| Saturday 8 August 2020 | 17:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاینEros پارت9

رمان آنلاینEros پارت9

به اتاق که رفت دید گوشی اش زنگ میخورد،گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد قبل از اینکه حرفی بزند ساواش شروع کرد.
ساواش:پارمین خواهش میکنم تمومش کن خسته شدم من متاسف نیستم که بوسیدمت فقط دلم برای پارمین قبلی تنگ شده.
پارمین که نمیدانست چه بگوید نگاهی به گوشی دستش کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت و با صداقتی که تا الان از خودش سراغ نداشت گفت:نمیدونم چی باید بگم فقط اینکه میترسم دوباره بدون اینکه نظر و رضایت منو بخوای اینکارو کنی و باید باز فکرکنم رابطه خیلی مهمه.
ساواش:میدونم و بهت حق میدم نباید اینکارو میکردم حالا اینارو ولش کن میای سفر؟
پارمین:آره.
ساواش:خوبه.
پارمین سکوت کرد و به صدای نفس های ساواش گوش داد بعد از چند دقیقه سکوت ساواش گفت:خب پس فکرکنم حرف دیگه ای برای گفتن نداریم.
پارمین:الناز کیه؟
ساواش:تو از کجا میشناسیش؟
پارمین:اون روز که اومده بودی خونم با پارسا گوشیت که زنگ خورد اسم الناز روش افتاد.
ساواش که از پشت گوشی لبش به لبخند باز شده بود گفت:یکی از دوستای دوران دانشگاهم توی کاناداست.
پارمین که احساس راحتی میکرد گفت:آهان.
ساواش:کنجکاویت رفع شد؟
پارمین:آره کاری نداری؟
ساواش:نه مواظب خودت باش خداحافظ.
پارمین:خداحافظ.
تماس را قطع کرد،نفس عمیقی کشید ولبخندش پررنگ تر شد که صدای پانیذ مانع از ادامه ی لبخندش شد:منم اگر با کسی که دوسش دارم حرف میزدم همینجوری لبخندم عمیق میشد.
پارمین جعبه دستمال کاغذی را از روی تخت برداشت و به سمت پانیذ پرت کرد:تو خجالت نمیکشی انقدر پرویی!مگه تو با آرین حرف میزنی من میام فضولی میکنم.
پانیذ ابروهایش را با شیطنت بالا داد و گفت:عه پس ساواش برای تو مثل آرین برای منه؟
پارمین که کم آورده بود گفت:پانیذ بخدا میام زبونت رو قیچی میکنما اصلاً به تو چه؟
پانیذ شکلکی درآورد و از اتاق بیرون رفت و پارمین لباسهایش را با تاپ شلوارکی عوض کرد.

* * * * * * * * * * * * * *

پارمین همانطور که لباسهای پانیذ را در چمدان میگذاشت روبه ساواش گفت:من نمیفهمم چرا باید پانیذ دوروز زودتر بره خب باما بیاد دیگه یا من بااونا برم.
ساواش:پارمین فکرکنم برای صدمین باره که دارم توضیح میدم پانیذ میخواد با مهسا بره خب بلاخره همسنن دیگه بعدم من باید کارام درست بشه تا بریم که دوروز طول میکشه اوناام جا ندارن که تورو ببرن.
پارمین سری تکان داد و با صدای بلندی گفت:پانیذ آماده ای الان میرسن.
پانیذ:آماده ام.
آیفون که زنگ خورد پارمین با گفتم پانیذ الان میاد گوشی آیفون را گذاشت.مانتو و شالی پوشید و روبه پانیذ گفت:بریم.
ساواش چمدان پانیذ را برداشت و هرسه از خانه خارج شدند،پارمین مانند مادری که دختر خودرا نصیحت میکند تا از خطرها دوربماند روبه پانیذ گفت:پانیذ هرچیزی که نیاز داشتی به سینا بگو هروقتیم که بود فرقی نداره شب، غیر شب میخواستی زنگی بزنی زنگ بزن یه مقدار پولم گذاشتم قرص کُلداکسَم گذاشتم توی چمدونت مواظب خودتم باش.
پانیذ:باشه مامان خانوم.
پارمین لبخندی زد و اورا بوسید.ساواش چمدان را صندوق عقب گذاشت و پانیذ داخل ماشین نشست و دستی تکان داد.پارمین هم دستی تکان داد و ماشین حرکت کرد.
ساواش:بریم داخل؟
پارمین:بریم؟نخیر من برم داخل.
ساواش:واقعاً میخوای بزاری پشت در بمونم؟
پارمین شانه ای بالا انداخت:میتونی پشت در نمونی بری خونت و بدون نگاهی به ساواش وارد خانه شد.
ساواش داد زد:حداقل میزاشتی بگم کی حرکت میکنیم،شنبه۶صبح حرکت میکنیم.
پارمین:باشه و دررا بست.

ساواش چمدان هارا صندوق عقب ماشین گذاشت، در ماشین نشست و روبه پارمین گفت:چیزی که جا نزاشتی؟
پارمین:نه.
ساواش سرش را تکان داد و راه افتاد،پارمین موبایلش را درآورد و به خانه زنگ زد بعد از چند بوق صدای مادرش از آن ور خط باعث شد چندثانیه سکوت کند:بله؟الو؟
پارمین صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد و گفت:سلام میخواستم بگم من و پانیذ رفتیم سفر گفتم که نگران نشید خداحافظ و تماس را قطع کرد.
ساواش:مامانت بود؟
پارمین سرش را تکان داد و چیزی نگفت،بعد از دو ساعتی که درراه بودند ساواش ماشین را کنار پارکی پارک کرد و هردو پیاده شدند،پارمین سبد صبحانه را برداشت و ساواش زیرانداز انداخت و هردو نشستند پارمین برای خودش و ساواش چای ریخت و شروع به خوردن صبحانه کرد درحال خوردن بود که دید ساواش چیزی نمیخورد گفت:چرا نمیخوری؟
ساواش:خیلی خوب میخوری آدم دوست داره بجای اینکه صبحانه بخوره نگات کنه.
پارمین چشمانش را درشت کرد و گفت:خب نخور و با ولع بیشتری صبحانه اش را خورد.
ساواش:یه حرف رومانتیک تو زندگیت تا حالا زدی؟
پارمین:همون مواظب خودت باشی که به پانیذ گفتم موقع رفتنش.
ساواش دستش را به پیشانیش کوباند و دیگر چیزی نگفت.
بعد از نیم ساعت که صبحانشان تمام شد و سایل را جمع کردند و دوباره راه افتادند.
پارمین:کانادا چطور بود؟
ساواش:نرفتی؟
پارمین:نه همه جا رفتم جزء کانادا.
ساواش:اولین بار کجا رفتی؟
پارمین:یونان.
ساواش:چرا یونان؟
پارمین:دوست داشتم مجسمه های الهه هاشون رو ببینم.
ساواش:بیشتر مردم دوست دارن برن پاریس ایفل رو ببینن تو رفتی یونان؟!
پارمین:من مردم نیستم خیلیم فرق دارم باهاشون.
ساواش:بله شما درست میفرمایید.
پارمین:اوهوم حالا نگفتی کانادا چجوری بود؟
ساواش:عالی بود،هوای عالی،دانشگاهای عالی،زندگی عالی.
پارمین:پس چرا اومدی ایران؟
ساواش:میدونی باز هرچقدرم کشوری که میری عالی باشه نمیتونی تا آخر توش بمونی سخته یه حس غربت و دلتنگیی داره.
پارمین:میفهمم و کم کم چشمانش بسته شد و خوابش برد.
ساواش:پارمین،پارمین جان بلندشو رسیدیم.
پارمین چشمانش را باز کرد و ساواش را دید که بالای سرش ایستاده و صدایش میزند.
پارمین:رسیدیم؟
ساواش:آره.
پارمین با دست چشمانش را مالید و از ماشین پیاده شد،کلبه بزرگ و چوبی وسط جنگل پر از درخت بود و نیمکتی چوبی کنار کلبه.
پارمین لبخندی زد و گفت:خیلی قشنگه.
ساواش:آره.
پارمین جلورفت،دستش را روی دستگیره در گذاشت و باز کرد در همین حین گلبرگ های گل رز روی سرش ریخت با بهت نگاهی به داخل کرد که دید کلبه با گل های رز با رنگ های مختلف و بادکنک هایی با به شکل قلب تزئین شده.
پارمین با حیرت برگشت و به ساواش نگاه کرد.
ساواش لبخندش عمق گرفت و گفت:تولدت مبارک عزیزم.
پارمین:امروز تولدمه؟
ساواش سرش را تکان داد که پارمین با ذوق و اشک هایی که روی گونه هایش روان بود خود را در آغوش ساواش انداخت.
پارمین:باورم نمیشه ۸ سال هیچ تولدی نداشتم ولی امسال این عالیه ساواش ممنونم.
ساواش دستانش را دوره پارمین حلقه کرد و گفت:خواهش میکنم.
هردو وارد کلبه شدند،ساواش روی کاناپه ای که آنجا بود نشست و گفت:اگر میخوای لباسات رو عوض کنی اتاق سمت راست عوض کن.
پارمین داخل اتاق شد و لباسی را روی کمد دید و نامه ای که داخل یقه اش بود.
نامه را باز کرد:[خواهر عزیزم تولدت مبارک و حالا که چند ساعت تو راه بودی خیلی ضایعست که همینجوری با اون لباسای مذخرفت پیشه ساواش باشی برای همین لباسی که به دسته ی کمد آویزون کردم رو بپوش البته اول برو حموم همون دری که سمت چپه بعدم روی میز آرایش همه چیز گذاشتم،آرایش کن موهاتم فر کن،توی کمدم یه جفت صندل سرمه ای هست اونارم بپوش بابای خوش بگذره دوست دارم.]
پارمین لبخندی زد و نامه را روی تخت گذاشت لباسهایش را درآورد و به حمام رفت بعد از نیم ساعت از حمام در آمد موهایش را سشوار کشید و فرکرد،آرایش کرد و لباسش را پوشید،صندل هارا از داخل کمد درآورد و پاکرد،اندازه بود البته کمتر از این هم توقع نمیرفت پانیذ همیشه فکر همه جایش را میکرد. دوباره درآینه نگاهی به خود کرد و راضی از اتاق بیرون رفت که ساواش را پیرهن پوشیده پشت به خود دید.
در را محکم بست تا اورا متوجه خود کند ساواش برگشت و مات ماند پارمین زیبا بود و زیباترهم شده بود بعد از چندثانیه خیره ماندن زانو زد جعبه حلقه را از جیبش درآورد باز کرد و جلوی پارمین گرفت و گفت:با من ازدواج میکنی؟
پارمین همانطور که پاهایش روی زمین میخ شده بود دهانش را باز کرد که حرفی بزند ولی نشد،انگار که کلمات در گلویش جمع و تبدیل به بغض عجیبی شده بود که هیچ جوره پایین نمیرفت پس اشکهایش روان شد.
ساواش:چرا گریه میکنی؟
پارمین با صدایی که میلرزید گفت:انتظارش رو نداشتم.
ساواش ایستاد و به طرف پارمین رفت او را درآغوش گرفت و گفت:حالا جواب مثبتت چیه؟
پارمین میان اشک خندید و گفت:مثبته.
ساواش با حیرت به چشمان پارمین نگاه کرد و گفت:واقعاً؟شوخی که نمیکنی؟
پارمین:نه جوابم مثبته و دست چپش را روبه روی ساواش گرفت،ساواش با ظرافت انگشتر را درون انگشت پارمین انداخت و لبخندی زد پارمین را بلند کرد و دوره خودش چرخاند.
پارمین میان خنده جیغ زد:بیارم پایین ساواش اشتباه کردم که جواب مثبت دادم.
ساواش خندید و اورا پایین آورد که ایندفعه پارمین پیش قدم شد و لبانش را روی لبهای ساواش گذاشت و بعد از یک بوسه طولانی گفت:دوستت دارم.
ساواش:منم دوستت دارم و به ادامه بوسیدنش پرداخت در حین اینکه اورا میبوسید به اتاق برد و روی تخت انداخت و رویش خیمه زد آمد که بوسه ی بعدی را روی گردنش بزند صدای شکم پارمین بلند شد و باعث گردشدن چشمهایشان شد.
پارمین مظلوم گفت:فکر کنم ۵ ساعتی باشه که چیزی نخوردم شایدم بیشتر.
ساواش بلند شد لباسهایش را مرتب کرد و گفت:چی درست کنم برات؟
پارمین:پیتزا.
ساواش:اوکی.
پارمین را مانند بچه ای بغل گرفت،به آشپزخانه برد و روی اُپن گذاشت.از داخل یخچال خمیرپیتزای آماده،سوسیس،فلفل دلمه و …. را برداشت و شروع به خورد کردن کرد.
پارمین:فکرنمیکردم آشپزی بلد باشی.
ساواش:یه جور هنره ، دوست دارم.
پارمین سرش را تکان داد و گفت:بچه ها کی میان؟اصلاً کجان؟
ساواش:هتلن فردا میان اینجا.
پارمین:آهان،با پانیذ دست به یکی کرده بودید؟
ساواش:خوده پانیذ پیشنهاد داد.
پارمین:هوم
ساواش:کادوی اصلیتم تهران میدم بهت.
پارمین:مگه حلقه کادوم نبود؟
ساواش:نه حلقه برای خواستگاری بود کادوت توی تهرانه خواستگاری اصلیم رفتیم تهران انجام میشه.
پارمین:کادوم چیه؟
ساواش:کادو به سوپرایز شدنشه الان بگم که مزه نمیده.
پارمین:قبول دارم.
ساواش پیتزاهارا داخل فر گذاشت و گفت:برو بشین تامن کیک و چای میارم.
پارمین:باشه و از اُپن پایین پرید و به پذیرایی رفت.
روی مبل نشست و پاهایش را جمع کرد.ساواش چایی را در دو استکان ریخت و کیک را کنارش گذاشت و با پذیرایی رفت.سینی را روی میز گذاشت و کنار پارمین نشست،با دست موهای پارمین را پشت گوش داد و گفت:رنگ خود موهات خیلی قشنگ تر بود.
پارمین لبخندی زد و گفت:آره ولی دوست داشتم تنوع بدم.
ساواش سرش را تکان داد و با دست روی پایش زد و گفت:بی اینجا بشین.
پارمین روی پای ساواش نشست و ساواش دستانش را دوره کمر پارمین حلقه کرد.
پارمین:چرا دوستم داری؟منظورم اینه که این همه دختر خوشگل تر و بهتر از من!چرا من؟
ساواش:تو چرا به جواب خواستگاری من بله دادی؟
پارمین:خب چون دوست دارم.
ساواش:چرا دوستم داری؟
پارمین که تازه منظور ساواش را فهمیده بود گفت:نمیدونم ولی یه حس عجیبیه انگار تو بهترین ادمی هستی که میشناسم.
ساواش:خب پس عشق همینه هیچکس نمیدونه چرا اونیکی رو دوست داره ولی میدونه دوست داره عشق به دلیل احتیاجی نداره کی میدونه مجنون چرا عاشق لیلی شد یا شیرین چرا عاشق فرهاد شد،هیچکس خبر نداره با اینکه لیلی قیافه معمولی داشت و فرهاد ثروتمند نبود.
پارمین:لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد قصه ان.
ساواش:عزیزم همه ی آدما یجور قصه ان چه تو کتابا باشن چه تو زندگی خودشون هر قصه ای یه قهرمان داره،یه ادم شرور داره،به عاشق داره،یه شکست عشقی خورده تو زندگیه ادما هم همینجوریه.
پارمین:تاحالا از این دید نگاه نکرده بودم.
ساواش چیزی نگفت خم شد و چایش را برداشت،پارمین هم چایش را با تیکه کیکی برداشت و کم کم خورد.
چایش که تمام شد گفت:من دلم نمیخواد تو زندگی مشترکمون دعوا کنیم یعنی میدونم بعضی وقتا اختلاف نظر پیش میاد ولی دلم میخواد با حرف زدن حلش کنیم نه داد و فریاد.
ساواش:پیشنهاد خوبیه،پیشنهاد بعدی؟
پارمین:دلم میخواد بچه هامون که بدنیا اومدن از همون اول زیر نظر روانشناس بزرگشون کنیم میدونی الان تو کشور ما یا هر کشور دیگه ای حتی آمریکا با اون همه خدمات و رفاه کلی آدم های اسیب دیده هست که هیچکدوم درمان نشدن دلم نمیخواد بچه هامون اینجوری بشن.
ساواش:نگرانیت رو درک میکنم قبوله.
پارمین خودرا در بغل ساواش جابه جا کرد تا راحت تر بنشیند و گفت:و اینکه میخوام با مامانم آشتی کنم.
ساواش:اینکه خیلی خوبه بعد از اینکه از سفر برگشتیم یه گل و کادو بگیر برو خونشون.
پارمین:توام بیا.
ساواش:من؟من چرا؟
پارمین :بیا که پیشم باشی دیگه از استرس پس نیوفتم یه وقت.
ساواش قهقهه ای زد و گفت:قربونت برم چرا پس بیوفتی؟
پارمین سرش را در سینه ساواش قایم کرد و گفت:اینجوری میگی خجالت میکشم.
ساواش:خجالت؟پارمین تو و خجالت؟
پارمین شانه ای بالا انداخت و گفت:من خیلی چیزا نبودم که با اومدنت تغییر کرد.
ساواش:حالا اومدنم خوب بود یا بد؟
پارمین:فکر میکنم عالی بود.
ساواش:چرا؟
پارمین:خب من از بچگی سعی کردم محکم باشم،بیشتر چیزارو به دوش کشیدم و برام سخت بوده ولی الان که اومدی خیلی چیزا سنگین بودنش کم شده.
ساواش:هوم.
پارمین:ساواش.
ساواش:جانم؟
پارمین:اگر ما ازدواج کنیم پانیذ چی میشه؟
ساواش:میاریمش پیش خودمون.
پارمین:جدی؟
ساواش:آره پانیذ مثل آرامش میمونه برام.
پارمین از گردن ساواش آویزان شد و گفت:ممنونم واقعا ممنونم.
ساواش اورا در آغوش گرفت و گفت:خواهش میکنم عزیزم.
پیتزا ها که آماده شد ساواش شمع های پایه بلندی که روی میز کنار آشپزخانه بودرا با فندک روشن کرد،گلدان پر از گل را وسط میز گذاشت،برق هارا خاموش کرد،صفحه ای روی گرامافون گذاشت که صدای گرامافون بلند شد،پیتزا هارا از فر درآورد و روی ظرف گذاشت،ظرف پیتزا هارا روی میز گذاشت بعد از تمام این کارها پارمین روی صندلی نشست،ساواش لیوان هارا از نوشابه پر کرد و به دست پارمین داد و کنارش نشست،پارمین تکه ای از پیتزا را کند و در دهان گذاشت:عالیه یادم باشه از این به بعد بدم تو غذا بزاری.
ساواش خندید.
پارمین:از کجا میدونستی من عاشق گرامافونم؟
ساواش:چه تفاهمی چون خودم دوست داشتم گذاشتم.
پارمین:آهان.
بعد از تمام شدن غذا ساواش بیرون رفت تا آتش روشن کند،پارمین هم بعد از جمع کردن میز بافتنی به تن کرد و بیرون رفت.
ساواش چوب هارا در آتش ریخت و با چوبی زخیم تر زیرو رویشان کرد تا آتش جان بیشتری بگیرد،آتش که بیشتر شد کناره پارمین که روی کنده درختی نشسته بود نشست.
پارمین:هیچوقت فکر نمیکردم بخوام ازدواج کنم یعنی به داشتن مردی کنار خودم فکرنمیکردم برام این حس و حال عجیبه.
ساواش:ولی من فکرمیکردم، میدونی داشتن خانواده جذابه اینکه کسی باشه که تورو بفهمه اینکه بچه هایی باشن که باعث بشن هروقت زمین خوردی بلند بشی،خانواده ای که بعد از هر خستگی وقتی از سره کار برگشتی با صدای خنده هاشون تمام اون خستگی برطرف بشه.
ساواش دستش را دوره شانه ی پارمین انداخت و گفت:دلم آرامش میخواد،دلم میخواد کسایی رو داشته باشم که از خودم بیشتر بخوامشون و فکرکنم یکیشون رو پیدا کردم و به شانه پارمین فشاری آورد و گفت:من برم چندتا سیب زمینی بیارم کبابشون کنیم،از جایش بلند شد و به داخل کلبه رفت.
پارمین لبخندی به ابراز احساسات ساواش زد،حس جذابی بود که کسی آدم را دوست داشته باشد نه بخاطره چهره و هیکلش یا موقعیت اجتماعی اش بخاطره خودش و این همه ابراز احساسات حس خنکی ای را در قلبش ایجاد میکرد،حس خنکی دوست داشته شدن.
ساواش از کلبه خارج شد و سیب زمینی هارا داخل آتش انداخت و با چوب بالا و پایینشان کرد بعد از چنددقیقه که از کباب شدنشان مطمئن شد،سیب زمینی هارا بیرون آورد و در ظرف انداخت کمی که سرد شد یکی را برداشت و درحال پوست کندن بود که پارمین گفت:میشه بغلت کنم؟
ساواش:آره.
پارمین دستانش را دوره بدن ساواش حلقه کرد و سرش را روی سینه ساواش گذاشت ساواش هم دستانش را دوره بازوهای پارمین حلقه کرد و اورا درآغوش گرفت.
با خوردن نور خورشید به چشمانش بیدار شد ساواش را دید که کناره او با دستی که زیر سرش گذاشته بود دراز کشیده و اورا نگاه میکرد،پارمین با خواب الودی نگاهی به ساواش کرد و گفت:چیشده؟
ساواش با انگشت مویی که جلوی چشم های پارمین بود را پشت گوشش داد و گفت:بچه ها اومدن.
پارمین سیخ سره جایش نشست و گفت:چی؟کی اومدن؟چرا منو بیدار نکردی؟
ساواش:یه ساعتی هستش که اومدن توام انقدر قشنگ خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم.
پارمین پتویی که رویش بودرا دوره خودش پیچید و گفت:چشماتو ببند میخوام لباس عوض کنم.
ساواش لبخندی زد و چشمانش را بست،پارمین شلوار و مانتویش را پوشید دستشویی رفت و بعد از شستن دست و صورتش بیرون امد شالی سرش انداخت و روبه ساواش گفت:بیا باهم بریم بیرون خجالت میکشم.
ساواش دست پارمین را در دست گرفت و هردو بیرون رفتند که پانیذ سوتی زد و بقیه دست زدند.
پانیذ:به به مبارکه.
پارمین چشمانش را گرد کرد و گفت:چی مبارکه؟
پانیذ چشمکی به پارمین زد و گفت:خب رابطتتون دیگه.
ساواش دستش را دوره شانه پارمین حلقه کرد و گفت:خانومم رو اذیت نکنید.
بچه ها هویی کردند،آرامش جلو امد و پارمین را درآغوش گرفت و گفت:خوشحالم که عروس خانوادمون شدی.
پارمین لبخندی زد و چیزی نگفت.بقیه هم تبریک گفتند.
پارمین نگاهی به ساعت کرد که دید۹ است:صبحانه خوردید؟
پانیذ:نه.
پارمین:املت میخورید؟
پانیذ:آره.
پارمین:پانیذجان من با بقیه ام هستم.
آتوسا خندید و گفت: میخوریم عزیزم‌.
پارمین به آشپزخانه رفت که ساواش هم پشت سرش رفت.
پارمین:ساواش ده تا تخم مرغ بده من‌.
ساواش از یخچال تخم مرغ هارا درآورد و به دست پارمین داد.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۸

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،روانشناسی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=14121
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.