| Tuesday 20 October 2020 | 19:29
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان گودال عشق پارت ٢

رمان گودال عشق پارت ٢

چشمامو محکم بهم فشردم و باز کردم..فک کردم اشتباه میبینم اما نه…

یه دختر قد بلند و خیلی لوند با ارایشی غلیظ پشت كامیار وارد خونه شد و درو بست..

نفسم حبس شده بود..خدایا چه عکس العملی باید نشون بدم…

فکر کنم كامیار فهمید من چقد مستاصل شدم که با همون اخمای گره خورده، سری تکون داد و گفت:
-برو بخواب فردا حرف میزنیم..

لبمو گزیدم..چقدر احساس بدی داشتم..اضافی بودن..سربار بودن..

الان با خودش میگه عجب غلطی کردم یه بار خواستم کمک کنم…

دختره مانتوی جلو بازش رو به همراه شالش دراورد و همون جلوی در اویزون کرد..

دستی به شونه ي كاميار کشید و با ناز و قدمای کوتاه بی توجه به من، انگار که اصلا من وجود ندارم، رفت تو سالن و روی مبل نشست و پا روی پا انداخت…

یه دکلته بنفش تیره پوشیده بود که پوست سفیدشو به رخ میکشید..به همراه شلوار کوتاه سفید رنگی که تا قوزک پاش بود..

موهاشو لخت دورش ریخته بود..خیلی جذاب بود..من که دختر بودم خوشم اومده بود ازش…

با صدای سرفه مصنوعی كاميار نگاهم چرخید سمتش که با سر به اتاقم اشاره کرد..یعنی برو تو اتاقت…

دستامو پیچیدم تو هم و اروم و با غصه گفتم:
-شام نمیخورین؟

چند لحظه گنگ تو چشمام نگاه کرد و بعد با لحن ارومتری گفت:
-شام درست کردی؟
.
بله ارومی گفتم و نگاهم چرخید سمت دختره..سنگینی نگاهش داشت اذیتم میکرد..

نگاهم که بهش افتاد دیدم با حرص و خشمی خفته داره نگاهم میکنه..

حتما ناراحته كاميار و به حرف گرفتم و نمیذارم بره پیش اون..

نگاهمو دزدیدم که كاميار با لحن ملایم تری گفت:
-باشه فردا واسه ناهار میخوریم..بیرون شام خوردم…

سرمو تکون دادم و سریع از جلوی چشماشون فرار کردم و رفتم تو اشپزخونه..

میز رو جمع کردم و غذارو گذاشتم تو یخچال و با شب بخیر کوتاهی، به سرعت راه افتادم سمت اتاقم..

از گوشه چشم دیدم كاميار کراواتشو شل کرد و کتش رو از تنش کند و رفت سمت دختره…

سریع پریدم تو اتاق و درو بستم و تکیه دادم بهش..
قلبم تند تند میزد..

این پسره چرا اینطوریه!

خواستم از در فاصله بگیرم که صدای خنده های سرخوش و بلند دختره رو شنیدم..

بی اختیار گوشم چسبید به در تا ببینم صدای سامیار هم میاد یا نه…

صدای دختره پر از عشوه بود:
-عزیزم این دختره خدمتکارت بود؟

چشمامو محکم بستم و دستمو روی سینم مشت کردم..دلم ریخت و یه حس حقارت بدی وجودمو گرفت..

بغضمو نگه داشتم و همه ی وجودم شد گوش تا ببینم چه جوابی بهش میده…

صداش بازم خشک و جدی بود:
-انگار قانون این رابطه رو فراموش کردی..یکی از قوانین چی بود؟..سوال نداریم..هرچی تو این خونه دیدی و شنیدی به تو مربوط نیست..سرت تو کار خودت باشه

یکم از جوابی که بهش داد دلم خنک و نفسم راحت تر ازاد شد..

دختره با همون لحن پرنازش گفت:
-باشه عزیزم..ببخشید..فقط یکم کنجکاو شدم..

دیگه صدای حرفی ازشون نیومد اما من همچنان گوشم به در بود تا یه وقت چیزی رو از دست ندم…

احتمالا داشتن اروم حرف میزدن چون اگه میخواستن کاری بکنن میرفتن تو اتاق…

یکم که گذشت بالاخره دلو زدم به دریا و اروم یکم لای درو باز کردم و سر کشیدم ببینم چه خبره…

با دیدن صحنه ی مقابلم چشمام گرد شد و نفسم برید..

دختره با لباس زیر رو پای سامیار نشسته بود و سخت مشغول لبای همدیگه بودن..

صداها و ناله های ریز دختره تو گوشم میپیچید..

دستم روی در مونده بود و نمیتونستم نگاه ازشون بگیرم..

دهنم خشک شده بود..
قلبم انگار تو گلوم میزد..
كاميار دختره رو پرت کرد رو کاناپه و خیمه زد روش و بند لباس زیرشو محکم گرفت کشید و پاره کرد..

چشمام گردتر شد..چرا اینقدر وحشی شده بود..حرکاتش پر از خشونت بود اما دختره هم انگار بدش نمیومد..

دست دختره رفت سمت کمربند كاميار که سریع برگشتم تو اتاق و درو اروم بستم..

دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..

داشتم دیوونه میشدم..خدایا اینا یکم شرم و حیا ندارن..

پسره نمیگه یه غریبه تو خونمه حداقل یه شب رعایت کنم..
اخه مگه تو کی هستی که بخاطر تو از عیش و نوشش بگذره…

همونجا تکیه دادم به در و نشستم..

اینقدر نشستم تا اینکه صداشون تو راهروی اتاقا پیچید و بعد صدای بسته شدن در اتاق روبرو به گوشم خورد…

با حالی بد خودمو به ‌تخت رسوندم و افتادم روش


روی تخت نشسته بودم اما جرات بیرون رفتن نداشتم..

میترسیدم برم و دوباره با یه صحنه ی بد روبرو بشم….

پامو تند تند تکون میدادم و نمی تونستم نگاهمو از در بگیرم..

منتظر بودم تا شاید صدام کنه..

دیگه ظهر شده بود که تقه ای به در خورد و صدای كامیارو از پشت در شنیدم:
نورا..

ابروهام پرید بالا..این چه زود پسرخاله شده.نورا. بدون هیچ پیشوند و پسوندی…

از روی تخت بلند شدم و درو باز کردم..یه تیشرت سفید ساده و یه شلوارک مشکی تنش بود..

حتی این لباسای تو خونه ای هم بهش می اومد..

با اخم و تعجب نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
-بیداری؟..پس چرا نمیایی بیرون..
-صبح بخیر..

سری تکون داد و پشت کرد بهم و راه افتاد سمت اشپزخونه..

دویدم دنبالش و با هم وارد اشپزخونه شدیم:
-غذارو گرم کنم؟

دوباره سرشو تکون داد و منم غذارو از یخچال دراوردم

میز رو مثل شب قبل شیک و مرتب چیدم و برنج و خورشت رو هم گذاشتم روش و رفتم تو درگاه اشپزخونه ایستادم…

پشت به من روی مبل نشسته بود و با کانالای ماهواره درگیر بود…

اروم و با خجالت صداش کردم و گفتم:

-اقا كامیار..ناهار اماده اس..

با طمانینه برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت..

تلویزیون رو خاموش کرد و اروم بلند شد و اومد طرفم…

نزدیک که شد نفسمو حبس کردم و سرمو انداختم پایین..بغلم که رسید مکثی کرد.

وحشت کردم و چشمامو محکم روی هم فشردم و وقتی باز کردم دیگه کنارم نبود..

فقط میخواست منو بترسونه؟..

لعنتی..مگه دیوه که اینقدر ازش میترسی…

کودکانه تو دلم اعتراف کردم از دیوم ترسناک تره..چشماش میخواد ادمو بخوره..

پوزخندی به فکر خودم زدم و برگشتم تو اشپزخونه..

تنگ اب رو به همراه یه لیوان گذاشتم روی میز و لب زدم:

-نوش جان..

حرکت کردم برم تو اتاقم که اسممو صدا کرد و باعث شد بایستم و برگردم طرفش:

-بله؟

سرم همچنان پایین بود 

لقمه اش رو قورت داد و بدون نگاه کردن بهم، همینطور که سرگرم بشقابش بود گفت:

-چرا خودت نمی خوری؟

از گوشه ی چشم نگاهی به صورت خونسردش انداختم:

-من بعد می خورم مزاحم شما نمیشم…

پوزخندی زد و یه قاشق بزرگ خورشت روی برنج های تو بشقابش ریخت و گفت:

-مزاحم نیستی..بشین بخور..

لبمو گزیدم و روبروش نشستم و یکم برنج کشیدمو منم اروم شروع به خوردن کردم..

باید امروز باهاش حرف میزدم..باید یه جوری راضیش میکردم که حتما منو نگه داره..

بابك خان همین امروز و فردا زنگ میزد و من باید نوید اینجا موندنم رو بهش میدادم وگرنه یه روز خوش واسم نمی گذاشت..

که اینم با این اخلاق اقا كامیار کار سختی به نظر میومد…

از طرفی هم مگه من می تونستم با این پسر که معلوم بود خیلی بی اعصابه تو یه خونه بمونم..

دو بار دیگه اون قیافه ای که سرخ میشد و رگ های گردن و پیشونیش میزد بیرون رو میدیدم..

و اون فریادهایی که از ته حنجره میزد و باعث میشد صداش خش دار و گرفته بشه رو میشنیدم، درجا سکته میکردم…

من کجا همچین کسی دور و برم بوده که بلد باشم با اینجور اخلاقی بسازم…

همینکه مجبور بودم مقابلش سکوت کنم کلی عذاب بود واسم..خورد میشدم و احساس حقارت می کردم…

تو سکوت دو تا بشقاب برنج با اشتها خورد و انگار اینقدر بهش چسبیده بود که اخلاقش کمی بهتر شد..

خالم درست میگفت..راه رام كردن مردا شكمشونه..

كامیار صندلیشو داد عقب و همینطور که بلند میشد با لحن ملایمی گفت:

-ممنون خیلی خوشمزه شده بود…

از تعریفش بی اختیار خوشحال شدم و لبخندی زدم:

-خواهش می کنم..خوشحالم دوست داشتین..

سرشو تکون داد و داشت میرفت بیرون که سریع بلند شدم و گفتم:

-میشه یکم حرف بزنیم ؟

جلوی در اشپزخونه مکثی کرد و باز اون نگاه وحشیش رو انداخت تو چشمام و کمی خیره نگاهم کرد…

باز نفسم از اخم های درهم شده و لبای بهم فشرده شده اش حبس شد اما نگاهمو ازش نگرفتم..

نمی خواستم پی به ضعفم ببره…

احساس کردم نگاهش از تو چشمام واسه چند لحظه روی لبام خیره موند اما پلک که زدم دیدم سرشو چرخونده و داره میره بیرون…

حتما اشتباه دیدم دیگه..

بی اختیار دستمو بردم سمت لبام و اروم انگشتامو روی لبای درشت و قلوه ایم کشیدم..

داشتم فکرای رویایی و غیرممکن میکردم که صدای كاميار منو به خودم اورد:

-یه چایی بزار بعد بیا حرف بزنیم..

باشه ای گفتم و کتری برقی رو اب کردم و روی پایه اش گذاشتم و تا ابش جوش بیاد مشغول جمع کردم میز شدم…

داشتم چایی تو دو تا فنجون میریختم که فکرای دخترونه ی چند لحظه قبلم باز اومد تو ذهنم…

یهو به خنده افتادم..

فکر کن این كامیار وحشي و خشن بخواد رمانتیک و عاشقانه منو ببوسه..

عمرا اگه همچین چیزی بشه..ولی خدایی همه ی دخترایی که باهاش بودن حق داشتن به قول بابك خان با یه نگاه برن تو بغلش…

كامیار خیلی خیلی جذاب بود..

می تونستم بگم جذاب ترین و با ابهت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم…

حتی به خودمم حق میدادم که اونطوری فکر بوسیده شدنم توسط كامیار تو ذهنم نقش ببنده..

هر دختری ارزوی همچین پسری رو داشت…

#part14

سری به تاسف واسه فکرای خودم تکون دادم و تو دلم تشر زدم:

-خفه شونورا خیلی بی حیا شدی..

لبامو جمع کردم و کنار فنجون های چای قند و کمی شکلات هم گذاشتم و با برداشتن سینی از اشپزخونه زدم بیرون…

با نفسای عمیق سعی کردم خودمو اروم کنم..

فنجونشو کنارش روی میز گذاشتم و خودمم روبروش نشستم..

چطور باید خواسته امو بهش می گفتم؟

همین الانم بخاطره لطف و محبتش اینجا بودم وگرنه کی قبول میکرد یه غریبه رو بیاره تو خونه اش و واسه خودش دردسر درست کنه…

برخلاف ظاهر سرد و رفتار خشنش انگار قلب مهربونی داشت..اینو بودنه من تو این خونه ثابت می کرد…

شاید می تونستم با قلقلک دادن حس ترحمش توجهشو جلب کنم..

این نهایت پستی و بی معرفتی بود اونم در مقابل لطفی که بهم کرده بود اما من راهه دیگه ای نداشتم….

باید به هر طریقی شده راضیش کنم وگرنه جونمون تو خطر میوفته…

نگاهی بهش انداختم که با پوزخند کجی کنج لبش داشت به گوشیش نگاه می کرد و انگار چیزی میخوند…

هر لحظه پوزخندش پررنگ تر میشد..

شاید الان نباید خواستمو بگم..ممکنه عصبانی باشه و بد برخورد کنه…

ولی مرگ یه بار شیونم یه بار..بگم و خودمو خلاص کنم..

دستامو تو هم پیچیدم و با استرس صداش کردم:

-اقا كاميار ؟

با کمی مکث گوشی رو انداخت کنارش و سرشو چرخوند طرفم و خیره نگاهم کرد:

-بله..

از نگاه خیره اش هول شدم اما به حرف اومدم:

-من..می تونم..یعنی..میشه..واسه….

حرفمو قطع کرد و منم خشک شده خیره موندم بهش….

اخم هاش گره خورده و صداش تقریبا خشن شده بود که محکم و با ابهت گفت:

-نـــه….

.

چشمهام گرد شد و با بهت بهش نگاه کردم..حتی نذاشت حرفمو کامل کنم..چی نه؟..

حتما فهمید چی میخوام بگم..اما اخه چطور…

اشک تو چشمام جمع شد و سرمو پایین انداختم و با بغض گفتم:

-چی نه؟

بعد از کمی سکوت صداش با لحن قبلی بلند شد:

-متاسفم اما نمیتونی اینجا بمونی..همین دو روز هم کلی دردسر کشیدم..بهتره به فکر یه جایی واسه خودت باشي…

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گودال عشق
  • ژانر: عاشقانه_جديد_انتقامي_پليسي_هيجاني
  • نویسنده: inaz.g
https://beautyvolve.ir/?p=13918
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.