| Saturday 8 August 2020 | 17:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت26الی40_به‌قلم‌کیمیا‌عیوضی

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت26الی40

پارت26اززبان‌رها

چیزی نگفت اروم اروم رفتم سمت ارتین چون پشتش به مابود مارو نمیدیدرسیدم بهش
وقتی خودشو بالاکشیدو دوباره اومد پاییم دستمو بردم رو پهلوهاش و قلقلکش دادم از ترسش یه داد کشیدو میله رو ول کرد وپخش زمین شدصدای خنده ی اروشا بلند شدخودمم خندم گرفته بودهمینجوری داشتیم میخندیدیم که ارتین باحرص بلندشدو یه قدم به سمتم ورداشت منم متقابلا یه قدم به عقب ورداشتم آروشا اومد وکنارم ایستادقیافه ی ارتین خیلی ترسناک شده بود

مثه این گاوایی که پارچه قرمزمیبینن باصدایی که از خشم میلرزید گف:
-این چه طرز سلام کردنه؟
-من که نخواسم سلام کنم فقط اعلام حظور کردم
یه لحظه جاخوردولی سریع خودشو جمع وجور کردو گف
-فک نمیکنی اینجوری اعلام حظور کردن ممکنه سرتو به باد بده؟
قبل اینکه دهن باز کنم اروشاگف:مثلا چیکارمیخوای بکنی؟اصن چیکارمیتونی بکنی؟بگو بدونم یالا
اجازه ی حرف زدن به ارتین نمیداد وهمینجوری یکسره حف میزدارتینم فقط خیره شده بود بهش وچیزی نمیگفت
بعداینکه فک محترم اروشا کف کرد وخانوم ساکت شدن ارتین بااخمای درهم گف:یه چیزیم طلبکارشدیما
منواروشانگاهی به همدیگه انداختیم وریز ریز خندیدیم طفلی راس میگفت مثلا ماباید عذرخواهی میکردیم البته ماگاوتر ازاین حرفابودیم
ارتین رفت ونشست رو صندلی ودسته هایی که کنارش بودو کشیدوقتی دسته هارو میکشید کلی رگ مگ از بازوهاش میومد بیرون
همینجوری که میرفتم طرفش گفتم:داداشت کو؟قراربود بم سواری بده نکنه فرارکرده؟
-نچ
-خوبه پس سرحرفش هس
-نچ
-ینی چی؟ینی نمیخواد بیاد؟
-نچ
-نچ وزهرمار درس حسابی حف بزن خو
درحالی که سعی میکرد جلو خندشو بگیره گف
-من چه بدونم خانوم محترم شما بااون شرط وشروط گذاشتی ازمن چرا میپرسی
یه نفس عمیق کشیدم تا جلوی عصبانیتمو بگیرم سمت اروشا رفتم وگفتم:بریم دنبالم راه افتادداشتم میرفتم طرف خونشون
تا آروینو بکشم بیرون که صدایی که ازپشت درختا میومد باعث شد جفتمون بریم سمتش صدای ناله میومدباتعجب نگاهی به اروشا انداختم شونه ای بالاانداخت ورفت سمت درخت
اروم اروم میرفتیم جلو که یهو اروین عین چی از پشت درختا پریدجلومون نگاهم که به قیافش افتاد
جیغ خفه ای کشیدم اروشام همینطورصورتش پراز خال قرمز بودفک کنم آبله گرفته بودچند قدم عقب رفتم که آروین اومد جلوتر
-جلوتر نیا وگرنه جیغ میزنم
-بابا کاریت ندارم فقط میخوام سواریتو بدم
دوباره جلوتر اومد که جیغ کشیدموگفتم
-نمیخوام سواری نمیخوام برو عقب
شونه ای بالاانداخت خواست برگرده که نگام افتاد به موهاش چند تاراز موهاش قرمز شده بودبلندگفتم
-واسابینم
وایساد ولی برنگشت رفتم جلوش وایسادم هی اینور اونورو نگا میکرد
دستمو کشیدم رو صورتش خالی که با رنگ کشیده بود رفت باعصبانیت نگاش کردم
لبخند گشادی زداروشام داشت میخندیدسعی کردم بیشتر از این حرص نخورم واز امروز لذت ببرم
-خیلی خوب شوخیه ای بامزه ای بود حالا خم شو
لبشو گاز گرفتو بادستش زد رو صورتش
-وای رهاجون زشته اینجا لاقل بریم توخونه
اروشا که پخش زمین شده بود
باحرص یه بی حیا نثارش کردمو باپام زدم به ساق پاش که آخش بلند شدخم شد ودستشو گذاشت رو پاش
که سریع خودمو انداختم روکولش ودستامو دورگردنش حلقه کردم واسه اینکه از افتادنش جلوگیری کنه پاشدوایساد
-دختره ی دیوونه پامو شکستی حالا سواریم میخوای بیاپایین
-نچ نمیام
-میگم بیاپایین
باصدای ارتین برگشتم سمتش
-من جای توبودم زودتر سواریه این کَنه رو(بادستش منو نشون داد/:)میدادم تا از دستش خلاص شم
چیزی نگفتمو به اروین نگاه کردم باحرص نگام کردو پاهامو گرفت تا نیوفتم شروکرد به راه رفتن لبخندی زدم
(اره همینه)دستی واسه اروشا تکون دادم خندیدودستشو تکون داددوباره از گردن اروین اویزوون شدم که گف
-سواریتو که گرفتی عجوزه لاقل خفم نکن
زدم تو کلشوگفتم
-عجوزه خودتی پشمک
خندیدوگف-خب باشه عجوزه منم یکم دستاتو شل کن خفه شدم
دستامو یکم شل کردم هنو یه دور نشده بود که اروین نفس نفس میزددوباره زدم تو کلشوگفتم
-مگه نون نخوردی داری تلف میشی تندتر بروباحرص نگام کردوگف-نخیر نون نخوردم به خاطر مادمازل تاصب داشتم نقشه میکشیدم که اخرشم لو رف
خندیدمو ناخوداگاه لپشو کشیدم وگفتم-عخی تاتو باشی واسه من نقشه نکشی
وایساد وخیره نگام کردهول کردمو دوباره زدم تو کلش که اخش بلندشد-به چی نگامیکنی راتو برو دیگه همینجوری
که غرغر میکرد به راهش ادامه دادسرمو گذاشتم رو کله ی بدون مغزشو گفتم-من یه چرتی میزنم ولی حواسم بت هستا
دوباره غرغر کردخندیدمو چشامو بستم خیلی ارامش بخش بود

پارت27اززبان‌آروین

دیگه نفسم بالانمیومدبااینکه رها وزنی نداش داشتم زیرلب رهاو فک وفامیلو جدوابادشو مورد عنایت قرارمیدادم که رها اروم گف:
_میشنوم چی میگیا بوزینه
-اتفاقامیگم که بشنوی
-جای غر زدن تندتر برو حوصلم سررف
-عه؟یه وقت بدنگذره؟من جونم داره بالامیاد تازه پامم که زدی ناقص کردی حالاحوصلتم سررفته؟
-هـــــوف چته عین پیرزنا غرمیزنی؟میخواسی شرط نبندی
-اقا حالامن یه اشتباهی کردم شرط بستم شمابیا وبیخیال شو
-نچ اگه بگی غلط کردی شاید از تعدادش کم کنم
عصبی پوفی کشیدمو گفتم:عمرا!
-خیلی خب پس حف نزن و راهتو برو
نیشگونی از رونش که رودستم بود گرفتم که آخی گفت ومثه وحشیا حمله کرد به موهام
هی دادمیکشیدمو میگفتم ول کن ولی انگارنه انگار موهامو میکشید جوری که فک میکردم الان پوست سرم کنده میشه
وقتی دیدم ول کن نیس منم باتموم زورم چنگ زدم به روناش دستاش شل شد وجیغ کشیدحالا اون بود که هی میگف ولم کن نگاهی بش کردمو گفتم:باشه جیغ نزن کر شدم
_تا سه میشمرم توموهامو ول میکنی منم دستمو ورمیدارم بادرد سرشو تکون داد
-1
-…
-2
-…
تاخواسم بگم سه باصدای کسی برگشتم سمتش باورم نمیشداینااینجاچیکارمیکردن بی توجه به رها دوویدم طرفشون
رهام واسه اینکه نیوفته محکم گردنمو چسبیده بودتا رسیدم بهشون بی معطلی همدیگه رو بغل کردیم
چقد دلم واسشون تنگ شده بودبا سرفه ی مصلحتی رها ازهمدیگه جداشدیم با خوشحالی گفتم
-شماکجا اینجاکجا؟میگفتین یه مورچه ای سوسکی چیزی قربونی میکردیم
علی:خو حالاکه اینجاییم قربونی کن
-الان چیزی دم دستم نی جزاین گوساله
باانگشت اشارم رهارو نشون دادم
که جیغش هوارفت وصدای خنده ی علی وشروین بلندشد
شروین-نمیخوای معرفی کنی؟
_دختریکی از دوستای بابامه پاش پیچ خورده دارم میبرمش خونشون
علی وشروین نگاهی بهمدیگه انداختن واهانی گفتن
رها باغرور نگام کردو گف:نخیر این اقا 99%دروغ میگن من دختردوست پدرشون هسم ولی پام پیچ نخورده
هی واسش چشم وابرو میومدم که چیزی نگه ولی بدون ذره ای ترحم به منِ بدبخت ادامه داد
_من واقااروین سر یه چیزی شرط بستیمو الان به خاطر باختنش داره بم سواری میده
دنبال حرفش لبخند گشادی به علی وشروین که بادهن باز نگاش میکردن زد
دیگه کاراز کار گذشته بود لبخند مسخره ای تحویلشون دادم که خندشون گرف
نگاهی به رهاانداختم وباحرص گفتم:
_دارم برات جوجه تخم مرغی بیا پایین بینم
-نچ تازه22 دورشده578دور دیگه مونده
باصدای هیـــــن بلند شروین عصبی ترشدمو گفتم
-میگم بیا پایین میخوام برم جایی
-خب پس بقیش بمونه واسه فردااینم به خاطر دل مهربونم
به دنبال حرفش دستشواز دور گردنم بازکرد وپرید پایین
وبدوبدو رفت دستامو گذاشتم رو کمرمو صاف وایسادم باقیافه ی توهم رفته داشتم کمرمو ماساژ میدادم که یادم اومد علی وشروین هنوز بیرونن
باعجله کف دستمو کوبیدم رو سرم و روبهشون گفتم:ببخشید توروخدا حواسم پرت شد گمشین بریم توخونه از فردا قراره بترکونیم
لبخندی زدن وباهم سمت خونه راه افتادیم
-راستی چیشد اومدین فک میکردم قراره برین کانادا
علی-راستش من که از اولم میخواسم بیام اینورا شروینم که کلا سفربا خونواده رو دوس نداره ارتینم چن باری گف بیاییم اینجا که اخرسر اومدیم
شروین-اوهوم با سه کله پوک بیشتر خوش میگذره باشوخی وخنده رفتیم سمت خونه مامان وباباکه حسابی از اومدن این دوتا نره خر خوشحال شدن
قرارشد تو اتاق مهمون باشن ولی ازاونجایی که اینا عاشق بنده بودن وتخت منم بزرگ بودقرار براین شد
که باهم بخوابیم😁خب بگذریم ارتینم اومد وحسابی علی وشروینو تحویل گرف علی وشروین دوستای دوران دبستانمون بودن از همون بچگی باهم بودیم و چارتایی بزرگ شدیم
رفته رفته خونواده هامون باهم اشناشدن وحسابی صمیمی شدیم پدرومادر شروین به همراه خواهرش رفتن کانادا واس عشق وحال
ولی اقا شیرین(همون شروین)اومده تا تعطیلاتو پیش ما باشه علی تک فرزنده وتو شرکت لوازم ارایشی وبهداشتی پدرش مشغول به کاره
زیادی باکسی نمیجوشه و کاری به کار کسی نداره ولی وقتی بحث من وشروین وارتین پیش بیاد میشه یه پسر شیطون وپرحرف خلاصه خیلی دوسشون دارم واز همین الان کلی برنامه تو سرمه تا خوش بگذرونیم

پارت28اززبان‌اروشا

بعداز رفتن رها واروین همچنان داشتم به اداهاشون میخندیدم که باصدای ارتین برگشتم سمتش
-میخوای دنبالشون بریم؟
دلیلی نمیدیدم بخوام باهاش هم قدم بشم به خاطرهمین گفتم
-نه میخوام بشینم
به دنبال حرفم روی نیمکت چوبی که نزدیکم بود نشستم…ارتین چن دیقه وایسادو نگام کرد بعد اروم اومد ونشست کنارم…یکم خودمو عقب کشیدم که گفت
-نترس اگه خوردنی بودی همون روز اول خورده بودمت
اخمی کردم و رومو برگردوندم
-یه سوال!
برگشتم سمتش وگفتم
-بپرس
-چرا پیش بقیه ده متر زبون داری ولی وقتی تنهاییم زبونت کوتاه میشه؟خیلی دوس دارم بدونم
-چون دلیلی نمیبینم بخوام باشما حف بزنم
-اوهوم واقعا قانع کننده بود
-خوبه
چشم غره ای بم رفتو روشو برگردوند
منم خودمو به بیخیالی زدمو گوشیمو دراوردم…یه مسیج داشتم..از طرف سحر بود…لبخندی رو لبم نشست…بهترین دوست منو رها بود…حس میکردم ارتین خم شده تو گوشیموداره فوضولی میکنه…
مسیجو باز کردم..نوشته بود(ســــلام عشقم میخوام ببینمتون پایه این بریم بیرون؟)
بش جواب دادم(سلام عزیزم با رها حف میزنم خبرت میکنم)
سریع جواب داد(اوکی منتظرم)چیزی نگفتمو گوشیمو انداختم تو جیبم…نگاهی به ارتین انداختم
تو فکر رفته بود وبه یه نقطه زل زده بود…بدون اینکه چیزی بگم پاشدم واز راهی که اروین ورها رفته بودن شرو به قدم زدن کردم
اروین ورها جلوتر از من بودن وصداشونو نمیشنیدم…داشتن میزدن تو سرو کله ی هم…
لبخندی زدم وپر کشیدم به اون موقع ها…اون موقع هایی که بابام کولم میکرد دورتا دور حیاط بزرگمون منو میچرخوند و باخنده قربون صدقم میرفت…
بعدش مامانم میومد وبا اخم ساختگی منو از رو کول بابام ورمیداشت ومیگف
-بسه دختر بذار یکمم من باشوهرم باشم..
بعد منو بابا میخندیدیم وبابام دوتامونو بغل میکرد ومیگف
-شما زندگی منین جفتتونو بیشتراز جونم دوس دارم…و من تو ارامش حرفاش غرق میشدم….از فکر اون موقع ها اومدم بیرون
چرا یهویی اینجوری شدم؟..داشتم خفه میشدم…دوباره بغض لعنتیم تو گلوم نشسته بود
وقصد شکستن نداشت…دستمو گذاشتم رو گلوم وفشارش دادم تا از درد عصبی که داشت خفم میکرد نجات پیداکنم..
ولی راه نجاتی نبود…حس میکردم از صورتم اتیش میزنه بیرون…داشتم تو گذشته ای که واسم شده بود کابوس روز وشبام دست وپا میزدم
که دستی جلو اومد و دستمو از روگلوم ورداشت…نگاهی به صاحب دست انداختم…ارتین بود…باعصبانیت بم توپید
-چیکارمیکنی دختر؟میخوایی خودتو خفه کنی؟
با بیحالی نگامو ازش گرفتم..دستمو از تو
دستاش بیرون کشیدمو برگشتم..اولین قدمو که ورداشتم بازومو کشید ومنو به سمت خودش برگردوند…
انقد بیحال بودم که نمیتونستم رو پاهام وایسم…سرمو پایین انداختم و خواسم بازومو از دستش بیرون بکشم که
محکم تر بازوهامو گرفتو با ارامشی که ازش بعید بود گف
-چت شده تو؟مریضی؟میخوایی کمکت کنم
از ترحم متنفر بودم ومطمعن بودم این لحن حرف زدنش به خاطر دیدن حال وروزم بود…
دوباره بغض کردم…سرمو بالا اوردم وتو چشاش نگا کردم…چشاش رو صورتم دودو میزد.
انگار میخواس چیزی بگه که منصرف شد و بازوهامو ول کرد…دوباره چهرش شد همون برج زهرمار یخ زده…نگاه سردی بم انداختو راهشو گرف رفت…از این تغییر سریع وناگهانیش تعجب کردم
شونه ای بالاانداختمو دوباره روی یکی از نیمکتای چوبی نشستم…پاهامو تو شکمم جمع کردمو سرمو گذاشتم روشون..چشامو بستم..
این چشما از همون روزی طراوتشو از دس داد که بابامو با بدن خونی رو کف زمین دید…با به یاد اوردن….
قاتل بابام که از همه بم نزدیک تر بود دوباره حس نفرت کل وجودمو گرفت

پارت29اززبان‌اروشا

مامان …..
چرا باهامون اینکارو کردی؟ مگه بابا چیکارت کرده بود؟
تو چجور ادمی بودی که هم بابامو کشتی هم منو؟ باباجونم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
وقتی بابام مرد مادرم ناپدید شد بعد 3سال
ینی فقط14سال سن داشتم که
پیامی از شماره ی ناشناس به گوشی عموم اومد:خانوم دلارام (مادر اروشا)به خاطر این ارسلان (بابای اروشا)روکشته…
ک بادوستش اقای متین فهیم زاده رابطه داشته وبه خاطر عشقشون به همدیگه
میخواستن فرار کنن ولی برادرتون فهمیده و خانم دلارام اقای ارسلان روکشته ….و فرارکرد
همین پیام کافی بودتا اروشا تبدیل به یه سنگ بشه
مادرم ب قدری زیبا بود ک هرکسی میتونست جذبش بشه و ای دل غافل که مادرم با دوست
صمیمی پدرم رابطه داشته و انقد عاشق هم شده بودن ک میخواستن فرار کنن
ولی به قیمت جون پدرم
وقتی پدرم رو کشت منم کشته ب حساب میومدم منم مردم تو سن11سالگی
بابای مهربونم کاش بودی کاش جلوی اون زن رو نمیگرفتی کاش کاراش واست مهم نبود
بابایی من الان 20سالم شده در ظاهر بزرگ شدم ولی اخلاقم تو بچگی هام مونده
من هنوزم بچم نتونستم بزرگ بشم
اصلا میدونی دختری ک میخواستی مهندس بشه دیگه درس نمیخونه؟
میدونی به زور فقط تونست دیپلم بگیره ودرسو بذاره کنار؟
دیگه نتونستم بخونم چون روحیه ای واسم نموند….
لازم هم نبود درس بخونم برا چی میخوندم؟هرچی میخواستم داشتم
همه ی ثروت پدرم واس من،یه دونه دختر اقای ارسلان راد بزرگ مونده بود
باباییم انقد تو بچگی از طرز کارش توشرکت واسم میگف که منم هرروز مشتاق ترمیشدمو همشو به خاطرم میسپردم
هه…الان اون شرکت تو دست من بود.
الان زندگیم رو رواله ولی هنوزم حس میکنم جای دونفر تو زندگیم خالیه
عمواردلانم خیلی زحمتم رو کشید انقدی ک ناز منو میکشه ناز بچه های خودش رو نمیکشه
همچنین زنعمو برام مادری کرده اون کارایی رو واسم کرده که اون زن نتونست برام بکنه
یارها هرچی بگم کمه
پرهام جای داداش نداشتم رو پر کرده همه جا پشتمه توکاری شرکت کمکم میکنه
تو درسام کمکم کرد پیششون احساس امنیت دارم بازیگوش شدم و شیطون
با رها همه جارو بهم میریزیم لبخندی زدم چ فایده نباشی ولی غمت در دل باقیس باباجانم
نمیدونم چرا تو شمال برگشتم ب گذشتم شاید ب خاطر دریاست چون اخرش معلوم نیست شاید….زندگی منم اخرش معلوم نیست..
پاهامو از نیمکت انداختم رو زمین ب پاهام نگاه کردم یاد مامان بزرگ افتادم ک همیشه بم میگف بابالنگ دراز
جفت باباتی عین بابات درازی هـی مامان بزرگ دلم برات تنگ شده
من بوی تورومیدم بابایی من خود توام پاره تنی که از خودت ب وجود امدم تک و‌تنها
پاشدم برم خونه دستامو بغل کردم و قدم زنان راه رفتم
این شعرو زیرلب زمزمه کنان ب سمت ویلا رفتم:
(دلم یک خیالِ راحت میخواهد!
یک آرامشِ محض،یک خوابِ عمیق
آرامش و امنیتی همچون دستای پدر….
مثل کودکانه هایم
دائمی باشد و همیشگی ….!
دلم آرامشی همین قدر محال میخواهد ..
همینقدر محال..)
اروشا محاله دیگه نشدنی نیست که نیست
توام به هیچی فک نکن و از مسافرتت لذت ببر لبخندی زدم و نفس عمیق کشیدم
شاید احتیاج داشتم ب این خلوت چن دقیقه کوتاه و‌مفید
من ک گریه نمیکنم پس چرا الکی فک کنم و اعصابم رو بهم بریزم
دستامو باز کردم و بدو بدو و جیغ جیغ کنان ب سمت خونه می رفتم
هرکی منو تو مجتمع میدید ی هنگ کوچولو میکرد
بی خیال همشون ب کارام ادامه دادم تاخونه….

پارت30اززبان‌ارتین

باعصبانیت از اروشا دورشدم…دختره ی وحشی اصن بلد نیس مثه ادم رفتارکنه..منو باش دلم واسه کی سوخت
خواسم باهاش مهربون باشم..حالا بش نشون میدم واسم مهم نی تا الکی واسه من ناز نکنه وادا درنیاره…
رفتم سمت خونه..درو بازکردمو رفتم تو…بادیدن علی وشروین که رومبل نشسته بودن وداشتن بااروین صحبت میکردن وایسادم
رفته رفته لبخندی رو لبم نشست…چن روز پیش بهشون گفتم بیان اینجا ولی گفتن نمیشه فک نمیکردم بیان…
واقعاخوشحال شدم…تنها کسایی که میتونسم باهاشون خودم باشمو از ته دلم بخندم همین علی وشروین بودن..
اروینم که جای خود دارد..بااینکه بعضی وقتا دیووونم میکنه وتا مرز جنون میبرتم ولی بهترین داداش دنیاس..
نفسم به نفسش بنده…پاتند کردم…وقتی نزدیکشون شدم پاورچین پاورچین قدم ورداشتم تا صدامو نشنون..
چون پشتشون به من بود منو نمیدیدن…صدای اروین وشروین کل خونه روورداشته بود…این دوتا زیادی خل بودن…
داشتن باذوق واسه همدیگه یه چیزی تعریف میکردن…وقتی کامل بهشون رسیدم باصدای بلندی گفتم:پـــــــــــــــــــخ
همشون با چشای گشاد شده وترسیده سریع برگشتن سمتم…بادیدنم اروین فاز بازیگری ورداشتو خودشو پخش زمین کرد…
علی وشروینم پاشدن از زیربغلش گرفتن سعی میکردن بلندش کنن واز خنده درحال منفجر شدن بودن…
اروینم هی میگف:وای بچم..بچم افتاد..بچمو کشتــی…قاتل
انقد به اداهای اروین خندیده بودیم که اشکمون دراومده بود…بعداینکه حسابی خندیدیم رفتم سمت علی…
اخلاقش شبیه خودم بود…بغلش کردم ودم گوشش گفتم:خوشحالم اینجایی داداش
اروم خندیدوگف:منم خوشحالم
از همدیگه جدا شدیم تاخواسم سرمو برگردونم گردنم بین بازوهای کسی قفل شد….شروین بود…
خندیدمو سعی کردم گردنمو از بین بازوهاش بیرون بیارم…ولی از اونجایی که کرم درون اروین بیدارشده بود اومد سمتمو شرو کرد به قلقلک دادنم…
دادی کشیدمو دستمو گذاشتم رو دستاش تامانع کارش بشم…علی وایساده بود ودست به سینه با لبخند نگامون میکرد…
یاد صب افتادم…وقتی رها اومد وقلقلکم
داد…بااون دستای کوچولو…دستاشو بادستای اروین مقایسه کردم..خندم گرف…
اروین داشت پهلومو سوراخ میکرد…دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم که اقاعلی به خودش زحمت داد واومد کمکم..
تا از دستشون خلاص شدم زدم تو پس کله ی هردوتاشون…چشمای شیطونشون میخندید….
-شما ادم نمیشین؟
کم مونده بود سکته کنم
اروین که هنوزم داشت میخندید گف:عخی بچمون کم مونده بود سکته کنه…
بعد با شروین به حرف مسخرش خندیدنو رفتن بالاسری از روی تاسف تکون دادمو باعلی رفتیم بالا…
مامان وبابا برای استراحت رفته بودن اتاقشون..رو به علی گفتم:وسایلاتو بیار تو اتاق من اونجا دیوونت میکنن
لبخندی زود وباشه ای گف…به سمت اتاقم رفتم…درشو بازکردمو رفتم تو…یه تیشرت ابی کاربنی ورداشتم باشلوار مشکی راحتیم…
به سمت حموم رفتم..اب سردو بازکردمو بعد دراوردن لباسام رفتم زیر دوش…از سردی اب نفس عمیقی کشیدم….
بااومدن علی وشروین دیگه زیاد اون وحشیارو نمیدیدیم واین خیلی خوب بود…از اینکه تو یه تیکه از ذهنم جا گرفته بودن عصبی شدم…
سرمو به طرفین تکون دادم تااین افکار مسخره دست از سرم وردارن…دوشی گرفتمو ابو بستم…حولمو تنم کردمو اومدم بیرون…
علی رو تخت نشسته بود وچمدونش گوشه ی اتاق بود…لبخندی زدم وهمونجورکه با کلاه حوله ی تن پوشم موهامو خشک میکردم گفتم:چه خبرا اقاعلی؟
لبخندی زدوگف:خبری نیس جز سلامتی
سری تکون دادم ورفتم سمت تخت…لباسامو ورداشتمو دوباره رفتم توحموم تا بپوشمشون…
دوس نداشتم جلوی کسی لباس عوض کنم…بعد پوشیدن لباسام رفتم بیرون…علی پیرنشو دراورده بود وحوله ولباساش دستش بود
-من یه دوش بگیرم بیام
-راحت باش داداش اینجا خونه ی خودته
-اوهوم میدونم
خندیدمو پررویی نثارش کردم…علی رف حموم… رو تخت دراز کشیدم…صدای خنده ی اروین وشروین میومد…همیشه اینجوری بودن…خندون وشیطون مثه بچه ها..چشامو بستمو خیلی سریع به خواب رفتم

پارت31اززبان‌آرتین

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با نوازشای دستی چشامو بازکردم…مامانم با لبخند نگام میکرد…
تو جام نشستمو دستی به چشام کشیدم…
مامان-ببخش بیدارت کردم مادر،پسرا میخوان برن بیرون گفتم بیدارت کنم
لبخندی به روش زدمو خم شدم پیشونیشو بوسیدم…
-الان حاظرمیشم
بلندشدو با باشه ای از اتاق بیرون رفت…بلندشدم ورفتم سمت سرویس…دست وصورتمو شستمو اومدم بیرون…
سمت کمد رفتم…یه تیشرت جذب مشکی بیرون کشیدم با شلوارجین مشکی..
پوشیدمشون ورفتم جلو ایینه…موهامو شونه کردمو یه طرفه فرستادمش بالا..باعطرم یه دوش گرفتمو رفتم پایین…
همچنان صدای اروین میومد..این بشر همیشه پر انرژی بود…اروین با دیدنم بلند گف:به به عروس خانوم..ببخشید بیدارتون کردیما…اگه افتخار بدین یه دوری باهامون بزنین خوشحال میشیم..
علی وشروین میخندیدن…لبمو به دندون گرفتم تا نخندم…رفتم وکنار شروین نشستم اخم مصنوعی کردم وگفتم:پسر فکت خسته نشد؟
-نچ
-خب خداروشکر ایشالا هیچوقت خسته نشه
مامانم از اشپزخونه با سینی چایی بیرون اومد..
اروین سریع بلند شد وسینی رو ازش گرفت وگف:تو چرا زحمت میکشی فدات بشم
مامانم لبخندی به روش زدو اومد کنارم نشست…
رو به مامانم گفتم:باباکجاس؟
-بااقای راد رفتن بیرون
-اهان
شروین-خب دیه چاییتونو بخورین بریم یه دوری بزنیم
همه سر تکون دادن ومشغول چایی خوردن شدن…بعداینکه چاییمونو تموم کردیم بلندشدیم وبعد خدافظی از مامان از خونه زدیم بیرون..
ساعت8شب بود…تازه متوجه شدم علی وشروین واروینم سرتاپا تیپ مشکی زدن..اروین گف:میگما حالا مجلس ختم کجاهس؟
علی وشروین باتعجب نگاش کردن
اروین شونه ای بالاانداخت وگف:خو چیه هممون مشکی پوشیدیم انگا کسی مرده
خندیدیمو راه افتادیم سمت دریا..
هوا خنک بود…لب دریا نشستیم…نفس عمیقی کشیدم…صدای دریا بهم ارامش میداد…برای اولین بار اروین وشروینم اروم بودنو صداشون درنمیومد…
چن دیقه ای نگذشته بود که اروین باصدای بلندی داد زد:پـــــــــــــــرهام
راه نگاشو گرفتمو رسیدم به پرهام که دورتراز ما کنار دریا نشسته بود…البته تنهانبود…
وحشیارم باخودش اورده بود…باصدای اروین هرسه شون به این طرف نگاکردن…
پرهام دستی واسه اروین تکون داد ودوباره نگاشو دوخت به دریا…
آروشا نزدیکش نشسته بود ورها کنار دریا وایساده بود وسنگ مینداخت توآب
اروین-پـــوف من دارم صداش میکنم اونوقت واسه من دس تکون میده پسره ی خنگ
به دنبال حرفش بلندشد
وخاک شلوارشو تکوند وراه افتاد سمت اونا…زیرلب گفتم:اونارو میخوای چیکار اخه
علی-از دوستاتونه؟
نگاهی بش انداختمو گفتم:اره پسر دوست بابامه
-اون دخترا چی؟
بی حوصله گفتم:اونام دخترشونن
اهانی گفت و روشو برگردوند…نگاهی به اروین انداختم…داشت میومد وپشت سرش پرهامو اروشا ورهام میومدن…
بیا همینو کم داشتیم…با رسیدنشون به ما بلند شدم وبا پرهام دس دادم…علی وشروینم باهاش دس دادن
وخودشونو معرفی کردن…بعداینکه همه باهم اشنا شدن اروین گفت:خب کی موافقه اهنگ بخونیم؟
رها باصدای بلندی گف:مــــــــــــن
همه باتعجب نگاش کردیم..خیلی سریع گف:خو چیه من اهنگ دوس دارم…
لبخندی زدمو به اروین گفتم:منم موافقم..
پرهام وشروین واروشام موافقت کردن…مونده بود علی…
همه نگاش میکردیم که باخنده بله رو داد واروین رفت سمت ویلا تا گیتارشو بیاره…
شروین داشت با پرهام صحبت میکرد..زودی باهمه صمیمی میشد..شروین رو به دخترا کرد وگف:رشتتون چیه خانوما؟
رها باذوق گف:من تجربی میخونم قراره دکتربشـــم
از طرز حف زدنش خندم گرف..انگار زیادی رشتشو دوس داشت..
شروین-به به خانوم دکتر موفق باشی
رهابالبخند گف-مرسی همچنین
شروین به آروشا نگاکرد تا جواب بده..
آروشا نگاهی به رها انداخت…انگار دوس نداشت چیزی بگه..چشاش دودو میزد…قبل اینکه دهن بازکنه وچیزی بگه
پرهام گف:این ابجیه ما معماری خونده و الان شرکت پدرشونو میچرخونه…باتعجب به اروشا نگاه کردم…
شروینم با تعجب گف:اهان موفق باشی..اروشا زیرلب ممنونی گفت وباقدردانی به پرهام نگاه کرد…جالب بود…
اروشا شرکت باباشو میچرخونه…پس باباش کجاس؟
داشتم به این چیزا فک میکردم که باصدای اروین حواسم جمع بقیه شد…
بچه ها دایره ای نشسته بودنو یه گیتار دست علی بود ویه گیتار دست اروین
اروین-خب دیه سکــــــوت
همه ساکت شدنو چشم دوختن به اروین…با کشیدن انگشتاش رو سیمای گیتار شروکرد به خوندن

پارت32اززبان‌آرتین

نه میتونی که بری راحت از فکر وخیالم
نه میتونم بی تو اشکاموپنهون کنم ونبارم
نه میتونی ببینی چقد سرده این دستای بی جون
نه میتـــونم بااین حالم از خونه بزنم بیرون
حالا علی بود که میخوند:
نه میتونم بهت چیزی بگم چون بامن سردی
نه میتونم که بگم بااین قلبم چه کاراکه کردی
نه نمیشه بشه مثه اون سابق یه ادم ساده
نه میتونم ببینم که دلشو به کسه دیگه داده
صداشون خیلی خوب بود همیشه وقتی دلم میگرفت ب آروین میگفتم واسم گیتار بزنه نگاهی بچه ها انداختم
نگاهم رو اروشا ثابت موند…به یه نقطه زل زده بود وچشاش…چشاش بارونی بودن…
مطمعن بودم چیزی ازارش میده…ولی نمیخواد به روش بیاره…باتموم شدن اهنگ اروشا بلند شد
باعجله ازمون دور شد.. به جای خالی اروشا نگا کردم…پرهام باتعجب به رهاگف:چش شد؟
رها شونه ای بالاانداخت وباناراحتی بلند شد:من میرم پیشش
بعد رو به علی وشروین گف:از اشناییتون خوشحال شدم شب خوش
و عقب گرد کرد وازمون دورشد…منو اروینم که برگ هویج بودیم اونجا…از وقتی اینارو دیدم
نه موقع اومدن بهمون سلام کردن نه موقع رفتن خدافظی…ادب ندارن که بی تربیتا…
تو دلم داشتم فوششون میدادم که پرهامم بلند شد…مام بلند شدیم…پرهام باهامون دس داد وگف:ببخشید مزاحم شدیم
اروین-این چه حرفیه عشقم ازاین به بعد بیشتر اینورا بیا قول میدم بد نگذره
علی وشروین خندیدن وپرهام بالبخند زد رو شونه ی اروین وگف:خجالت بکش بی تربیت
هممون خندیدیمو وپرهام ازمون خدافظی کرد ورفت…به نظر پسرخوبی میومد…
شروین-بریم بیرون از مجتمع یه دوری بزنیم نظرتون چیه؟
اروین-نظرم مثبته..البته اگه شامو یکیتون مهمونم کنین..
علی-تو که همیشه جیب مارو تیغ زدی این سریم روش…
اروین باخوشحالی دستاشو بهم کوبیدو گف:اخ جــون اینم از شام که اقاعلی مهمونمون کردن…
من برم ماشینو بیارم…اروین که رفت دوباره به دریا خیره شدم…فکرم درگیر بود…
سعی کردم به هیچی فک نکنم وبا بچه ها از تعطیلات لذت ببرم

پارت33اززبان‌رها

بادیدن اروشا که رو نیمکت تو خودش مچاله شده بود قلبم به درد اومداروم کنارش نشستم
-خواهری از چیزی ناراحت شدی؟
نفس عمیقی کشید
-دلم واسه خونواده ای که داشتم تنگ شده
بغضم گرف من نمیتونسم درکش کنم من مثه اون تنها نبودم
-به گذشته فک نکن اروشاسعی کن ایندتو اونجوری که همیشه عموارسلان میگف بسازی
سرشو که رو زانوهاش گذاشته بود بلند کرد وخیره شد به اسمون
-نمیدونم چی بگم هیچ حسی به زندگی ندارم اگه شمارو نداشتم خیلی وقت پیش مرده بودم
بغلش کردمو قطره اشکی از چشمم چکید
-خدانکنه دیوونه تو قوی تر از این حرفایی گذشته رو ول کن اروشابه این فک کن که چن سال دیگه یه بدبختی میخواد پیداشه ومنو بگیره
بعدش قراره بچه دارشم تو میشی خالش اصن شاید دوتا بدبخت همزمان پیداشن ومارو بگیرن بعدش همزمان بچه دار شیم
بچه ی من پسر شه وبچه ی تو دختربعد ما میاییم دخترتو واسه پسرمون خاستگاری میکنی بعد
اونا ازدواج میکنن وبچه دار میشن ما میشیم ننه بزرگ همینجوری داشتم ادامه میدادم ک خندیدوگف:بسه دیوونه دودیقه دیگه میذاریمون تو قبرخاکمون میکنی
خندیدمو از بغلم بیرون کشیدمش دستشو کشیدم وبلندش کردم یهو با اون یکی دستش زد تو سرشو گف:وای خاک به سرم سحر صب اس داده بود بریم بیرون بش گفتم بات حرف میزنم بش خبر میدم یادم رفتــــــــه
به دنبال حرفش سریع گوشیشو ورداشت وبازش کرد
-اوه اوه 32تا میس کال 24تا مسیج به این حواس پرتیش خندیدمو گفتم:عب نداره فردا میریم بیرون
یهو خودمم زدم تو سرمو گفتم:وای خاک تو سرم هستی رو یادته؟
اروشا باتعجب سر تکون داد
_ن پ ادم دوستش یادش میره مگه😐
-پس فردا تولدشه دعوتمون کرده
-خب مشکلش چیه؟میریم دیگه
-فردا باید بریم لباس بخریم
-پس به سحرم میگیم میاد
-اره حتما اونم دعوت کرده
هردو نفس عمیقی کشیدیمو به خل بازیمون خندیدیم دست همدیگه رو گرفتیم و رفتیم پیش بچه هاپرهام داشت باهاشون خدافظی میکردنزدیک تر نرفتیم تا پرهام بیاد
دستی واسش تکون دادم ازشون خدافظی کرد واومد سمتمون
-کجا رفتین شما
-خواسیم اقایون راحت باشن
خندیدو خواس قدم برداره که پریدم رو کولش ودستامو دور گردنش حلقه کردم کلا عادت داشتم بپرم رو کول اینو اون😐
پرهامم خندیدو منو محکم گرفت اروشام لبخندی زدو ودنبال پرهام راه افتادبالحن ارومی گفتم:
-داداشی؟
-جونم؟
-اوممم فردا قراره منواروشا بریم خرید باهامون میای؟
-شما قراره خریدکنین من واسه چی بیام
-خب توام قراره خریدکنی
-واسه چی؟
-پس فردا تولد هستیه همونی که یبارم از پله های خونمون افتاد پایین وپاش شیکست یادته؟
پرهام خندیدو گف:اره یادمه
-خب قراره بریم تولدش شمارم دعوت کرده پس باید لباس بخری درنتیجه مارو میبری خریــــــــــد😃
اروشام لپ پرهامو کشیدو گف:اره ما بدون داداشمون نمیریم بیرون
پرهام-باشه انقد زبون نریزین وروجکامنو اروشا کف دستامو بهم کوبیدیم وخوشحال ازاینکه فردا قراره کلی خوش بگذرونیم لبخندی زدیم
تا رسیدیم جلوی خونه گفتم:مرسی اقا همینجا پیاده میشم
پرهام خندیدو منو گذاش پایین:خیلی پررویی رها
-میدونم
پرهام-شماکه همه چیو میدونی
همین جوری که درو بازمیکردم وداخل خونه میشدم گفتم:بله پس چی
پرهام کنار رف تا اروشا بیاد توخودشم اومد تو ودرو بست
به به چه بوی خوبی باصدای بلندی سلام کردم بابام رو کاناپه نشسته بود وداشت روزنامه میخوندباشنیدن صدام سرشو بلند کرد
ولبخندی به روم زد:سلام یدونه ی من
رفتم سمتش وخودمو پرت کردم تو بغلش بابام دستشو دورم حلقه کرد
اروشام باصدای بلندسلام کردبابام اون یکی دستشو بازکردو گف:سلام اون یکی یدونه ی من
اروشام لبخندی زدو اومد بغل بابام هردو نفس عمیقی کشیدیم بابام هیچوقت بین منو اروشا فرق نذاشت از این بابت خوشحال بودم
چون دوس نداشتم اروشا حسرت چیزی رو بخوره مامان از اشپزخونه بیرون اومدوبادیدن ما اخم مصنوعی کرد وگف:پاشین جم کنین خودتونو خفش کردین شوهرمو
هر سه خندیدیم پرهامم اومد تو وسلام کردمامان وبابا لبخندی به روش زدنو جوابشو دادن از بغل بابام بلندشدم ورفتماشپزخونه اروشام پشت سرم اومد
بادیدن فسنجون رو میز نیشم تا بناگوشم بازشدمنواروشا عاشق فسنجون بودیم نشستم پشت میزاروشام کنارم نشست
بابا ومامان وپرهامم اومدن سرمیزپرهام روبه رومون نشست واسه خودم برنج کشیدمو روش فسنجون ریختم شروکردم به خوردن
پرهام-رها یه لیوان نوشابه واسم میریزی؟
-حتما..همین که دس دراز کردم تا نوشابه رو وردارم اروشا ورش داشت ویه لیوانو پرکرد
لیوانو گرف جلوی پرهام تا پرهام خواس لیوانو بگیره زودتر ازش گرفتمو خالیش کردم تو پارچ نوشابه همه باتعجب به منو اروشا نگامیکردن
داداشم به من گف واسش نوشابه بریزم
اروشا-نخیرم داداشم بامن بود
-نخیــــــــر بامن بود
اروشا-نخیــ
باصدای پرهام برگشتیم سمتش
-دعوانکنین من دوغ میخورم

پارت34اززبان‌رها

دستشو دراز کردوپارچ دوغو ورداشت ویه لیوان واسه خودش ریخت…
یه نفس سرکشیدو لیوانو گذاشت رومیز…
پرهام_من متعلق به همتونم چرا دعوامیکنین
منو اروشا همزمان ایشی گفتیم که باعث شد همه بخندن…
خودمم خندم گرفته بود…همیشه سر پرهام دعوامیکردیم…شاممونو باشوخی وخنده خوردیم…
میزو باکمک اروشا جمع کردم…دوتایی ظرفارو شستیمو کلی همدیگه رو کفی کردیم…بعد شامم یکم با مامان وبابا فیلم دیدیم…
پرهام تو اتاقش بود…دیگه صدای خمیازه های منو اروشا کل خونه رو ورداشته بود که
باباگف:پاشین خابالوا…پاشین برین بخوابین
هردواز خداخواسته پاشدیمو باگفتن شب بخیر رو به مامان وبابا به سمت اتاقمون رفتیم…
لباس خواب باب اسفنجیمو ورداشتم…لباسامو دراوردمو اونارو تنم کردم…اروشام لباس خواب خرسیشو پوشیدو خودشو پرت کرد رو تخت…
رفتم وکنارش درازکشیدم…خزیدم تو بغل اروشا…دستاشو دورم حلقه کرد…چشمامو بستم
-شب بخیر عشقم
اروشا خندیدوگف
-شب بخیر خانومم
اروم خندیدم خیلی سریع خوابم برد
باسروصدایی که میومد چشامو بازکردم اروشا باصدای بلند اهنگ میخوندو اتاقو مرتب میکردبالشتی که کنارم بودو ورداشتم وپرت کردم طرفش خورد تو ملاجش برگشت طرفمو باعصبانیت گف
-چرا میزنی عوضی
-دیوونم کردی بااون صدای خروسیت بذار بخوابم
چشاش از تعجب گردشد:ساعت4عصره بازم بذارم بخوابی؟
اینبار چشای من گردشدرو تختم صاف نشستمو گفتم:شوخی میکنی
شونه ای بالا انداختو گف:من شوخی میکنم ساعت که شوخی نمیکنه میتونی ببینی
بادیدن ساعت که چهارو نشون میداد یکی زدم تو سرم..چقد خوابیدم رفتم سمت کمدم یه تاپ شلوارک ورداشتمو رفتم سمت حموم اروشا همینجوری که داشت روی تختشو مرتب میکرد گف:پرهام گف ساعت6میریم
-باشه
رفتم حموم نیم ساعتی طول کشیدلباسامو پوشیدمو اومدم بیرون
اتاقمون چقد تمیز شده بــــــــــوداروشا رو تخت دراز کشیده بود وبا گوشی حف میزد
داشت باهستی حف میزدجلو میز ارایشم نشستمو سشوارو به برق زدم داشتم موهامو خشک میکردم که اروشام اومد وجلو میزارایشش نشست
کرم ضد آفتاب ورداشت وهمینجوری که به صورتش میزد گف:هستی بم گف هرکیو خواسیم میتونیم ببریم
شونه ای بالاانداختمو گفتم:ماکه اینجا دوستی نداریم
اروشام شونه ای بالاانداختو گف:منم همینو بش گفتم موهامو که خشک کردم سشوارو از برق کشیدمو مشغول ریمل زدن شدم رژ کالباسیمم کشیدم رو لبامو مشغول بافتن موهام شدم
بعداینکه کارم تموم شد رفتم سمت کمدم شلوارجین مشکیمو ورداشتم وپوشیدمش مانتو مشکیمم ورداشتم وپوشیدمش کوتاه بودساده وشیک بودشال کرمیمو سرم کردم عطرمو ورداشتم وباهاش یه دوش گرفتم
صدای پرهام از پایین میومد که داشت صدامون میکردبلند گفتم:اومدیم اروشام شال مشکیشو سرش کردیه مانتوطوسی پررنگ پوشیده بود باشلوارمشکی باهم راه افتادیم سمت پایین
پرهام بیرون اماده منتظرمون بودیه تیشرت جذب سفید پوشیده بود باشلوار مشکی وکتونیای سفیدمامان وبابا خونه نبودن کتونیای کرمیمو پوشیدم اروشام کتونیای طوسیشو راه افتادیم سمت ماشین پرهام
من جلو نشستمو اروشام عقب تاماشین حرکت کرد اهنگ موردعلاقمو باز کردمو صداشو تااخرش بلندکردم
عشقت همه دنیام بود
گرمی نفسهام بود
فکرت مثه یه سایه
هرلحظه باهام بود
اسمت همه حرفام بود
عطرت روی دستام بود
حسی که بهت داشتم
همونی که میخوام بود
حالاحالا
مثه ما تودنیا
عشقی قد دریا
پیدانمیشه
بالابالا
باتو میرم رو ابرا
بازم هواوهوا
بشه چی میشه
همراه بااهنگ میخوندیمو باخنده خودمونو تکون میدادیم تا برسیم به پاساژ مورد نظرمون کلی رقصیدیم وخندیدیم
وقتی رسیدیم پرهام گف بریم تو تا ماشینو پارک کنه وبیاددست اروشارو گرفتموباهم رفتیم سمت پاساژ
سحرم قراربود بیاد واینجا همدیگه رو ببینیم اینور اونورو نگا میکردم که چشمم خورد به سحرتا نگاش اینور افتاد دستی واسش تکون دادم
بدوبدو اومد طرفمون…باهم دست دادیم
-کجایین پس شما خیلی وقته اینجا منتظرم
اروشا-خب ماکه گفتیم ساعت6میاییم
نگاهی به ساعتش انداختو گفت:الانم 6:10 دیقه گذشته
سحر خواس چیزی بگه که پرهام رسید
-به به سحرخانوم
سحرلبخندی زدو گف:سلام اقاپرهام
-سلام خوبی دخترم؟
خندیدیم پرهام همیشه به سحرمیگف دخترم
سحر-خوبم ددی
همینجوری داشتن صحبت میکردن که دست اروشا وسحرو گرفتم وراه افتادیم:خان داداش بعدا میتونی بادخترت حف بزنی فعلاکارای مهم تری داریم
داخل پاساژ بزرگی شدیم سه تا مونم از هیجان چشامون برق میزدو از زوق مشت کوچیکی ت پهلوی هم میزدیم
اروشا لباشو روی هم فشار میداد و از داخل جیغ میکشید
هیچی بهتر از خرید کردن نبود مخصوصا با دو سه تا خلو چل تر از خودت وای ک چ حالی میده‌همچنان تو در ورودی پاساژ واستاده بودیم و اینور اونو

پارت35اززبان‌رها

اینور اونورنگاه میکردیم هرکی مارو میدید فک میکرد تاحالا پاساژ ماساژ ندیدم ک از زوق چسبیدیم ب ی جا
آروشا ی قدم جلو تر از مارفت
یهو حس کردم بین سر منو سحر ی سر دیگه دار میاد فک کنم سحرم این حسو کرد چون ی لحظه لرزید یهو ی صدای بلندی گفت
پـــــــــــــــــــــــــــــــــخ
اروشا با پاهای بلندش ی متر پرید اونور و دست رو دهنش برگشت منم از ترسم سر جام واستادم
وب اروشا ک برگشت بود طرف ما و حالا رو ب رومون بود زل زدم سحرم عین من دستاش تو دستم بود یخ شدن
اروشا با قیافه برزخی شده حمله ور شد طرف ما چون دستم تو دست سحر بود گیر کرد وسط،ما دوتا ک بلند بلند گفت پرهام میکشمت پرهام بمیری بیام سر قبرت برقصم
با اسم پرهام ب خودم اومدم اروشا بین دستای گره شده منو سحر دست و پا میزد ک ولم کنید
برگشتم سمت پرهام ک از زور خنده قرمز شده بود دلم خواست تلافی کنم ک قفل زنجیر رو باز کردم
(همون دستای خودش و سحر) تا ک دوستامون جدا شد اروشا با ی قدم رفت و موهای پرهامو کشید
پرهام میخندید این بیشتر حرصم میداد منم رفتم و قلقلکش دادم سحرم واستاده بود عین بچه های مظلوم نگاه میکرد
یهو پرهام جدی شدو گفت بسه دیگه همه دارن مارو نگاه میکنن خخخخ راستم میگفت منو اروشا ازش دس کشیدم ولی
بهش گفتم ک هنوز باهات کار دارم خان داداش اونم لبخندی زدو گفت هیچ کاری نمیتونی بکنی فسقلی اروشا داشت شالش رو درس می کرد منم دستی ب مانتو کشیدم
ورفتم پیش سحرو آروش جونم باهام راه افتادیم
اولین مغاز واستادیم و نگاه کردیم ب خرت و پرت هاش
سحر:اممممم میگم بچه ها کل مغازه هارو باید بگردیما
آروش:‌‌‌ دقیقا
منم ی باشی ای گفتم
تقریبا نیم ساعتی میشد داشتیم کل مغازه هارو نگاه میکردیم برگشتم عقب ببینم پرهام کجاست ولی نبود
ب بچه هاگفتم شما پرهامو دیدن ک دوتایی گفتن نه
سحر حمله کرد ک موهای اروشا رو بکشه بلکه شوهرش خوشگل تر بشه
ولی اروشا موهاشو گرفتم و گفت:سحر دس زدی کشتمت باید شوهر من خوشگل بشه با ی لبخندی رفتم جلو موهای سحر ک از زیر شالش اومد بود بیرون و با موهای اروشا رو گرفتم و همزمان کشیدم
وگفتم ک شوهر من از واس دوتانم خوشگل تر میشه
اروشا زل زد تو چشامو لبش کج کردو گفت
هر هر هر خندیدم سحرم رفت بازوی اروشا رو گرفت و گفت آروش جونم بی شوهری دختر عموت رو داغون کرده
اره سحری برم ب عمو بگم زود تر شوهرش بدن تا از دس نرفته
چشام گرد شدو گفتم گوه نخورید بابا فعلا ک شما داشتین جنگ میکردید
سحر :اره ولی تو جنگی ک ب تو ربط نداشت دخالت کردی
اروشا:دقیقا نچ نچ
منم با چشای گرد ی عجـــــــــــــــبی گفتم و رفتم و گفتم کم زر بزنید کارای مهم تری داریم
ب ترتیب قد داشتیم راه میرفتیم اول ک اروشا یا همون بابا لنگ دراز خودمون بود بعدش من بعد سحر

پارت36اززبان‌رها

جلوی ی مغاز واستادیم دیگه پاهام داشتن گز گز میکردن ک از پشت ی پسر گفت بح خواهران
دالتون خوبید
سحر بلند خندیدو برگشت گفت پرهام تیک….
بقیه حرفش رو نزد منم باخنده برگشتم دیدم پرهام نیست ی پسر دیگه بوداونم چ پسری لاغر مردنی
لباسش تو تنش داشت بندری میرفت اخمای منو سحر رفت تو هم اروشا فوتش میکرد ده دور دورخودش میچرخید
منم ک بد تر میزدم باید ی عمری پشت میله های زندان وایمستادمپسر گفت: بریم دور دور
اروشا هم برگشت این طرف من نمیدونم چی تومغازه دید بود ک برنمیگشت اینور تاکه
برگشت گفت: عه دور دور دلت میخواد بلند با سحر خندیدم چون قد اروشا از پسر بلند تر بود و پسر از رو هم نمیرفت
یهو ی صدای اشنای اومد و گفت: ببخشید خانوما مشکلی پیش اومده پرهام بود دستش پر بود از پاکت لباسا معلومه تو این دوساعت وسایل هاشو حسابی خرید
پسر برگشت گغت ب شما چه تورو سنه نه وکیل خانوم هایی بعد برگشت ابروهاشو بالا پایین داد مثلا میخواست خودی نشون بده
ک پرهام گفت:اینا زنو بچه های منن
همگی برگشتیم طرف پرهام خوشم میاد غیرتی شدنی هم دعوا نمیکرد
باحرفاش قانع میکرد تا قضیه تموم بشه پسر هنوز برنگشته بود طرف پرهام پشتش ب پرهام بود ک همینطوری س قدم رفت جلو بعد یهویی زد رو گاز و فرار کرد
انقد خندیده بودیم ک اشک توچشام حلقت زد
آروشا دستم کشیدو برگشت طرف ویترین لباس فروشی
برگشت سمتمو گفت..اون چطوره؟
لباس خوشگلی بود…یه لباسی که دستاش باتور سیاه بود و خود لباس نقره ای کوتاه بود ساده بود ولی پارچه خوشگلی داشت و تو چشم بود
رفتیم تواز فروشنده که یه زن حدودا40ساله بود خواسیم تا سایز اروشارو واسش بیاره
اروشا که رفت تو اتاق پررو سحرم یه نیم تنه مشکی با شلوارش ست رو پسندید خیلی مدل جالبی داشت
روشا صدام کردرفتم سمت اتاق پررو ودر زدم اروشا درو بازکردخیلی نازه شده بود مدل کوتاه لباس پاهای خوش تراششو بلندتر نشون میداد و کمر باریکش رو ب نمایش میزاشت
هیکلش آروشا همیشه خیلی تو چش میزد مخصوصا کمرباریکی که داشت بهش خیلی اومد بالبخند نگاش کردم:خیلی بهت میاد ولی کوفتت بشه منم ی هچین چیزی پیدا نکنم هم تورو هم لباسو جرمیدم
خندیدوگف:پس همینو بخرم؟سرتکون دادم و دروبستم حالا سحر صدام میکردرفتم سمت اون یکی اتاق پرو
دروباز کردم لباسش بااینکه ساده بود خیلی قشنگ بود
-خیلی قشنگه
-مطمعنی؟
-اوهوم همینو بخر
-باشه پس همینو میخرم
چن دیقه گذشت تا اومدن بیرون وبعد حساب کردن لباسا اومدیم بیرون پرهام منتظرمون بود
که گفت هنوز خرید نکردید همگی باهام گفتیم: تقریبا
یهو نگاه های هرسه تامونم تو هم گره خورد دستای سحر رفت بالا تا حمله کنه ک آروش پا ب فرار گذاشت و بدو بدو رفت منم پریدم پشت پرهام
گفتم:سحر امکان نداره
پرهام با خنده خیلی راحت رفت کنارو گفت حمله کن دخترم

پارت37اززبان‌اروشا

داشتم کفشارو نگاه میکردم که سحرصدام کردخداروشکر انگاری رها یه لباسی پسندیده بودرفتم داخل
رهاتواتاق پرروبودصدامون کردرفتیم نزدیک ودرو بازکردم
یه سرهم سفید پوشیده بود که یقش ب صورت هفت باز بود تا پیش نافش و کمربند کلفت خوشگل هم داشت خودنمایی میکرد
موافقتمو اعلام کردم وبعد اینکه سحر وپرهامم موافقت کردن اومد بیرونو پرهام پول لباسو حساب کرد
حالامونده بود کفش کل پاساژو زیرورو کردیم اخرشم من یه کفش مسکی پاشنه بلندمدل ساده ای داشت گرفتم …رها یه کفش مجلسی سفید ک ب نظرمون خیلی ب لباس هاش میومد گرفت
سحرم هم از همونجا ی مدل مجسلی طلایی براق گرفت خیلی خسته شده بودم
اخر سرم من ی کیف دستی طوسی پررنگ گرفتم ک هارمونی قشنگی بالباسم ب وجود میاره ب نظرم
ساعت9شب بودرفتیم یه رستوران واس شام
منو رو اوردن بدون اینکه نگاه کنم طبق معمول غذای مورد علاقم ینی
جـــــــــــــــــــوجه کباب با برنج و سالاد و دوغ گاز دار سفارش دادم
رها ی ایــــــشی گفت سحرم گفت کارد،بگیرم شکمت رو ک انقد میخوری عنتر چرا چاق نمیشی ☹️
منم خندیدم و زبونم رو واسشون در اوردم پرهام گفت منم جوج میخورم شما چی خانومای جوان
سحر لبخندش تا بنا گوش باز شدو گفت منم جوج میخوام پس موند رها دختر خر همیشه میموند اخر
اخرسرم گفت هرچی خودتون بخوریدبعد نیم ساعت غذارو گذاشتن رو میز
دستامو گره زدم تو هم و چشامو گرد کردم و گفتم هیچی بهتر از خوردن غذا نیست
رها ی دونه زد تو سرم ک کم موند صورتم بره تو ظرف غذا
بعد غذا ی اخیشی بلندی گفتم و زدم تو شکمم و گفتم عاشقتم
سحر نصف کمتر خورده بود رهاهم بدتر
اینجا منو پرهام بودیم ک تا اخر غذامون رو خوردیم و تموم شد
بعد غذا سحرو بردیم ویلای ک تو شمال داشتن خدافظی کردو رفت
من تو ماشین داشتم چُرت میزدم ک رها در ماشین رو کوبید بهم شیش متر پریدم رو هوا رها داشت ریز ریز میخندید
پاشدم گفتم قهلم باهات دیجه تورو ندوس
اونم بغلم کردو بوسم کرد گفت ی جبعه برات کاکو میخرم خوشگلم قهر نکن
وارد خونه ک شدیم همه جاساکت بود تمو اینا خونه نبودم
_باز این دوکفتر عاشق جیم زدن که
پرهام:خخخ نه پس میخواستی منتظر ما بمونن دلشون جوونه خب
رها و پرهام پایین‌موندن من با ی شب بخیر خیز برداشتم سمت اتاقم
رفتم رو تخت با لباس بیرونم دراز کشیدم روش
وگوسفندای زشتمو شروع ب شمردن کردم باقیافه آروین و آرتین

پارت38اززبان‌پرهام

{اولین و آخرین پارت‌اززبان شخص پنجم}
خیلی خسته بودم…گشتن با سه تا دختر خل وچل همینه دیگه…
تارفتیم تو اروشا رف تواتاقش…رهاخودشو پرت کرد رو مبل
رها-مامان وباباکجان؟
-چه بدونم لابد ددی جون مادمازلو بردن بیرون…
خندید…رو مبل کناریش نشستم…گوشیمو دراوردم…اروین یه گپ تو تل زده بود…
اعضاشم من بودم وارتین وعلی وشروین وخودش😑اسم گپم دیوونه خونه بود…
انگار نه انگارکه اوناباهم تو یه خونه بودن ومنم دوقدم باهاشون فاصله داشتم…رفتم تل…
شروین واروین داشتن چت میکردن وخل بازی درمیاوردن…علیم هراز گاهی میومد ویه چی میگف…
نوشتم(سلام دیوونه ها)
اروین-(سلام عشقم..کدوم گوری بودی امروز ندیدمت بیرون)
شروین-(سلام داداچ کم پیدایی)
-(بیرون بودم دخترارو برده بودم خرید😩)
شروین-(عخی دلم سوخید😂)
اروین-(خو میگفتی منم میومدم…پیش این سه تا نره غول قوزمیت حوصلم سرمیره😢)
شروین-(عه اقااروین حالامن شدم قوزمیت دیگه؟امشب که تنهاخوابیدیو بالششتو بغل کردی میفهمی😏)
اروین-(اخ قلبم😖عشقم بامن از این شوخیا نکن)
خندیدم و واسه اروین نوشتم(خب فردا میخوام برم تولد یکی از دوستام توام بیا)
اروین-(اخ جــــــــــــــون تولد😃منم هسم)
شروین-(منم میام)
اروین-(من وعشقم سرخر نمیخواییم😊)
-(بذارین ببینم اگه شد اون دوتا برج زهرمارم بیارین)
برگشتم سمت رها…گوشیش دستش بود وداشت چرت میزد..
موقع خواب دهنش مثه ماهی باز میموند به قیافه ی بامزش لبخندی زدم…
موهاشو از رو صورتش کنار زدم وخم شدم پیشونیشو بوسیدم..
رها کل زندگیم بود…یه دستمو انداختم زیرزانوهاش ویه دستمو زیرگردنش بردم..
بلندش کردم تا ببرمش تواتاقش…خیلی سبک بود…(فسقلی من)تکونی خورد وچشاشو بازکرد…
بادیدن من لبخندی زدو دستاشو انداخت دورگردنم…همینجوری که از پله ها بالامیرفتم صداش کردم
-رها
-هوم
-عصری گفتی هستی گفته هرکیو خواسین میتونین بیارین یادته؟
-باچشای بسته ولحن خوابالودش گف
-هـــــوم
-خب اروینو دوستاشم میان
-هوم
-هوم و کوفت..فردا پانشی پاچمو بگیری بگی من نگفتم
لبخندمحوی زد وگف:باشه داداشی
رسیدم دم اتاق..درو باپام بازکردم…اروشا پخش شده بود رو تخت…
باهمون لباسای بیرونش…رهارو گذاشتم رو تختش…تختو دور زدمو رفتم پیش اروشا….
شالش دورگردنش پیچیده شده بود…زیرلب گفتم:اخه دخترخوب چرا لباساتو درنمیاری بخوابی…
حالا بزنی خودتو خفه کنی ماچیکارکنیم دست بردمو شالشو اروم از گردنش بازکردم…
پیشونیشو بوسیدم…اروشام مثه رهابود واسم…همه ی دلخوشیم این دوتا خواهر شیطون بودن
که همیشه ی خدا اتیش میسوزوندن…دوباره رفتم پیش رها….خم شدم ودوباره پیشونیشو بوسیدم…باچشای بسته اروم گف:شبت خیس داداشی
خندیدمو به سمت دررفتم:شبت خشک فسقلی…درو بستمو رفتم پایین..گوشیمو از رو مبل ورداشتم وبه سمت اتاقم راه افتادم
بلیزمو دراوردم وشلوارمو با شلوارک عوض کردم…پنجره رو بازکردم…روی تختم درازکشیدمو گوشیمو ورداشتم…
رفتم تو گپ وبه اروین وشروین که همچنان پراز انرژی داشتن زر میزن گفتم-(بروبچز اوکی شد فردا همگی میریم)
اروین-(دمت گرم داداش😃💃)
شروین-(خب دیه پس فردا میبینیم همو☺️من رفتم بکپم شب خوش)
-(شب خوش داش)
اروین-(خوب بکپی عمرم😝)
یکم دیگه با اروین چت کردم و بعدخدافظی گوشیمو خاموش کردم….
انقد خسته بودم که زودی خوابم برد

پارت39اززبان‌آروین

باحس سنگینی رو شیکمم چشامو بازکردم پاهای شروین رو شیکمم بود وسر علی رو شونم
دیشب بااصرارمنوشروین علیم پیش ماخوابیدسعی کردم به خودم تکونی بدم ولی نشد
یهو یه فکری به سرم زدلبامو نزدیک گوش علی بردم وباصدای دخترونه ای اروم گفتم:عشقـــم
عکس العملی نشون نداد
دوباره دم گوشش لب زدم:علـــی پاشو دیگه عشقم پلکاش پریدچشاشو بازکرد وباتعجب زل زد به روبه روش
فک میکرد خیالاتی شده….شونه ای بالاانداختو دوباره چشاشو بست…
اینباردم گوشش دادزدم:عشـــــــــــــــــقم
شروین جوری از خواب پرید که از تخت افتادپایین علیم سیخ نشست روتخت ومثه
خنگا گف:ها؟چیشد؟کی بود؟کی شد؟
خندیدمو همینجوری که پامیشدم گفتم پاشین خانومای تنبل من پدرمو دراوردین دیشب گردنم خشک شده
معلوم نیس چه بلایی سرم اوردین که همه جام دردمیکنه حتی با بالشتی که علی پرت کرد وخورد تو صورتم ادامه ی حرفمو خوردمو خندیدم
شروین خودشو از رو زمین جمع کرد وگف:ساعت چنده؟نگاهی به ساعت رو میزکنارتختم انداختم وروبه شروین گفتم:ساعت عاشقی
خیزبرداشت طرفم که دوویدم طرف درو پریدم بیرون شروینم دنبالم میومدپله هارو یکی دوتا میپریدم
تا رسیدم پایین بادیدن بابام وایسادم شروینم بی خبراز همه جا عین وحشیا دنبالم میکرد
وچون یهو وایسادم محکم خورد بهم ومنم پرت شدم تو شکم بابام سریع خودمونو جمع وجور کردیم وصاف وایسادیم
لبخند مسخره ای زدمو روبه بابام که سعی داشت خندشو قورت بده گفتم:سلام حاج اقا خوبین ازاین ورا؟ماشالا روز به روز جوون تر میشیا شیطون
شروینم به تبعیت ازمن گف:سلام حاج اقابزنم به تخته چه هیکلی ساختین واس خودتون
بابام دیگه نتونست خندشو بخوره وبلند زد زیرخنده بعد روبه ماکرد وگف:باشه این سری نصیحتتون نمیکنم انقد زبون نریزین
باخیال اسوده ازاینکه بابام بیخیال نصیحت کردنمون شده راه افتادم به سمت اشپزخونه
مامانم داشت چایی میریخت
رفتم واز پشت بغلش کردم:صب بخیر بهترین مامان دنیا
لبخندی زدو گف:صب توام بخیر بهترین پسر دنیا
پیشونیشو بوسیدمو سرمیز نشستم شروینم وارد اشپزخونه شد وبه مامانم سلام کردمامانم باخوش رویی جوابشو دادصبحونه اماده بود
لقمه ای واس خودم گرفتم وروبه مامان گفتم:پس بابانمیاد؟
لبخندی زدوگف:ما صب زودی صبونه خوودیم اهانی گفتم ومشغول خوردن شدم
بعد خوردن صبونه از مامان تشکر کردم شروینم ازش تشکرکرد وباهم اومدیم بیرون رو کاناپه نشستم
بابامم رو یکی از مبلانشسته بود ویه کتابی دستش بودشروینم کنارم نشست کنترلو ورداشتم وکانالارو زیرورو کردم زیرچشمی نگاهی به بابام انداختم
وخیلی نامحسوس زدم روشبکه ی کارتون داشت باب اسفنجی رو نشون میدادلبخندی زدمو غرق کارتون شدم
باصدای بابا برگشتم سمتش
-بااین سنت خجالت نمیکشی کارتون میبینی؟
شروین-وا حاج اقا مگه چن سالشه؟بچم تازه 28سالش شده
به دنبال حرفش ریزریز خندیدبابام خندیدو گف:اره دیگه تاوقتی یکی مثه تو پشتش باشه خودشو میزنه به بچگی
خندیدم علی از پله هاپایین اومد وبه بابام سلام کرد
علی-سلام حاج اقا صبحتون بخیر
-سلام پسرم صب بخیر خوب خوابیدی جات راحته؟
قبل علی جواب دادم:معلومه که جاش راحته تخت خوبی مثه اروین داره که تا صب لم داده روش
علی زد پس کلمو چشاشو گردکرد:چرا دروغ میگی؟من اصن اتاق تو نبودم
خواسم دهن بازکنم که بابام گف:خب دیگه نپرین به هم فهمیدم
مامانم از اشپزخونه بیرون اومدعلی بش سلام کرد ومامانم بالبخند جوابشو داد
مامان-علی جان صبونه امادس
علی-مرسی خاله
بعد رفت سمت اشپزخونه گوشیمو ورداشتم نتمو بازکردمو رفتم تل ازبین684پی امی که داشتم پی ام پرهامو بازکردم نوشته بود
(ساعت 6تو محوطه ی مجتمع میبینمتون)یه اوکی واسش ارسال کردم ساعت12بودخیلی وقت داشتیم پس پاروی پاانداختمو نگامو دوختم به تلویزیون

پارت40اززبان‌آرتین

دوس داشتم بازم بخوابم ولی صداهایی که از اتاق اروین میومد نمیذاشت…
عصبی بالشتو گذاشتم رو گوشام ولی صدای اهنگی که بازکرده بودن خیلی بلند بود…
پاشدم وباقدمای بلند خودمو به اتاق رسوندم درو محکم بازکردم که باعث شد برگردن سمتم
آروین-اه ارتین ریدی به دابسمشمون
جلوتر رفتم دس بردم و صدای اهنگو کم کردم:من خوابما اونوقت تو نشستی داری دابسمش میسازی؟خجالت بکش
علی:عب نداره اروین دوباره میسازیم..
به دنبال حرفش بلندشد وصدای اهنگو زیادکرد…
دهنم بازمونده بود…اینم از علی…هرکی بااروین قاطی میشه کودک درونش خودبه خود بیدارمیشه…
دست به سینه داشتم به اداهاشون نگامیکردم…خیلی سعی میکردن جدی باشن وهماهنگ برقصن…
اخرشم خندیدن…اروین پاشدو گوشیشو که رو میز کنارتخت تنظیم کرده بود ورداشت…علیم سرشو کرد تو گوشیه اروین…
بعد چن دیقه اروین باصدای خوشحالی گف:عالــــی شد این میره تو اینستام
علیم لبخندی زد وگف:ولی اولی بهتراز این شد…پوفی کشیدمو گفتم:شروین کجاس؟
علی همینطور که بااروین داشت فیلمو نگامیکرد گف:رفته یه دوری بزنه
اهانی گفتمو خواسم از اتاق برم بیرون که اروین گف
اروین-عصری میریم تولد
-اها به سلامتی
-شمام میای
ابرویی بالاانداختم وگفتم:من نمیام
اروین اخماشو توهم کرد وگف:یا میای یامنم نمیرم
_خب نرو
میدونستم لجبازه واگه بگه نمیره پس نمیره…خوشمم نمیاد بزنم تو ذوقشون وناراحتشون کنم…
از یه طرفم از جشن ومهمونی واینا متنفربودم
_مگه اینجاآشنایی داریم که تولدشه؟کیه حالا
آروین:رفتنی میفهمی
از فکربیرون اومدم وهمینجوری که از اتاق میزدم بیرون گفتم:حالا ببینم چی میشه
رفتم پایین…
کسی نبود..ساعت3ظهربود وحتما مامان و بابا واسه استراحت تواتاقشون بودن…
رفتم اشپزخونه…سمت یخچال رفتم ویه لیوان اب پرتقال واسه خودم ریختم…یه کاکائوام ورداشتم ورفتم بالا…
دراتاقمو بازکردم ورفتم تو…به سمت بالکن رفتم…همین که سر چرخوندم شروین وپرهام ورهارو دیدم…
رها روزمین نشسته بود وپرهام کنارش زانو زده بود…شروینم بالاسرشون وایساده بود ویه چیزایی میگفت
دوچرخه ی اروینم بادستش نگه داشته بوداروشام از دور داشت میومداخماش توهم بودتا بهشون رسید کنار رها نشستو از
مشموایی که دستش بود یه باند بیرون اوردیه قلپ از ابمیومو خوردم وبیخیال به صحنه ی روبه روم چش دوختم به
شروین خم شد وچیزی به رهاگف اونم اروم سرتکون دادولی اروشا با عصبانیت یه چیزی به شروین گف داشتن بحث میکردن ابمیومو تموم کردم
واز بالکن اومدم بیرون به سمت پایین رفتم به اخرین پله که رسیدم شروین درو باز کرد وبااخمای درهم
رفت وخودشو پرت کرد رو کاناپه…علی واروینم پایین بودن وبادیدن شروین تواون وضع تعجب کردن
اروین-چته عشقم؟
شروین پوفی کشیدوگف:داشتم دوچرخه سواری میکردم حواسم پرت شد خوردم به این دختره اسمش چی بود رها
خودش چیزی نمیگه این عاشورای بداخلاق پاچمو گرفته
لیوانو رو اپن گذاشتم وکنار شروین نشستم وباقیافه ی سوالی گفتم:عاشورا کیه؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست‌سرنوشت
  • ژانر: ژانر رمان : عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیاعیوضی
https://beautyvolve.ir/?p=14223
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.