| Saturday 8 August 2020 | 17:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان غروب آفتاب به قلم : مبینا1683  (مبینا جهانشاهی)

رمان غروب آفتاب به قلم : مبینا1683 (مبینا جهانشاهی)

مقدمه:

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست

برایت اتفاقی افتاد در یک کافه ی ابری

ته فنجان درفال کسی باشد که دیگر نیست

خوش و بس کرده ای با سایه ی دیوار وقتی که

دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست

چه خواهی کرد  اگر هر بار گوشی که برداری

نصیب بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست

حواس آسمانت پرت روی شیشه های مه ،

سکوتت جارو جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هم لرزیدی

 هر چند به دورگردنت شال کسی باشد که دیگر نیست

شبیه ماهی قرمز به روی آب میمانی که سین ات

هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست-

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله

(اگر بغضت گلد مال) کسی باشد که دگر نیست-

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای آن

⬅ا لا ایها الحال ، کسی باشد که دگر‌ نیست-

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد –

اگر خوشبختی ات کال کسی باشد که دگر نیست

فصل اول

فـــلش بک

هیچ وقت فکر نمیکردم از کسی که همه دنیام بود نا رو بخورم.

اخه14سال بود بهش اعتماد داشتم ومثل دوتا کفتر عاشق بودیم هیچ وقت از ذهنم نمیره روزی که خبر مرگــ پدر و مادرم آوردند چقدر احساس تنهایی و پوچی کردم!

آخه میدونی چیه اون لعنتی بهم میگفت توهمه کسمی تو خود خود جونمی منم خـام حرفاش می شدم اون موقع فقط 15سالم بود. یک دختر خام و کوچیک که داشت  سن بلوغه شو می گذروندو فکر میکرد همه مثل خودش هستند. دختری که تو 15سالگی یتیم شد.ولی هیچ وقت لبخند از رو لباش نمی رفت.زحمت یک خواهر و برادر کوچیک تر از خودم روی دوشم افتاد .دختری بودم که همسن و سالام بازیگوشی و شیطونی می کردند ولی من هیچ وقت نه بازیگوشی و نه شیطونی کردم

فقط دنبال سه چیز بودم برای خواهر و برادر .(آســـایـش ، امنـــیت، خوشـــبخـــتی) فقط همین سه چیز میخواستم ازخدا،

اون موقع ها دوستام سربه سر پسرای محلمون می گذاشتند تیکه می انداختن

ولی من سرم تو کار خودم بود،شخصیتم اجازه نمیداد باپسر کل کل کنم.من مثل داستان ها و رمان ها زندگیم نبود که یکی بهم خیانت یا ترکم میکرد،ازجنسشون متنفرشم یا انتقام بگیرم .من خود خودم بودم آفـتاب ، دختر همون زن که شوهرش پولدار نبود،ولی این سه چیز رو داشت منم از همون مادرم ، چرا دروغ کیه که، از شوهر پولدار،ماشین خارجی،خانه ویلایی، مرد جذاب بدش بیاد قطعا هیچکی.ولی من اگر این چیزا هم نداشت ولی کنارش امنیت داشتم خوشبختی و آسایش داشتم همینا برای من بس بود.من دختر همون مردم ، همون مردی که توی بارون هم کار میکرد که خانوادش توی رفاه باشند اگر چه در آمد آنچنانی نداشت ولی انقدر بود که زن و بچه اش سرشون شب ها راحت زمین بزارند.آره من با افتخار میگم ، من دختر همون زن و مردم آفــتاب نیک نا .همیشه فکر می کردم فقط خودم تنهام خودم مشکل دارم نمی خواهم دروغ بگم:من نه چادری بودم نه نمازخون، منم مثل همه آدم ها بودم موهام چتری بود پاچم بالا بود،ولی اجازه نمی دادم کسی از خط قرمزام ردشه.من دختری نبودم که چون یتیم بودم برم تن فروشی ، هر وقت فکر تن فروشی میکردم گوردم

می لرزید چه برسه.

میدونی زندگی جدیدم از کی شروع شد ؛اون روز بارونی،توی خیابون پایین شهر شیراز هوا هم گرگ و میش بود خیابونا هم خلوت هیچ ماشینی هم اون موقع شب پرنمی زد

 **********************

زمان حال:

-آفتاب ، آبجی

از فکرکردن به گذشته و مرورآن دست کشیدم و از صندلی چوبی و منظره بیرون ،درختان پاییزی نگام ور داشتم.

-بله آوا

-ابجی بیا با رادوین داره بحث باهام میکنه.

-رادوین میکشمت

-به من چه خو ، تقصیر این اوی هست؟

-اوی خودتی آفتاب ببین چی میگه!

-باشه ،باشه داد نزنید، رادوین خجالت بکش 7سال ازش بزرگتری ها

-عه آفتاب تو هم بیا هی از این جوجه طرفداری کن

-رادوین خجالت بکش این چه جور حرف زدن هس؟

-همینه که هست

-چی گفتی؟

-.ه هی هیچی

-بدوین برین تو اتاقتون زود

-چشم

-باشه بابا

اووف دستی به موهام کشیدم هه اینم چرب شده با  اعصابی داغون رفتم درخونه ملیکا اینا ، اینم مجبوری ،یک هفته حموم نرفتم موهام به گوه کشیده شده اصلا از ملیکا خوشم نمیاد دختری دو رو ، خراب،هر دقیقه با یکی هست حالاخوبه قیافه نداره والا دختری عملی

-بله

-بله و بلا برو به ننت بگو بیاد

-ننم نیست کارتو بگو

-هر وقت ننت اومد میام

-میگه اینجا طویلس هر دقیقه هر کاری دارید در این خراب شده میزنید؟

-پوزخندی زدم ، یه نگاه به سرتاپاش کردم و گفتم: اینجا

اگر طویله نباشه ، کمتر از طویله هم نیست.

-هوی دختر جند‌ه .گوه زیادی داری میخوری

-جند-ه.، اون ننت هست که معلوم نیست الان تو بغل کی هست گوه که تو اون بابای مفنگیت هستین؟؟

-ننم هر کاری میکنه به تو ربطی ندارهیتیم بدبخت، میگن یتیما خیلی اوضاعشون خرابه نه پس ور ور نکن .بغض بدی توی گلوم گرفت؛ (چرا خدا، همیشه میگن اونایی ک پدر یا مادر ندارن خرابا  اخه این حرف ها چیه مگه تقصیر منه ، که یتیم شدم،(بهـــونه برای گریه کردن زیاد هست ، اما  امـــان از گریه های بی بهونه!) نیشخندی زدم و با صدای بغض آلودم گفتم : هر چی دلت میخواد بگو حرفای چرتت برام مهم نیست

-هه من نمیگم کل مردم میگن بعدم معلوم نیست این دوتا دختر و پسر از کجا اوردی؟

-‌مهم نیســت بقیه راجبم چی فکر می کنند.مهم اینه که اون قدر مهمم که می شینند

راجـبم فکر میکنند.! تا حالا این جمله رو نشنیدی واین دو طفل خواهر و برادر منن تو گوشت فروکن.پشتم کردم سمتش رفتم داخل خونه باید از فردا برم دنبال کار.

(اغــوش پــدرم می گــفت که گرمای خـــورشید افسانه استــ.)

-آفتاب اجی

سرم بر گردوندم

-چیه آوا

-اجی چراهر چی صدات کردم نشنیدی،چرا گریه میکردی

-حواسم نبود، گریه نمیکردم که

-به خدا راست میگم اجی گریه میکردی

-اره اره عزیزم تو فقط گریه نکن دوست نداری که اجی ناراحت شه.

-نه، نه

-پس بیا بغل اجی

-باشه ، آفتاب یه سوال بپرسم

-آره عزیزم تو صدتا بپرس عشق اجی

-واقعا اجی

-اره فدات شم

-اجی چرا مامان و بابا نمیان مگه نگفتی رفتن پیش خـدا

-آره فدات شم رفتن پیش خدا،

-کی میان پس؟

-هر وقت که تو بزرگ شی

-من چقدر بزرگ دیگه بزرگـ میش

بخاطر حرف زدنش خندم گرفت فعل ها رو بارها به کار برد.

-بزرگ میشی آوا جون ، اجی بگو من چقدر دیگه بزرگ میشم.

-چرا؟

-چون اشتباه گفتی عزیزم.

-اجی پس تو هم مثل ملیکا فل فل میریزی تو دهنم

-چـــــــــــــی کی فل فل ریخته تو دهنت؟

-ملیکا

-چـــرا؟؟؟

-چون گفت:تو یتیمی، منم گفتم خودت یتیمی ملتاد

با اعصابی خورد بلند شدم گفتم:آوا همینجا میمونی  ا من بیام فهمیدی ؟؟؟

-چرا

-وقتی گفتم بمون یعنی بمون

-چشــم (لـــعنتـــ به وقتایی . که بی دلیل دلت میگیره)

-‌وایسا اومدم درهــا ، وایسا درو شکوندی هـــوی میگم وایسا اومدم .

-این درو باز کن تانشکوندمش

-عه عه باز که تویی

-تو اون بابای مفنگیته باز کن این بیصحابو

-چته،هار شدی

-هار اون ننته، به چه حساب تو دهن اجی ما فلفل ریختی؟؟

-ریختم که ریختم خوب کردم زر زر، زیادی داشت میکرد.

-تو غلط کردی ریختی یه گوهی خوردی که جوابه تو داده دستشم طلا.

-گوه اون خواهرت خورده / با اعصابی داغون رفتم جلو موهاشو گرفتم و گفتم:

-بگو چه زری زدی؟

-ول کن این بیصاحابو دختری ولو

-ولو اون ننت هست دختری عملی فقط فقط یکبار دیگه دست روی خواهر بلند کنی یا اتفاقی براش بیوفته من میدونم تو . رامو گرفتم ، رفتم بیرون از خونه نکبتی شون. ‌

(گاهی تنها ماندن ، بهای آدم ماندن است)

-رادوین ، رادوین کدوم گوری رفتی

-بله

-زود تند سریع برو در مغازه اکرم خانوم یه ماست رامک بگیر بیا،بگو بزنه به حساب

– باشه باو

-کجا

-خب برم دیگه

-اول برو یه  لباس گرم بپوش من پول دکتر مکتور ندارم

-نمیخواد

-میگم برو بگو چشـــم ، زود باش

-چشم

عه عه میبینی خدا باید از فردا برم دنبال کار اینجوری نمیشه.

-آوا ، رادوین من دارم میرم

دست به چیزی نزنید تابیام.

 -آفتاب مگه بچم اینو به آوا بگو

-حالا حواست باشه

-سلام. جناب برای کاری زنگ زدم دیروز گفتید ، فردا برای مصاحبه بیام؟

-بله ،بله، درسته، لطفا این برگه پرکنید

-چــــــــــشم

خب توش چی نوشته:

اســـــــم: آفتاب دیگه

فامیلی: نیکـ نام

ســن:  19

مجرد یا متاهل:مجرد

از چند تا چند می توانید کار کنید: 7 تا20

رفتم سمت منشی چقدرم نازبود

-میگم خانوم این برگه پر کردم الان چکار کنم. (عه وا این چرا اینجوری نگاه میکنه ها خوشگل ندیده والا خودش عین ی تیکه ماهه )

-فرم، اره بدین به من ، خبرش فردا میدیم

-خو حالو چطوری -شمارتون بدین گلم

-باش سیو کن

-نه گلم سیو نمیکنم، تایپ میکنم با مشخصات .

-حالا همون 0930

-مرسی

-خواهش میکنم

از ساختمان زدم بیرون ،عه وا اینجا پارکــ داشته من نمیدونستم ، ازخیابون رد شدم .یه نیمکی زیر درخت توت نظرم جلب کرد یواش یواش قدم بر میداشتم.تا رسیدم بهش نشستم روی نیمکت که

****************

فلش بک

-مامان ، مامــان

-چته دختر صداتو بلند کردی؟

-مامانی فردا قرار بریم اردو

-خــب

-عه مامان منم برم

-تو ک میدونی آفتاب

-باشه

-بیا روی پای مامانت بشین تا یه داستان برات تعریف کنم.

 -چشـــم

-میدونی اون موقع ها که همسن تو بودم ‌، بابام یک دوچرخه داشت که خیلی بزرگ بود شاید برای من بزرگ بود چون بابام ، داداشم، سوارش می شدن خب منم بچه بودم ، دوست داشتم سوارشم امتحان کنم ، یه روز وقتی که بابام و مامانم نبودن به داداش بزرگم گفتم یادم بده اون موقع ها میگفتن برای دختر زشته سوار این جورچیزا شه، اخه این حرف ها چی بود ،.

اون روز خوب یادمه ک دوچرخه بزرگ بابا،داداشم خودش یادم داد اینقدر دوردور کردیم که به قول داداشم،تو یه پا اســتاد شدی برای خودت آخ عاشق خنده هاش بودم چقدر اون روز بهم خندید. (عــــــــــشق فقط اون لبخندته، که همه دنیام بود)

-مامان ، کی با، بابا آشـــــــنا شدی؟؟

-هــی چقدر زود عمر ادم میگذره هنوز

یادمه هست انگار همین دیروز بود که من از مغازه اکبر اقا اومدم بیرون که.

-عه عه اقامعذرت میخوام بزارین کمکتون کنم.

-نه نه خودم جمع می کنم شما راحت باشین. (هنوز صورتشو ندیده م بود سرش تو برگه های که ریخته بود کف کوچه بود.)

-گفــتم که خودم جمع میکنم.

-منم ک (همین که سرش اورد بالا ، من فقط نگام به او دو تا تیله ابی آسمانی بود هیچ وقت رنگش جای ندیده بودم شاید 30ثانیه بود همه این اتفاقی ا افتاد)

-خب برای امروز بسه آفتاب

-‌مامانی

-بزار یه روز دیگه کاملشو برات میگم الان خیلی کار دارم

****************

زمان حال

-میشه اینجا بشینم

-با منین

-بله، با شمام

-اره،اره، راحت باشین -هوم، میگم همیشه تنهایی

-اره

-ام، میگم چیزه، کار داری؟؟ (شـــــــاید بگویند ، دخترا ضعیفن  ولی توی بعضی کارها از یکـــ مرد هم قوی تر هستند)

-بله قبول  دارم

-پـس هیچی ، اها یه چیزی

-بلــــــه

-ازدواج کردی ، ولی بهت میخوره مجرد باشی ؟؟؟

-باید به شما جواب پس بدم !

-قصد جسارت نداشتم ، اگه دوست داشتین جواب بدین

-بله ، ازدواج کردم

-یه سوال دیگه

-چــــیه؟؟؟؟؟؟

-بچم دارین و خوشبختند

-اووفـــ اره، دوتا بچه م دارم وخوشبختم.

بازم سوالی هست.

 -نه ، پس دیگه مزاحمتون نمیشم

خـداحافظ (پـــووفــــ، چقدر مردم برای خودشون خوشن  والا)

-اقا

ـ فرهنـگ شهر چقدرمیگیرین میبرین؟؟؟

 -از اینجا 30تومان

-اووف چه خبره نمیخوام

-کرایش همینقدره

-نمیخوام

 -مگه مردم مسخره شمان که دست تکون میدن بعد میگن نمیخواین.

 -پـــوف برو بابا ،

خدا روزیتو یه جای دیگه بده ؟

 -حتما میده

-پس به سلامت

هی خدا چقدر قیمت ها هرروز گرون تر میشه،  پس باید پیاده برم نمیمیرم که . اوه مای گاد اینجارو پــسر ، قصری بود برای خودش نگاه ، وای ما باید توی سوئیت اکرم خانوم زندگی

کنیم که پر از سوسکه ، مارمولک ، ولی این بچه پولدارا  تو بهشت زندگی کنند .

خدا شانس بده ، خدا میبینی ما کجا ،اینا کجاـ. تـــفــ تو روزگار

-نه.

-لطفا میشه از جلوی من بریدد کنار

-خب از اونجا رد شو چکار جای من داری؟

-جلوی در خونم وایسادید؟

‌-اینجا خونه شماست

-نه

-پس حرف مفت نزن

-درست صحبت کنید خونه برادرمه

-عه پس ، چیزه بفرمایید

همین که برگشتم ببینم حالا طرف چه شکلی هست ، وا این که کل عینک صورتشو پوشونده این کلاه  فکر کنم(کــپ) ‌هس ، که تا روی پیشونیش کشیده ، هیچیش معلوم نبود ،چرا داره بهم میخنده ،حالا هیچ کدوم از اجزای صورتش معلوم نیست جز لبای صورتش .

-لطفا ، میشه برید کنار

-آره رفتم کنار تا این چه میدونم شاهزاده بره داخل ، حالا من برای چی اومدم اینجا ، عه عه دیدم این کلاه پوش داره دره میبند ه سریع رفتم سمت در،پام گذاشتم جلو در ، کلاه پوشم هم با تعجب نگام کرد.

-اتفاقی افتــاده

-‌اره

-پس بفرمایید

-میگم، چیزه، این جا اقای ر، ر، چیزه اقای

-‌اقای کی؟

-چیزه ، فامیلیش سخته ، را

-منظورتون رادفر هست

-آها گل گفتی

وا این باز داشت میخندید

-خودم هســـتم؟

-رادفر شمایید

-بله خودم هستم ، کاری داشتید

-میگم آیلان  نه آیدا ، ایدا که دختره آیدا همین بود

-اها شما با برادرم کاردارید ایهان رادفر.

-اره اره همون

-نیستن

-وا پس کجاست

-تهــران

-خو، تهران چه کار داره ؟؟؟

وای این داشت میخندید.

میشه بدونم شوما چرا هی به من میخندی

-اره

-پس چرا نیشت بازه

-چه ربطی داشت

-عه عه شوما خجالت نمی کشی سر به سر من میزاری

-من کی سر به سر شما گذاشتم

-چـــی شوما الان داشتی سر به سر من میزاشتی دروغ نگو

-من، شما بگو چکار کردم

-همین الان گفتم ، چرا داری بهم میخندی ، گفتی اره

 -خب شما اشتباه سوال پرسیدید؟؟

-زر زر نکن ، نه چیزه ورور نه منظورم چیزه

-منظورتون صحبت نکنم

-ها باریکلا مودب گفتی

-گل گفتی؟

-باز این داره به من میخنده این چه دولتی هست .

-اگه کارتون واجب هست . بفرمایید داخل

-بی تربیت داخل کجا اینجا داخل داره

.درد هی به من میخندی

 -منظورم داخل خونست

-اها خونه رو میگی من فکر کردم منظورت داخل بغلته

-میدونستی خیلی رکی

-نه، خوبه گفتی

هی این کلاه پوش دیوونه شده فکر کنم دیگه داشت از خنده خودشو خراب میکرد پووف بو مای بیبی بچه اومد پــؤوف

-بریم تو

-بله بفرمایید

اینجـــارو رو دختر ، کفم برید مگه داریم، مگه میشه اقا ، خدا چرا نامردی کردی نگاه واقعا اینجا یه پا بهشه برای خودش پر بود از درختای تومند پر شاخه گلهای افتابگردان ، گل ساعتی ، گل وحشی، همه نوع گلی بود نمای خونش تو خوابم ندیده بودم مگه از این خونه ها توی شیرازم بوده .نمای خونش از بیرون چوبی بود عین کلبه داستانا کنارهای در چوبیش پر بود از گل های افتابگردان شیشه های بزرگ  خونه از بالا تا پایین پر بود از شاخه های درختان غر ق اون منظره بودم که نگام افتاد به حوض وسط واقعا حیاط بود یا ویلا حوض هم باز چوبی بود کلا خونه انگار نماهاش با چوب بود سمت چپم دوتا درخت بودن که کج شده بودن و به هم چسبیده بودن وسطشون شکل قلب درست شده بود انقدر پر برگ تنومند بودن ک یه تنه درخت از وسطت دوتا قلب بیرون اومده بود شبیه یه حیوون شده بود حتی توصیفی براش ندارم فقط باید می دیدن.وسط اون دو درختی که صندلی چوبی بود .

چشمام می چرخوندم چیزهای عجیب و غریب میدیدم واقعاداشتم حســرت می خوردم خوشبحال پولدارا همه خوشی های دنیارو میکنن اونوقت ما هی. وسط راه بودیم که  چشمام شد قد توپ تنیس یا خدا اینجا باغ وحش نیست ، نه بابا باغ وحش شیراز ، سمت زرقان هست پس . چشمام ریز کردم سه ،چهار تا جوجه اردکه .سه تا خرگوش یعنی دهنم اندازه ؛غار کف باز شده بود یه حیوونایی اونجا میچریدند که من نمیشناختم ، داشتم تخمین میزدم شاید حیاطش  900متر بود فقط حیاطش….

-وای، چرا نمیرسیم

 -خسته شدین

-ن ،په، راحت شدم ، یه چیزی برای خودت میگیا.

-الان می رسیم (اینم فهمید نباید دهن به دهن من شه)

 -بفرمایید

-ممنون

-خواهش

-چه خواهشی؟؟؟ (یعنی قیافش زار بود ،بدبختو ولش میکردم همینجا خودشو میکشت ،خب مگه خودش نگفت:خواهش

-منم گفتم:چه خواهشی حرف بدی زدم مگه؟

-هیچی

-پیچپچی

-.؟

ؤاردخونه که شدیم امکان نداشت از این خونه ها توی ایران باشه ،اصلا امکان نداشت . اشک حسرت رؤی دلم لونه کرد.اخه خونش یه تیکه ماه بود .وقتی از ورودی وارد میشدی روبه روت ی پله مارپیچی چوبی قهوه ای روبروت بود روی هر پلش یه گلدون گل بود حتی از پایین طبقه بالا معلوم بود ،بخاطر اینکه دیواری کشیده نشده بود میله های چوبی بود باز سمت راستم یه هال بود فکر کنم یه کاناپه قهوه ای بود یه میز قهوه ای چوبی با یهLCD بود تخمینی 75اینچ بود مثل سینما در خانه بود اینقدر محو خونه شده بودم که نگو.سمت چپم باز یه راهرو بود یه راهرو مارپیچی که از اینجا چراغای هفت رنگش میدیدم یه اشپز خونه بود که اپنش باز چوبی بود اشپزخونه اش 120متر بود شایدم بیشتر قابای چوبی خیلی زیبا بود 6تا اتاق پایین بود هر اتاقش بنظرم65متربود ،داشتم عقده ای میشودم خیلی بینظیر بود نمای خونه عالی بود بغضم گرفت نکبتا چه خونه ای دارند یه نگاه به بالا باز انداختم کـفم برید باز یه پله مارپیچی بود خونه سه طبقه بود وای من باید برم بعدش تیمارستان ابن سینا ،خونش توصیفی نداشتم لوسترهای شب مانند ، اکفاریوم بزرگ گوشه خونه بود پراز ماهی ،فکر اینکه دوتا طبقه بالاش از اینجا قشنگ تر باشه جدی جدی داشتم عقده ای میشدم ولی شباش خیلی ترسناک میشود اون ابشار وسط حیاطه خیلی ناز بود.؟

دوست داشتم همونجا بشینم به اقابال سیام فکر کنم چه خونه ای .

از نگاه کردن به خونه نگام ور داشتم .یه نگاه به کلاه پوش کردم رو کردم بهش و گفتم:میشه یه سوال بپرسم ؟

-بله

-چرا شوما کلاه تون ور نمی دارین مگه دزدین ؟

-نگاه باز دارین مسخره میکنین؟؟

-‌من حق مسخره کردن کسی ندارم .

-خو چرا پرسیدم جوابم ندادین

-بخاطر اینکه شما گفتین یه سوال ولی در اصل دوتا پرسیدین

-اوه پرفسور چه باهوشی ، شوما حالا کلاه تون ور دارید -خیر

-اصلا نخواستم بابا

-من میرم بالا شما همینجا بشینید تا من برگردمـ.

-‌خب چون شوما گفتی

با این حرفم نگاهی بهم انداخت رفت از پالا بالا خب من که اینجارو،دید زدم چشم خورد به پله مارپیچی ،منم برم بالا نمیفهمه که آروم ،اروم داشتم میرفتم سمت پله ها یواش پاهام گذاشتم روی اولین پله خب خدارو شکرکسی نیومد همه ی پله هارو یواش و اروم میرفتم بالا. واییی ننه دیگه واقعا عقده ای شدم کمبود پیدا کردم تیمارستانی شدم بالا پر بود از گلدون های سبز یعنی این خونه یه پا گلخونه بود روبه روم یکه ایینه بزرگ بود که ادم سر تا پاش میتونست دید بزنه نگاهی به دور و ورم انداختم چهار تا اتاق چقدر اتاق داشت اینجا نگام به یه در افتاد فکم افتاد  رو زمین نه بابا درش بازم چوبی بود رفتم جلو اروم دست به دره کشیدم هنگ کردم این که اهن هست پس چرا مدل چوبه نگاهی به در و ورم انداختم اروم دستگیره گرفتم که، لعنتی قفل بود اهی کشیدم یه لحظه فقط لحظه نگام به در افتاد جـون چه خوشگل بود، درش چوبی  قهوه ای بود ولی دستگیرش تنه درخت بود که پرنده خونه ساخته روش یعنی چشمام چپ شده بود دستگیره رو گرفتم که.

درش باز کردم که چشمتون روز بعد نبینه یه دست پشست روی دستم حتی جرئت نگاه کردن زه دستم نداشتم ،قلبم به شدت میزد ، حتم داشتم فشارم روی4رفته بود یخ یخ بودم ، دستام میلرزید که خدا صدام شنیدکه فرشته نجاتم فر ستاد.

-آرام چکار میکنی؟؟

-هیچی این دختره داشت میرفت توی اتاقم منم گرفتمش.

-دختره چیه ؟؟ آرام اگه آیهان بود میدونست چکارت میکرد.

-حالا که نیست

-صداهاشونو می شنیدم ولی زبونم قفل شده بود توان حرف زدن ازم گرفته بود حتی جرعت سرم برگردونم نگاه کنم نداشتم .باز تپش قلبم بعد از اون سال نحس اومد سراغم ، شاید عمرم به دنیا بود. که جون سالم بردم فقط یک دقیقه دیگه طرف نمی زد تو صورتم می رفتم توکما بخاطر تپش قلبم،ولی همون زدنشم بیهوشم کرد.

                                 ****************

72ساعت بعد:

با نور , نمیدونم گوشی بود یا چراغ چی بود ، چشمام باز کردم ایی نور کورم کرد .

یک ساعت قبل:

آیـدین

اووف مگه پیدا میشد آیهان خدا نکشتت کدوم برگه میخواست ،همینجور برگارو زیر رو می کردم تا برگه قرارداد شرکـت ترمه پیدا شه ،حالا مگه پیدا می شود پــووف ، همین که برگه دیدم اومدم برش دارم که دزدگیر اتاقش صدا داد ، سریع لبتابش روشن کردم،خندم گرفت ، هنوز نیومده فضولی میکنه ، هی خدا یاد حرفاش می اوفتم خندم میگیره ، ای خدا اگه آیهان بود،دختره با ایهان موش،و گربه میشدن .سریع برگه قرارداد ورداشتم و بقیه ی برگاها رو سر جاش گذاشتم.بلند شدم از اتاق رفتم بیرون در اتاق قفل کردم تند تند از پله ها می اومدم پایین تا این فضول خانوم خراب کاری نکنه .که دیدم آرام با تاپ و شلوراک دست این فضول خانوم گرفته ،خندم گرفت .یه جوری گرفته بودش انگار دزد گرفته سعی داشت نزار بره توی اتاق ؟ یه نگاه به فضول خانم انداختم ،که چشمام گرد شد رنگ پوستش که سفید بود ولی الان رنگش شده بود عین ماست سفید سفید، اب دهنم قورت دادم با ترس رفتم جلو دست ارام از دست فضول خانوم کشیدم دختره رو برگردوندم سمت خودم نگاه چشماش کردم اصلا قرنینه های چشماش تکون نمی خورد  خانوم،دختر خانوم، موش کوچولو، فضول خانوم،

-ارام بدو برو یه لیوان اب قند بیار بدو .

-به من چه، خو، بابا این سوسول بازی ها چیه بزن تو گوشش

-چشمام گرد شد میگم برو اب بیار

-نمیرم مشکیله

-با تاسف سری تکون دادم باو نگرانی نگاش کردم مجبوری دستم بردم بالا زدم تو گونش،که کلا چشاش بسته شد …….

ادامه این رمان زیبا تا انتهای فصل اول آن درپی دف اش بخوانبد فصل دوم به زودی درفروشگاه سایت با نام نقاب دارعشق گذشته میشود

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان غروب آفتاب
  • ژانر: عاشقانه ، پلیسی ، جنایی
  • نویسنده: مبینا جهانشاهی
  • ویراستار: ناهید کاویانی
  • طراح کاور: ناهید کاویانی
  • تعداد صفحات: 200
  • حجم: 200
لینک های دانلود
https://beautyvolve.ir/?p=13919
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.