| Saturday 8 August 2020 | 18:17
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان انلاین فراموشی عشق پارت 1

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 1

سلام من النا هستم میخوام براتون داستان زندگیمو بنویسم. الان که این داستانو مینویسم از زندگی که داشتم خیلی تجربه بدست اوردم خیلی اشتباها کردم خیلی ریسک ها انجام دادم شایدم باید این میشد سرنوشت من این جوری بود زندگی من پر از تلاطم هیجان بود یا حتی ترسناک. میخوام زندگیمو بنویسم وقتی بچه هام بزرگ شدن بخونن و بفهمن عشق چیه و باید بخاطرش چطوری جنگید. میخوام بچه هام مثل من یا حتی پدرشون اونقدر قوی باشن که جلو مشکلا سر خم نکنن و با غرور از روشون رد بشن . و این تنها ارزو قلبی من هست. داستان از اون جا شروع میشه که،……… من یه دختر از جنس همه دخترا بودم شاید اگه مثل بقیه دخترا زندگی ارومی داشتم این جوری نترس نمیشدم ولی خوب سرنوشت این چیزا رو واسم رقم زد. وقتی خیلی کوچیک بودم با خانوادم برای مسافرت به شمال میرفتیم مثل همه ی خانواده ها خوشحال بودیم و خوشبخت ولی تو اون سفر باعث شد من برای همیشه از پدر و مادرم جدا بشم اونا منو ترک کردن و پیش خدا رفتن. من موندمو این زندگی ترسناکی که باید باهاش میجنگیدم. وقتی خانوادمو از دست دادم خیلی کوچیک بودم تقریبا پنج ساله نمیفهمیدم دورو برم چه خبره فکر میکردم پدر مادرم برای چن روز نیستن و کم کم به نبودشون عادت کردم یه عمو دارم که اون منو اورد پیش خودش و من پیش اونا بزرگ شدم عموم مرد خیلی خوبیه ولی امان از زنش و دختراش عموم دوتا دختر و یه پسر داره وقتی عمو فرهاد خونه هست زنش مثل پرنسسا با من برخورد میکنه ولی وقتی نیس…… ولش کن فکرشو میکنم بهم میریزم. من الان ۱۷ سالمه از بچگی عاشق رقصم انواع رقصا رو بلدم با سی دی هایی که میخریدم تو اتاقم تمیرین میکردم و تقریبا حرفه ای شده بودم. از دیدن روی رقص تو سی دی ها یا فیلما خیلی راحت یاد میگرفتم و مثل اونو انجام میدادم . من یه دختر خوشگلم از خودم تعریف نمیکنم ولی این گفته خیلیاس یه دختر با چشای کشیده سرمه ای که بعضی وقتا به مشکیم میزنه و این یه رنگ خاصی درست کرده تو چشام یه بینی کوچولو و لبایی نازک که لب پایینیم گوشتیه و رنگ بدنمم گندمی روشن قدم ۱۶۵ وزنمم۵۰ از خودم راضی بودم و این زیبایی باعث شده بود دختر عمو هام اینازو ایدا نفرتشون از من بیشتر کنه. ولی در عوض ارش پسر عموم اخلاقش کپی عمو فرهاده خیلی اروم و متین واقعا مثل برادر عاشقشم. اره میگفتم من همیشه دختر شیطونی بودم و فوق العاده هات حتی موقعی که تو مدرسه دوستام به شوخی به س*ی*ن*ه*هام دست میزدن شهوتی میشدم ولی هیچ وقت نشون نمیدادم و فقط خیسی شورتمو تحمل میکردم‌. من تو خونه خیلی کار میکردم و به غیر مدرسه جای دیگه حق نداشتم برم ولی اینازو ایدا راحت بودن بهشون غبطه میخوردم ولی خوب چاره چیه باید تحمل کرد دلم برای خانوادم تنگ میشه ای کاش بودن. من تو رشته گرافیک مشغول درس خوندنم کلا عاشق هنرم همیشه دوستام میگفتن اخلاق خشنت به هنر و لطافت هنریا نمیخوره ولی خوب از بچگی این بودم دیگه عجیب غریب بیش از اندازه عاشق هیجان از این زندگی تکراری متنفر بودم از این محدودیتا من دوست داشتم ازاد باشم نه این که این جور قفل زنجیر باشم امروز از صبح استرس زیادی داشتم شاید بخاطر خواب دیشبمه خیلی خواب عجیبی بودتو یه صحرا سردرگم داشتم میدویدم و هیچ انتهایی نداشت فقط از دور یکی میدیدم یه مرد بود که پشتش به من بود دویدم تا بهش برسم ولی وقتی میخواستم برم سمتش از خواب پریدم خیلی خواب عجیبی بود. دقیقا از صبحش استرس داشتم . وقتی زنگ اخر خورد وسایل هامو داشتم جمع میکردم که رها خندون اومد سمتم رها دوست خوبی بود واسم دختر اروم خجالتی مثل من شیطونو خشن نبود من خیلی زود عصبی میشدم و از این اخلاق رها که اروم بود خوشم میومد. هوووف امروز خیلی کار داشتم اخه قرار بود واسه ایناز خواستگاربیاد و من بدبخت باید خر حمالی میکردم .من که بدی کسیو نمیخوام ولی ایشالا بدبخت بشی اینقده منو حرص دادی. از رها خدافظی کردم و به طرف خونه رفتم سر کوچه بودم که دیدم عمو فرهاد دستش یه عالمه میوه شیرینی زن عمو شهین خیلی چشم تو هم چش بود و بیش از اندازه ولخرج عمو یه حسابدار ساده بود و بعضی وقتا میدیدم که از پس خرجای زندگی بر نمیاد ای کاش یکم مراعاتش میکردن خداروشکر من از اموالی که پدرم بهم داده بودن خرج میکردم همشو عمو گذاشته بود بانک و ماه به ماه از سودش استفاده میکردم چن باری به عمو گفتم اگه لازم داری بردار ولی عمو زیر بار نمیرفت حتی شهین هم چن باری شنیده بودم به عمو یواشکی میگفت اون دختر این همه پول میخواد چیکار یکمیشو بردار واسه خودمون این همه سال با مازندگی کرده حق ماست. ولی عمو جونم زیر بار نمیرفت خوبه خرجم با پول خودم بود اه اه زنیکه حرص درار. رفتم جلو و به عمو خسته نباشید گفتم. ازم تشکر کرد یکم از پلاستیکا رو گرفتم ازش رفتم داخل شهین تا منو دید میخواست داد بزنه که چشمش به عمو افتاد ساکت شد سریع یه لبخند زد گفت :خسته نباشین جفتتون چطوری النا جان خوب بود مدرسه امروز؟ سلام فرهاد عزیزم تو هم خسته نباشی وای مرسی اینقده چیزو تو خریدی ممنونم عزیزم‌. النا جان میشه یکم تو کارا کمک دستم باشی بخدا از صبح منو ایدا ایناز هی کار میکنیم کمر نموند واسمون میخوام وقتی خواستگارا میان خونه برق بزنه. بله زن عمو الان میرم لباسامو عوض میکنم میام. _فرهاد: شهین اول ناهارو بیار هم من گشنمه هم النا از مدرسه اومده خستس و گرسنه . _شهین: اخ اره اره الان میزو میچینم برین دستو روتونو بشورین سریع بیایین. بعد ناهار عمو فرهاد رف اتاقش تا استراحت کنه همین که رفت شهین دوباره شد فرعون دستوراش شروع شد جالبیش اینجا بود اینازو ایدا از صبح تو اتاقشون در حال رسیدن به قرو فرشون بودن . تقریبا تا ساعت هفت در حال کار بودم که تموم شد رفتم یه دوش گرفتم میخواستم لباس انتخاب کنم ولی نمیدونستم چه طوری و خانواده داماد چطوری بودن باز یا مذهبی برای همین تصمیم گرفتم یه تونیک صورتی ملایم با شلوار دمپا سفید صندل سفید و یه شال حریر سفید صورتی بپوشم ناخونامم لاک نزدم چوم فردا تو مدرسه گیر میدادن از بس خسته بودم حوصلشم نداشتم. ساعت ۹ بود که زنگ درو زدن ایناز رو ابرا بود هی واس من چش ابرو میومد یا قیافه میگرفت. میخواستم برم جلو در برای خوش امد گویی مهمونا که یهو بازوم سوخت. شهین زیر گوشم گفت تو کجا برو تو اشپزخونه چای ایناارو اماده کن میوه ها و مرتب کن حق نداری بیایی تو پذیرایی فهمیدی؟ برو. نمیتونسم رو حرف زن عمو حرف بزنم ولی کوتاه هم نمی اومدم بلد بودم چطوری حرصش بدم به دردسر بعدش می ارزید . بعد یکم حرف زدن ایناز اومد چایی ببره تمام چایی ها رو خیلی وقت بود ریخته بودم یخ یخ بود میوه هام شلخته گذاشته بودم دقیقا پشت سر ایناز من با ظرف شیرینی پشتش رفتم با این کار میتونستم هم اونجا باشم هم مثلا داشتم کمک میکردم وقتی وارد سالن شدم یه اقا و خانم هم سن عمو و شهین دیدم خیلی خوشتیپ بودن بعدش یه دختر جوون و بعد اون یه پسر هم سن متین و بعدش یه پسر تقریبا تو سن ۲۸ سال اینا نفهمیدم داماد کدومه ولی اون که سنش بیشتر بود خیلی جذاب بود واقعا حیف اون اگه خواستگار ایناز میبود. ایناز وقتی چایی داد نشست بعد دودقیقه همه چایی هاشونو خواستن بخورن ولی از قیاقشون معلوم بود بزور میخورن .شهین با حرص نگاهم میکرد ظرف میوه هارم وقتی دید بدتر شد ولی اهمیت ندادم و نشستم نگاهشون کردم شهین هی بهم چ ابرو میاد ولی من واسم مهم نبود اصلا تمام حواسم رفته بود پی پسری که جذاب بود و اخمو نشسته بود روبه روم و با اخم جدیت به حرف بقیه گوش میکرد حتی موقع شیرینی گرفتن بهم نگاه نکرد ولی انگار سنگینی نگاهمو دید که سرشو برگردوند اولش گذرا نگاه کرد ولی بعد دوباره سرشو برگردوند چشمای عسلی داشت صورتش کشیده لبای قلوه ای مژه های پرپشت واقعا جذاب بود داشت نگاهم میکرد وقتی دید من کم نیاوردم و منم زوم کردم روش سرشو برگردوند ولی میفهمیدم تمام حواسش پیش منه من تا حالا با پسری نبودم میتونستم ولی دلم نمیخواست یا به چشم نمی اومدن ولی از این یکی خوشم اومده بود اگه داماد نباشه البته . همینجور منتظر بودم ببینم داماد کدومه اخه هیچ کدوم از پسرا نه خجالتی بودن نه استرس داشتن وقتی بزرگ ترا گفتن دختر پسر برن برای صحبت منتظر بودم ببینم کی پا میشه . وقتی اون یکی پسر بلند شد خوشحال شدم یه جوریایی دلم میخواست این پسر جذاب واسه من باشه. وقتی اینازوداماد رفتن اتاق میدیدم که شهین هی چشم ابرو میومد تا برم ولی دوس نداشتم مثل این که میخواست ایدا دیده بشه واسه اون پسرک جذاب که حالا فهمیده بودم هومن داداش اقا داماد . تا اخر مجلس چشم به هومن بود اونم خیلی خوب فهمیده بود من اون روی نظر دارم شیطنتم فعال شده بود هی میخواستم کرم بریزم. اینازو اقا هامین اومدن از اتاق بیرون مادر داماد نظرو پرسید ایناز گفت بله همه دست زدیم خوشحال شدم واسش حداقل از دستش راحت میشدم ایشالا خوشبخت بشه. شیرینی خوردیم هومنو میدیدم که هی نگاهم میکنه ولی دیگه نباید نگاهش میکردم این بود قانون جذب سنگینی نگاهشو حس میکردم بعد قرار مدارا صحبتا اماده رفتن شدن قرار شده بود اخر هفته عقد کنن و عروسی بمونه واسه دو سه ماهه بعد چون از قبل دختر پسربا هم اشنایی داشتن دیگه زیاد نخواستن عقد بمونن . بعد رفتن مهمونا ظرفا رو جمع کردیم ایناز صورتش گل انداخته بود معلوم نبود الان تو کدوم رویا غرقه داشتم ضرفا رو میشستم که ارش اومد داخل اشپز خونه اخم داشت به من چه شاید حوصله نداره ازشم نپرسیدم چته. یهو ابو بست با تعجب سرمو اوردم بالا با حرص نگاهم میکرد میخواستم بگم چرا ابو بستی که با حرفی که زد دهنم بسته شد. _چرا کل مراسم زوم شده بودی روی اون پسره ؟ چیه خوشت اومده بود یا دوس داشتی تو هم عروس بشی؟ نمیگی ابرو ما میره هی نگاهت هرز میرفت . هار شدی اینجا نگهت داشتیم؟ یا حسودیت شد به ابجیم؟ بغضم گرفته بود من هیچ وقت نخواسته بودم زندگی کسی خراب بشه با این که اینازو ایدا شهین اون همه بلا سرم اورده بودن حتی ارشم اولین بارش بود اینجوری با من برخورد کرد دلم گرفت امشب برای اولین بار دلم خواست منم برم پیش مامان بابام خسته شده بودم از این حرفا از این تهمتا مگه من چیکار کرده بودم؟ گناهم زنده بودنم بود؟ ولی هیچ کدوم از اینا رو نگفتم همشو ریختم تو چشام بهش نگاه کردم از چشاش پشیمونی داد میزد . _معذرت میخوام النا نفهمیدم چرا اینا رو گفتم توروخدا ناراحت نشو ببخش بخدا فقط غیرتم جوش اومد وقتی دیدم اون پسره نگاهت میکنه ببخش باشه؟ دستکشا رو از دستم در اوردم اروم رفتم طرف در برگشتم بهش گفتم: من هیچ وقت بدی کسی نخواستم امشبم از ته دلم ارزو خوشبختی واسه ایناز کردم شب بخیر. رفتم تو اتاقم بغض داشتم ولی گریه نمیکردم مدلم این بود از بچگی هیچ وقت گریه نمیکردم فقط بغض میکردم رفتم رو تختم دراز کشیدم روش حتی حوصله عوض کردن لباسامم نداشتم میخواستم فقط چشامو ببندم صبح بشه تا این بغض لعنتی اروم بشه اینقدر به زندگی سرنوشتم فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با نوری که میخورد به چشم بیدار شوم اه لعنتی یادم رف پرده رو بکشم امروزم جمعه بود مدرسه نداشتم .بلند شدم ساعتو نگاه کردم نه صبح بود عجیبه شهین بیدارم نکرده .حتما هنوز واسه ایناز ذوق داره که پا پیچ من نشده . رفتم سرویس کارمو کردم دست و رومو شستم همین که اومدم بیرون با ارش روبه رو شدم نمیخواستم چشم به چشش بیفته ازش بدم اومده بود به نظرم مرد ضعیفی هست که این جور قضاوت میکنه بعدشم دوس داشتم نگاه کردم به اون چه . رفتم اشپز خونه کتری رو گذاشتم جوش بیاد وسایل صبحانه رو حاضر کردم که دیدم یهو شهین از بیرون اومد با تعجب نگاهش کردم این موقع صبح کجا بود؟ اصلا به من چه میپرسم باز ضد حال میزنه. نشستم صبحانمو خوردم بقیه هم یواش یواش بیدار شده بودن اومدن پای میز صبحانه من تموم کرده بودم بلند شدم برم تو اتاقم که شهین گفت: _النا حاضر شو با ایدا برین پاساژ ارش میبرتتون برای اخر هفته لباس بگیرین نمیخوام بمونه دقیقه نود اینقده کار داریم که کارای خریدتون الان تموم بشه خوبه اینازم که با هامین جان میره خرید سریع برو حاضر شو عزیزم. هه باز میخواست من واسه ایدا خرید کنم همیشه تو هر مهمونی منو با دخترا میفرستاد منم خریداشونو حساب میکردم ارشم ما رو میزاشتو میرفت . چیزی نگفتم سرمو تکون دادم رفتم تو اتاقم لباسامو با یه مانتو کتی خردلی با یه شلوار نود سرمه ای شال سرمه ای با کتونیای خردلی پوشیدم تیپم قشنگ بود یه ارایش ملیحم کردم نمیخواستم بیرون رفتنی بد تیپ باشم در هر حال به تیپم خیلی اهمیت میدادم احساس میکردم اینجوری خیلی مرتب تر دیده میشم. وقتی ارش ما رو رسوند میخواست با ما بیاد ولی تلفن زدن باید میرفت جایی از خدام بود پسره ی بیشور نچسب ایدا هی فیسو افاده میومد یا با پسرا تیک میزد از این اخلاقش متنفر بودم جواب هر پسری رو میداد نمیگفت زشته خوشگله با فرهنگه بی فرهنگه فقط نر بودنش مهم بود واسش یه خروارم ارایش داشت داشتم مغازه ها رو دید میزدم که چشم به یه لباس مشکی جذاب افتاد استینای توری داشت روی سینش سنگ دوزی شده بود پاینشم چاک داشت خیلی جذاب بود رفتم پروفش کردم واقعا بهم میومد با پوستم هارمونی جذابی راه انداخته بود . مطمعن بودم با یه ارایش لایت خفن خیلی زیبا میشم همونو برداشتم ایدا هم یه لباس دکلته صورتی خرید مدل عروسکی خیلی باز بود ولی کو گوش شنوا حساب کردم مونده بود کفشم براش یه کفش پاشنه بلند خریدم که روش ساده بود ولی رو پاشنش کار شده بود خیلی جذاب بود .

پارت گذاری روزای جمعه….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی .انتقامی.ماجراجویی.هیجانی.هیجانی.عاشقانه
  • نویسنده: hani
  • 16 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 9,450 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13984
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Haniyeh Abaasi
    پنج‌شنبه 23 جولای 2020 | 10:41 ق.ظ

    عالی

  • Leila
    پنج‌شنبه 23 جولای 2020 | 5:44 ب.ظ

    خعلی خوب بود😍

  • Leila
    پنج‌شنبه 23 جولای 2020 | 5:59 ب.ظ

    خعلی قشنگ رمانت😍

  • Leila
    جمعه 24 جولای 2020 | 2:52 ب.ظ

    عاای بود

  • Haniyeh Abaasi
    شنبه 25 جولای 2020 | 6:50 ق.ظ

    مرسی

  • یگانه
    یکشنبه 26 جولای 2020 | 12:30 ب.ظ

    خیلی عالی و شگفت انگیز

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.