| Tuesday 24 November 2020 | 09:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت ۱

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت ۱

سلام
اسم من زهراست می‌خوام سرنوشت زندگیم رو براتون تعریف کنم اینکه با چه شوقی برای آینده تلاش کردم و زندگیمو ساختم و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم کردم و در آخر چه بلایی به سر زندگیم اومد،اونم بخاطر یک اعتماد بی جا………

باصدای آلارم گوشی از خواب پریدم ،امروز امتحان داشتیم و من از شب قبل کلی درس خونده بودم تا آماده باشم ،از جام بلندشدم و رخت خواب مو جمع کردم و گذاشتم تو کمد دیواری ،نگاهی به زهره کردم و سری از روی تاسف براش تکون دادم ،دختره انگار نه انگار که گوشی خودشو کشت ازبس زنگ خورد خانوم مثل خرس خواب بود ،با پام آروم تکونش دادم و همزمانم صداش کردم:
_زهره،زهره خانم،ابجیه قشنگم پاشو دیگه مدرسه ات دیر میشه ها ،اههههههه زهره پاشو دیگه
بعداز اینهمه جیغ جیغ من خانوم تازه تکونی خورد و دوباره سرشو برد زیر پتو
پوفی کشیدم و گفتم:
_خیلی خب بیدارنشو الان مامانو صدا میکنم بیاد بیدارت کنه
و بعد لبخند خبیثی زدم
زهره مثل فنراز جاش پرید و سیخکی نشست رو تشک نگاهی به دوروبرش انداخت و بعد روبه من کرد و بااخم گفت:
_خیلی خب زهرا خانوم حالا اذیت کن دارم برات
از جاش بلند شد که از اتاق بیرون بره دستشو از پشت کشیدم و گفتم:
_ای ای کجا خانوم بدو اول تشکتو جمع کن ،حتما در میری تا مامان بیاد جمع کنه
زهره ایشی گفت  و دستشو کشید و ازاتاق بیرون شد ،همیجوری غر غر میکردم و از اتاق بیرون شدم :
_خرس گنده خجالت نمیکشه انگار سه سالشه ،البته دست خودشم نیست ها ازبس لوسش میکنن
غرغرام که تموم شد با مخ خوردم به یه چیز سفت سرمو که بالا آوردم داووددقیقا روبه روم ایستاده بود نوک دماغمو کشید و گفت :
_چیشده آبجی بزرگه سرصبحی باز غر میزنی
_ازدست این زهره خانوم ازبس که مامان بابا لوسش کردن دیگه اصلا به حرفهای من گوش نمیده
_بیخیال عزیز داداشی ،ته تغاریه و نازو اداش دیگه ،بیابریم صبحانه بخوریم که دیرمون شدا
_توبرو داداش من برم صورتمو بشورم میام
وبعد رفتم تو حیاط تا دستی به آب بزنم،
فکر کنم وقتشه یکم از خانوادمون براتون بگم ما یه خانواده پنج نفری هستیم،داوود بچه ی اول خانواده است و بیست و نه سالشه و هنوز مجرده مامانم دنبال زنه براش اما خودش میگه زوده ،داوود قدبلندی داره و یکمم هیکلیه ،من بچه دومیه خانوادم بیست و سه سالمه ،قدو هیکلم نسبت به سنم خوبه و چهره ی معمولی دارم نه میشه گفت زشتم نه میشه گفت خیلی خوشگل ،
بعداز من هم زهره خانوم که هفده سالشونه و ته تغاریه خانوادن نسبت به من زهره خیلی خوشگله و ریزه میزه ست ولاغر .
مایه خانواده ی معمولی هستیم ،درسته زندگیمون تجملات نداره اما به جاش صفا و صمیمیتی که بین اعضای خانواده است به دنیا ها تجملات واسمون ارزش داره ،
(خب دیگه وقتشه بریم سراغ داستانمون)
بعداز خوردن صبحونه ی مفصل و دلچسب  کنار خانواده ،رفتم تو اتاقم و حاضر شدم طبق معمول مانتو شلوار سورمه ای وپوشیدم و بعداز زدن ضدآفتاب ازاتاق بیرون شدم ،مثل هرروز تا سرخیابون پیاده رفتم و بعداز ده دقیقه درانتظار اتوبوس بالاخره رسید و من سوار شدم ،بعداز نیم ساعت رسیدم به دانشگاه و وارد ساختمون شدم ،اولین کسی که جلوم ظاهر شد لیلا بود ،لیلا دوست صمیمیه من بود ما از راهنمایی باهم دوست شدیم و بعدازاون دانشگاهم باهم اومدیم ،بعدازاینکه لیلا رودیدم باهم به سمت کلاسمون راه افتادیم ،اولین نفرات مابودیم که وارد کلاس شدیم،بعدازما یه اکیپ از دخترای کلاسمون اومدن و بعدازاوناهم یه اکیپ از پسرای کلاس
منتظر استاد بودیم که درکلاس زده شد و یه پسربا تیپ و قیافه ی فوق العاده ساده و معمولی وارد کلاس شد از چهره اش مشخص بود که بچه مثبت به تمام معناست ،توحال خودم بودم که لیلا زد به دستم و صورتشو نزدیکم آورد و دم گوشم گفت:
_این بچه مثبت دیگه کیه تاحالا ندیده بودمش،اوه اوه زهرا قیافشو چه اخمی کرده ها
اخم کردم و روبه لیلا گفتم:
_زشته لیلا خانوم زل زدی به پسر مردم ،سرت به کار خودت باشه لطفا
لیلا دیگه حرفی نزد و تکیه داد ب صندلی ،اما من فکرم درگیر پسرتازه وارد بود از رفتارخودم تعجب کردم منی که تاامروز حتی جواب سلام پسری رو نمیدادم حالا چرااین برام مهم شده بود،.
توفکربودم که استاد وارد شد ‌و بعدازچنددقیقه شروع کرد به صحبت کردن:
_خب بچه ها امروز یه همکلاسی جدید دارین آقای عماد رئوفی،و بعدروکرد سمت آقای رئوفی وگفت:
_خوش اومدین آقای رئوفی بااین که وسط ترم به جمع ما اضافه شدین امیدوارم خودتون رو به بچه های کلاس برسونین ،رئوفی صداشو صاف کرد و گفت:
_ممنونم استاد ،تمام تلاشمو میکنم
صدای بم و گیرایی داشت به نظرم صداش خیلی قشنگ بود.خدایا منو ببخش آخه من چم شده چرادارم چرت و پرت میگم آخه
استاد کلاس و شروع کرد و سعی کردم تمام حواسم رو به درس جمع کنم و از فکر آقای تازه واردبیام بیرون .یک ساعت و نیم کلاس تموم شد و استاد ازکلاس بیرون شد .بیست دقیقه تا شروع کلاس بعدی زمان داشتیم وبه پیشنهاد لیلارفتیم سمت بوفه ی دانشگاه سفارش چای دادیم و نزدیک ترین صندلی رو انتخاب کردیم برای نشستن ،همزمان با نشستن ما رئوفی هم وارد بوفه شد با همون اخمش و سر پایین افتادش روی صندلی نزدیک ما نشست ،لیلا دوباره شیطنتش گل کرد و شروع کرد به چرت گفتن:
_زهرا بااینکه تیپ درستی نداره ولی خداییش خوشگله مخصوصا اون اخماش که جذابش کرده
دیگه داشت کفریم میکرد پوفی کشیدم و گفتم:
_بخدا لیلا اگه یک کلمه دیگه دراین مورد حرف بزنی میرم ،تمومش کن این اراجیف و مثلا کلاس بعدی و امتحان داریم میگی یک کلمه هم نخوندی خب بشین بخون یکم دیگه حداقل ده رو بگیری،
لیلا قری به گردنش داد و ایشی گفت و روشو برگردوند و گفت:
_اه اه توهم که همش فاتحه بخون به آدم ،اینهمه درس خوندی چیشدی حالا ،همش درس درس درس ،
_کم غربزن لیلا خانوم
کلاس بعدی ما شروع شد و امتحان و به خوبی دادم ،بعدازاون  دیگه کلاس نداشتم و با لیلا خداحافظی کردم و برگشتم سمت خونه ،تواتوبوس تمام فکرم پرت حرفهای لیلا بود درمورد عماد ،به هرکی دروغ میگفتم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ،راست می‌گفت بااینکه تیپ فوق العاده معمولی داشت اما خوشگل و جذاب بود ،ته ریش و اخمای توهمش جذابیتش رو بیشتر میکرد ،
تودلم صدهزاربار خودمو لعنت کردم و شیطون و لعنت فرستادم بخاطر طرز فکرام،درسته ما خانواده ی خیلی مذهبی نبودیم اما تو چارچوب خانوادمون اعتقاداتی داشتیم که همه ی ما پایبند اونا بودیم پدرو مادرم مارو جوری تربیت کردن که هیچوقت به خودمون اجازه ندادیم از اعتمادشون نسبت به خودمون سو استفاده کنیم.وقتی رسیدم خونه اول ازهمه سلام بلندبالایی به اهالی خونه دادم و بعدرفتم سمت اتاقم بعداز گرفتن یه دوش کوچولو منم به جمع خونواده اضافه شدم،پدرم درست مثل همیشه روی تک مبل نشسته بود و روزنامه میخوند،مادرمم برای هممون میوه پوست میکند،و زهره خانوم هم مثل همیشه سرش توگوشیش بود،داوود هم که از سرکار نیومده بود،بعداز گذشت چنددقیقه مادرم صداشو صاف کرد و روبه پدرم گفت:
_حسین آقا خواهرم امروز صبح زنگ زد
_خیره خانوم
_خیره انشالله،زنگ زده بود اجازه بگیره برای خواستگاری
بابام عینکش رو جابه جا کردو روزنامه رو مرتب تازد و برگشت سمت مادرم:
_خواستگاری ؟!
_بله دیگه،مثل اینکه علی جان از زهرا خوشش اومده میخوان اگه اجازه بدین بیان خواستگاری
من و زهره مثل خنگا زل زده بودیم به مامان و بابا،منکه انگار نه انگار دارن درمورد من صحبت میکنن،
بابا اخمی کرد و گفت:
_خانوم بهتر نبود قبلش به خودم میگفتی بعدجلوی بچه ها مطرح میکردی
مامان نگاهی به ما دوتا کرد و گفت :
_وا حسین آقا ،مگه جرمه چیزی نیست که اول و آخرش که می‌فهمیدن دیگه
بابا سری تکون داد و گفت :
_چی بگم والا خانوم ازدست شما
_ای بابا حسین جان سخت نگیر دیگه به خواهرم چی بگم
_به نظر من که زوده هنوز ،این بچه درسش تموم نشده،درثانی علی هم هنوز کاروبار درست و حسابی  نداره….
منکه تازه ماجرا رو گرفته بودم سرمو از خجالت پایین انداختم و با گوشه ی لباسم ور رفتم ،اما به جای من زهره جان جواب دادن:
_مامااااااان،خدایی حیف زهرا واسه علی آخه اون پسره هنوز دماغشو نمیتونه بالابکشه زن میخواد چیکار به نظر من که زهرا رو بدین به اون این دختره رو نابود میکنین هاااا
مامان با اخمای وحشتناکش جوری خیره شده بود به زهره که یعنی همین الان می‌کشمت ،
باباهم سرشو انداخته بود پایین و ریز ریز می‌خندید.آخرسر مامان طاقت نیاورد و با تشرو با دندونای بهم چفت شده  روبه زهره گفت:
_زهره خانوم شمادرس نداری مامان جان پاشو برو تو اتاقت
بابا سرشو بالااوردو به مامان گفت:
_عطیه جان  به بچه چیکار داری اخه،مگه دروغ میگه،ناراحت نشو اما پسر خواهر شما تواناییه اداره ی یه زندگی رو نداره عزیزمن ،
مامان که مشخص بود ناراحته اما به روی خودش نیاورد و به بابا گفت:
_حرف شما درست،اما بهتر نیست نظر زهرا هم بدونیم
با شنیدن اسمم سرمو بالااوردم و به مامان و بابا نگاه کردم ،بابا بهم گفت:
_باباجان نظرت چیه بگیم بیان خواستگاری
هول و دستپاچه شدم نمی‌دونستم چی بگم،اما برای یه لحظه تصویر عماد اومد جلوی چشمم و گفتم:
_بابا جون،مامان جون نمی‌خوام ناراحتتون کنم ،اما من برای آینده برنامه دارم ،میخوام درسمو ادامه بدم ،من هنوز سنی برای ازدواج ندارم اگه ممکنه بگین که نیان من جوابم منفیه
بابا نگاهی به مامان کرد و گفت:
_بفرما خانوم اینم از جواب دخترمون
مامان گفت:
_باشه عزیزم ماکه مجبورت نمی‌کنیم ،این زندگیه خودته هرجور که دوست داری میتونی تصمیم بگیری ماهم کنارتیم.
_ممنون مامان جان
بابا بوسه ای روی سرم زد و رفت سمت اتاقش،من و زهره هم با مامان رفتیم آشپزخونه تا شام رو آماده کنیم،زهره به مامان گفت :مامان برو همین الان به خاله زنگ بزن چشم انتظارن
مامان باشه ای گفت و رفت سمت تلفن زهره اشاره کرد که بزن روی بلندگو ،با چاقوی دستم به بازوش زدم که اخش دراومدو بااخم گفت:
_اه چرا میزنی زهرا
_جدیدا خیلی فزول شدی ها زهره خانوم
زهره خنده ی ریزی کرد وبا صدای آرومی گفت :
_دلم میخواست بشنوم خاله چی میگه ،آخ آخ کاش الان اونجا بودم قیافه اش دیدنیه زهرا ،فکر کن بااون هیکل تپلش عصبانی که میشه قرمز میشه خوراکه خندست،
خندم گرفته بود سری به نشونه ی تاسف براش تکون دادم و گفتم:
_خیلی بی ادب شدی زهره این چه طرز حرف زدنه دختر
صدای مامان مجال بحث کردن به مارو نداد و ازاون ور خط صدای خاله به گوشمون خورد و باعث شد هردومون بخندیم ،
مامان به خاله گفت:
_راستش خواهر میخواستم بگم حسین جان گفتن که زهرا هنوز سنش برای ازدواج کمه و از همه مهمتر هنوز کلی از درسش مونده

خاله با هن و هن که مشخص بود از عصبانیته گفت:
وا خواهر بهانه از این بهتر پیدا نکردین؟ بهانه چیه خواهر کی از علی جان بهتر آخه اما راست میگه زهرا هنوز بچه ست بخدا
کجا بچه ست ماشاالله سی سالشه من و زهره بهم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده. زهره گفت: بفرما هنوز سنتو نمیدونه ادعای مادری داره

کلاس شروع شد و تمام مدت به درس گوش کردم ،بعدازتموم شدن کلاس ،لیلا به سرعت وسایلش رو جمع کرد و ازکلاس خارج شد،خندم گرفته بود ازکاراش،رفتارش واقعا بچه گانه بود،همیشه همینجوربود خودش قهرمیکرد خودشم آشتی ،پس امروزوبیخیال لیلا.وسایلمو جمع کردم و ازکلاس بیرون شدم ،امروزدوتاکلاس دیگه هم داشتم وباید تا غروب دانشگاه باشم ،توی محوطه روی صندلی نشسته بودم که یکی از پسرای کلاس اومد کنارم نشست ،خودمو جمع و جور کردم و به گوشه ی صندلی چسبیدم،پسره صداشو صاف کردو گفت:
ببخشین خانوم صادقی مزاحمتون شدم ،ممکنه چند لحظه وقتتون رو به من بدین بااخم که چانشینی برخوردای من با غریبه ست گفتم: بفرمایین آقای رضایی،فقط سریعتر من کلاس دارم
بله بله حتما،راستش خانوم صادقی ،من …..من……من ازاول ترم که شمارو دیدم ازشما خوشم اومده و بهتون علاقه مند شدم ، چنان برگشتم طرفش و بهش نگاه کردم که احساس کردم گردنم ازجا دراومد ،اخمام بیشتر توهم کشیده شد و گفتم: خجالت بکشیم آقا ،هیچ میفهمین چی دارین میگین ؟
بله من متوجه ام ،راستش میخواستم پیشنهاد ازدواج بهتون بدم همون لحظه صدای کسی که بالاسرمون ایستاده بود توجه هردومون رو جلب کرد باشنیدن صدا احساس کردم برای چند ثانیه قلبم از کار افتاده ،خم شد و یقه ی رضایی رو گرفت و ازرو صندلی بلندش کرد و گفت: احمق،اولا که تو حتی حرف زدن بلدنیستی اونوقت نشستی خواستگاری می‌کنی،دوما خواستگاری رو از بزرگتر اجازه میگیرن نه اینکه مستقیم به طرف بگی ،توکجا بزرگ شدی که نمیفهمی ،سوما وقتی میبینی اینجوری بهت اخم کرده و ازت فاصله گرفته ،خودت بفهم که مزاحمی و طرف معذب ،بعدنشین اراجیف بگو ،حالا بدوبرو پی کارت
رضایی دستای عمادو از یقه ی لباسش جداکردو گفت:
ایناکه گفتی بتوچه اصلا ،توچه کاره ای که بگی چیکارکنم ،چیکار نکنم عماد سرشو پایین انداخت و دستاشو به کمرش زد و زیرلب گفت: نه اینجوری نمی‌فهمه
وبعد دست رضایی رو کشید و از من دورشدن ،صداشونو نمیشنیدم ،ولی مشخص بود که دارن جروبحث میکنن،راستش ته دلم از این رفتار عماد قنداب شد و به قول لیلا ذوق کردم ،خاکبرسری به خودم گفتم و برای کلاس بعدی بلندشدم ،به اون دوتا هم توجهی نکردم و ازکنارشون رد شدم ،تشکر از عماد هم گذاشتم برای بعد.
بعداز تموم شدن کلاسام،ساعت شش غروب بود که برگشتم خونه ،خستگی از سرو روم میبارید،واردخونه که شدم سلام کردم و مستقیم رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم و روی زمین ولو شدم،نفهمیدم کی خوابم برد ،باتکونای دست و شنیدن صدای زهره چشمامو بازکردم ،زهره بالاسرم نشسته بود مدام غرمیزد:
توکی رسیدی ،کی خوابیدی ،مگه از صبح تا حالا رفته بودی کارگری که اینقدر هلاکی؟! اگه نق زدنات تموم شد ،میگی واسه چی بیدارم کردی،زهره جاااااان
میخوایم شام بخوریم،مامان گفت صدات کنم باشه برو میام الان
پاشو که بیای کمک،اززیر کاردرنری باز خیلی پرویی زهره اینکارا مال توئه نه من
اره ازالان مشخصه بالشتمو پرت کردم طرفش ،جاخالی داد و بازبون درازی از اتاق بیرون رفت،دست و صورتمو شستم و نشستم سرسفره،خندم گرفته بود از اینکه تموم کارارو دوش زهره افتاد، بابا نگاهی بهم کردو گفت: مثل اینکه خیلی خسته بودی دختربابا
اره باباجون ،ازصبح کلاس داشتم تا عصر حسابی خستم کرده بود مامان رو به بابا گفت: ازراه که اومد دیگه ندیدمش ،یکراست رفت تو اتاق رفتم اتاقش دیدم پهن زمین شده ،
احساس کردم بابا ناراحته آخه مثل همیشه نبود ،بعدازحرف مامانم فقط یه نیشخند زد،انگار داوودهم مثل من فهمیده بود با چشم و ابرو هی بهم اشاره میکرد،زهره که کنارم نشسته بود کلافه از فزولیاش با دادوگفت:
اگه حرفی هست بلندبگین ،چی تو جمع هی بهم اشاره میکنین داوود اخم کرد و به زهره گفت: تو فقط قدکشیدی وگرنه یه ذره عقل تواون کله ی پوکت نداری ،هنوز خیلی بچه ای واسه این که تو کار بزرگتر دخالت کنی،غذاتو بخور
زهره میخواست جواب داوود رو بده که با جمله ی بابا همه ساکت شدیم و زل زدیم به بابا:
امروز علی اومد دم مغازه ،اصرارداشت با زهرا حرف بزنه ،میگفت عوض شدم ،میخوام به زندگیم سرو سامون بدم ! داوود نیشخندی زدوگفت: اوهوک چه غلطا

حالاهرچی تو اصل مطلب و بگیردیگه دیوونه
مامان به خاله گفت:
خواهر بچم هنوز بیست سالشه چی سریع پیرش کردی چه خبره سی سااااااال خود زهرا چی میگه ؟
خودشم میگه می‌خوام درسمو بخونم فعلا به ازدواج فکر نمیکنم چی بگم والا ،صلاح مملکت خویش خسروان دانند،پس اگه من واسه پسرم رفتم زن گرفتم نگی چرا به ما نگفتی هاا
بابا از اتاقش اومد بیرون و رو به مامان آروم گفت :
کشش نده ،قطع کن دیگه مامان به خاله گفت: انشالله خوشبخت بشه خواهر به سلامتی
سلامت باشی کاری نداری نه،سلام برسون ،خداحافظ
مامان گوشیو قطع کرد و با عصبانیت اومد تو آشپزخونه،زیرلب با خودش حرف میزد مثلا جوری که ما نشنویم اما قشنگ می‌شنیدیم :
نه به صبح که زنگ زده التماس میکنه،نه به الانش انگار بچه ی من کاسه بشقابه ،خب برو واسه بچت زن بگیر انگار ما میشینیم غصه میخوریم بابا سری تکون دادوگفت: عطیه جان حرص نخور خانوم ،داری بچه هارو ناراحت می‌کنی
من و زهره چشمامون گرد شده بود و با مظلومیت به مامان نگاه میکردیم ،مامان نگاهی به ما کرد و زیرلب استغفرالله ی گفت و دیگه ادامه نداد
اونشب هم در کنارهم به خوبی گذشت و دیگه هم بحثی از خواستگاری پسر خاله زده نشد فقط به محض ورود داوود ،زهره تمام ماجرارو بدون کم و کاستی برای داوود تعریف کرد اولش که داوود کفری شد چون اونم با نظر زهره موافق بود ولی بعداینکه آخر ماجرا رو فهمید کلی باهم خندیدیم .روزبعدرو کلاس نداشتم و دانشگاه نرفتم.ولی بازم برای صبحانه بیدارشدم و بعدازاون هم نخوابیدم به جاش مامان جان حسابی ازم کارکشید کل خونه رو ریختم بیرون و سابیدیم .نزدیک ظهر خسته و وارفته روی مبل دراز کشیدم تا یه چرتی بزنم که زهره خانوم تشریف اوردن و با سروصداهاش کل خونه رو گذاشت روی سرش ،بعداززهره هم بابا از مغازه برگشت و چنددقیقه بعدهم داوود اومد ،دیگه کلا خواب و بیخیال شدم و رفتم کمک مامان برای ناهارسرسفره همه کنارهم مشغول غذاخوردن بودیم که داوود گفت: مامان بابا ،میخواستم یه مشورتی باهاتون بکنم
بابا گفت :
جانم پسرم بگو داوود یکم مکث کردو بعدصداشو صاف کردوگفت: راستش ،راستش خواهر دوستم احسان چندباری اومده دم مغازه و من دیدمش به نظرم دختر خوب و خانومیه ،محجبه ست و تحصیلکرده ،خانوادشونم که کامل میشناسم خب نزدیک دو سه ساله که با احسان دوستم ،میخواستم اگه مشکلی نیست مامان زنگ بزنه خونشون و یه قرار ملاقات بزاره
من و زهره که کنارهم نشسته بودیم آروم و ریز ریز میخندیدم
مامان خوشحال از پیشنهاد دردونه اش گفت:
خیره گل پسرم،بی شک دختری که تو انتخاب کنی عالیه بابا گفت: مشکلی نیست پسرم ،مامانت زنگ بزنه قراروبزاره،میریم ببینیم چجورخانواده ای هستن،هرچی خدابخواد
زهره مثل همیشه شیرین زبونیش گل کرد وگفت:
به به چه شود بابا چه خواهر شوهر بازی دربیارم منننننننن نیشگون ارومی از پاش گرفت و گفتم: آی آی زهره خانوم داداشم و اذیت نکن ها
زهره ایشی کردوگفت:
خب حالا توهم میبینیم خواهر شوهر بزرگه هممون خندیدیم وبعد به کمک مامان سفره رو جمع کردیم و بازهره ظرفارو شستیم. عصرهمون روز مامان به خونه ی عروس آیندمون زنگ زد و قرارو برای پنج شنبه شب گذاشتن بعداز تماس مامان فهمیدیم که اسم عروس خانوممون آرزوست. از حرفهای داوود مشخص بود که این آرزو خانوم بدجوری دل داداشمو برده و به قول مامان حالا میفهمیم که چرااقا داوود هی دخترای پیشنهادی مامان و رد میکرده نگو آقا دلش جایی دیگه بوده.فردا کلاس داشتم و به همین خاطر شب روزودخوابیدم،طبق معمول هرروز ازخواب بیدارشدم و بعداز خوردن صبحانه آماده شدم و به سمت اتوبوس راه افتادم یک ساعت بعد دانشگاه رسیدم و بازهم مثل همیشه لیلا ازمن زودتر رسیده بود وقتی رسیدم بهش چنان ذوقی داشت که هرکی میدید می‌گفت ببین چی شده ،دستشو انداخت دورگردنمو و گونمو بوسید وگفت: سلام زهرا جون وای اگه بگم چیشده ذوق می‌کنی
دستاشو ازدورم بازم کردم وگفتم:
وای لیلا کشتیم چیشده ؟ دستاشو بهم کوبیدوگفت: عماد امروز بهم سلام کرد اونم بدون اخم
لب و دهنمو کج کردم و بعداز چندثانیه محکم زدم روسرش و گفتم:
خاکبرسرت لیلا آخه این کجاش ذوق داره،واقعا واسه خودم متاسفم که همچین دوستی دارم راهمو به سمت کلاس کج کردم و از لیلا دورشدم،بدو بدو خودشو رسوند بهم و گفت: اه زهرا چرا میزنی تو ذوقم خب تو ذوق نکن ولی من که خیلی کیف کردم
_لیلا؟!واقعا که توکه اینجوری نبودی این چه رفتاریه ،مگه اون کیه که سلام کردن یا نکردنش برات مهمه ،خجالت بکش
به راهم ادامه دادم و وارد کلاس شدم ،راستش از رفتار لیلا ناراحت شدم ،نمیدونم چرا دلم نمی‌خواست کسی راجع به عماد اینجوری بگه ،انگار حساس شده بودم .
بچه ها و استاد وارد کلاس شدن و لیلا هم اومد کنارم نشست حتی یک کلمه هم بامن حرف نزدومعلوم بود حسابی خورده تو برجکش،چشم چرخوندم به اطراف ولی عمادو ندیدم ،لیلا که امروز دیده بودش پس چرا کلاس نیومده بود،توهمین فکر بودم که درکلاس زده شد و عماد وارد کلاس شد ،از فکر خودم و اهمیت دادن بهش پشیمون شدم و بازهم به خودم سرکوفت زدم،اما انگار این سرکوفت زدنا بی فایده بود من عوض شده بودم ،عماد بیش از حدبرام مهم شده بود ، در من یه اتفاقاتی داشت میفتادکه اصلا دوس نداشتم و حس بدی بهشون داشتم.

 

 

 

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: داستان یک زندگی
  • ژانر: عاشقانه،ازدواج،خیانت
  • نویسنده: رویافرهوش
  • 117 روز پيش
  • رویا فرهوش
  • 9,936 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14256
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Atefeh Ezzati
    دوشنبه 3 آگوست 2020 | 4:51 ق.ظ

    سلام بسیار زیبا .من داستانهایی رو ترجیح میدم که به واقعیت زندگی روز مردم نزدیک است . اینجور موضوع ها جذب بیشتری در اجتماع دارد با آرزوی موفقیت بیش از این برای شما نوسیده عزیز.

  • رویا فرهوش
    سه‌شنبه 11 آگوست 2020 | 9:03 ب.ظ

    سلام عزیزم ممنونم از نظرتون برام باعث خوشحالیه و قوت قلب بیشتر خوشحالم که خوشتون اومده

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.