سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

به شرط عشق

رمان آنلاین به شرط عشق پارت  سوم

#part_3

#آسمان

داشتم میز و جمع و جور میکردم که در اتاق باز شد و آرمان اومد تو.

_خانوم ستوده.

+بله آقای افروز.

_اومدم طرح ها رو ببینم.

+میگفتین من میاوردم براتون.

بی حرف اومد و کنارم ایستاد و خم شد تا طرح هارو بر داره که دستس خورد و لیوان قهوه چپ شد روشون.

واسه چند لحظه رفتم توی شک.

به خودم که اومدم با حرسی آشکار صداش زدم.

+آقای افروز…طرحام وایییی خدایا.

_چیزی نشده که.

با عصبانیت نگاش کردم.
+شما چی میگین نگاه کنید چی کار کردید من کلی وقت پاش گذاشتم.‌
توی یک لحظه به خودم اومدم، من داشتم با رئیسم اینجوری حرف میزدم.
_خانوم ستوده اگه غر زدنتون تموم شد بزارید حرف بزنم.
+این چه حرفیه آقای افروز من یک لحظه خیلی عصبانی شدم.
_باشه مشکلی نیست من معذرت میخوام.
+من باید عذر خواهی کنم نباید سرتون داد میزدم
به آیلین زنگ زدم اما جواب نداد امیدوارم که دیر نکنه آخه دیشب تا دیروقت کار میکرد.نیلوفر که برای خودش سرش تو گوشی بود منم مشغول طراحی دوباره لباسا بودم آخه یکی نیست بهش بگه دست و پا چلفتی حواستو جمع کن.
غرق طراحی شده بودم و ساعت از دستم در رفته بود.
بالاخره آخرین طرحم سایه زدم و از جام بلند شدم گردنمو راست کردم که صدای ترق و تروق استخونامو شنیدم.
طرح هارو برداشتم و رفتم سمت اتاق آرمان در زدم و منتظر موندم، با شنیدن صداش که گفت بفرماید در و باز کردم و رفتم تو.
+طرح ها رو آوردم.
سرشو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت.
_بیا اینجا.
رفتم کنارش و طرح هارو گذاشتم رو میز که گوشیش زنگ خورد و اسم رادمهر روش نقش بست، سریع از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
اسم رادمهر چقدر آشنا بود واسم.
#آرمان
گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم رادمهر سریع از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون.
+سلام آقای رادمهر.
_سلام آرمان جان زنگ زدم بگم که امانتی و برات فرستادم زنگ زدم به آریا اما جواب نداد جاشون که امن تا روز انتقال.
+آریا حتما جلسه بوده از بابت امانتی هم خیالتون تخت جاشون امنه تا روز انتقال.
_فقط آرمان فردا شب میام برای امضا اسناد البته من که میگم واجب نیست ولی هرجور شما بخواین.
دستی توی موها کشیدم و‌گفتم.
+محکم کاری عیبی نداره با آریا حرف میزنم اون باهاتون تماس میگره آدرس و ساعت و میده.
_باشه پس فعلا.
+فعلا.
بعد از قطع کردن تماس رفتم تو اتاق که دیدم دختر همونجوری ایستاده.
+چرا نشستی.
_نه همینجوری راحتم.
+بیا بشین اینجا طرح هارم بیار.
چشمی گفت و اومد نشست مشغول کار رو طرح ها شدیم.
خسته به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم.
+راستی اسمت چی بود.
با تعجب پرسید.
_من!
این دختر یعنی چقدر خنگه.
+اره دیگه.
_آسمان هستم، آسمان ستوده.
+اها.
دوباره گرم کار شدیم تره ای از موهاشو پشت گوشش فرستاد و با مداد مشغول کشیدن چیزی شد تو همه حرکاتش ظرافت خاصی بود چیزی که از روی عمد نبود چشم ازش گرفتم و حواسم و دادم به کار.
#آیلین
ماشین رو جلوی در شرکت *آرت* پارک کردم و با عجله پیاده شدم.
ساعت 9.30شده بود و من تازه رسیده بودم به شرکت.به خاطر کارهای دیشب خواب مونده بودم.خودم آدم آن تایمی بودم اما امروز به شدت دیر کرده بودم.
وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه 8رو فشردم.
نگاه توی آیینه به خودم انداختم و خودم رو مرتب کردم و کیف دوربینم رو‌ روی دوشم جا به جا کردم.
با توقف آسانسور نفس عمیقی کشیدم و با قدم های محکم به‌سمت میز منشی رفتم
منشی با دیدن من کمی توی جاش صاف شد و گفت.
_بفرماید، با کی کار داشتید؟
+یک قرار ملاقات با آقای افروز داشتم.
_شما خانوم ستوده هستید؟
هوف کلافه ایی کشیدم و گفتم.
+بله، ساعت 9قرار ملاقات داشتم.
_دیر کردین خانوم ستوده، ولی شانس آوردین که آقای افروز ساعت 8.45یک کاری واسشون پیش اومد و رفتن.
خداروشکری زیر لب گفتم و بعد پرسیدم.
+الان آقای افروز کی میان.
_تا 10دقیقه دیگه میان شما میتونید توی اتاقشون منتظرشون باشید.
سری تکون دادم و به سمت دری رفتم که کنارش نوشته بود اتاق مدیریت.
روی مبل نشستم و به دورو برم نگاهی کردم.
یک اتاق با دکور سفید، یک اتاق که در عین سادگی خیلی هم شیک بود.

به ساعت روی دیوار چشم دوختم، عقربه ها ساعت 10رو نشون میداد.
نیم ساعت دیگه باید میرفتم سر پروژه ی مظفری ولی هنوز نتونسته بودم که با افروز صحبت کنم.
گوشیم رو برداشتم و خواستم شماره آسمان رو بگیرم که در با ضرب باز شد و شخصی درحال خندیدن وارد اتاق شد.
پسره خیلی شیک کتش رو گذاشت روی میز که من با اخم بلند شدم.
پسره انگار تازه متوجه من شد.
با دیدن اخم من نیشش بسته شد.
_شما اینجا چیکار میکنید.
+با آقای افروز قرار ملاقات داشتم.
پسره دستی لای موهاش کشید و با حالتی که انگار داشت فکر‌میکرد گفت.
_پس چرا من از چیزی خبر ندارم.
تا خواستم چیزی بگم پسره بی توجه به من بلند اسم شخصی رو صدا کرد.
_خانوم پورعلی.
بعد از چند ثانیه همون خانوم منشی واردشد.
_بفرماید آقای افروز.
_من امروز قرار ملاقاتی داشتم.
_نه نداشتین.
_پس این خانوم اینجا چیکار میکنن.
_آقا آرمان ایشون با آقا آریا قرار ملاقات داشتن، واسه انتخاب عکاس برای پروژه‌ی بهاره.
پسره دستی به صورتش کشید که من کلافه گفتم.
+ببخشید جناب آقای افروز من وقتی ندارم که اینجا تلفش کنم.
کیف دوربینم‌ رو برداشتم و‌ به سمت در قدم برداشتم که پسره آستین مانتوم رو گرفت و کشید.
با اخم سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمای پسره که پسره سریع آستینم رو ول کرد.
_خانوم پورعلی شما بفرماید زنگ بزنید به آریا بگید زودتر بیاد.
منشی که رفت بیرون پسره گفت.
_بفرماید بشنید نمونه کار هاتون رو‌نشون بدید تا داداشم بیاد.
+ببخشید آقای افروز ولی من کارای دیگه ایی هم دارم، اگه خواستید با من همکاری کنید تماس بگیرید.
بی‌توجه‌به دهن بازه پسره‌از اتاق اومدم بیرون و به سمت در آسانسور رفتم و دکمشو فشردم تا بیاد بالا.
در آسانسور که باز شد بی هوا رفتم‌ تو که با شخصی برخورد کردم.
در آسانسور که باز شد بی هوا رفتم‌ تو که با شخصی برخورد کردم.
اومدم عقب تا ببینم به کی خوردم.
پسره‌ با اخم منو نگاه میکرد، میدونستم تقصیر من بود.اما غرورم اجازه نمیداد معذرت خواهی کنم.
_میتونم بپرسم حواستون کجاست که منه به این گنده گی رو‌ندید.
+عجله داشتم جناب.
پسره با همون اخم از آسانسور اومد بیرون و به سمت میز منشی رفت.
چرا اینجا همه یک جورین.

خواستم وارد آسانسور بشم که منشیه اسمم رو صدا زد.
_خانوم ستوده.
برگشتم طرفش و‌ بله ایی گفتم.
_لطفا بفرماید داخل آقای افروز منتظرتونن.
+اگه منظورتون داداششون هست که من به ایشون گفتم الان وقت ندارم.
_آقا آریا اومدن و الانم‌ منتظرن شما رو‌ ببینند.
لطفا بفرماید داخل.
اول خواستم مخالفت کنم و‌ نرم تو اما دیدم بچه بازی میشه.
دوباره برگشتم سمت اتاق و بعد از در زدن واردش شدم.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید❤️
با نظراتتون به ما انرژی بدید😊
پارت گذاری هفته ایی یک بار…

2 دیدگاه برای “رمان آنلاین به شرطِ عشق پارت 3”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *