| Saturday 8 August 2020 | 17:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون

رمان آنلاین تپش پارت 3

رمان آنلاین تپش پارت 3

رمان آنلاین تپش پارت 3

رژ قرمز اما ملایم رنگم رو روی لب هام میکشم و با
به خودم خیره میشم .
چشمم به پایین موهام که رنگشون کردم میوفته و
شیطون میخندنم ، به ساعت نگاه میکنم که به 7 نزدیک تر میشه و دل من هم بی قرار تر از قبل .
کیفم رو دستم میگیرم و بیرون میام از خیابون میگذرم
و با ناز و قر همیشگی توی پیاده رو قدم میزنم .
اما ناگهان دستی منو به سمت کوچه ی جلویی میبره
و رو به دیوار میچسبوندم ، اما من از جلو به دیوارم و
قیافه اش رو نمی بینم .
چند لحظه ای نمیگذره که دست گرمی دور شکمم حلقه
میشه و نفس من رو بند میاره .
میخنده ، سرش ر روی شونم میزاره و آروم میگه :
نمیگی چهار تا الافِ بی غیرت ، این ناز راه رفتن
تو رو ببینن و هیز نگاهت کنن بعد من قاتلشون
بشم چی میشه ؟
باز هم ناز میخندم و میگم : خدا نکنه قانل شی !
بی طاقت من رو به سمت خودش بر میگردونه و لپم
رو میبوسه ، پیشونیم ، چشمام ، نوک بینی ام
انا قبل از اینکه به لبم برسه با لبخند عقب میکشه و
حلقه دستش رو دور کمرم تنگ تر میکنه .
با لبخند جذاب و صدای گیراش اسمم زو صدا میزنه
که با هیجان ناشی از تپش قلبم میگم : جانم .
جوری که انگار برای حرفش دودل باشه یا خجالت
بکشه ،با تته پته میگه : سّرت ، سرت رو روی
سینه ام میزاری آوات ؟
دستم رو دور گردنش حلقه میکنم و سرم رو به سینه
اش میچسبونم که تپش قلبش تند میشه و با علاقه
خاصی منو به خودش فشار میده ، موهام رو بو میکشه
و با صدای خواستنیش میگه : میخوامت ، آوات .
…………..♡♡………
دستم رو محکم تر توی دستش میگیرم و برای بار
نهم با ترس میگم : خب آخه بگو چرا بیام خونتون ؟!
روبه روی یه در قرار میگیریم و اون آروم پلک میزنه و
میگه : با چه زبونی بگم ، به من اعتماد کن !!؟
و بعد در میزنه ، دستم رو از توی دستش بیرون میکشم
که همون لحظه یه خانومی در رو باز میکنه و آرن زود
به سمتش میره و پیشونی اش رو میبوسه .
بعد به سمت من بر میگرده و خطاب به اون خانوم
میگه : مامان ، آوات رو آوردم ! ♡♡

با استرس آب دهنم رو قورت میدم و بعد از کمی
دس دس کردن سرم رو کاملا بلند میکنم قیافش یکم
آشنا میزنه ، اما بی خیال فکر کردن میشم و با پاهای لرزون یک قدم به سمتش بر میدارم .
با کمی تعلل آروم به چشمای منتظر اون خانوم نگاه
میکنم و با گونه هایی سرخ میگم : سلام
برق تحسین توی چشماش مشخص میشه و میگه :
سلام ، عزیزم .
با درموندگی به آرن نگاه میکنم که لبخند جذابی میزنه و میگه :مامان به نظرم خوب نیست آوات رو
دم در نگه داریم .
مامانش لبخند خجلی میزنه و میگه : دخترم ببخشید
من از ذوق ، یادم رفت دعوتت کنم بیای تو ، بفرما عزیزم ، بفرمایید داخل .
با تعارف های آرن و مامانش داخل میرم و در کمال تعجب میبینم که آرن اینا هم مثل ما یه تخت گوشه
حیاطشون دارن و اون طرفش هم پر از گله .
گل ها رو که میبینم یاد بی بی میوفتم و با لبخند نفس
عمیقی میکشم .
دست مامان آرن روی شونه ام میشینه و با آرامش به
طرف تخت میبرتم ، دو تا مون میشینم و آرن داخل
خونه میره ، مامانش دستام رو توی دستایی که عین
آرن گرمن میگیره و با لبخندی مادرانه میگه :
آوات جان ، اسمم هماست ، اما تو هرچی که دوست
داری ؛ مامان ، هما ، خاله ، عمه . هرچی که دوست داری
صدام بزن .
با لبخند چشمی میگم که همون لحظه آرن هم میاد
و میشینه و با لبخند نگاهم میکنه .
تا اینکه مامانش با کنجکاوی میگه: راستی ، اسم
مامانت چیه آوات جان ؟
نفس توی سینم حبس میشه ، با اینکه خیلی وقته که
گذشته اما هنوز هم برام سخته گفتنش ، لبم یه لحظه
کیپ میشه و بعد با بغض میگم :
اس …. اسمش ( نفس عمیقی میکشم و میگم )
اسم مامانم مهتاب بود ؛ چند .. چند سالی میشه که رفته .
مامانش با ناراحتی متاُستفم میگه اما آرن دستم رو میگیره و داخل خونه و بعد به سمت اتاقش میبره ، در رو میبنده و روبه روم می ایسته ، دستام روتوی دستش
میگیره و و توی چشمای نم دارم نگاه میکنه .
لبم رو میگزم و اولین قطره اشک از روی گونه به پایین
سر میخوره و سرم رو پایین میندازم .
آرن با احساس دستم رو به سمت خودش میکشونه و
توی بغلش میگیرتم ، دستم رو به سمت کمرش میبرم
و پیرهنش روچنگ میزنم ، سرم رو توی سینه اش میبرم و بغضم میترکه … ؛ آروم اما لرزون میگم : امروز ..
امروز مامانت ، بدجور حال و هوای مامانم رو داشت آرن.
با خنده مو هام رو میبوسه و میگه : خب راستش مامانم
عاشق اینه که یه دختر گوگولی و ناز به مثل تو ،
که پایین موهاش رو رنگ گرده باشه داشته باشه .
وسط گریه میخندم که به خودش فشاورم میده و
میگه :
مامانم خیلی خوشحال میشه اگه تو هم بهش مامان بگی ! میدونم جای مامانت رو نمیگیره ، اما خب …
وسط حرفش میپرم و با خوشحالی میگم : آره ، حتما !
از خودش جدام میکنه و با خنده میگه : خب ، خب
خبر خوب دوم !
با ذوق جیغ کوتاهی میکشم که ژست میگیره و
میگه : نظرت راجع به آق مهندس آینده چیه ؟
گنگ نگاهش میکنم که منو به سمت میز مطالعه اش

میکشونه و از دیدن کلی کتاب تست و یادگیری …
باز هم جیغ میکشم و با ذوق بغلش میپرم ، قهقه میزنه
و یه دور توی اتاق میچرخونم و زمین میزارم .
با حالی وصف نشدنی میگم : نمیدونم … نمیدونم چجوری خوشحالی ام رو ابراز کنم آرن !!!!!
همون لحظه میاد تا حرفی بزنه ، ولی مامانش در رو
باز میکنه و میگه : آرن مامان ، صاحب کارت زنگ زد
میگه کار واجب دارین و امشب تا دیر وقت نمیای !
چشمم به ساعت میخوره و میگم : ای وای ، من هم دیرم
شده .
با هم از اتاق بیرون میام که مامانش هینی میکشه و
میگه شما که نخوردین !
و بعد به ظرف میوه روی اپن اشاره میکنه .
من و آرن با خنده به هم نگاه میکنیم و من با لبخند به
هما میگم : مامان ، ایشالا یه وقت دیگه .
مامانش ذوق زده میگه : الهی مامان فدات شه دخترکم !
منتظرتم .
……………♡♡………….♡♡……..¤
در خونه رو باز میکنم و وارد حیاط میشم ، یه راست
به سمت اتاقم میرم ، از راهرو رد میشم اما ناگهان ،
پام به چیزی گیر میکنه اما قبل از اینکه له زمین پرت
بشم ، دستی دورم حلقه میشه و من رو به طرف
خودش میکشونه ، از ترس چشمام رو محکم روی هم
فشار دادم و سفت چسبیدمش ، چند لحظه ای
میگذره و بعد با صدای ساشا به خودم میام :
نترس دختر عمو ، منم !
لای یکی از پلکام رو باز میکنم و وقتی ساشا رو میبینم
نفسم رو بیرون میدم اون یکی رو هم باز میکنم ، یکم
میگذره و من تازه متوجه موقعیتم میشم ، هول میشم
و خودم رو از بغلش پرت میکنم و توی اتاقم میرم و در
رو میبتدم ، اما از پشت در هم میشه صدای
خنده اش رو شنید !
چرا بی بی سلما بهم نگفته بود که عمو اینا مهمونمونن !
لباس هام رو عوض میکنم و بیرون میرم ، طبق معمول
خونه کاملا خالیه و من حدس میزنم که توی حیاط
باشن ، بیرون میرم بی یی و ساشا و زن عموی مهربونم
رو روی تخت میبینم با ناز به سمت تخت میرم .
نگاه خیره ساشا رو روی خودم میبینم ، اما اهمیت نمیدم
به سمت زن عمو میرم و لبخند میزنم ، میگم :سلام زن عمو !
در حال صحبت کردن با بی بیه و متوجه اومدن من نشده ، اما تا صدام رو میشنوه سرش رو به سمتم
بر میگردنه و با خوش رویی میگه : سلام یکی یه دونه ام ! کِی اومدی مامان ؟
با همون لبخند میگم : تازه اومدم ، ولی توی حیاط نبودی
به کنار دستش اشاره میکنه و میگه :
بیا بشین پیشم نفس مامان ، بیا .
کنارش میشینم ، اما در اصل جفت ساشا نشستم ، نگاه
خیره اش یکم رو مخمه !
اما به سمتش بر میگردم و میگم : خب ، درس چطوره ؟
با یه لبخند کوچیک میگه : هیچی دیگه ، امسال کنکور
رو بدم ، ببینم چی میشه ! ولی مطمئنم مثل سال قبل نمیشه !
میگم : خب آره ، صد درصد سال قبل اگه تصاد نمیکردی طبیعتا جا نمیموندی !
سری تکون میده و میگه : تو چطور ؟
میخنده و میگه : کلاس دهم چطوره !؟
با خنده اما شکایت میگم : اِ ، ساشا اذیتم نکن !
مبخنده دستش رو به حالت تسلیم بالا میبره و میگه :
خب بابا توام ، راستی این گربه توئه ؟
رد اشاره اش رو میگیرم و گربه رو میبینم ، این
چند روز نسبت بهش بی تفاوت بودم متاستفانه !
بلند میشم و در حالی که به سمت گربه میرم ، میگم :
آره ، برای منه این فسقلیِ دوست دلشتنی !
…………..♡♡……..
بابام از سرکار اومده و همه دور هم نشستیم و میوه
میخوریم ، اما عمو هنوز نیومده !
بابام میگه گفته که کارش طول میکشه و احتمالا اگه
بیاد ، چند نفر دیگه رو هم با خودش میاره .
رشته افکار با شنیدن صدای در از هم پاره میشه و
با دو به سمت در میرم ، چون خیلی وقنه که عمو رو ندیدم و حسابی دلتنگشم .!
در رو باز میکنم ، عمو داخل میاد و آروم سرم رو میبوسه،
اما بعد یا الله گویان در رو باز میزاره و خودش به سمت
بابام میره ، طولی نمیکشه که با دیدن کسی که از در وارد میشه و سر به زیر سلام میکنه ، نفسم بند میاد .
با چشم هایی گرد شده و لحنی هیجانی میگم :
آرن ! تو اینجا چیکار میکنی ؟!
تا صدای من رو میشنوه با سرعت سرش رو بلند میکنه
نم …. نمیدونم .. من با اوستام اومدم این …
اما بعد سرش رو بر میگردونه و به کوچه و در نگاه
میکنه و انگار که تازه دوزاریش افتاده باشه .
آروم میخنده و میگه : حالا نمیخوای من رو دعوت کنی بیام تو ؟!
با یه ببخشید از جلوش کنار میرم و اون به سمت عمو
اینا میره و من هم دررو میبندم و پشت سرش راه میوفتم .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تپش
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه پاپی
  • 8 روز پيش
  • فاطمه پاپی
  • 4,131 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14343
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • مهسا
    شنبه 1 آگوست 2020 | 7:36 ق.ظ

    وایییی عالیع 😍😍😍من منتظرش بودممم جیغغغغ🙊😍😍😍😍😍💃🏻

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.