| Saturday 8 August 2020 | 17:23
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون

رمان آنلاین Miss sun shine پارت2

رمان آنلاین Miss sun shine پارت2

رمان آنلاین Miss sun shine پارت2

با سکوت ما به دختر کناریش اشاره کردو گفت:

_ They are Major Lily Charlene

 (ایشون سرگرد لیلی شارلن هستند)

و بعد به همون ترتیب ادامه دادو گفت:

_ Lt. Col. Joseph Paulo and Lt. Sarah Barrows and Lt. David Ellen

(سرهنگ دوم جوزف پااولو و سرگرد سارا  باروز و سرگرد دیوید الن)

با ادبانه گفتم:

_ I am happy to see you guys coming to work together.

(از دیدنتون خوشبختم بچه ها اومید وارم که همکاری خوبی داشته باشیم.)

اونم با لبخند گفت:

_ Also Colonel Aria!

(همچنین سرهنگ آریا!)

و بعد رو به سرتیپ مرادی کرد و گفت:

_ Brigadier General, would you allow us to go in to provide an introduction to the operation?

(سرتیپ اجازه میدید ما بریم مقدمه ی عملیات رو فراهم کنیم؟)

سرتیپ سری به معنای اره تکون داد و بعد به همراه بچه های گروهش بلند شدند و احترام  گذاشتند داشتن از در میرفتن بیرون که نوید با اخم و لحنی که ناراحت بود گفت:

نوید_ باشه دیگه لیو خانم یکی طلبت  بزار پام برسه اونجا میدونم چطوری تلافی کنم!سرهنگ آدلر نگاهی به نوید کردو با پوزخند گفت:

سرهنگ آدلر_ Major I don’t think I’ve allowed you to call me by a small name?By the way, if you come here I will be your superiors and if you do something wrong you will be arrested immediately.

(سرگرد فکر نمی کنم به شما اجازه داده باشم که من رو به اسم کوچیک  صدا بزنید؟در ضمن ، اگر شما به اینجا بیایید  من میشم مافوقتون و اگر شما کار اشتباهی انجام بدید فورا بازداشت خواهید شد.)

و رفتن بیرون.به محض خارج شدنشون ما اینور از خنده ترکیده بودیم. حتی سرتیپ مرادی و سرتیپ آدلر هم میخندیدند.نوید نگاه کلی به ما که داشتیم میخندیدیم کرد و عین بچه تخسا  با حرص گفت:

نوید_ چیه !.. به چی میخندید؟ به ضایع شدن من؟و بعد به سرتیپ آدلر گفت:

نوید_ عمو ! این چرا اینطوری پاچه ی منو گرفت؟سرتیپ آدلر خندشو جمع کرد و گفت:

سرتیپ آدلر _ نمیدونم نوید جان ! فکر کنم  ازت دلخوره ! حقم داره! در ضمن سرهنگ آدلر کاملا درست گفتند

.با کنجکاوی نگاهی به سرتیپ مرادی کردم که فکر کنم خودش سوالم رو از توی چشمام خوند و لب زد:

سرتیپ مرادی_ بهت توضیح میدم سرهنگ!

منم به تبیعت از سرتیپ مرادی زیر لب گفتم:

چشم!سرتیپ مرادی به سرتیپ آدلر گفت:

سرتیپ مرادی_ خب مهرداد جان  بچه ها پس فردا پرواز دارن  فکر کنم که باید تا همنجا کافی باشه و بقیش میوفته کردن شما و تیم شما! من این بچه ها رو به شما میسپارم. خدانگه دارت باشه سرتیپ آدلر_ چشم نیما جان! یا حق فعلا!

و بعد تماس ویدیو یی قطع شد. 

* لیو*

از حرفی که به نوید زده بودم راضی بودم صدای خنده هاشون تا این بیرون هم میومد.با لبخند رو به بچه ها کردمو گفتم:

_ Well … the kids will start our work from now on.

Are you all ready?

(خب… بچه ها  از الان به بعد کارمون شروع میشه. همه آماده اید؟)

همه یک صدا گفتن:

_ Yes Colonel as always!

(بله سرهنگ مثل همیشه!)

لبخندی زدمو به سمت دفترم راه اوفتادم و بچه ها هم پشت سر من میومدن.توی مسیر اتاق سرتیپ تا دفترم کاغذی که آدرس این باند بود رو از  پرونده ای که سرتیپ بهم داده بود رو بیرون آوردم و  دادم دست سارا و گفتم:

_ Sara I want this address about 20km  awayEvery building … tower … something .. Harry bring me something!Even what I think you want!

(سارا   موقعیت مکانی این آدرس رو تا حوالی 20 کیلومتریش میخوام! هر ساختمونی.. برجی … چیزی .. هری چیزی رو برام بیار! حتی اون چیزی که به نظرت بیهودس رو میخوام!)

احترامی گذاشت و راهشو از ما جدا کرد و رفت تا اون چیزایی رو که ازش خواسته بودم واسم بیاره.در دفترم رو باز کردم و منتظر شدم بچه ها برن تو آخرین نفر دیوید بود که اومد تو با چشم بهش اشاره کردم که دکمه ی دید از بیرون رو  غیر فعال کنه! در رو قفل کردم و فلشی که روی پرونده بود رو دادم به لیلی رو گفتم:

_ Lily, please throw it on the board!

(لیلی لطفا بندازش روی تخته!)

سری تکون دادو با دم و دستگاهش  شروع کرد به کار کردن  تا سارا بیاد و لیلی اطلاعات رو از فلش کپی کنه و مهم هاشو جدا کنه و بندازه روی تخته پرونده رو گذاشتم روی میز و به دیوید و جوزف گفتم:

_ boys! Separate everything they think is going to hurt us!(پسرا! هر چیزی رو که فکر میکیند به دردمون میخوره رو جدا کنید!)

وقتی شروع کردن به خوندن پرونده رو به لیلی گفتم:

_ Lily I’m going to see where our Iranian colleagues should be stationed during the mission! Be careful with these two

(لیلی  میرم ببینم همکار های ایرانیمون  توی زمان ماموریت باید کجا مستقر بشن! حواست به این دوتا باشه)

تا پسرا خواستن اعتراض کنن از دفتر اومدم بیرون و رفتم سمت دفتر عمودر زدمو منتظر اجازش بودم که با صدای عمو که از پشت سرم میومد برگشتم سمتش و بهش احترام نظامی گذاشتم و گفتم:

_ Hi Brigadier! I wanted to ask where our Iranian colleagues are based. Looking for a special place for them?

(سلام سرتیپ !  خواستم بپرسم همکار های ایرانیمون کجا مستقر میشن؟ جای خاصی براشون مد نظر دارید؟)

عمو نگاهی بهم کرد و گفت:

عمو _توقع داشتم فردا این سوال رو ازم کنی! نمی دونم منم جای خاصی رو مد نظر ندارم. ولی هرجا باشه باید به اداره نزدیک باشه . و مجهز باشه یه ذره فکر کرد و با تردید گفت:

عمو_ لیو اشکالی نداره اونجا  خونه ی تو باشه؟  اخه هم مجهزه و هم به اداره نزدیکه و سالن تیر اندازی و بدن سازی هم داری؟با پیشنهاد عمو هنگ کرده بودم و نمی دونستم چی باید بگم  و با ترید گفتم:

_ You’re right, Brig. I tell the maid to get the rooms ready!(درست میگید سرتیپ.. چشم به  خدمتکارا میگم اتاق ها رو آماده کنن!)

عمو با تردید نگام کرد و گفت:

عمو_ جدی میگی؟ یعنی مشکلی نداری؟!

با خنده گفتم:_ Not! Why should I have a problem ?!

(نه! چرا باید مشکل داشته باشم؟!)

عمو باشه ای گفت  و ازش دوباره پرسیدم:

_ When are my guests, Brigadier General?

(سرتیپ مهمونای من کی میرسن؟)

عمو با لبخند ی که فقط واسه من بود گفت:

پس فردا ساعت 12 ظهر پرواز دارن!پرسیدم:

_ To our watch or their watch?(

به ساعت ما یا ساعت اونا؟)

عمو با اخم گفت:

عمو _ اهه چقدر سوال داری ! با ساعت ما که اونا ساعت 2:55 بامداد از ایران حرکت میکنن که میشه 12 ظهر ما ! سوالی دیگه نداری؟ من کلی کار دیگه دارم ها!

لبامو جمع کردمو گفتم:

_ No, sir, I have no question you can get to work.

(نخیر جناب  دیگه سوالی ندارم میتونید برید به کار هاتون برسید.)

عمو خنده ی بلندی کرد و زیر لب گفت:

عمو_ پدر سوخته رو نگا با عمو خدافظی کردمو رفتم سمت دفترم.

در رو باز کردم دیدم همه سرشون توی کار های خودشونه تا منو دیدن خواستن احترام بزارن که دستمو آوردم بالا و گفتم:

_ Don’t want to … be comfortable! Where did you get it؟؟؟

(نمی خواد.. راحت باشین! به کجا رسیدید؟)

سارا اومد جلو رو روی تخته ی لمسی فایلی رو باز کرد و گفت:

سارا_ This geographical location is the same address you gave me within a 20 meter radius!Go and Go This Villa There are 5 villas in total, three of which do not have a good view of the villa! But the other two have a very good view of the villa but to our luck this villa is just empty

(این موقعیت جغرافیایی همون آدرسی که بهم دادید تا شعاع 20 کیلو متری! دور و برو این ویلا کلا 5 ویلا وجود داره که سه تاش دید خوبی به ویلای مورد نظر نداره! ولی دوتای دیگه دید کاملا خوبی رو ویلا دارن ولی از شانس ما فقط این ویلا خالیه)

سری تکون دادمو به ویلایی که اشاره کرده بود نگاه کردم.درست میگفت. دید خیلی خوبی به ویلای مورد نظر داره.از سارا پرسیدم:

_ Could you find something from the owner of the villa in question?

(چیزی از مالک ویلای مورد نظر تونستی پیدا کنی؟)

سارا سری تکون داد و ادامه داد

.سارا_ Yes Colonel, this villa was sold 2 months ago to a 26-year-old Iranian American by the name of Martha Karimi.

(بله سرهنگ، این ویلا 2ماه پیش به یک فرد دورگه ی ایرانی آمریکایی به نام: مارتا کریمی 26 ساله فروخته شده)

با شنیدن اسم مادرم بغضی نشت توی گلوم بغضمو با اب دهنم قورت دادم و با اخم و لحنی جدی پرسیدم:

_ What? the girl? Is she a young girl? How can this girl buy this villa? From the appearance of the villa it is definitely worth the price!

(چی؟ دختره؟ اونم یه دختر جوان؟ این دختر چطور میتونه این ویلا رو خریده باشه؟ از ظاهر ویلا مشخصه که قیمت بالایی داره!)

سارا جواب سوالمو دادو گفت:

_ Yes Colonel you are right! It looks a bit suspicious. But since the girl’s mother is one of the biggest American housewives. I think buying a villa like this is normal!

(بله سرهنگ درست میگید!  یه ذره مشکوک به نظر میاد. ولی از اونجایی که مادر این دختر یکی از بزرگترین کار خونه دار های ایتالیایی  هست. فکر کنم  خرید یه همچین ویلایی عادی باشه!)

سری تکون دادم و پرسیدم.

_ Do you have a picture of this rich lady girl?

(عکسی چیزی از این دختر خانم پولدار داری؟)

سارا_ Yes Colonel

(بله سرهنگ!)

عکسی رو انداخت روی تخته.با دقت به چهرش نگاه کردم.

موهای بلوند_عسلی…چشمای قهوه ایی که همرنگ ابرو ها و موژه های گاشته شدش بود و لب و دماغ معمولی داشت. رو به لیلی گفتم:

_ Lily Take a print of this photo!

(لیلی یه پیرینت از این عکس بگیر!)

رو کردم به سارا و گفتم:

_ Anything else?

(چیز دیگه ای نیست؟)

سارا_ No, Colonel is over.

(خیر سرهنگ تموم شد.)

گفتم:_ Thanks Sarah … you can find the address of her mother’s house and work … I want to find out all about this lady girl! The birthplace and the job of his father and you know yourself!

(مرسی سارا… میتونی آدرس خونه و کار خونه ی مادرش رو پیدا کنی… میخوام تموم چیزایی که مربوط به این دختر خانومه رو پیداکنی! محل تولد و شغل پدرش و ..  خودت میدونی دیگه!)

سارا_ Yes Colonel

(بله سرهنگ)

خوبی زیر لب گفتم و به دیوید که ماژیک به دست دم تخته وایتبرد وایساده بود گفتم:_ Could you write

(تونستی بنویسی؟)

دیوید_ Yes Colonel

(بله سرهنگ)

رو به جوزف کردم و گفتم:_ What do you mean, Major? What could you figure out?

(سرگرد تو چی واسمون داری؟؟ چی تونستی بفهمی؟)

جوزف از پشت میزش بلند شد و اومد پشت میز شیشه ای وسط اتاق و به سارا که نشسته بود جای اون گفت:

جوزف_ Madam, now see my work

( خانم حالا کار منو ببین)

جوزف شرع کرد به توضیح:

جوزف_ Colonel. As written in the file. We are dealing with a big band of smugglers who smuggle everything from substances to girls and human organs.Interpol police have been following this gang for 7 years.And that gang in America right now. Iranian police fail in their latest operation and this gang comes to America to make a deal that Iran has failed! There is no information about the head of the gang, but Martha Karimi is the one who bought the villa.

(سرهنگ. اینطور که توی پرونده  نوشته شده. ما با یک باند کله گنده سرو کار داریم.که کارشون قاچاق در هرچیزیه!از مواد بگیر تا دختر و اعضای بدن انسان.پلیس اینترپل  از 7 سال پیش دنبال این بانده. و اینکه این باند الان توی ایتالیان. پلیس های ایرانی توی آخرین عملیات شون شکست میخورن و این باند به  ایتالیا میاد تا معامله ای که توی ایران شکست خورده رو انجام بده! اعطلاعاتی در مورد ریس این باند وجود نداره ولی مارتا کریمی همین کسی که ویلا رو خریداری کرده توی این باند فعالیت هایی داره.)

سر تکون دادمو از جوزف تشکر کردم و به لیلی گفتم:

_ Where did you get your computer lady ?!

(خانم کامپیوتر شما به کجا رسیدید؟؟!)

لیلی لبخندی زد و گفت:

لیلی_ There are a few flashcards in the flash and a few photos in the flash. Open it until tomorrow!

(توی فلش چند تا فیلمه که رمز داره و چند تا عکس هم هست که اوناهم رمز دارن. باز کردنش تا فردا طول میکشه!)

لبخندی بهش زدم و گفتم:_ Nothing! We are far ahead now.

(موردی نداره! تا الان خیلی جلو هستیم.)

ساعت رو نگاه کردم و رو کردم به بچه ها و گفتم:

_ Thanks guys! Do not be tired! You can go home! Of course, you don’t have to come tomorrow. But tomorrow, bring all the supplies you need for my house to become my military base and our residence!

(مرسی بچه ها! خسته نباشید! میتونید برید خونه! البته فردا هم لازم نیست بیاید. ولی فردا همتون وسایل های مورد نیازتونو بیارید خونه ی من که قرار خونه ی من بشه پایگاه نظامی و اقامت گاهمون!)

چشمی گفتنو شروع کردن به جمع کردن وسایلشون. به سارا گفتم:

_ Sarah, can I wait to say goodbye to Brigadier General and come to meet you?

(سارا میتونی  وایمیسی تا برم از سرتیپ خداحافظی کنم و بیام برسونمت؟)

سارا_ Okay, I don’t like our Colonel!

(باشه، بدم نمیاد سرهنگمون مارو برسونه!)

با خنده دیونه ایی زیر لب گفتم و سویچ ماشینمو دادم بهش  و با برداشتن پالتوی مشکی تمام خرم که تا غوزک پام بود به سمت دفتر عمو رفتم. در زدم که منشیش گفت رفته بیرون و دیر میاد و منم بیخیال شدم و راه اوفتادم سمت پارکینک اداره.سارا رو دیدم که توی بوگاتی chironی آبی مشکیم نشسته بود و سرش توی گوشیشه. 

* سورن *

وقتی بچه ها رفتن بیرون سرتیپ بهم گفت بمون و نوید هم نگه داشت.از سرتیپ پرسیدم:

_ سرتیپ ماجرا چیه؟ یعنی واقعا سرهنگ آدلر همون میس ساین شاینه؟ مگه میشه؟ چرا اینقدر با شما و نوید صمیمییه؟ چرا فامیلش با سرتیپ آدلر یکیه؟نوید باخنده گفت:

نوید_ سورن داداش آروم باش یه نفس عمیق بکش! یکی یکی

.بعد سرتیپ گفت:

سرتیپ_ اره پسرم میس ساین شاین همون سرهنگ آدلره ولی کسی نباید بدونه!و اینکه با نوید صمیمیه چون نوید برادر شه! و دلیل تشابه فامیلیه لیو با مهرداد( سرتیپ آدلر) به خاطر اینه که مهرداد عموشه!تا حرفای سرتیپ تموم شد از تعجب نمیتونستم حرف بزنم.به نوید گفتم:

_ نوید واقعا میس سان شاین خواهر توعه؟…. پس اگه سرتیپ آدلر عموی میس ساین شاین باشه… عمو ی توهم میشه…پس اگه سرتیپ دایی تو باشه..دایی میس ساین شاینه؟!..پس چرا فامیلیه ی تو ایزدیه؟

تا ساکت شدم دیدم نوید و سرتیپ ترکیدن از خنده و ایندفعه سرتیپ بود که گفت:

سرتیپ_ چته پسر! اره درسته!

پرسیدم:

_ سرتیپ پس چرا تا ازش دلیل شباهت فامیلیشو با سرتیپ آدلر پرسیدم جوابمو چیز دیگه ای داد؟

سرتیپ_ به دلیل اینکه فکر میکنه اگه کسی بفهمه فکر میکنه که لیو مقامو رتبشو از صدقه سری عموش داره !

با پوزخند گفتم:

_ مگه غیر از اینه؟سرتیپ اخمی کرد و گفت:

سرتیپ_ از تو انتظار نداشتم سرهنگ! لیو تمام مقاماشو رتبه هاشو خودش به دست آورده اون از 17 سالگی توی ارتش آمریکا بوده این چه حرفیه؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Liu
  • طراح کاور: Liu
  • 12 روز پيش
  • Liu
  • 2,457 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14118
لینک کوتاه مطلب:
درباره Liu
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • Mersede
    دوشنبه 27 جولای 2020 | 8:06 ب.ظ

    مثل همیشه خیلی عالی
    قلمت حرفی واسه گفتن نمیزاره
    تا موفقیتای بیشتر پشتتیم
    💜❤

    • Liu
      چهارشنبه 29 جولای 2020 | 8:05 ق.ظ

      مرسی گلم ممنونتم

  • •Sara•
    دوشنبه 27 جولای 2020 | 8:44 ب.ظ

    یکی از بهترین رمانارو داری
    همیشه همینطوری ادامه بده
    ماهم دوست داریم💞💞💜💜

    • Liu
      چهارشنبه 29 جولای 2020 | 8:05 ق.ظ

      منم دوستون دارم

  • Moji
    چهارشنبه 29 جولای 2020 | 1:03 ب.ظ

    عالی😍😍
    رمانت معرکه🤩
    خودت معرکه😉❤
    قلمت معرکه✍️👌
    همه چیز معرکه و محشره امیدوارم همیشه همین جور باشی منتظر پارت های بعدی هستم😘😘

    • Liu
      پنج‌شنبه 30 جولای 2020 | 4:56 ب.ظ

      ممنونم قشنگممممممممممممم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.