| Tuesday 20 October 2020 | 19:24
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین خانه ای روی خرابه ها پارت سوم

رمان آنلاین خانه ای روی خرابه ها پارت سوم

منظورش را از بازی کردن نفهمیدم.دنبال راهی برای فرار از چنگال های این دیو ترسناک بودم.
روی زمین عقبکیمیرفتم که از مچ پاهایم گرفت و مرا به طرف خودش کشید.
_اردشیر:اینجا راهی برای فرار نیست خانوم کوچولو…بهتر با عمو اردشیرت راه بیای…قول میدم از بازی امروزت خوشت بیاد.

اشک هایم دیده ام را تار کرده بود:
_عمو جون تروخدا بزار برم…من میترسم….تروخدا بزار برم.

سیلی ای که روی گونه ام نشست مرا وادار به سکوت کرد:
_اردشیر:خفشو بزار کارم رو بکنم دختره ی احمق..حرفمم یادت باشه هیچکس..هیچکس نباید از این موضوع با خبر بشه والا میکشمت.

از ترس به سکسکه افتاده بودم با رسیدن دستش به کمر شلوارم از ته دل شروع کردم جیغ زدن که دستش را به قصد خفه کردنم روی دهنم فشرد.
دیگه کم کم داشت چشمام رو به سیاهی میرفت که سنگینی وزنش از روم برداشته شد و تونستم نفس بکشم.

_حسام:داری چیکار میکنی مردک عوضی…با این دختربچه، داشتی چیکار میکردی…

لباسم مرتب کردم و تازه تونستم صورت ناجی امروزم رو ببینم پسری که بهش میخورد پونزده سالش باشه…افتاده بود روی سینه اردشیر و مشت هایش را پشت هم رو صورت اردشیر فرود می اورد.

_حسام:حرومزاده اون فقط یه دختر بچه است.

تفی به صورتش انداخت و از رویش بلند شد.
رو به من داد زد:
_حسام:پاشو چرا هنوز نشستی…باید از اینجا بریم.

دستش را به سویم دراز کرد که ترسیده کمی عقب رفتم و اب دهانم را پرصدا پایین فرستادم که با ارامش گفت:
_حسام:بهم اعتماد کن باشه؟

اول نگاهی به اردشیر که بی هوش روی زمین افتاده بود و بعد به پسری که حتی اسمش را هم نمیدانستم انداختم و در اخر با دو دلی دستم را در دستش گزاشتم و با دو از انجا بیرون امدیم.
_حسام:دختر جون خونت کجاست؟

وقتی اسم خونه را اورد از حرکت ایستادم که متعجب نگاهم کرد.با دست اشاره به خانه کردم:
_خونمون اونجاست…اگه…اگه بدون شیر برگردم خاله زهرا من و میزنه.

جلویم زانو زد:
_حسام:پس مامانت چی؟

سرعت اشک هایم بیشتر شد:
_مامانم رفته پیش خدا…خاله زهرا زن بابامه.

اشک هایم را پاک کرد و با گفتن چندلحظه صبرکن ,رفت و کمی بعد با سطل شیر امد:
_حسام:خب خانوم کوچولو اینم از سفارش شما…حالا وقتش برگردی به خونه ات..تا دم خونتون همراهت میام.

میان اشک های ریز درشت صورتم لبم به خنده باز میشود و همراه پسری که اسمش را هم نمیدانستم به سمت خانه به راه افتادیم.
جلوی در سطل را روی زمین گزاشت:
_حسام:خب من دیگه میرم…فقط قبل رفتن نمیخوای اسمت رو بهم بگی؟

دستم را رو جلوی دهنم میگیرم و ریز میخندم:
_اسمم دریاست…بابت همه چی ممنون شاهزاده.

اول تعجب میکند از لقبی که به او دادم ولی ثانیه ای بعد شروع میکند خندیدن:
_حسام:حالا چرا شاهزاده دریا خانوم…

کودکانه جوابش را میدهم:
_چون شمام مث شاهزاده توی قصه ها من و دست ادمای بد نجات دادین.

_حسام:پس من دیگه دربست مخلص شمام.خب دیگه برو داخل.خدافظ.

موهای حنایی ام را بهم میزند که برایش دست تکان میدهم و به داخل خانه میروم.وقتی پا به داخل گزاشتم صدای زجه های دانیال فضای خانه را پر کرده برای فهمیدن پا به پزیرایی گزاشتم و از چیزی که دیدم خونم به جوش امد.
خاله زهرا با کتک داشت شیر دانیال را میداد و برای اینکه گریه اش را متوقف کند بزور شیشه شیر را توی حلقش میکرد جوری که صورتش رو به کبودی رفته بود.سطل شیر را ول کردم و با دو خودم را به او رساندم و محکم هولش دادم و چون انتظارش را نداشت روی زمین افتاد.
دانیال را در آغوش گرفتم و رو به او که مات و مبهوت تماشایم می کرد فریاد کشیدم:

_از این به بعد حق نداری به داداشم نزدیک بشی..حق نداری شنیدی چی گفتم…من این اجازه رو بهت نمیدم.

درحالی که دانیال تو اغوشم بود با همان سر و شکل از ان جهنم بیرون آمدم.(سن یک زن و یک دختر اصلا مهم نیست…نسبَت هم مهم نیست…یه دختر همیشه تو هر سنی میتونه حامیت باشه.)
از خانه که بیرون امدم عجیب دلم میخواست ان شاهزاده باشد و من و دانیال را از اینجا دور کند. ببرد به آن قصر بزرگ در بالای کوه ها و دشت ها..همانجا که پر بود از درختان و گل های زیبا.

_حسام:دریا؟

سر بالا میکنم با دیدنش خوشحال سمتش پا تند میکنم و همین حرکتم باعث خنده دانیال شد:
_سلام.

اخم کرد اول نگاه به دانیال و سپس نگاهش را به چشم های من دوخت:
_حسام:علیک سلام….نزدیک غروبه،هوام داره تاریک میشه…تو الان باید خونه باشی پس چرا هنوز بیرونی…دیالله زود باش برگرد خونه.

نگاهی به عقب انداختم و با خشم گفتم:
_من نمیرم اون خونه….اون زن دانیال من و داشت میکشت…اون زن بدجنسی مارو دوست نداره…من نمیخواهم برم پیشش…میشه پیش تو باشم؟
قول میدم تو کارا کمکت کنم.

انگار عصبیش کردم چون برسرم فریاد زد:
_حسام:بچه جون کار من خاله بازی نیست که…تا حالا اسم خلاف و ادم خلافکار به گوشت خورده؟
برو…برو خونه ات وقته منم نگیر.

مستقیم تو چشم هاش زل زدم:
_خواهش میکنم….قول میدم از پسش بربیام.

فکرکنم تاثیر داشت چون قبول:
_حسام:باشه ولی شرط دارم…اینم اینکه…همین الان برگردی خونه ات…اولین شرط توی این کار شجاعت…باید با ترس هات روبه رو بشی و باهاشون زندگی کنی انوقت دیگه هیچ ترسی برات باقی نمیمونه….حله؟

_حله…فقط میخوام بدونم اسم رئیسم چیه؟

_حسام:اسمم حسام…تو همون شاهزاده صدام کن‌.

از شنیدن خنده اش متوجه شدم مرا دست میاندازد.
با حسام خدافظی میکنم و مسیر رفته را برمیگردم. این قدم ها سرنوشت مرا عوض میکند.
شاهزاده ی واقعیت های من جای پا کردن کفش شیشه ای و بردن به قصر باشکوه اش به من یاد چطور پس خودم بربیام و چطور روی پاهای خودم بایستم از دریا دختر ارام و مطیع تبدیل میشوم به حرفه ای ترین زن خلافکار در باند سیاه.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=14344
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.