| Tuesday 24 November 2020 | 09:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین هستی آرزوهای من پارت1

رمان انلاین هستی ارزوهای من پارت1

ولی خدامیدونه که من آره دوستت داشتمتت آرزومه داشتنت کی تورو نخواستمت

هدفونمو ازرو گوشم اوردم پایین
از مترو بیرون اومدم

سعی کردم فکر بهم ریختمو جمع کنم.
الان فقط یه قهوه داغ حال سردردمو
خوب میکرد اعصابمو راحت
سعی کردم قدم هامو تند کنم تا زودتر برسم.
سوار پله برقی شدم چند پله بالاتر یه مادر دختر داشتن سر چیزی که اصلا ارزش نداشت ریسه میرفتن به خوشی شون پوزخند تلخی زدم.
دلم لک زد واسه بهترین آدمای زندگیم که واسه هیچی ازشون گذشتم.
سعی کردم فکرمو متمرکز شام کنم آخرشم به این نتیجه رسیدم که نیمرو واسه منی که امروز اصلا حوصله ندارم بهترین گزینست.
از هایپرمارکت سرکوچه چندتا
تخم مرغ خریدم راه افتادم سمت خونه ای که هیچ کس منتظرم نبود.
از کنار شورای محله که رد شدم
صدای پچ زدناشون شنیدم
که چقدر راحت منو مخاطب قرار میدادن.
کلیدو از ته کولم پیداکردمو سریع وارد حیاط سرسبز خونمون شدم.
اما به پای خونه ما نمیرسید خونه ما باغ بود…
اما این خونه دوطبقه بود بالا صاحب خونه پایین من وهمخونم زندگی میکردیم.
وارد خونمون شدم اول تخم مرغارو روی کابیت گذاشتم بعدم قهوه جوش رو روشن کردم رفتم لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردم .
ماگ مخصوص خودمو که فارا واسه تولدم بهم داده بود برداشتمو قهوه ام ریختم از کابینت مخصوص تنقلات
یه بیسکویت وانیلی برداشتمو رفتم جلوی Tv هنوز باسن مبارکمو روی مبل نزاشته بودم که زنگ در صدا از
اومدن مزاحم کرد.
با بی حوصلگی غرغر بابت اینکه نتو نستم بشینم رفتم سمت در.
ازچشمی نگاه کردم دیدم خانوم میثاقی صاحب خونه نامحترمم مونه
(به صاحب خونه ها برنخوره ایشون کلا رومخ ماراه میره)
درو باز کردم سعی کردم بخندم.
سلام دخترم.
سلام خانوم میثاقی بفرمایین داخل.
-مزاحم نیستم؟!.
-نه بابا بفرمایین!!.
(خودم کردم که لعنت برخودم باد تعارف واقعا اومد نیومد داره)
-چایی قهوه شربت چی بیارم؟؟.

با خنده گفت: راستش دیگه نمیتونم از پله ها زیاد بالا پایین برم
دخترم میخواستم یه سفارشی بهت بکنم برممم زیاد نمیمونم.
-من سرتاپا به گوشم.
با لبخندی که سالی۱ بار به دل میشینه بهم نگاه کرد.
-راستش من فردا میرم خونه پسرم
میخواستم بگمم مواظب خونه من باشین
اگه مشکلی پیش اومد بهم خبر بدین
با خوشحالی از این حرفی که زد نیشم باز کردم گفتم:حتما حالا فوضولی نباشه کی برمیگردین؟؟.
_راستش معلوم نیست شاید یک هفته ایی موندم.
_خوش بگذره بهتون.
در حالی که بلند میشد گفت
-دیگه دخترم سفارش نکنم مواظب باشین من شنیدم محله بالا رو دزد زده.
-چشم مواظبیم.
جلوتر رفتم تا دروبازکنم زود تر شرشو کم کنع
-فعلا دخترم.
-خداحافظ حالا میموندین؟!.
-نه باید برم لوازمامو جمع کنم شاید فردا صبح رفتم.
-کمک نمیخواین؟؟!.
-چرا من وقت نکردم گلارو سبزیارو که تازه هم کاشتم آب بدم یه زحمت بکش هم الان همم تواین مدتی که نیستم بهشون آب بده.
-باشه چشم!!.(آخ خدا چی بگممم من به این آخه)
-چشمت بی بلا خدافظ دخترم.

در خونرو بستموبا حرص رفتم رو مبل قهوه ام رو یه نفس سرکشیدم.
سرد شده بود بیشتر حرصم میداد.
ساعت ۹ شده بود این دختره نیومده بود.
گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به اطیه که ریجتم کرد با بی حوصلگی رفتم سمت آشپزخونه که صدای در حیاط نشون از اومدن هم خونه ام میداد.
با عجله سریع شروع کردم به چایی گذاشتن آخه خانوم عادت به قهوه نداشت.
صدای بستن در با صدای سلامش قاطی شد.
-سلام هستی خانوم
-سلام عطیه بانو کجایی شما بابا دلم هزار راه رفت برگشت
-آی آی آی نداشتیم هاا ببینم غذاچیه مردم از گشنگی
-برو لباس راحت بپوش منم واسط چایی بریزم غذاهم حاظره
با خنده سرشو تکون داد رفت سمت اتاق منم رفتم سمت یخچال تا سوسیس هارو بردارم همراه با اون گوجه خیار شورم برداشتم ماهیتابه رو ی گاز گذاشتم زیرش رو شن کردم ،چایی واسه عطی ریختم تند تند سوسیس هارو حلقه کردم توی ماهیتابه ریختم تاسرخ شد تخم مرغ شکستم خیارشور با گوجه هارم برش زدمو گذاشتم روی میز. میز که چیندنم روهم رفته تو ۱۵ دیقه انجام شد.عطی باخنده نشست پشت میز
-خوب خانوم خونه چه خبرا
-از الان بگمم من فردا قرمه سبزی
میخوام پس زودتر بیا نمیشه که همش حاظری.
-باتعجب از حرفم گفت:خیلی رو داری هستی به من که میرسه غذای سخت اون وقت خودت غذای حاظری واقعانکه.
-باخنده گفتم خوبه حالا نزن منو بخور از تونل افتاد
-از دست تو….
آخرین ظرفم شستم رفتم تواتاق عطی
غش خواب بود.
باخستگی زیاد رفتم روتخت مشترکمون
سعی کردم به هیچی فکر نکنم بخوابم.
هنوز سرم روی بالش نرسیده بیهوش شدم.
با صدای مزاحم آلارم گوشیم بیدارشدم
دست وپامو کشیدم همراه بااون یه خمیاز ی که تا ته حقم دیده شد.
آلارم گوشیمو قطع کردم.
اول رفتم واسه خودم قهوه درست کردم
بعد اونم یه دوش سر سری.
وقتی مطمن شدم در حیاط بسته شد
راه افتادم

ادم سمت مترو
عطی همیشه از من زودتر بیدارمیشد
آخه باید سر ساعت۸ شرکت میبود.
منم باید راس ساعت۹ پاساژ میبودم
به دستور مهلا خانوم دیونه اگه یک دیقه
میگذشت ۲۰تومن از حقوقم کم میشد
حالا انگار چقدرم میگیرم
هدفونمو گذاشتم روگوشمو به آهنگ مورد علاقم گوش دادم.
تاپاساژ به آدمایی که دورم بودن نگاه کردن بعضی ها شاد بغضی ناراحت همه نوع آدم وجود داره اما هیچکس واسه من اون نمیشه.

🍀فلش بک🍀

هستی…
هستی باتو ام هااا پاشوووو….
با خستگی غلتی زدمو سرمو بردم زیر بالشت که بالش از رو سرم بر داشتو محکم زد به سرم.
-چیه بابا اول صبحی
-مدرست دیر شد نمیری بابا منتظرته ها
-با بی حالی گفتم:نه نمیرم
-خود دانی من رفتم جواب بابد باتو
بارفتنش آروم گرفتم تا بخوابم که متوجعه صدای بابا شدم که داشت منو صدامیزد.
-هستی بابا من منتظرشماهم ها بیا دیگه
باعجله نشستم که گردنم درد گرفت.
خدا بگم چیکارت کنه هانیه گردنم شکست.
رفتم سمت سرویس زودصورتمو شستمم فرم مدرسمو که شب قبل مامان حاظرکرده بود با کولمو چادرم برداشتمو
را افتادم.
پایین پله ها هانیه رو دیدم.
-مگه بابا صدات بزنه.
یه خنده پردرد بابت گردنم زدمو همراه با جواب حرفش دستمو گذاشتم روی نقطه دردم.
-هاچیه حسودیت شود هانی.
-نخیر فقط ازاین به بعد میگم بابا بیدارت کنه.
پشت بهم کردو با صدای بلندی خدا حافظی کرد.
راه افتاد سمت درخروجی با لبخند وارد آشپز خونه شدم حسام با مامان داشت کلکل میکرد.

-چیه باز تو هی موتور موتور بابا بذار۱۷ سالت تموم بشه به سن قانونی برس بعد حرف موتور بزن .
-سلام دختر بابا
-بالبخند به عزیزترین کس زندگیم نگاه کردم جوابشو همراه با بوس روی لپش دادم
-آی گفتی هستی مادر،چته مادر گردنتو میمالی.
-هیچی یهوی چرخیدم گردنم گرفت
باباهم با نگاه به قیافه مچاله شده حسام گفت:
-حسام پاشو گردن خواهرتو بمال..
اونم باغرغر بلند شدو آروم آروم گردنمو ماساژ داد تا بهتر بشه.
-خوب دخترم من بیرون منتظرتم زودبیا که دیرم میشه.
-باشه حالا بذار بچه صبحونشو بخوره با نگاه پراز عشق بهم گفت:بخور مادر کامل بخور قوت بگیری.
-نه زیاد میل ندارم .
-بله دیگه هستی هرچی بخواد سریع انجام میدن من هرچی بخوام باید سن قانونی برسم.
بلندشد رفت بیرون باباهم با اخم به مامان نگاه کرد و سرشو تکون داد.
-نمیدونم دقیقا چی حسام
خواسته که انجام ندادیم.
-مامان اون ناراحت از این که من گفتم گوشیمو بابا عوض کنه باباهم گفت باشه.
-من خودم باهاش حرف میزنم باباجان
پاشو دیرت شد.
-چشم بریم
مامان زودتر از ما بلندشود رفت سمت قران وآب که توسینی گذاشته بود.
بالبخند منو حسامو از زیر قران رد کرد ماکه رفتم سمت ماشین آب تزیین شده از گلبرگ های قشنگ زرد رنگ پشت سرمون ریخت.
-بشین حسام جلو.
-نه سروش دم در منتظره
باباهم نشست پشت فرمون رو به من گفت:
-بشین هستی
به حسام که داشت روباز میکرد گفت:
-چیزی لازم نداری بابا جان.
-نه ممنون خداحافظ
باباهم باسر جوابشو داد راه افتاد سمت دبیرستان من.
سال سوم انسانی بودم برعکس علاقم که هنر دوست داشتم اما حاج بابا صلاح ندونست.
میگه دختر پسر فرقی ندارن باید باعث افتخار باشن پس درستونو درست بخونین.
باباهم دوست داره حقوق بخونم میگه دخترم باید خانوم وکیل بشه.
حاج باباهم از الان توفامیل منو به اسم خانوم وکیل صدام میزنه.
خلاصه همه ازم انتظار وکیل شدن دارن.
-داریم میرسیم چادرتم درست کن چیزی نمیخوای.
-نه بابا فقط اگه اجازه بدین من امروز برم خونه فاراشون.
باعجز زل زدم تو چشماش که حالا اخمم چاشنی صورتش کرده بود.
-باشه با خانوم ستوده میگم ماشین بفرسته واست موقع برگشتم هماهنگ کن.
بد خوشحالی پریدم بوسش کردم که اخم کردو گفت
-بروپایین دختر زشته سبک بازی نکن.
-چشمم حالا چرا شما میاین.
-خانوم حسینی به مامانت گفته باید با باباش بیاد توبگو چرا منو خواستن.
با نیش باز سرمو انداختم پایین یاد افتضاحی که پارسال انجام دادم شدم حتما بابت همون بابارو خواسته.

🌿زمان حال🌿

بارسیدن به پاساژ حواسمو به حال دادمو گذشتمو کنار گذاشتم.
باورودم به مغازه مهسا بد خنده گفت
– من بردم.
بالبخند گفتم به مهسا نگاه کردم تا تواستم حرف بزنم مهلا جلو دیدمو گرفت.
-چرا دیر کردی.
-به خدا تقصیر من نبود مترو شلوغ بود خیابونام از اون بدتر.
-مترو زیر زمینه چه ربطی داره به خیابونا اینبار نمیگذرم
رفت سمت دفتر حساب روش چیزی نوشت فکر کنم با این بار شدحدود ۶۰تومن از حقوقم کم آخه نیم ساعت دیر اومدن انقد ر شلوغ کردن داره.
-ولش کن حالشو گرفتم .
باحرص گفتم
-توسر دیر و زود اومدن من با مهلا شرط گذاشتی بابا بجایی که هوامو داشته باشی.
-ای بابا چیزی نشد یاد میگیری وقت شناس باشی.
با لبخند دندون نما ازم دور شد.
از الان دلم به حال شوهراشون میسوزه.
مهلا مهسا دوقلوهای هستن که فقط نقطه متفاو

ت چهرشون رنگ چشمشونه مهسا سبزه که به باباش رفته اون یکیم
قرمز آ نه مشکی که به ننش رفته.
تا ساعت ۲یه بارم نتونستم بشینم نزدیک عیده سرموک شلوغ.
ناهارم که تموم شد روی موکت رنگ رو رفته اتاقکی که ته مغازست بی حال تراز همیشه دراز کشیدم دستمو روشمام گذاشتم تا یکم استراحت کنم.
هنوز آرامش نگرفته بودم که گوشیم زنگ خورد
بدون برداشتن دستم نگاه کردن به صفحش جواب دادم کنار گوشم گذاشتم.
-بله
-درد بله بیشعور آخه چرا تو انقدر بی احساسی
الکی زد زیر گریه.
-بگو فارا خستم یه ساعت وقت استراحت دارم میخوام بخوابم.
باهمون صدای جغجغه رو اعصابش ادامه داد
-بله دیگه فارا کیلوی چند خواب مهم تره زنگ زدم بگمم حالم خرابه هستی خونم افتاده.
-خوب باشه شب بیا تا هستی خونت تقویت شه.
یهو حس کردم صدای خنده چند نفر اومد بعد فارا گفت
-شب شام زیاد درست کن
قطع کرد من که میدونم کاسیی زیر نیم کاسست.
با بی حوصلگی هدفون روگوشام گذاشتم راه افتادم سمت خونه ساعت گوشیم روی۹بود خیلی خوب بود که عطی از دو دوست خل وچلش خواسته که منو اجازه بدن قبل ساعت۹ خونه باشم.
ولی امشب به خاطره تاخیر صبح مهلا ۱ساعت بیشتر نگه داشت.
نزدیک خونه که شدم حس کردم چند نفر تو سایه هستن.
هدفونو برداشتمو سعی کردم زودتر راه برم که یهو صدای جیغ فارا رو شنیدم.
ازترس زبونم یه لحظه بند اومد.
که فارای بیشعور بقیه قومش به خاطره ترس من از خنده ریسه رفتن.
با نگاه به قوم گشنگان بی سرپناه سعی کردم اروم اروم برم سمت عقب..
فاراهم اومد توی نور بقیه دختراهم سعی داشتن بدون اینکه متوجه بشم دورمم کنن که کورخوندن فاراهم سعی داشت خندشو بخوره.
وقتی اینجوری ضایع چشماشون میخنده یه خبری هست.
-اهم ااا اهم خوب هستی خانوم بیا بقلم دیگه.
با فکر اینکه اینا بدون نقشه نمیان دوره یه قدم به عقب برداشتم.
-نه دیگه بیا کلید بگیر برین خونه منم برم یه چیزی بگیرم اینجور که بوش میاد امشب یخچال خونه ازجیب خالی تو خالی تر میشه.
-نه بابا راست میگی میگم بیا جلو میخوام بغلت کنم چلغوز.
-من برم دیگه بچه ها روسر پانگه نداربرین.
کلیدو پرت کردم سمتشون که نازی روهوا گرفت به فارا نگاه کرد.
-چه کنیم.
دوباره همشون به من نگاه کردن.
فاراهم سرشو انداخت پایین گفت
– بریم بچه ها.
یه نفس راحت کشیدم دیدم واقعا الکی ترسیدم دارن میرن منم راه افتادم سمت هایپر.
تو حال خودم بودم که متوجه صدا پای چندنفر شدم تاسرمو برگردوندم تخم مرغ گورجه بود که سمتم پرت میکردن.

فاراهم باجیغ جیغ داد میزد.
-روانی مهمون دعوت میکنی زودتر بیا۳ساعته دم دریم انتر خانوم.
خل مشنگا هممم فوش میدادن همم پرت میکردن منم که ۱۰تاپاقرض کردم ال فرارکردم.
هیچ وقت اینا نشدبیان به من بدبخت بی مادر کرم نریزن.
-حالا چرا منو میزنین زنگ میزدین میگفتین!!
کف دستمو بو نکردم که اینجایین!.
-میگفتیمم نمیومدی؟!!.
با صدای داد وحشناک یکی هممون برگشتیم سمتش.
-چه خبرتونه شماها محله رو روسرتون گذاشتین نمیگین شاید یکی خواب باشه؟؟!!.
با دست پاچگی که تو راه رفتنم معلوم بود سمت بچه هام رفتم اوناهمم با دیدن قیافه طرف مثل اینکه فهمیدن باید ساکت باشن وگرنه هیچ کس نمیتونه جلو دار دارو دسته فارا باشه هیچ کدومشون
صداشون درنمیومد ارشیا پسر ملوک خانوم
از اعضای شورای محل قشنگ از ریختش
معلوم بود بدبخت از خواب
پریده با رکابی سرمه ایی گرم کن ۲قدم از درشون جلوتر ایستاده بود سعی کردم مظلوم ترین
حالتمو بگیرمم.
-ببخشید به خدا این بچه ها یکمی ناخوش احوالن مخصوصا اون لباس زرده راستش سادیسم داره نمیتونه رواعصابش مصلت باشه.
-خوب به من چه فقط ساکتشون کن برین خونه هاتون.

معلوم بود یکم حرفم روش تعصیر گذاشت با چشمایی که فارا همیشه میگفت مثل خره شرک میمونه یه
نگاه بهش کردم سرمو انداختم پایین.
-چشم الان میریم شما بفرمایین.
اونم بابی فرهنگی شدید درو بست
رفت کپه مرگشو بذاره.
بااعصاب خط خطی برگشتم سمت
بچه ها که همشون ضایع نگاهشونو
ازم دزدین.
-بیاین بریم خونه خاک رس فرق سرتون.
همشون پشت سرم راه افتادن.
-کلید بدین!؟.
-بفرماید!.
با اخم کلید واز دست نازنین گرفتم دروباز کردم که دیدم بچه ها همشون دارن به پنجره طبقه بالا نگاه میکنن پاورچین پاورچین دارن میرن سمت خونه.
-چتونه نه به اون جیغ جیغ تون نه به این آرومی.
زولاله با صدای آروم لب زد (خانوم میثاقی) اشاره به طبقه بالا کرد!!.
-نمیخواد آروم برین نیست.
فارا یهو نیشش بازشدو گفت:
-نیست آخجون چه کیفی بده امشب.
به بچه ها که همشون شنگول شده
بودن گفتم:
-بی خود دلتون رو صابون نزنین.

من نمیزارم هر کاری دوست دارین
بکنین دفع قبل آبروی عطی بدبخت رفت عطی کوچیک بزرگ شد جلوش پس نمیزارم دوباره کوچیکش کنین شر به پا کنین.
فاراهم با هرس نگاه میکرد بهممم سعی داشت با چشماش بگه:خفشو که میامم اون دهنتو…………

………
(دوستان فارا یکممم که نه خیلی بی ادبه اینجاش سانسور شده😂)

بعد حرف من و نگاه فارا میخواستم برگردم که دوباره اون نگاه ها به سمت من کشیده شد قشنگ معلوم بود یه چیزی میخواد بشه تو افکارم غرق بودم که
یهو دیدم همشون باهم دارن میان سمت من با عجز به خدای آسمان ها نگاهی کردمو اشهدمو خوندم.
دیدین دزدارو از پشت دستاشونو میگیرن این دیوثاهم دقیقا همین کارو با من بدبخت کردن آخ مامان.
دستوپاهامو بستن.
کثافتا یه عالمه نوشابه دلستر دوغ سنیچ خریده بودن هنوز از یخچال خونه ماهم دزدیده بود اون آشغال فائزه هم شلنگ آب رو باز کرده بود داشتن به زور تو حلقم میختن.
موش آب کشیده شده بودم.
-خوب خوب خوب حالا بگو نفله توکه همیشه۸خونه بودی.
-بله بودم حالا دستم هامو بازکنید بخدا جیش دارم.
از این راه حل آسون تر به ذهنم نرسید.
-امرن بزارم زودتند سریع رمز آبر بانکت.
-به جون خودت چیزی تهش نیست.
-بگو ببینم وگرنه بازم بهت آب میدم.
باترس بابت حرفش زود رمزمو گفتم. بیشعورا نفهمم شکنجه جیشی منو میدن تازه
میگن انقدر نگهت میداریم تا جیشت بریزه آبروی نداشتت بیشتر بره، زولاله هم گوشیشو در آورده بود از اول مجلس شکنجه داشت فیلم میگرفت قسم خورده بود که میزاره تو اینستا شانس قشنگممم۴۰۰۰فالو داشت.

این روشو نمیدونم از کجا یاد گرفتن اما منم زیر شکنجه وحشیانشون نتونستم دووم بیارم رمز آبرو بانکم روگفتم.
-حالا دستامو باز کنید.
فارا به نازی زلی اشاره کرد دستامو بازکنن بعد باز شدن دستامو پاهام رفتم سرویس تا راحتشم بعدشم رفت لباسامو عوض کردم.
وقتی کارم تموم شد اومدم بیرون فائزه داشت لباس تنش میکرد فکرکردم میخواد بره.
-کجا میری میموندی شامم.
بالبخند خبیثی جواب داد!.
-هستم خدمتون دارم میرم از توماشین چیزی بیارم!.
-اوکی زودتر بیا که شام باخودتونه من خستم!!.
همشون با چشمای از حدقه دراومده برگشتن سمت من منم با بی خیالی گفتم:
-چیه میخواستین رمز کارتو ازم نگیرین
بهم تخم مرغ گورجه پرت نکنین.
منم به هموتون یه شامی میدادم.
اما الان با خودتونه.
راه افتادم سمت آشپزخونه اگه چیزی مونده بخورم انقدر مایع جات توحلقم ریختن داشتم ضعف میکردم.
دریخچال باز کردمو با افسوس به نون پنیر نگاهی انداختم بهتر از گشنگی بود.
داشتم نون پنیر میخوردم که زولاله اومد تو آشپزخونه پشت میز نشست با لبخند نگاهشو توچشمام دوخت.
-هوممم چیه؟؟!!
-هیچی فقط میخواستم بگممم شام با من زنگ زدم کباب بیارن پس سیر نکن خودتو.
باهمون لبخند بلند شدرفت..
اینا یه ریگ چه عرض کنم کلوخ تو کفششونه برای احتیاط یه لقمه بزرگ درست کردم رفتم پیششون اما فارا فائزه نبودن توجمع.
-کو فارا فائزه نازی.
اونم که سرش توگوشیش بود فقط یه هومم گفت نیشش باز باز شد.
با حرص کیف فاراکه کنارم بود پرت کردم سمتش که خور فرق سرش.
-چته تو چیه برو ببین کجان کوخ داری میزنی.
-اعصاب داشته باش مثل آدم بگو کجان تابرم شمارو نباید تنها گذاشت.
-ای بابا ولش کن دختر برو یه آهنگ بزار مردم از بس دعوا دیدم یکم آرامش به جمع بده.
-بیخود مثل اوندفعه صداش تا محل های دیگه هم بره. روشن نمیکنی تا بیام.
-خیله خوب بابا گیر…
با چشمام واسش خط نشون کشیدم رفتم.
داخل حیاط که رسیدم دیدم بیشرفا فرش پهن کردن دارن قلیون مخصوص فائزه رو روبه راه میکنن.
-تروخدا فارا بیاین برین الان عطی بیاد پدرمونو درمیاره.
یهو در باز شدو عطی اومد داخل که متوجه ماشد اول با تعجب بعد بااخم روبا من گفت.
-به به هستی خانوم جشن گرفتی باز.
-نه به جون خودت اینارونمیشناسی بزور اومدن تو هنوز ته حسابمم در اوردن.
فائزه با مظلومیت تمام زول زد توچشمای عطی گفت.
-نه ماچون چندوقته باهم نبودیم اومدیم اینجا.
-خودت که بهتر اینو میشناسی هیچ جا نمیاد اون مهلا مهساهم که بهش مرخصی نمیدن که بیاد پیش ما.
به فارا نگاه کردم لب زد ببند خواهشن رو به عطی کردم.
-عطیه جونم خودت اینارو میشناسی منم میشناسی اما به خدا بدون سرو صدا فقط یه شام بخوریم میرن.
عطیم با دست به قلیون اشاره کردوگفت
-ویه قلیون.
-نه بخدا این فائزه روکه میشناسی یه وقتایی این مجسمه دوره اسکندرشو میاره دیگه.
-بدون سروصدا زودجمعش کنین.
رفت تو خیلی بدش میاد از قلیون اما این قوم رونمیتونم کنترل کنم کلا کنترلشون دست فاراست اونم که فعلا تو جبهه اوناست.
-خوب چیکاره اییم.
بااخم به فائزه نگاه کردم برگشتم برم عطی هم رازیش کنم بیاد پیش ما دخترا هم داشتن میومدن بیرون روبه زولاله گفتم:
-غذا چی شد.
-الاناست که بیادبرو عطی روبیار.
-خودم داشتم میرفتم قلیونو زودجمع کنید تا بیاد وگرنه نمیاد.
نازنین یه پشت چشمی نازک کردگفت:
-اووو چقدر گیره این.
یه نیش گون ازبازوی نازنین گرفتمو وارد خونه شدم از آشپزخونه صدامیومد رفتم سمتش عطی داشت واسه خوش چایی درست میکرد طفلی لباساشو عوض نکرده بود رفتم کنار

ش یه بوس روی گونش نشوندم.
-برو من حاظر میکنم.
همون جوری گفت:
-نمیخوا د توبرو پیش اون قبیله.
-خخخ پس توهم رسیدی به حرفم.
-نه فقط کاراشونو درک نمیکنم چرا انقدر شرن دختر باید متین آروم باشه نه اینا.
بادست به اونور اشاره کرد!!
-راستش میدونی چی شده.
با حالت سوالی بهش نگاه کردم که با تعجب گفت: نه چیه.
-اینا قرار بوده پسر باشن خدا آخرین لحظه پشمون شده .
عطی هم با دقت داشت به حرفام گوش میکرد حرفام که تموم شد عطی همراه با من زدیم زیر خنده.
-خیله خوب توهم لنگه همونا برو پیششون منم ۲۰دقیقه دیگه میام.
-اوکی لیدی منتظرتم هاا.
با لبخند سرتکون داد منم رفتم پیش بچه ها نازنین اسپیکرشو روشن کرده بود همراه با اهنگ داشتن میخوندن.
زولاله هم طبق معمول داشت استوری میزاشت از قلیون کشیدنش.
-بسه زولی دودی شدن بابا.
فاراهم واسم بین خودش زولی جاباز کرد رفتم کنارشون اززولاله قلیون گرفتم یه پک عمیق زدم بوی عطر هندونه نعنا پیچید توی دهنمو باخارج کردنش بوش دوست داشتنی ترشد.
ما این اکیپ ۵نفره که هرکدوممون یه جور خانواده داریم.
فارا با خواهر بزرگترش مادرش زندگی میکرد.
فائزه که یه خانواده گرممم صمیمی که همیشه دوست داشتم پدر مادر منم اینجوری بودن بدون باید بدون حتما .
زولاله که نگممم براتون فرزند یه خانواده پولداری که واسه زولاله یک میلیون پول خورد بود اما هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر خسیسه.
نازنین که همکلاسمون نبود اما جز مدرسه بود بقول فارا ازتو جوب در کلاس پیداش کردیم.
نازنینم تک فرزند بودمثل فارا پدرنداشت البته پدرومادرش جداشده بودن بچه طلاق بود پراز عقده اما خیلی عالی برخوردمیکرد.(✔منظورم از عقده خلاصه میشه به یک خانواده مادر پدر فرزند اشتباه برداشت نشه❤️)
و اما من خوب فقط میتونم بگممم خوب بودم اما دیگه نیستم خانواده داشتم دیگه ندارم.
اون شب همون جور که قول داده بودن بدون سرو صدا رفتن خونه هاشون.موقع رفتن واسه آخرهفته قرارشد بریم ‌کمپ دوستیمون.جایی که عاشقش بودیم پاتوق هرماهمون اونجا بود یه کافی شاپ بقول زولی کلاس دار .
تا آخر هفته اتفاق خاصی نیوفتاد البته تا روز قرارمون.
طبق عادت همیشه داشتم آروم آروم میرفتم سمت پاساژ که توی یه خیابون خلوت یهویی یه ماشین جلو پام ترمز کرد منو به زور نشوندن داخلش دستو پامیزدممم که ولم کنن اما شیشه هاش دودی بود جلو دهنمم با دست بسته بودن.
ماشین که ایستاد از ماشین اومدیم پایین دونفر منو گرفته بودن یهو دیدم یه ماشین دیگه با سرعت اومد وجلوی ماشینی که منو سوار کرده بود زد روترمزطرف با استایل خاصی پیاده شد.
با دیدنش یهو بجای ترس خندم گرفت یه جوری ژست گرفته بود که انگار پسر محمد رضاشاه،خدا بیامرزه.
با نزدیک شدنش اون دونفر دستامو ول کردنو یک قدم فاصله گرفتن.
-چیه میخندی البته بهت میاد!!.
-چی اونوقت؟!
-دیونه باشی سادیسم داشته باشی تیمارستانی باشی بازم بگمم.
با یه ذره اخم تو چشماش زول زدمو گفتم
-دیونه تویی این قول های بیابونیت و
دیونه هفت جد….
هنوز حرفم تموم نشده بود که یک چک توی گوشممم زد چنان با شدت که اگه محکم نمیستادم مثل موکت پهن شده بودم.
-ببند قبل از اینکه بخوای زر مفت بزنی پتیاره.
با چشمایی که هی التماس میکرد که از غرورم کم کنم تا بتونن یه دل سیر گریه کنن به چشمای قرمز از خشمش نگاه کردمو گفتم:تو مطمنی دقیقا من پتیارم یا اون دختره ایکبیری مماغ عملی

میدونستم اینا همش واسه اونه.
تا اومد دوباره منو بزنه صدای ماشین گشت پلیس اومد.
با تشر روبه اون سه نفری که منو آوردن گفت:مگه نگفتین امنه
اون بدبختماهم فقط باترس نگاهش میکرد دوباره برگشت سمت من داشت با چشماش منو زیرمشت لگد له میکرد پلیسا داشتن نزدیک میشد که باعصبانیت اوناروگفت سوار شن خودشم راه افتاد سمت ماشین خودش اما قبل از سوار شدنش صداش زدم
-آراز
برگشت سمتم
منم با انگشتم یه حرکت زشت انجاممم دادم که تا فیهاخالدونش سوخت
اونم سریع پاشو روپدال گازش فشار دادو رفت.

تو دلمم به این ایده دم رفتنش کلی خندیدمم

پلیسا که۲نفربودن از ماشین پیاده شدن اومدن سمتم
-چیکارات کردن دختر
-هیچی میخواستن دزدی کنن که دیدن چیز ارزشی ندارم.
-لبت پارست صورتتم رد انگشتای طرف روش مونده.
آخ دستت بشکنه آراز
-بیا سوارشو
رفتن سمت ماشین
منم مثل کش تنبون رفتم سمتشون سوار ماشین شدم تو ماشینم از چندتا سوال پرسیدن که جواب گمراه کننده داوم تا به حساب آراز خودم برسم.
وقتی مهلا مهسا حالمو دیدن خیلی ناراحت شدن عصبی بعدشم زنگ زدن به عطیه اونم میخواست بدبخت مرخصی بگیره بیاد که بزور فداتشم چیزیم نیست قبول کرد شب با بچه ها برگردم.
بعدظهر شد نمیدونم چرا انقدر مهلا مهربون شده بود هی تابه من نگاه میکرد باهرس سرشو تکون میداد بعدشم دوباره به من نگاه میکرد.
آخرشم دووم نیاورد اومد گفت هری برو خونه استراحت کن اگه فرداهم نیومدی ایراد نداره.
دیگه م

نو این همه خشبختی مهاله
دوتا پا داشتم دوتا دیگه قرض کردم راه
افتادم سمت پاتوق پیاده تا پاتوق فقط
15دقیقه بود منم هوس پیاده روی
کرده بودم توی راهم زنگ زدم به اون الافهای بیکار گفتم بیاین پاتوق که مسئلتونه.
تارسیدم دیدم از من زودتر نشستن سر میز همیشگی.
میز ماهم یه جوری بود که از در وارد میشدی زیاد دید نداشت اما تامیپیچدی همه اهل قبیله معلوم بودن.
بچه ها تا بلند شدن که طبغ آیین رسوممم قبیله بغل دست بوس کنیم چشماشون شو قد درقابلمه رویی مادربزرگممم.
با هرس فارا فائزه بدبخت که جلوش بود پرت کرد اونور که اگه زولاله ونازی نمیگرفتنش موکت شده بود کف کافی شاپ.
تا بهم رسید مثل این مامانا هندی ها هست بچه هاشونو زیرو رومیکننن ببین عیبی نکرده باشه همون جوری برندازم کرد
یهو سفت بغلم کرد خوب چلوندم.
-بابا فارا خوبمم چته
-چمه خودتو دیدی کدوم پدرسگی دست روت بلند کرده هااا کدومم
فائزهم اومد پشت سرش گفت:
-راست میگه بگووو تا دهنشو……
-بابا چیزی نیست یه چک پدر مادر دارخوردممم بابا منم کم نیاوردم.
-زدیش
-نه فاراجان
دوباره اون حرکت زشتو انجام
دادم که همشون یه هینی
کشیدن لباشونو به دندون
گرفتن جزفارا که اونم
بادستش حرکت نمایشی
زدگفت:خاک فقط این
انگشتشو آورد بالا که من سریع
دستشو گرفتم که البته دیر شده
بود میز روبه رویی دید سرخودشوبا خوردن کیک نوشابش یعنی قهوش
گرم کرد.
فاراهممم یه بند داشت حرکتای
دستو طرزگفتن فوشای چیز دار
وغیر…..رویادم میداد درآخر گفت
-خوب کی بود چی شکلی بود
-راستش میخواستم همینو بگمم
بریم بشنیم تا بگممم.
همه دور میز گردمون نشستیم
منم اتفاقی که افتاده بود رو
تعریف کردم که خون خودشونو
میخوردن کارد میزدی به فارا خونش
درنمیومد.
-وای خدا چی دارم میشنوم.!!
-واقعا تو اجازه دادی بزنه تو گوشت!!؟
-نه پس به دستو پاش افتادم که نزنه یا کاری بهم نگیره!!
به بچه ها که از همشون بدتر فارا نمیتونست باقضیه کنار بیاد نگاه کردم!.
-بچه ‌ها حالا که شده بیاین بریم یه نقشه بکشیم مثل قدیم تا حالشو بگیریم.
-نمیشه الان بریم.؟!
-نه فارا جان بدون فکر که نمیشه.
به فائزه که تونسته بود جو رو آروم کنه نگاه کرده.
به بقیهم نگاهی کردم که کاش چشمم به پشت سرشون نمیفتاد!!
حیدر دوست فاب آراز بود…
همیشه میدیدیم که باهمن اما الان تک اومده با یکی دگه از گروه اون قول تشن.
فارا که متوجعه نگاه خیرم شد برگشت اون سمتی با تعجب به من نگاه کرد طی یه حرکت آرتیستی دقیقا مثل فیلم های هندی که طرف از رو صندلی بلند میشه اون صندلیه پرت میشه دقیقا همین جور اما ایندفعه بجای پرت فقط افتاد.
صدای صندلی توجه اون رو رفیقشو جلب کرد با پوزخند کنار لبشون به فارا نگاه کردن حیدر در آخر ذوم من شد.
حالم از هرچی پسره بهم میخوره،
با رسیدن فارا به میزش متوجه شدم زولاله هم که دست کمی از فارا ندارهم رفت سمت اونا.
نمیشنیدم چی میگن فقط دعا دعا میکردم که یه وقتی اینجا فارا شتکشون نکنه.
آخه ازش همه چیز بر میاد.
راستی یادم رفت بگمم سارا کمربند مشکی تکفاندو داره این کارو خراب میکرد.
چون مطمن بودم حیدر اون یکی دست پاشون تا 2ماه تو گچه.
نمیشد نشست تماشا کرد تا بیان رفتم سمتشون که دیدم فارا برگشت گفت: بریم.
-کجا من تازه اومدم.
-باید بریم.
-اوکی پس به بچه ها علامت دادم اوناهم اومد فارا لحظه آخر یقه اون پسر رو گرفت گفت:
-دیگه چشماتو درویش کن وقتی مارو میبینی اوکی.
برای محکم کاری هم یکی زد تو دماغش.
-حالا چرا زدی بد بختو.
فاراهم با اعتماد به نفس گفت :باید میخورد تا چشمش دنبال رفیقام نباشه.
زولاله هم با تعجب گفت:مگه کی رو دید میزد.
فاراهم با ریموت درماشین باز کردو به من اشاره کرد بشینم به زولاله هم گفت:
-دقیقا تورو
-عوضی آشغال
-ولش بابا تموم شد.
دلم بد گرفت از بی کسیم که دوستام بیان دل بسوزونن واسمم درسته فارا مثل خواهرم بود اما واقعا دلممم راضی نمیشد.
فارا متوجعه گرفتگیم شد با لبخند گفت: بشین جلو منو توایمم فقط.
به بچه هام اشاره کرد که راه بیفتن از شیشه دستشوبرد بیرون مثل همیشه علامت داد بیان دنبالش.
-چته چرا ریختی بهم.
-هیچی فقط یهویی دیدم چقدر تنهامم چقدر بی کس
-منظورتو نمیفهمم تو با وجود من هم هنوز تنها وبی کسی
-نه اما فارا اگه برگردم دیگه ریسک نمیکنم.
-میدونم اما گذشته گذشته الانم تو حالیم آینده رو باید بسازیم پس ولش کن بابا.
دستشو برد سمت سیستم یه آهنگ شاد گذاشت مخصوص رقص با اهنگ میرقصید.
رو بهش گفتم:
چی گفتی بهش که پوزخندمیزد.
فاراهم بابت صدای زیاد برگشت سمت گفت :چی؟؟
دوباره حرفمو باصدای بلند تکرار کردم که بازم نشنید.
دست بردم سیستمو کم کردم که گفت:
-خداخیرت بده حال بگو بفهمم چی میگی.
-میگمم چی گفتی به حیدر.
-گفتم امشب هیچ فردا به اون غول تشن بگو بیاد سمت اون روستای بیرون شهر هست.

وب حالا چرا؟؟؟
-محض آرا عق کل واسه اینکه بفهمه بی کسو کار خودشو هفت جد آبادش تا تنها گیر نیاره زور بگه.
-فارا خطریه اونا پسرن
-عشق من منم نگفتم که ما تنها میریم چند نفر رو میبریم الخصوص دوست پسرای گرامم.
-نه اینکه خیلی هم اهلشیم.
-درسته دختر اما بازمم با طرفدارهای زولاله،سروش خاطرخواه نازنین،میشه یه کارایی کرد.
-فاراجان نمیشه بعدشمم سروش پسرعمه نازی فکر نکنم نازی قبول کنه،جدا از اون منم راضی نیستم.
وقتی دیدم همچنان داره فکر میکنه برگشتم سمتش با حرس گفتم:
-مگه جنگه فارا که داری نقشه میکشی؟؟!
-آره جنگه دختر خوب میدونی خدایی نکرده اگه اتفاقی میفتاد چی میشد.
-فعلا که تو داری همه مون رو تو دردسر میندازی !!
حرف زدن بافارا فقط چونه ایی از جنس آهن میخواست چون هیچ جوره راضی نمیشه نقشمم فقط اینکه اونو بزنه بگه بفرما آراز خان به من میگن فارا نه چیز برگرد چیز به اینم فکر نمیکنه که اونم بوکس کار کرده همشون همش دنبل میزنن عضله دارن یکشون برابر بود با منو فارا زولاله.
وقتی به کبابی مخصوص فارا رسیدیم تا آخر شاممون فقط حرف های عادی زدیم موقع برگشت سمت ماشین ها گوشی فارا زنگ خورد.
به ماهم اشاره کرد ساکت باشیم، روی اسپیکر گذاشت.
صدای طرفی که از اون طرف اومد دندون هامو نا خواسته بهم فشردم آراز بود.
این یعنی موافق همه چیزه میخواد خودی نشون بده.
باچند کلمه که واقعا قصد دارین تن به تن مبارزه کنیم کجا کی چه ساعتی تلفنو قطع کرد بشر پرو همچین میگه تن به تن انگار هم هیکل ماست.
روبه فارا گفتم:
دیگه باید جدی حرفتو بگیرمم یه صحبت درست حسابی کنیم.
پیشنهاد دادم که
روچمنای کنار خیابون بشنیم تا میز گردمون رو تشکیل بدیم ببینیم چه خاکی باید فرق سرامون بریزیم.
-خوب فارا خانوم چطوری نبرد تن به تن.
-نترس برنامه ها دارم واسش تا دوباره فکر نکنه ما دخترا فقط نازوعشو هستیم.
-خوب چطوری؟؟
با نقشه ایی که فارا ریخته بود فقط باید یه وَن آدم میاوردیمم که زولاله حل کرد.
مثل همیشه از یکی از فالورهاش خواست تا فردا بیاد.
اینکه میگم فالور واقعانی ها این دختر از همچی بی نیاز بود تو ناز نعمت.
حالا که ون جور شد میموند بقیه چیزا که از پسش برمیومدیمم.
راستی یادم رفت بگمم ما درسته دختریم لاغر مُردنی اما دفاع شخصیمون تک بود.
خلاصه فردا چون مرخصی داشتم نرفتم با بچه ها یکمم دفاع شخصی کار کردیم.
بعدظهر راس ساعت جایی بودیم که قرار گذاشته بودیم.
نزدیک 10نفر پسر از اون هیکلی های درشت 6نفر دختر که با ما میشدن 11کلا21نفر بودیم که به گفته فارا اونا پنهون شدن لای درخت ها تا دیدیه نشن فاراهم شوکر مخصوص خودشو گذاشت توی شلوار 6جیبش.
همه حاظر بودیم تا بیان که از دور دیدیم 4تا ماشین اومدن از هر کدوم4نفر از اون هیکلی ها درشت اندام و با پوزخند به ما که فقط5نفر بودیم با ماشین زولاله اومده بودیم نگاه میکردن.
فاراهم طبق نقشه اولش باتعجب نگاهشون کرد ولی بعد که دید دست هر کدومشون یک چیزی مثل پنج بوکس چوب کمربند خلاصه هزارتا از این وسایل مخصوص دعوا کتک کاری بود واقعا تعجب کرد، یه لحظه حتی میخواست فرار کنه،که آراز اومد جلو علامت داد فاراهم بره.
این جور که بوش میومد هممون به هم کلک زده بودیم قصدمون یه دعوای با زندان بود.
زولاله یواشکی به اون دوستش که اونوربود علامت داد که مواظب باشن اونم باعلامت گفت که هستم.
فارا آراز چند قدم مثل این فیلم ها رفت جلو با فاصله 2متر ازهم شروع کردن به مزاکره.
-خوب میبینی که ما تنها اومدیم پس بفرست برن اون اراضل رو…!!
-متاسفم خانومی فقط تنها راهش اینکه همتون بگین غلط کردیم گوه خوردیم تا هم اونا برن هم من..!!
-عمرا مگه تو خواب ببینی..
-پس شرمنده من تا اون دوست خوشگلتو آدم نکنم نمیرم..!
-ِپس برای اون اومدی باید بگمم اون آدم نیست که…!
باتعجب پوزخند آراز نگاه کرد و ادامه داد..
-اون فرشتست و توی بی همه چیز نمیتونی حتی دست بهش بزنی..!
باخشممم آراز رو کرد به من گفت:
-هوی هستی بگو غلط کردم وگرنه یک کدومتون سالم نمیمونید باید بگممم شبمم باید توبغل ما سر کنید..
با پوزخنده همیشگیش به منو بقیه دخترا نگاه کرد..
بچه ها واقعا همم ترسیده بودن همم امیدشون به لشکر پشت سرمون بود.
قرار بود پسرا بیاین از پشت ماشیناشون پنچر کنن بعدشم با چوب چماغ بیفتن به جونشون…
اما با وجود این لشکر که فقط تفنگ کم داره میترسیدم نتون کاری کنن.
البته شوکر فارا از1متر هم متونست کارشونو تموم کنه اما بازم.
متوجه شدم مردا دارن از پشت میان جلوتر فاراهم حاظر بود تویه چشم بهم زدن همه ریختیم بیرون همدیگرو میزدیممم هااا.
فارا که عشق این بود از شوکرش استفاده کنه الان باذوق داشت روی آراز امتحان میکرد آراز هم هی عقب

میرفت فاراهمم هی میخندی !!!
منم با نازی یه دختره دیگه که از قوم های فالوری زولی بود زده بودیم به سیم آخر یه بد بختی رو اسب کردیم من موهاشو میکشیدم نازی رو کمرش نشسته بود اون دختره هم کمربند پسره رو گرفته بود با شدت میزد به پشت باسن پسره که پسره راه بره.
زولاله هم با فائزه یه چوب نازک اما ازین هایی که درد میگیره بر داشته بودن حیدر دوست فاب آراز رو میزده اون بد بختم از ترس اون هرکولی که زولی گذاشته بود مواظب باشه در نره تکون نمیخورد.!!
خلاصه همون در گیر رودیم۲۱تن برابر با۱۶ تن.
وسط دعوا بودیم که صدای آژیر ماشین پلیس اومد هممون فرار کردیم اما پسرا موندن نتونستن آخه فارا خانومم خودش شخصا دستور داده بود که ماشین هارو پنچر کنن واز همه مهم تر اینکه دوتا خط خوشکل رو ماشین آراز انداخت اونم قایمکی که کسی نفهمه!
همه مون باذوق رفتیم سوار ماشین ها شدیدم سریع اونجارو ترک کردیمم به سمت رستورانی که فارا گفته بود رفتیم تا تشکر کنیم از بچه هایی که با مااومدن.
فارا باذوق به همون گفت:
-عالی بود ممنونم از همتون.
-فقط کی به پلیس زنگ زد.
منو فارا همو نگاه کردیم همون باهم گفتیم:
+من که زنگ نزدم.
ماهم در رفتیم باذوق رفتیم سمت رستوران تا تشکر کنیم از بچه هایی که با مااومدن.
-عالی بود ممنونم از همتون.
-فقط کی به پلیس زنگ زد.
به فارا نگاه کردم همه مون باهم گفتیم.
من که زنگ نزدم.
-شاید خودشون زنگ زدن.
به فائزه نگاه کردم گفتم:
-نه اینجور که بوش میاد اوناهمم دوست داشتن یه دل سیر مارو بزنن وگرنه خوشحال نمیشدن از تنها اومدنمون.
-آ آ آ من که فکر میکنم کار خودشونه آخه ترسیده بودن.
با خنده به چند نفر از بچه ها که بدجور لبشون پای چشمشون کبود بود نگاه کردم.
با غافل گیری پسرا چوب هایی که از پشت به اونا زده بودن اونا نتونستن سمت ما بیان اما چند نفر که آرازم جز شون بود اومدن سمت ما اما ماهم کم نیاوردیم که فقط میزدیم.
جالب اینجاست که واقعا برای ما دخترا اتفاقی نیوفتاد.
شب بچه ها منو بردن در خونه رسوندن خودشونم رفتن امروز همه مون خسته شدیدم با خستگی شدید خواستم برم داخل که حس کردم یه موتور اون ورتر ایستاده داره منو میپاد یه چند باری دیگمم متوجه شده بودم که تعقیبم میکنن اما نمیدونستم کیه بخاطره شب بودن رفتم داخل نمیشد ریسک کرد رفت اون سمت شاید اون آراز عوضی باشه و اونم که زخم خوردس اوه اوه…
با خاطره کتک کاریمون لبخند رو لبم نشست رفتم داخل تو آیینه ورودی چشمم به کبودی زیر چشمم افتاد چون پوستم حساس بود با یه تق الکیم کبود بود چه برسه به ضربه دست آراز.
عطیه خواب بود تو خواب میخندید گوشیشم کنارش افتاده بود گوشیش برداشتم بزارم رو عسلی کنارش که متوجه چراغ smsکه روی گوشیش روشن بود شدم راستش فقط یکم نگاه کردم متوجه شدم طرف اسمش سبحانه نوشته باشه خانوم خوابالو فردا میبینمت!!!
تعجب کردم آخه عطیه از این جور کاراها نمیکرد.
همیشه هم به من میگفت با هیچ پسر دوست نشم که بد میبینم.
دلم واسه مامان بابام دوباره تنگ شد،همیشه مامانم میگفت هیچ پسر ارزش نداره که به خاطرش خانوادتو ول کنی مگر اینکه اونم بخوادت با خانوادش بیاد واسه داشتنت.
راست میگفت من واسه اولین بار تو زندگیم یه کاری کردم گه تمام پل های پشت سرم خراب شد.
واقعا من دوست داشتم،نه بخدا نه من فقط دوستش داشتم.
نمیدونم این بغض کی تموم میشه.
فقط میخوام زودتر راحت شم از حجم زیاد این بغض لعنتی چرا نباید مثل فارا بقیه زندگی کنم،حقم واقعا این بود من که بهش اعتماد کردم چرا نابودم کرد.
همیشه میگفت منو باخانواده میخواد همیشه میگفت میخواد ابدی شم تو زندگیش،پس کوو.
تعجب کردم آخه عطیه از این جور کاراها نمیکرد.
همیشه هم به من میگفت با هیچ پسر دوست نشم که بد میبینم.
دلم واسه مامان بابام دوباره تنگ شد،همیشه مامانم میگفت هیچ پسر ارزش نداره که به خاطرش خانوادتو ول کنی مگر اینکه اونم بخوادت با خانوادش بیاد واسه داشتنت.
راست میگفت من واسه اولین بار تو زندگیم یه کاری کردم گه تمام پل های پشت سرم خراب شد.
واقعااا من دوست داشتم،نه بخدا نه من فقط دوستش داشتم.
نمیدونم این بغض کی تموم میشه.
فقط میخوام زودتر راحت شم از حجم زیاد این بغض لعنتی چرا نباید مثل فارا بقیه زندگی کنم،حقم واقعا این بود من که بهش اعتماد کردم چرا نابودم کرد.
همیشه میگفت منو باخانواده میخواد همیشه میگفت میخواد ابد

ی شم تو زندگیش،پس کوو.

🌸فلش بک🌸

با تعجب زیاد به حرف های خانوم حسینی و نوری گوش میدادم.!!
واقعا من این همه خلاف کردم خودم خبر ندارم.!!
دست فارا که تو سر ترمه خورد تازه فهمیدم اکیپ۸نفره دور من پنجره دفتر جمعا با دقت دارن گوش میکنن هی واسه من سر تکون میدن.
یکی نیست بگه آخه نه اینکه خودتون عالین هیچ مشکلی ندارین.
همین۱هفته پیش داشتن این انتر شیربرنج بانو اعظم فخر تاریخ سوسکی الناز رو از تو دستشویی به جرم سوسک پلاستیکی انداختن روسر بچه های داخل سرویس میگرفتن.
یا این یکی دیگه بانو اعظم شیر کاکائویی(منظور از رنگ پوستشونه)حدیث خانوم،که خیلی ریلکس رفته گربه آورده انداخته تو دفتر معاون پرورشی.
واسه خودم افسوس میخوردم که وایستادم اینا واسه من سر تکون بدن و هی لباشونو گاز بگیرن.
آروم بدون دیده شدن از پنجره دور شدم آخه خانوم حسینی پشت به پنجره بود. برمیگشت به فنا بودیم.
به دار رودسته اعظم خرابکاری اشاره کردم بیان همه شون اومدن غیر بانوی چابلوس وخیلی خیلی خیلی فوضول روناک.
با چشمایی که مطمنم از عصبانیت قرمز شده به دخترا نگاه کردم یکی هم پشت گردن خلاف خلافا فارا خانوم زدم و گفتم:
-خودتون استاد خرابکارین اونوقت واسه من ادای مظلومارو در میارین جمع کنین خودتونو…!!
-خیله خوب بابا انگار چی شده حالا گندات بالا اومده دیگه…
-وقتی میری با مریم سوتی کار میکنی همین میشه دیگه..!
به حدیث و سورمه که این حرف رو زده بود نگاه کردم آخه یکی نیست بگه مریم سوتی میده یا شماها که اگه فارا نباشه لو میرین.
به فارا که داشت با علامت به روناک میگفت مواظب باشه نگاه کردم گفتم:
-فارا من نمیدونم میری به مریم میگی گردن بگیره من انظباتم از این افتضاح تر نمیشه بابا بیاد بیرون مطمئنم منو بازخواست میکنه خودتم بهتر بابا مو میشناسی پس زود و تند سریع درست کن که باز من نرم همتون رو لو بدمم..!!
فاراهم مطمن بود اگه بابام بفهمه دیگه نمیشه درستش کرد با حرس بهم نگاه کردوگفت:
-اوکی تو دست هرزتو جمع کن من درستش میکنم.
برگشت واسه مریم سوت زد با دست گفت بیاد..
اونم مثل جت اومد معلومه دیگه همه فهمیدن بابای هستی اومده، چرا شاخک های فوضولیشون فعال نشه واقعا چرا؟!!
-جوون فارا..
-برو گردن بگیر اگه نری اونوقت منم میرم یه چیزایی رو لو میدم که اگه بفهمن وای به حالت میشه.!!
-بروآبجی الان اگه برم گردن بگیرم تهش ۳ روز منو اخراج میکنن
بعدشم مثلا چی میخوای بگی من کاری نکردم !!

تایم پارت بعدی👈🗓14/5/99

🕛00:00👉 ساعت

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان هستی آرزوهای من
  • ژانر: پلیسی،مافیایی،عاشقانه،طنزوکلکلی
  • نویسنده: فاطیما.م
https://beautyvolve.ir/?p=14186
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.