| Monday 26 October 2020 | 15:52
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین جواهر آتلانتیس پارت 3 به قلم آرزو طاهری

رمان انلاین جواهر آتلانتیس پارت 3 به قلم آرزو طاهری

جواهر آتلانتیس

https://beautyvolve.ir/

در رو باز کردم و خودم رو داخل اتاق انداختم و در قفل کرد، با مشت و لگد به در می کوبید و صداش رو انداخته بود پس کله اش و تهدید می کرد؛
من هم پشت در ایستاده بودم و با صدای آروم می خندیدم و هیچی نمی گفتم
آخر خودش خسته شد و رفت، اما در آخر گفت:
فعلا باید برم شرکت، اما بعدا به خدمتت میرسم بنیتا خانوم،
من هم یه برو بابا نثارش کردم و رفتم سمت کمد لباس هام،
بعد از کلی کلنجار رفتن سر اینکه لباس چی بپوشم، دیگه داشتم ناامید میشدم که چشمم به یه مانتو بنفش که خیلی خوشکل بود خورد
این رو پارسال از سفرمون که به کیش رفته بودیم،خریدم و اصلا اونو نپوشیدم؛
یه شال مشکی براق و یه جین مشکی هم برداشتم، و یه کفش پاشنه پنج سانتی رو هم برداشتم.

سونیا

گل به چه کارم میاد تو خودت گلی تو رو خوب دل ادم میخاد
شبیهت رو زمین کم میاد تو رو دوست دارم از وقتی که یادم میاد
بدون تو سخت میگذره اخه کی تو دنیا از من به تو نزدیک تره
عشق عطره مگه بپره هر چیم بد بشی عشقم به تو هی بیشتره
خوش روترین خوش بوترین جز تو رو زمین به کی زندگیمو میدم
گل به چه کارم میاد تو خودت گلی تو رو خوب دل ادم میخواد
شبیهت رو زمین کم میاد تو رو دوست دارم از وقتی که یادم میاد
بدون تو سخت میگذره اخه کی تو دنیا از من به تو نزدیک تره
عشق عطره مگه بپره هر چیم بدبشی عشقم به تو هی بیشتره….

پام و روی گاز فشار دادم، و صدای آهنگ هم داخل فضای ماشین پخش میشد.
فرمان رو چرخوندم وارد کوچه شدم، جلوی در خونه ترمز زدم؛ که توجه ام به مردی جلب شد که سویشرت و شلوار سیاه پوشیده بود و کلاهش رو هم انداخته بود رو سرش و خیلی سخت قیافش معلوم میشد، خیلی مشکوک بود. ضبط رو خاموش کردم و از ماشین پیاده شدم و در رو قفل کردم، با صدای در سرش یکم سمتم چرخید اما باز هم قیافش معلوم نمی شد،چند ثانیه بهش زل زدم که به سمت مخالف من حرکت کرد و رفت؛
احساس ترس عجیبی تمام وجودم رو گرفت و یه لحظه لرزیدم.
یه نفس عمیق کشیدم و به سمت در خونه رفتم و زنگ رو زدم،
سعی کردم اون مرد مرموز رو فراموش کنم اما بدجور رو مخم بود،
در با ریموت باز شد که دیدم ماشین آقا بردیا از در اومد بیرون،
صاف ایستادم سر جام و سعی کردم آروم باشم، شیشه طرف خودش رو پایین کشید و با گرمی با هم احوالپرسی کردیم، که گفت:
– با بنیتا کار دارید؟
-بله، قراره امروز برای مهمانی امشب، بریم خرید لباس.
بیچاره داشت با تعجب نگاهم میکرد، که گفتم:
– مهمانی که عمه تون ترتیب دادند دیگه!
مگه شما خبر ندارید؟
نفسش رو با کلافگی بیرون داد و گفت:
– خیر. حتما بنیتا یادش رفته بگه
– بله
– خب، با اجازه تون. خداحافظ.
– خداحافظ.
انگار نمی خواست بره، بهش گفتم:
– چیزی شده؟
– خیر
– پس چرا نمی رید؟
– می خوام برم… اما…
ادامه حرفش رو نگفت، که رد نگاهش رو گرفتم که فهمیدم قضیه چیه؟

جواهر آتلانتیس

پارت دهم♡

با شرمندگی سرم و رو پایین انداختم، و رفتم سمت ماشینم تا جا به جاش کنم، از طرفی هم خنده ام گرفته بود؛
ماشین رو که جا به جا کردم، دیگه از ماشین پیاده نشدم
یه تک بوق زد و با سرعت از کوچه خارج شد،
من هم تو ماشین منتظر بنیتا شدم.
بالاخره بعد از پنج دقیقه اومد،
در رو باز کرد و روی صندلی نشست؛
بیشعور چه تیپی هم زده!
سرم رو چرخوندم سمتش و با حرص گفتم:
– اوه، چه عجب!
مادمازل تشریف آوردن، کجایی تو؟ زیر پاهام علف سبز شد
مو هاش رو زد کنار و گفت:
– چقدر غر میزنی؟
تو که تو ماشین بودی، نترس، من دیدم علفی سبز نشده بود،
و زد زیر خنده
– کوفت.
رو آب بخندی، نیشت رو ببند مثل اینکه اومدم دنبال تو تا کارت رو انجام بدی
– این رو بیخیال،
به ماشین اشاره کردم و گفتم:
– دوباره نفرستیش تعمیر گاه
صاف نشست سرجاش و ماشین رو روشن کرد و گفت:
– نترس
دفعه قبلی هم تقصیر من نبود
با خنده گفتم:
– آره خب
تقصیر تیر برق بود.
– باران رو چرا نیاوردی؟
– تو که میدونی بردیا دوست نداره باران چنین جاهای باشه، همین که قبول کرده بیاد، باید، خدارو شکر کنم.
– من نمی فهمم، چرا داداشت از هیچکس خوشش نمیاد؟ اون ها که دیگه فامیل نزدیکتون محسوب میشن؛ اون ها چرا؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم نمیدونم.
تو دلم گفتم: من هم زیاد ازشون خوشم نمیاد، اما همین که اون ها هستن، تا دهن مردم بسته باشه کافیه
– بنیتا رسیدیم پیاده شو،تا من برم ماشین رو پارک کنم
– باشه
منتظر سونیا بودم که یه پسر بچه داشت تو پیاده رو می دوید که بهم برخورد کرد، که خورد زمین؛با نگرانی جلوی پاش زانو زدم و همانطورکه لباس های خاکیش و تمیز می کردم،
سرم رو که بلند کردم چشماش رو برای یه لحظه دیدم،که رنگ چشم هاش قرمز بود،با ترس نگاهم
می کرد
که خودم هم از ترس بلند شدم و یه قدم عقب رفتم، که گفت:
فر…فرار…فرار کن..ب..ب..بر…برو..
از ترس حلقم خشک شده بود،و شوکه شده بودم،
تا خواستم بپرسم برای چی؟اصلا تو کی هستی؟
چشم های اون پسر مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد میشد

جواهر آتلانتیس

پارت یازدهم♡

با صدای سونیا که داشت اسمم رو صدا میزد به خودم اومدم
– بنیتا چته تو؟ چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟ چیشده؟
با گیجی بهش نگاه کردم و گفتم:
– هـ… هـ… هـی.. هیچی
-مطمعنی؟
– آره.
بیا بریم به کارمون برسیم
با تردید باشه ای گفت و با هم راه افتادیم

شب مهمانی_عمارت پریناز بانو، اولین زن ثروتمند جهان

ماشین جلوی در عمارت ایستاد وبا زدن تک بوقی، یک نگهبان با لباس فرم مخصوص، در رو برامون باز کرد
از سنگ‌فرش حیاط عمارت رد شدیم و بردیا ماشین رو داخل پارکینگ برد.
داخل پارکینگ نسبت به بیرون خیلی خلوت تر بود،
اینجا همه چیز باید اشرافی باشه و افرادی هم که رفت و آمد می کنند باید قانون‌مند و رفتارشان هم باید مثل اشراف زاده ها باشه
در غیر اینصورت توسط عمه پریناز به شدت مجازات یا باهاشون قطع رابطه میشه.
باد سردی شروع به وزیدن گرفت ولرزی به تنم افتاد
فقط یه پالتو پوشیده بودم و با اون کفش های پاشنه بلند خیلی سخت می تونستم روی اون سنگ‌فرش ها راه برم.
به لباس هام نگاه کردم، یه ماکسی اکلیلی به رنگ مشکی و مو هام رو هم که فر درشت کرده بودم،باز ول کردم روی شونه های لختم
به بردیا نگاه کردم ،با هم ست کرده بودیم
ماشالله …
داداشم یه تیپ دخترکش زده بود!
کت و شلوار سیاه و یه لباس طوسی براق که فیت تنش بود ، موهاش رو هم یه حالت باحال داده بود و تا تونسته ، ژل و تافت زده بود
خدمتکار در رو برامون باز کرد…
یه آهنگ عربی از نانسی داشت پخش میشد،که صداش کر کننده بود

مافیش
حاجه تیجی کده
احتیاجی
نیست که اینگونه بیایی

🎼
اهدا
حبیبی کده وارجع زی زمان
آرام شو
عزیزم و همانطور که بودی باش…

بعضی ها نشسته بودند و داشتند انواع شربت ها که بیشتر الکل هم بود می خوردند…
دختر و پسر ها هم اون وسط داشتند خودشون رو خفه میکردن…
به هر کاری شبیه بود …
به جز رقص!
_ بنیتا؟
_ بله.
_ بگرد
ببین میتونی عمه پریناز رو پیدا کنی ؟
_ باشه
هم قدم با هم جلو رفتیم ، که عمه رو دیدم که در حال صحبت کردن با شیخ سلمان بود،
به بردیا اشاره کردم و گفتم :
_ اونا هاش
عمه اونجاست
کلافه سری تکون داد و دستم رو گرفت و با هم رفتیم پیش عمه.
تو دلم گفتم امشب به خوبی تمام بشه.
عمه که ما رو دید لبخندی زد و رو به شیخ سلمان چند تا چیز به عربی گفت و با اون عصای سلطنتیش که سر مار روی دسته عصا خود نمایی می کرد، به سمت ما اومد؛
در یک کلمه…
لباسی که پوشیده بود و آرایشی که روی صورتش انجام شده بود،حرف نداشت!

جواهر آتلانتیس

پارت دوازدهم♡

عمه با هر دو نفر ما دست داد و با هامون روبوسی کرد
رو کرد به بردیا و با لحن جدی گفت:
_ خوبه که اومدی…
اگه امشب هم نمی‌اومدی، خیلی از دستت ناراحت می‌شدم؛پس باران کجاست؟
قبل از اینکه من بخوام توضیح بدم بردیا با یه لحن کاملا خشن و جدی رو به عمه کرد و گفت:
_ اینجور مهمانی ها برای سن باران مناسب نیست و نخواهد بود
_ بله،درسته!
اما به زودی اون باید از قوانین و اصول یک دختر سلطنتی و اشراف‌زاده یاد گرفته و پیروی کنه!
در غیر اینصورت من اونو به عنوان یک بانوی اصیل و عضو خاندان شادمهر به حساب نمیارم،
در ضمن…
آخر مهمانی بمونید، باهاتون کار دارم؛
بردیا که از عصبانیت سرخ شده بود و تند تند نفس می‌کشید، صدای بلند آهنگ هم خیلی روی اعصاب بود.
بهش گفتم بریم یه جا بنشینیم،سرش رو تکون داد و با هم به سمت میز خالی که گوشه سالن قرار داشت، حرکت کردیم…
داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم که سامان و سولماز رو دیدم،
تو دلم گفتم :گند بزنن…
حالا اول مجلس باید ریخت این‌ها رو می‌دیدم؟
سامان و سولماز به بردیا سلام و احوال‌پرسی کردن،
داشتم به سولماز که با چشم هاش زوم کرده بود رو بردیا نگاه می‌کردم، که با صدای سامان حواسم رو از سولماز برداشتم و به سامان پسر عمه‌ام نگاه کردم تا ببینم چی میخاد بگه!
_ افتخار نمی‌دید؟
ناسلامتی سلام کردم!
خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم بنیتا جان!
خواستم جوابش رو بدم که بردیا سریع گفت:
_ خانم.
سامان، با گیجی داشت به بردیا نگاه می‌کرد:
_ چی ؟
بردیا با عصبانیتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
_ بنیتا خانم.
این درسته،
_ اوه،بله .
بنیتا خانم، یادم رفته بود
_ دیگه یادت نره پسر عمه!
سامان تا خواست حرف بزنه
سولماز با اون صدای تو دماغیش و با عشوه رو به بردیا کرد و گفت:
_ چه فرقی میکنه؟
چرا این‌قدر سخت می‌گیری پسر دایی؟
می‌خواستم جوابش و بدم که شوهر عمه پریناز که ما بهش می‌گیم عمو آذرخش،اومد سمتمون …
باهاش دست دادیم.
برخلاف بقیه‌شون ،عمو آذرخش آدم خون‌گرم،مهربون و شوخ طبعیه…

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=13934
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.