| Saturday 8 August 2020 | 17:25
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاین خانه ای روی خرابه ها پارت دوم

رمان آنلاین خانه ای روی خرابه ها پارت دوم

یک هفته ای میشد که زهرا با ما زندگی میکرد اما هر شب از روز را بهانه برای تنبیه کردن من و برادرم پیدا میکرد.بابا حسین دیگه اون بابای ثابق نبود.شده بود فرمانبردار خاله زهرا.
با دانیال مشغول بازی بودم:
_زهرا:شنیدی حسین همین فردا…همین فردا اون پسره رو میبری بهزیستی جایی…بااین پولی که تو درمیاری نمیتونی خرج هردو قبول کنیم…شنیدی چی گفتم‌.

عصبی گفت:
_بابا:هر کاری دلت میخواهد کن.

صدای در و بعد صدای زهرا که به اتاق خوابمان نزدیکتر میشد:
_زهرا:من و از چی میترسونی….الان بهت نشون میدم.

در را با لگد باز میکند که ترسیده دانیال را بخودم میفشارم.
_چیشده خاله زهرا…چیشده…من..من که ظرف هارو شستم….

_زهرا:کی باتو کار داره…بده من اون بچه رو ببینم…بده من گفتم بچه رو…

دانیال را بزور از بغلم بیرون میکشد و از اتاق خارج میشود.دنبالش به راه میافتم.
_خاله جون…چیکارش داری داداشمو…بده بغلم.. اون میترسه…خاله جون تروخدا.

_زهرا:میخواهم بفرستمش بره..چون پدر بی همه چیزتون نداره اونقدر که خرج جفتتون رو بده..حالا فهمیدی؟

معنی حرفایش کمی برایم سخت بود اما همنقدر فهمیدم که میخواهد امانتی مادرم را از من دور کند برای همین از پاهایش اویزان شدم.
_خاله زهرا…تروخدا…نبرش…هرکاری بگی میکنم…فقط تروخدا نبرش…قول میدم پول جمع کنم…اصلا قلکمم میدم…داداشیمو نبر خاله زهرا…
مامان مریمم ازم ناراحت میشه…خاله زهرا.

او بی توجه به زجه ها و التماس های من‌و گریه های دانیال کار خودش را انجام میداد که پدر سراسیمه داخل خانه شد و بی توجه به اوضاع با خوشحالی فریاد زد:
_بابا:زهرا برنده شدم…دیویست ملیون برنده شدم تو قرعه کشی بانک میشنوی..همین الان از بانک باهام تماس گرفتن…وای خدایا شکرت…

دانیال را روی کاناپه قدیمی میگزارد که فورا سمتش میروم و برادرم را آرام میکنم.
_زهرا:چی میگی حسین؟واقعا تو دیویست ملیون؟وای خدای من،باورم نمیشه…زود باش..معطل چی هستی…باید…باید بریم بانک…

پدر سمت ما می اید که من ترسیده با چشم های گریان خیره به پدرم میشوم:
_نه بابایی…دانیال رو نبرید…گناه داره…اون خیلی کوچیک…

بابا یه نگاه به زهرا سپس هردویمان را در آغوش می کشد:
_بابا:این پول درست روزی اومد که میخواستم امانتی مریمم رو…ولش کن…دخترم هیچکس از این به بعد حق نداره داداشت رو ازت بگیره…پس نگران نباش.

_زهرا:حالا که اینطوره منم دخترم رو از پیش مامانم میارم تا با ما زندگی کنه.

_بابا:بیار من ک حرفی ندارم.

وقتی بابا پول هارو از بانک گرفت خاله زهرا مجبورش کرد خانه یمان را بفروشیم و با پول خانه و بانک یه جای بزرگ و بهتری را برای زندگی جدیدمان شروع کنیم.چون با امدن سپیده به جای بزرگتری نیاز داشتیم.سپیده دختر ،خاله زهرا بود که نه سالش بود و یک سال از من بزرگتر بود.
دختر لوس و خودخواهی درست مثل مادرش بود که بویی از مهربانی نبرده بود….مدام خودش را برای بابا لوس میکرد و خواسته هایش را با شیرین زبانی میگفت.

روز ها و هفته ها میگذشت و زندگی برای من و دانیال سخت تر میشد دوباره برگشتیم به روز های قبل.مثل همیشه که داشتم کار های خانه را انجام میدادم یک لحظه نگاهم به تلویزیون میافتد.با خود میاندیشم که داستان سیندرلا چقدر شبیه به زندگی من بود گویا نویسنده اش داستان را از روی زندگی من کپی کرده است.اما یه فرقی بود بین سیندرلای کارتنی تا واقعیت…این بود که خبری از فرشته مهربون و چوب جادویی نبود.

_زهرا:هی دختر به چی زل زدی زود کارت رو بکن ناهار که مفتی نمیدن.

_چشم خاله زهرا الان دیگه تموم میشه.

_زهرا:نمیخواهد بقیش بزار بعد برو از داداشم سطل شیر رو بگیر بیار.

با فهمیدن اینکه قرار است پیش اردشیر بروم لرز به جانم میافتد.
_میشه…میشه من نرم…اخه عمو اردشیر…

فریادش و گریه دانیال باعث میشود که کاری که ازم خواست را انجام دهم.لباس هایم را با لباس بیرون عوض کردم و اماده از اتاق انباری که اتاق من و دانیال بود بیرون اومدم.دانیال با دیدنم چهار دست و پا به سمتم امد و وقتی جلو پایم رسید دستش را دراز کرد.

_داداشی تو پیش خاله زهراشون بمون..منم زودی میام باشه.

لپ های نرمش را بوسه میزنم و از خانه بیرون میایم و به سمت مغازه ی برادر خاله زهرا میروم.
اردشیرخان برادر خاله زهرا بود که به تازگی از روستا به شهر امده بود و برای خود مغازه ای دست و پا کرده بود.
وقتی نزدیک مغازه رسیدم کمی صبر کردم و سپس بخاطر اینکه زود پیش دانیال بازگردم وارد مغازه شدم.
_سلام عمو اردشیر…شیر میخواهم.

سر برگرداند و با دیدنم لبخندی شیطانی روی لب های سیاهش نشست.زود مشتری را دست به سر کرد و اشاره کرد که نزدیک تر شوم.
_اردشیر:اگه شیر خوب و تازه میخوای باید بریم پشت مغازه تا بهت بدم.بدو دریا خانم.

وقتی دید در سکوت فقط نگاهش میکنم از پشت باجه بیرون امد و اول در مغاز

ه را بست و بعد دست مرا گرفت و به پشت مغازه برد.
_عمو چرا در بستی مگه….

_اردشیر:چون قرار یکم باهم بازی کنیم خانم خوشگله…

به گریه میافتم و ازش فاصله میگیرم:
_عمو تروخدا بزار برم…من بازی نمیخواهم داداشیم منتظر…شیر رو بدید برم…اگه دیر برم خاله زهرا کتکم میزنه.

گریه هایم باعث شد عصبی شود و برای همین با خشونت مرا رو زمین میاندازد.
_اردشیر:زیاد طول نمیکشه…یه بازی که تا اخر عمر یادت نمیره خانم کوچولو…

  • اشتراک گذاری
  • 10 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 1,674 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14249
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • زهرا
    پنج‌شنبه 30 جولای 2020 | 7:25 ب.ظ

    وای این رمان معرکه است.
    دست نویسندش دردنکه.عالیه.
    پارت گزاریتون چه چجوریه؟؟

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.