| Tuesday 20 October 2020 | 20:27
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین Miss sun shine( خانوم خورشید) پارت1

رمان آنلاین Miss sun shine( خانوم خورشید) پارت1

آروم در شیشه ای دفتر سرتیپ رو باز کردم

از اونجایی که پشتش به من بود و داشت با تلفن صحبت میکرد متوجه ی حضور من نشده بود.

سرتیپ: باشه نیما جان حواسم هست و  چیزی بهش نمیگم

همون موقعه بود برگشت و منو دید.پامو برای احترام به زمین کوبیدم و به اینگلیسی گفتم:

_Hi Brigaden’t Tired! Did you have anything with me?

(سلام سرتیپ خسته نباشید! امری با من داشتید؟)

سرتیپ خدافظی   حول حولکی کرد و روبه من به فارسی گفت:

سرتیپ_سلام دختر ترسوندی منو! اره یه ماموریت جدید دارم واست!

با تعجب گفتم:

_ Serious! But I’m working on another case right now!

(جدی! ولی من که الان  دارم روی یک پرونده ی دیگه کار میکنم!)

سرتیپ با اخم گفت:

سرتیپ_چرا وقتی خودمون هستیم عمو صدام نمیکنی و اینگیلیسی صحبت میکنی؟

پوفی کردم و گفتم:

_ I’m sorry, Brigadier, but I got used to it and it was so hard to quit! But that’s better! Why do you have secrets to speak Farsi?

(متاسفم سرتیپ ولی عادت کردم و  ترک عادتم خیلی سخته! ولی اینطوری که بهتره! چرا اسرار دارید من فارسی صحبت کنم؟)

سرتیپ  باخنده جوابمو دادو گفت:

سرتیپ_ باشه ولی میترسم فارسی یادت رفته باشه که واسه این ماموریت جدیدت بهش نیاز داری! این پرونده ای که داری روش کار میکنی رو میسپارم به دنیل نگران نباش !

با لحنی که نارضایتی تو موج میزد گفتم:

_ Okay … so what is the mission I need in Farsi?

(باشه …خب این ماموریتی که توش به زبان فارسی نیاز دارم چیه؟)

سرتیپ تا اومد  ماموریتو بگه تلفنش زنگ خورد وگفت:

_ چه حلال زادس

و رو به من گفت:لیو دخترم  برو بچه های گروهتو  صدا کن و بیاید اینجا تا ماموریتتونو  بهت بگم.

احترامی گذاشتم و از در خارج شدم

توی مسیر  دفترم ذهنم مشغول ماموریت جدید بود.

در دفترو باز کردم و دیدم بچه ها هر کدوم مشغول ی کاری هستن.

دوبار دستامو بهم کوبیدمو صدامو صاف کردمو با جذبه ای که همه ازش حساب میبرن گفتم:

_ Guys! … Give me a moment’s attention! Let’s work on a new file! 

(بچه ها !… یه لحظه حواساتونو بدید به من! قرار روی یک پرونده ی جدید کار کنیم!)

تا حرفم تموم شد همه با هم گفتن:

Why???

(چرا؟؟؟)

 سارا که ی سری پرونده دستش بود با ناراحتی گفت:

_  ساراWhy? The case was going well! Did something happen?

( چرا؟ پرونده که داشت خوب پیش میرفت! اتفاقی افتاده؟)

در جواب  سارا گفتم:_ No baby … the case process was okay! Just the brigade giving us another file…  I’m not quite sure just Brigadier said Go get your group to give me more details! This! No problem anymore? 

(نه عزیزم … روند پرونده مشکلی نداشته! فقط سرتیپ یک پرونده  دیگه بهمون میده … منم کامل خبر ندارم فقط سرتیپ گفت برو گروهتو بیار تا بهتون توضیحات بیشتر رو بدم! همین! دیگه مشکلی نیست؟   )

همه یک صدا گفتن:_ Not ! Colonel

(نه ! سرهنگ!)

سری تکون دادم و گفتم:

_ Okay … move on

(خیلی خب  …  حرکت کنید)

و بعد همه به سمت اتاق سرتیپ راه اوفتادیم.آروم در زدم و منتظر اجازه ی سرتیپ بودیم که  سرتیپ خودش در رو باز کرد!یه نگاه سر سری به اتاق کردم و دیدیم TV سرتیپ روشنه و تماس تصویری با سرتیپ مرادی داره.سرتیپ مرادی تا منو دید. لبخند زد گفت:

سرتیپ مرادی_ سلام عزیز دایی خوبی !

احترامی رو به روی tvبرای سرتیپ مرادی گذاشتم و  با لبخند گفتم:

_ Hi Brigadier moradi… Good! How are you? I miss you!

(سلام سرتیپ مرادی… خوبم ! شما حال شما چطوره؟ دلم براتون تنگ شده!)

سرتیپ مرادی اخمی کرد و رو به  سرتیپ خودمون( عمو) گفت:

_ مهرداد! این هنوز عادت مزخرفشو ترک نکرده؟؟؟
سرمو انداختم پایین و لبخند محوی زدم و باشوخی گفتم:

_ Brigadier .. Do you think we’re not here for anything else? .. Because I think this video call might be coming again! 

(سرتیپ.. به نظرتون ما برای چیز دیگه ای اینجا نیستیم؟.. چون فکر میکنم همین تماس تصویری رو زمان دیگه ای هم میشه گرفت!)

تا این حرفو زدم سرتیپ مرادی خندید و گفت:

سرتیپ مرادی_ دقیقا مثل مادرتی! خدا رحتمش کنه دایی جان.

عمو مهرداد   تلخ خندید و گفت:

عمو مهرداد_ بسه دیگه! نیما جان لیو درست میگه ما برای کار دیگه ای اینجا هستیم!

و بعد رو به سارا و لیلی و دیوید و جوزف که با تعجب مارو نگاه میکردن گفت:

عمو مهرداد_ Well guys … I hope Miss Sunshine has given you some basic explanations and you know what you’re up to.

(خب بچه ها … امید وارم که  خانم آفتاب   براتون توضیحات اولیه رو داده باشن  و بدونید برای چی اینجایید؟)

همه یک صدا باهم گفتند:

Yes, Brig

( بله سرتیپ)

عمو مهرداد رو به سرتیپ مرادی( دایی) وایساد و گفت:

نیما جان بچه های شما هنوز نیومدن؟دایی نیما اومد جواب بده ک صدای در اتاقش بلد شد و بعدش صدای بم مردونه ای که اجازه ی ورود میخواد.دایی لبخندی زد و گفت:

بیا نگا چقدر حلال زادن! اومدن.

و بعد رو به همونی ک در زد گفت:

دایی نیما_ سرهنگ آریا بفرمایید بشینید!

و بعد رو به ما هم گفت:

دایی نیما_ شما هم بشینید!

وقتی نشتیم3  تا مرد  و 1 خانم  اون ها هم با ما نشتند کنار دایی!همشون جوون بودن!دایی گفت:

دایی_از چپ به راست معرفی میکنم.

تا دایی اومد اسماشونو بگه یکی که چشمای  مشکی داشت و  از بقیه خوشگل تر  و جذاب تر بود بااخم گفت:

چشم مشکیه_  I am Colonel Aria, the senior of this group(سرهنگ آریا هستم ارشد این گروه!)

و به ترتیب از  مرد کناریش که چشم و ابروی مشکی داشت  اشاره کردو گفت:

_ Lt. Col. Pouyan Mohammadi

(سرهنگ دوم پویان محمدی)

و به کناری ش  که چشمای عسلی و موهای بور داشت اشاره کرد و گفت:

_ Major Amir Rastin

(سرگرد امیر راستین * )

و به خانمه اشاره کرد و گفت:

_ They are also Major Mahtab Afshar. And…

( ایشون هم سرگرد مهتاب افشار هستند. و…)ی

هو وسط حرفش در اتاق دایی باز شد و دایی ایتا با تعجب به فردی که دم دره نگاه میکردند و از اونجایی کهtv دایی روی در دید نداشت ماهم اینور کنجکاو شده بودیم!دایی با خنده اول نگاهی به من کرد و بعد به کسی که در رو باز کرده بود گفت:

دایی_ چرا دیر اومدی سرگرد؟ بیا بشین!بعد از چند ثانیه با دیدن فردی که نشت اون سمت دایی گپ کردم!با تعجب   به فارسی گفتم:

_ نوید! خودتی؟؟؟  وای خدای من !

تا اینو گفتم نوید و دایی و عمو مهرداد خندشون رفت رو هوا! و تازه فهمیدم که فارسی گفتم!و به اینگیلسی  رو به دایی گفتم:

_ Brigadier.. is this really  navid? Oh my gosh Ican’t believe it! When did you return from Australia?

(سرتیپ… واقعا این نوید هست؟وای خدای من اصلا نمی تونم باور کنم! تو کی از استرالیا برگشتی؟)

نوید با خنده رو به دایی کرد و گفت:

نوید_ دیدی دایی! گفتم منو ببینه از تعجب فارسی حرف میزنه!

و بعد رو به من گفت:نوید _ سلام عشقم! خوبی؟  اونجوری نگام نکن !به خدا واقیعیم ها!!!

با اخم نگامو از نوید گرفتمو به سرهنگ آریا نگاه کردمو گفتم:

_ Proceed Colonel!

(ادامه بدید سرهنگ!)

تا این حرفو زدم همه گپ کردن لابد الان میگن دوشخصیتی !

* سورن*

گزارشو یه بار دیگه خوندم تا کمو کسری نداشته باشه. حضور یکی رو تو اتاق حس کردم سرمو گرفتم بالا با دیدن سرتیپ هنگ کرده بودم بلند شدم و پامو کنار پام کوبیدم احترام گذاشتم.و گفتم:

_ سرتیپ چرا شما اومدید؟ داشتم گزارشمو میاوردم !

سرتیپ با مهربونی گفت:

سرتیپ_  چه فرقی داره پسرم! راستی اومدم هم گزارشت رو بگیرم هم بگم وسیله هاتونو جمع کنید پس فردا پرواز دارید. و الانم بچه های گروهتو بیار تو اتاقم قرار با  اداره پلس ایتالیا تماسی داشته باشیم.

با خوشحالی گفتم:

سرتیپ واقعا قبول کردند؟ مگه میشه؟

سرتیپ_ وقتی رفیقت ریس اون اداره باشه میشه! منتظرم نزارید.

به محض اینکه سرتیپ از اتاق رفت بیرون تلفنو برداشتمو به سربازی که منشیم بود گفتم به بچه های گروه بگه که بیان .در با سرو صدای زیادی باز شد و بچه ها ریختن تو  دفتر با دادی که زدم همشون ساکت شدن و احترام گذاشتن.با اخم گفتم:

_ چخبرتونه؟ با این وضع میخواید پس فردا بریم ایتالیا؟تا این حرف زدم همه با هم گفتن:

جدی؟

با همون اخم گفتم :

_ اره!

یه نگا بهشون کردم! دیدم بله نوید نیومده!از پویان پرسیدم :

_پویان نوید کجاست؟

به جای پویان خانم افشار جواب داد و گفت:

افشار_ به من گفت که میاد پیش شما سرهنگ!پوفی کردمو  گفتم:

راه بیوفتید بریم اتاق سرتیپ قرار با گروه  ایتالیایی  آشنا شیم.

و بعد بقیه پشت سر من راه افتادن به سمت اتاق سرتیپ.در زدم و صدامو صاف کردمو گفتم:

_ اجازه هست سرتیپ؟

سرتیپ با خنده به کسی که توی TV بود گفت:

سرتیپ_ بیا نگا چقدر حلال زادن! اومدن.

و بعد رو به ما گفت:

سرتیپ_  سرهنگ آریا بفرماید بشینید.

و بعد به  کسایی که توی tv بودن هم گفت:

سرتیپ_ شما هم بشینید.هم زمان با هم نشستیم وقتی سرمو آوردم بالا و توی tv رو نگاه کردم یه چی توی دلم پاره شد. فیس صورتش خیلی واسم آشنا بود .انگار جایی دیده باشمش.نمیتونستم چشم ازش بردارم ولی برای اینکه تابلو نشه سرمو انداختم پایین.به جز سرتیپ آدلر که  دوست صمیمی سرتیپ مرادی بود سه تا دختر و دوتا پسر دیگه هم بودند نگاهی به دختری  که توجهم رو جلب کرد  بود کردم چشمای طوسی _آبی داشت.  سرتیپ میخواست مارو معرفی کنه که پریدم تو حرفش و گفتم:

_I am Colonel Aria, the senior of this group

(سرهنگ آریا هستم ارشد این گروه!)

و شروع کردم بقیه ی بچه ها رو معرفی کردم.

به پویان اشاره کردم و گفتم:

_ Lt. Col. Pouyan Mohammadi

(سرهنگ دوم پویان محمدی) 

به امیر که کنار پویان نشسته بود اشاره کردم و گفتم:

_ Major Amir Rastin(سرگرد امیر راستین * )و به خانم افشار اشاره کردم و گفتم:

_ They are also Major Mahtab Afshar. And…

( ایشون هم سرگرد مهتاب افشار هستند. و…)

با باز شدن ناگهانی در سر هممون رفت سمت در که دیدم بله!نوید خان افتخار دادن و تشریف آوردن سرتیپ با مهربونی گفت:

سرتیپ_ چرا دیر اومدی سرگرد؟ بیا بشین!بعد نوید با خونسردی تمام نشست اونطرف  سرتیپ برگشتم تا به ادامه ی معرفی برسم که همون دختر چشم طوسیه  با تعجب به فارسی گفت:

دختر چشم طوسیه_ نوید! خودتی؟؟؟  وای خدای من !

با تعجب نگاش میکردیم! این که فارسی بلد بود چرا اینگلیسی صحبت میکنه؟و بعد همون به سرتیپ مرادی گفت:

دختره_  Brigadier.. is this really  navid? Oh my gosh Ican’t believe it! When did you return from Australia?

(سرتیپ… واقعا این نوید هست؟وای خدای من اصلا نمی تونم باور کنم! تو کی از استرالیا برگشتی؟)

نوید  با خوشحالی رو به سرتیپ گفت:

نوید_ دیدی دایی! گفتم منو ببینه از تعجب فارسی حرف میزنه!

و بعد رو به همون دختر گفت:

نوید _ سلام عشقم! خوبی؟  اونجوری نگام نکن !به خدا واقیعیم ها!!!

با اخم نگاشو از نوید  گرفت به من  داد و گفت:

_ Proceed Colonel!

(ادامه بدید سرهنگ!)

یه نگاه به بقیه کردم دیدم بله همه گپ کردن!

صدامو صاف کردم و به نوید اشاره کردم و به فارسی گفتم:

_ فکر نکنم نیاز باشه  سرگرد ایزدی رو معرفی کنم؟

تا صحبتم تموم شد همون دختر چشم طوسیه  به اینگلیسی گفت:

_دختر چشم طوسیه  Can you speak english

(میشه اینگلیسی صحبت کنید؟)

اخمامو کشیدم تو هم و گفتم:

_چرا؟ شما ک فارسی رو خیلی خوب صحبت می کنید!زل زد توی چشمام و گفت:

_ I know! But please speak English … for my people!

(میدونم! ولی لطفا اینگلیسی صحبت کنید… برای افرادم!)

سری تکون دادم سرتیپ آدلر بود که به همون دختر  گفت:

_ Well my daughter … Now introduce yourself.

(خب دخترم … حالا شما خودتونو معرفی کنید.)

دختره_ Yes, Brig

(بله سرتیپ)

نگاهی به مانیتور کرد و گفت:

دختر_ I am Colonel Adler, the group’s senior. Or your  miss sunshine.

( سرهنگ آدلر هستم ارشد این گروه یا  همون خانم  خورشید شما)

تا اینو گفت بچه های گروه خودم با تعجب نگاش میکردن! اخه باورمون نمیشه که miss sunshine  اینقدر جوون باشه!

یه نگاه به سرتیپ مرادی کردم که دیدم داره با افتخار miss sunshine  رو نگاه میکرد!نگاهمو از سرتیپ گرفتمو به مانیتو دوختم و گفتم:

_ miss sunshine  میشه اسم  اصلیتونو بگید؟لبخند محوی زدو گفت:

miss sunshine_ I’m Liu … Col. Liu Adler 

(لیو هستم … سرهنگ  لیو آدلر)

پویان گفت:

پویان_ Colonel Adler Do you have any relation to Brigadier General?

(سرهنگ آدلر نسبتی با سرتیپ دارید؟)

سرتیپ بود که  اومد جوابشو بده که سرهنگ آدلر با اخم پرید وسط حرفشو گفت:

سرهنگ آدلر_ no! Just the family resemblance!

(نخیر! فقط شباهت فامیلیه!)

و بعد گفت:

سرهنگ آدلر_ Will you let me introduce the others?

( اجازه میدید بقیه رو هم معرفی کنم؟)

با سکوت ما به دختر کناریش اشاره کردو گفت:

 / زمان پارت گذاری  هفته ای 1 بار https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Mario
  • طراح کاور: Mario
  • 91 روز پيش
  • Mario
  • 22,761 بازدید
  • 31 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13895
لینک کوتاه مطلب:
درباره Mario
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • Queen
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:31 ب.ظ

    جووون جوووون مرسی عشقوووول عالی😍😍😍❤❤🤍🤍🤍💋💋💋💋

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:34 ب.ظ

      جون جون چه عشقی شما

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:54 ب.ظ

      زدی ستاره ه روی
      خخخخخخخخخخ

  • سحر باقری
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:41 ب.ظ

    خیلی خوشمله رمانت عشقممم😘😘😍😍😍😍

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:53 ب.ظ

      بخونی ها منم رمانتو خودتم تاز اون ستاره هم زدم

  • •Sara•
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:46 ب.ظ

    عشقی نویسنده جون رمانت عالیهههههه😍😘💜

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:55 ب.ظ

      عزیزم نویسنده جون مریض خخخخخخخخخخ

  • •Sara•
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:48 ب.ظ

    عشقی نویسنده جون رمانت عالیههههه😍😘💜

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 10:55 ب.ظ

      عاشقتم که یه متنو دوبار میدی خخخخخخخ

  • Queen
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 11:34 ب.ظ

    عالیییی پروفکتتت خیلی جذابه خدایی😍😍💋💋🤍🤍🤍

    • Liu
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 11:35 ب.ظ

      مرسیییییییییییی لایک کردی دیگه گوگل من؟!

  • یاس
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 7:26 ق.ظ

    عزیزم رمانت عالیه خیلیا طرفدارشن ممنون میشم ادامه بدین

    • Liu
      چهارشنبه 22 جولای 2020 | 8:17 ق.ظ

      ممنونم عزیزم لطف دارید به من. حتما خودم هم از این بازخورد عجیب و زیاد تعجب کردم!

  • Negar
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 8:15 ق.ظ

    عالییییییی😃😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💙💙💙💙💙💙💙💙💙💚💚💚💚💚💚💛💛💛💛💛💛🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡💜💜💜💜💜💕💕💕💕💕💕

    • Liu
      چهارشنبه 22 جولای 2020 | 8:18 ق.ظ

      عشقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق من قربونت برممممممممممممممممممممممممم من یا زوده؟

  • Mersede
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 9:21 ق.ظ

    عزیزم قلمت خیلی خوب و قویه
    هر لحظه منتظر پارت بعدیم
    با همین فرموت ادامه بده😁ماهم کیف کنیم😅
    امیدوارم در اینده ب جاهای بهتر برسی
    موفق باشی😌🍃

    • Liu
      چهارشنبه 22 جولای 2020 | 9:40 ق.ظ

      مرسی عزیزم و ممنونم بابت وقتی که برای خوندن این پارت گذاشتی. حتما و خیلی خوشحال میشم از اینکه نظر میدید.

  • Na Na
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 6:28 ب.ظ

    پارت اول عالی بووووود 😍

    • Liu
      چهارشنبه 22 جولای 2020 | 6:29 ب.ظ

      عششششششششششششششششششششق منننننننننننننننننننننننننننننننننننن بگردم دور تون

  • Na Na
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 6:29 ب.ظ

    چ کاور خفنییییی
    جذب شدم بخونم رمان و تا آخر 😍😍😍

  • Liu
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 6:29 ب.ظ

    opes

  • باران
    چهارشنبه 22 جولای 2020 | 8:50 ب.ظ

    عالیهههه رمانت عاشقشمممممممممممممممممممم

  • •Sara•
    جمعه 24 جولای 2020 | 9:07 ق.ظ

    عشقممممم رمانت حرف ندارههههه😍😍😍😍😘😘😘😘

    • Liu
      جمعه 24 جولای 2020 | 11:25 ق.ظ

      توهم حرف ندارییییییییییییییییییی

      • Liu
        دوشنبه 27 جولای 2020 | 9:16 ق.ظ

        جااااااااااااااااااااااااان

  • Moji
    جمعه 24 جولای 2020 | 10:07 ق.ظ

    عاشق رمانت شدم عالی😍😍 اصلا نمیشع توصیف کرد انقدر خوبع😙😙😍😍

    • Liu
      جمعه 24 جولای 2020 | 11:24 ق.ظ

      امروز ویارونه دارم واست

  • Moji
    جمعه 24 جولای 2020 | 10:10 ق.ظ

    پارت اول رمانت معرکه بود❤❤ قلمت عالیه به نوشتن ادامه بده امیدوارم موفق تر بشی💖💕و حتما رمانت رو ادامه بده که منتظر پارت های عالیت هستم😆😚😍❤👄

    • Liu
      جمعه 24 جولای 2020 | 11:24 ق.ظ

      جااااااااااااااااااااااانم چشممممممممممم

  • Moji
    یکشنبه 23 آگوست 2020 | 12:44 ب.ظ

    سلام 👋
    رمانت خیلی خوبه❤ قلمت معرکه👌 ذهنت خلاق👏 همه چی خوبه واقعا😘
    امیدوارم روز به روز بیشتر پیشرفت کنی و به درخشی😍💋

    • Liu
      یکشنبه 23 آگوست 2020 | 1:36 ب.ظ

      عشق منی تو

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.