و مهره های سفید را روی تخته چید،ساواش هم مهره هایش را چید و پارمین حرکت اول را زد بعد از چنددقیقه ساواش فیل پارمین را زد که صدای ایول و دمت گرم های پسرها بالا رفت،زمان میگذشت و پارمین و ساواش مهره های همدیگر را از صفحه خارج میکردند.
پارمین که با دیگر مهره ها جلوی شاه ساواش را گرفته بود و فقط یک مهره کافی بود تا اورا مات کند اسب را برداشت و جلوی شاه ساواش گذاشت و اورا مات کرد،دخترها جیغی از خوشحالی کشیدند و یکدیگر را در آغوش کشیدند.
ساواش نگاهی به پارمین کرد که پارمین ابرویی بالا انداخت.
پانیذ لبخندی زد و گفت:گفتم که داری با استاد شطرنج بازی میکنی پارمین از۱۰ سالگی رفته کلاس.
شروین:آفرین پارمین خانم ساواش رو تاحالا هیچکس شکست نداده.
پارمین:مااینیم دیگه.
حدود ۲ ساعت بعد همگی وسایل هارا جمع کردند و به سمت کلبه راه افتادند،وقتی رسیدند هرکس وسیله ای برداشت و به کلبه برد.
فرشید:پس قرار شد فردا ساعت ۷ صبح حرکت کنیم به سمت تهران؟
ساواش:آره.
فرشید:اوکی فقط هفت صبح زود نیست؟
ساواش:نه.
نور خورشید که به چشمانش خورد،خمیازه ای کشید و نشست نگاهی به ساعت کرد که دید۶:۳۰ دقیقه است.بعد از آب زدن به صورتش به آشپزخانه رفت که دید ریما روی صندلی نشسته،لیوان چای دستش است و به میز خیره شده.
پارمین:صبح بخیر.
ریما تکانی خورد و گفت:صبح توام بخیر چایی میخوای بریزم برات؟
پارمین:خودم میریزم مرسی.
ریما:خواهش.
پارمین:بقیه بیدار نشدن؟
ریما:نه.
پارمین:پس من میرم بیدارشون کنم.
ریما سری تکان داد و پارمین به اتاقی که برای دخترها بود رفت و دررا باز کرد و با صدای بلندی گفت:پاشید دیگه ساعت یه ربع به هفت.
آتوسا با غر غر چشمانش را باز کرد و گفت:کی گفت ساعت هفت صبح بریم هرکی گفته توروحش.
پارمین:یعنی چی خب خودتونم موافق بودید دیگه،آتوسا پاشو بقیه رو هم بیدارکن من برم پسرارو بیدار کنم.
آتوسا:باشه.
پارمین از اتاق بیرون آمد و چندبار دره اتاق پسرهارا زد.
پارمین:آقایون محترم پاشید یه ربع دیگه باید را بیوفتیم.
فرهاد:هرکسی که هستی پشت در برو بزار بخوابم.
پارمین:اولاًمن پارمینم دوماًهمه بیدارن فقط شماها خوابید سوماً من اومدم داخل.
در اتاق را باز کرد که دید پای ساواش در دهان رادین است،رادین دستش روی صورت فرشید است،فرشید آب دهانش آویزان است و سینا طاق باز خوابیده و دست و پاهایش این طرف و آن طرف است.
فقط شروین و فرهاد مثل آدم خوابیده بودند که آن هم فرهاد بلند شده و خودرا جمع و جور کرده بود.
فرهاد لگدی به سینا زد و گفت:پاشو تن لشت رو جمع کن از بس تو خواب بهم لگد زدی تمام بدنم درد میکنه.
پارمین:من میرم بیرون بقیه رو بیدار کن یه ربع دیگه راه میوفتیم.
فرهاد:باشه.
پارمین به آشپزخانه برگشت،چای ریخت وروی صندلی نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.کم کم همگی سره میز حاضر شدند و بعد از خوردن صبحانه هرکس چمدانش را برداشت و از کلبه بیرون رفت.ساواش دره کلبه را قفل کرد،درماشین نشست و راه افتاد بعد از حدود ۸ ساعت به تهران رسیدند،ساواش جلوی خانه پارمین نگهداشت،پارمین از صندوق عقب چمدان پانیذ و ساک خود را برداشت.
ساواش:میخوای کمک کنم؟
پارمین:نه چیزی نیست.
پانیذ بعد از خداحافظی از ساواش دسته چمدانش را گرفت و به سمت خانه رفت.
ساواش از ماشین پیاده شد،روبه روی پارمین ایستاد و گفت:فردا ساعت ۱۰ صبح جلوی در باش.
پارمین:صدبار گفتی نه یادم نمیره.
ساواش سری تکان داد و پارمین را به آغوش کشید :با اینکه فردا میبینمت،شبم تلفنی صحبت میکنیم ولی دلم برات تنگ میشه.
پارمین سرخوشانه خندید و گفت:منم دلم برات تنگ میشه.
ساواش اورا از خود فاصله داد بوسه ای به پیشانیش زد و گفت:مواظب خودت باش.
پارمین روی انگشتان پایش بلند شد لبش را به گونه ی ساواش چسباند و از او فاصله گرفت:توام مواظب خودت باش خداحافظ.
ساواش:خداحافظ.
پارمین دری را که پانیذ باز گذاشته بود را هُل داد و بعد از اینکه برای ساواش دست تکان داد وارد شد و دررا بست.ساواش در ماشین نشست و به سمت خانه راند.کلید انداخت و با حس خوبی که در این سفر گرفته بود وارد شد.
لادن به استقبالش رفت و با شوق گفت:وای خوب شد اومدید دیگه داشتم از نبودنتون دق میکردم.
ساواش لبخندی زد و گفت:خدانکنه ماام دلمون براتون تنگ شده بود سینا کجاست؟
لادن: توی اتاقشه.
ساواش:آهان،مامان ازاون کیکای خوشمزت برای عصرونه درست کن میخوام باهات حرف بزنم.
لادن:چیزی شده؟
ساواش:آره،چیزه خوبیه.
لادن:باشه.
ساواش به اتاق خود رفت.
پارمین درحال شانه زدن موهایش بود که صدای زنگ گوشی اش بلند شد.گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد.
پارمین:جانم؟
ساواش:جانت بی بلا خوبی؟
پارمین:خوبم تو خوبی؟
ساواش:عالیم تا یه ساعت دیگه میخوام با مامان دربارت صحبت کنم.
پارمین:جدی؟
ساواش:آره.
پارمین:استرس گرفتم.
ساواش:چرا؟
پارمین:چرا نداره اصلا شما پسرا حال ما دخترارو درک نمیکنید.
ساواش:اتفاقاً خیلیم خوب درک میکنیم.کی میخوای بری پیش مامانت؟
پارمین:نمیدونم.
ساواش:هرچی زودتر بری بهتره.
پارمین با انگشت شصت و اشاره چشمانش را فشرد و گفت:میدونم،ولی سخته.
ساواش:میفهمم یادت نره فردا ده صبح جلو در خونت باش.
پارمین خنده ای کرد و گفت:باشه.
ساواش:همیشه بخند صدای خندت آرامش بخشه.
پارمین که قلبش پر از حس خوب شده بود گفت:کاری نداری؟
ساواش:داری فرار میکنی؟
پارمین:آره نیاز دارم فرار کنم دوست دارم خداحافظ.
پارمین تماس را قطع کرد و گوشی را روی قلبش گذاشت.ساواش تک خنده ای کرد و زمزمه کرد:منم دوست دارم.
گوشی را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت،درحالی که از پله ها پایین میرفت بلند گفت:مامان کیکت درست شد؟
لادن کیک را از فر بیرون آورد و گفت:آره عزیزم تو برو حیاط منم کیک و چایی رو میارم.
ساواش:باشه.
ساواش به حیاط رفت و روی صندلی ای که سمت راست حیاط بود نشست.لادن بعد از ریختن دو چایی دو تکه کیک در بشقاب گذاشت،سینی را برداشت و به حیاط رفت.
سینی را روی میز گذاشت و روبه روی ساواش نشست.
لادن:خب خبرت چیه؟
ساواش بدون مقدمه ای گفت:میخوام ازدواج کنم.
لادن با ذوق گفت:چی؟با کی؟
ساواش:با پارمین.
لادن :پارمین خودمون؟
ساواش:آره.
لادن:واقعاً؟
ساواش:اره.
لادن:خب این خیلی عالیه.کی بریم خواستگاری؟
ساواش:هرچی زودتر بهتر.
لادن:باشه همین فردا با لیلا حرف میزنم.
ساواش:نه همین فردا نه حداقل یه هفته دیگه.
لادن:خودت گفتی هر چی زودتر بهتر.
ساواش:حالا من یچیزی گفتم هفته دیگه خوبه.
لادن:باشه هفته دیگه شنبه زنگ میزنم.
ساواش:باشه و چای و کیکی برداشت.
پارمین به پذیرایی رفت که دید پانیذ درحال خواندن کتاب است.به آشپزخانه رفت فلفل دلمه ای هارا از یخچال درآورد و گفت:خورشت فلفل دلمه ای میخوری؟
پانیذ جوابی نداد.
پارمین:هنوز باهام قهری؟
پانیذ بازهم چیزی نگفت.
پارمین:حرف نمیزنی حداقل سرت رو تکون بده.
وقتی دید پانیذ نه کاری میکند و نه حرفی میزند پوفی کشید ،فلفل دلمه ای هارا در بشقابی گذاشت و به پذیرایی رفت،روبه روی پانیذ نشست و گفت:تا کی نمیخوای صحبت کنی؟
پانیذ:…
پارمین:پانیذ!
پانیذ:…
پارمین:اوکی باشه معذرت میخوام.
پارمین:باتوام.
پانیذ کتاب را که روبه روی صورتش گرفته بود را پایین اورد و گفت:جدی؟پارمین اون همه حرف زدی بعد با یه ببخشید میخوای تمومش کنی؟
پارمین:خب چیکار کنم؟
پانیذ نیشش باز شد و گفت:آرین رو برای شام دعوت کن.
پارمین:چی؟همینم مونده دوست پسر خواهر ۱۷ سالم رو دعوت کنم خونم بهش شام بدم بهش حتماً عزیزم دیگه چی؟تروخدا تعارف نکن.میخوام صد سال سیاه باهام حرف نزنی ولی یه همچین کاری نکنم.
پانیذ:اوکی و کتاب را دوباره جلوی صورتش گرفت.
پارمین شانه بالا انداخت و به آشپزخانه رفت درحال درست کردن شام بود که برای اینکه توجه پانیذ را جلب کند گفت:امروز ساواش میخواد با خاله درمورد من صحبت کنه.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۱۴

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،روانشناسی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=14340
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.