| Saturday 8 August 2020 | 18:22
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان آنلاینEros پارت6

رمان آنلاینEros پارت6

پانیذ:اوهوم.
آرین:پانیذ استرس دارم.
پانیذ:چرا؟
آرین:خواهرت اخلاقش چجوریه؟
پانیذ چشمانش را درکاسه چرخاند و گفت:خب موقع هایی که خوب باشه خوبه ولی اگر عصبانی باشه یا بشه گند میزنه به طرف مقابلش.
آرین خندید و گفت:پس من سعی میکنم عصبیش نکنم.
پانیذ هم لبخند زد و گفت:کاره خوبی میکنی.
آرین:با خواهرت میای؟
پانیذ:نمیزاره میگه من اونجا اضافه ام.
آرین:پس من کی ببینمت؟
پانیذ:الان که پارمین فهمیده راحت تریم فکرکنم بزاره همو ببینیم.
آرین:خب پس یه روز باهاش هماهنگ کن که همو ببینیم.
پانیذ:باشه.
آرین:پانیذ دلم برات تنگ شده.
پانیذ ازان تک خنده های قشنگش را تحویل آرین داد و گفت:خب منم دلم برات تنگ شده.
آرینwowبلاخره یدونه ازین حرفای قشنگتو زدی.
پانیذ:خب من باید برم کاری نداری؟
آرین:نه گلم برو دوست دارم خداحافظ.
پانیذ:منم همینطور خداحافظ.
تماس را که قطع کرد کتابی برداشت و روی تخت نشست و شروع به خواندن کرد که بعد از یک ساعت صدای پارمین را از پذیرایی شنید:پانیذ بیا نهار.
پانیذ:باشه.
کتاب را بست و در کتابخانه گذاشت،از اتاق بیرون رفت و روبه پارمین گفت:پارمین فردا میخوای بری آرایشگاه؟
پارمین:نه برای چی؟
پانیذ:مهمونی خاله دیگه.
پارمین:اصلاً یادم نبود اگرم برم برای رنگ کردن موهام میرم وگرنه تو خونه آرایش میکنم.
پانیذ:هوم.
پارمین:تو میخوای بری؟
پانیذ:میخواستم ببینم اگر تومیری منم بیام.
پارمین:اوکی برا رنگ کردن موهام که رفتم تورم میبرم.
پارمین ظرف هارا روی میز گذاست و پانیذ روی صندلی نشست پارمین ظرف ترشی را به پانیذ داد و پانیذ روی میز گذاشت. پارمین غذا را در بشقاب کشید و بشقاب پانیذ را روبه رویش گذاشت پانیذ درحال خوردن روبه پارمین گفت:اوووم پارمین میزاری با ارین قرا بزارم ببینمش؟
پارمین غذایش را قورت داد و با دستمال دور دهانش را پاک کرد و گفت:هوم فکر کنم بزارم.
پانیذ:برای جمعه قرار بزارم؟
پارمین:خب کجا قرار میزاری؟
پانیذ:نمیدونم باید ببینم کجا میشه.
پارمین:اوکی مشکلی نیست فقط ساعت و مکانشو بگو.
پانیذ سری تکان داد و بقیه غذایش را خورد پارمین ظرف هارا در ماشین ظرفشویی گذاشت که درهمان موقع صدای زنگ آیفون آمد.پانیذ به طرف آیفون رفت و دکمه را زد.
پارمین:کی بود؟
پانیذ:پارسا و سینا.
پارمین سرش را تکان داد و به اتاق رفت تا اماده شود و پانیذ هم دنبالش راه افتاد.لباسهایشان را پوشیدند و پانیذ دررا باز گذاشت وقتی پارسا و سینا از اسانسور بیرون امدند بعد از سلام و احوالپرسی داخل شدند و روی مبل نشستند پانیذ پیش دستی هارا روبه رویشان گذاشت و پارمین میوه تعارف کرد بعد از خوردن میوه ها پارمین روبه سینا کرد و گفت:چخبر از شرکت؟
سینا:کارارو شهبازی داره درست میکنه شرکتsunriseهفته بعد که فک پلمپ شد شرکت قرار داد میبندن البته نمیدونن شرکت پلمپ شده بود.
پارمین:همون بهتر ندونن.
پارسا:ما الان باید چیکار کنیم؟
پانیذ:اون تخت تو اتاقو بیارید بیرون بعد این مبل رو ببرید بآزارید گوشه اتاق تختم سرهم کنید تو اتاق همین دیگه.
سینا:اوه اینکه خیلی کاره.
پانیذ چشمانش را باریک کرد و گفت:پس برای چی گفتیم بیاین؟
پارمین بلند خندید و دستانش را بالا برد و به دستهای پانیذ زد و گفت:ایول خوشم اومد.
سینا که حسابی کنف شده بود روبه پارسا کرد و گفت:پاشو مبل رو ببریم.
پانیذ:نه اول تخت تو اتاق رو بیارید بیرون.
پارمین:جانداره پذیرایی که.
پانیذ چشمانش را درکاسه چرخاند و گفت:خب مبلو ببرید بعد تخت تو اتاقو بازش کنید بعد بیارید بیرون بعد این تخت تو پذیراییو ببرید اتاق بهم وصل کنید.
سینا:شما نمیگفتی خودمون میدونستیم.
پانیذ:اگر میدونستید که از اول انجام میدادید.
سینا:اصلاً حوصله ی بحث ندارم پارسا پاشو کارارو کنیم.
بعد از انجام کارها پارسا و سینا رفتند ساعت۵شده بود.
پارمین:پانیذ من میرم دوش بگیرم.
پانید:باشه.
به حمام رفت و بعد از یک ساعت بیرون امد به اتاق رفت و روی صندلی میز ارایش نشست کلاه حوله تن پوشش را انداخت و موهایش را سشوار کشید و بعد از خشک کردن اتو کشید بعد از اتمام کار مو خط چشم را برداشت و پشت چشم هایش کشید،ریمل زد و رژ گلبهیی به لب هایش لباسهای موردنظرش را پوشید و جلوی دررفت و بلند گفت:پانیذ من رفتم.
پانیذ از اتاقش بیرون امد و گفت:کجا؟
پارمین:برم آرینو ببینم دیگه الانم عکسشو بفرست.
پانیذ سری تکان داد و به اتاق رفت و عکس آرین را در واتساپ برای پارمین فرستاد،پارمین کفشی از جاکفش پاشنه بلندی دراورد و پوشید و گفت:من رفتم خداحافظ.
پانیذ:خداحافظ.
از خانه خارج شد و به پارکینگ رفت،ریموت را زد و درباز شد سوار ماشین شد و از پارکینگ خارج شد ریموت را زد و دربسته شد و به طرف پل طبیعت راه افتاد وقتی که رسید ماشین را پارک کرد و پیاده شد به طرف پل طبیعت حرکت کرد گوشی را از کیفش دراورد و عکس آرین را باز کرد،پسرجذاب و خوشتیپی بود ولی سنش بیشتر میخورد گوشی را خاموش کرد و در ورودی پل طبیعت ایستاد سرش را چرخاند تا پسری با این مشخصات پیدا کند بعد از چنددقیقه پسری باهمین چهره را دید که سردرگم به اطرافش نگاه میکند.
به طرفش رفت و گفت:آقا آرین؟
آرین نگاهی به پارمین کرد و گفت:بله.
پارمین:من پارمینم خواهر پانیذ.
آرین لبخندی زد و گفت:خوشبختم.
پارمین:منم همینطور.میشه همینجور که قدم میزنیم حرف بزنیم؟
آرین:بله.
هردو روی پل طبیعت هم شانه هم قدم میزدند.
پارمین:خب از خودت بگو.
آرین:چی بگم؟
پارمین:اسمت فامیلت جایی که بزرگ شدی اینا.
آرین:خب آرین زرنگار هستم۲۲سالمه،تک فرزندم،رشتم داروسازی تو دانشگاه شهید بهشتی درس میخونم خب مامان بابام توی رشت زندگی میکنن من برای دانشگاهه که اینجام.
پارمین:رابطتت با پانیذ..البته قبل از اینکه بگی باید بگم من رو پانیذ حساسم و اینکه پانیذ سنش کمه و خب خیلی چیزارو نمیدونم دلم نمیخواد ضربه ببینه میدونی چی میگم.
آرین:خب من هیچوقت نمیخوام با پانیذ بازی کنم و دوستشم دارم.
پارمین:ولی خیلی ازش بزرگتری.
آرین:مهم دوست داشتنه.
پارمین:دوست داشتن یه طرف قضیست و فکرمیکنم خیلی چیزای دیگه ام وجود داره.
آرین لبخندی زد و چیزی نگفت.
پارمین:چقدر دوسش داری؟
آرین:خیلی زیاد نمیگم عاشقشم ولی خیلی زیاد دوسش دارم و مطمئنم این دوست داشتن به عشق تبدیل میشه.
پارمین سری تکان داد و گفت:خب من گشنم شده بریم کافه همینجا یچیزی بخوریم مهمون من.
آرین:نه وقتی یه مرد اینجاست.
پادمین:اصلا ازاین حرف خوشم نمیاد انگار زنا نمیتونن اینکارو کنن خیلی زشته مهمون من و تمام.
پارمین و آرین که پشت میز نشستند پارمین گفت:برنامت با رابطتون چیه؟منظورم اینه که برای چی وارد این رابطه شدین و آخرش میخواین چیکارکنین؟
آرین:خب اولش برای این بود که تنها نباشم ولی بعد دیدم خیلی دوسش دارم نمیتونم ازدستش بدم.
پارمین:آرین!ما دخترا اینجورییم که وقتی با کسی دوست میشیم بهش وابسته ام میشیم یا شاید بدتر دلبسته و بعد کم کم درباره ازدواج باهاشم فکر میکنیم میخوام بگم وقتی یه رابطه رو شروع میکنی مسئولیت قلب اون دخترم باتوعه اگه میدونی تا اخرش باهاش نمیمونی و میخوای یه روز ولش کنی بری همین الان بهم بگو که یجوری به پانیذ بگم و کات کنید ولی اگر نه که خب خوشحالم درآینده دامادمون میشی الان که میگم دامادمون میخوام بدونی که قضیه چقدر جدیه.
آرین سری تکان داد و گفت:من مطمئنم پانیذ ول نمیکنم.
پارمین:الان نگو هفته بعد باهات قرار میزارم اونوقت جوابتو بگو.
آرین:باشه.
پارمین:جمعه این هفته آخرین باریه که همو میبینید تا ببینم چجور آدمی هستی و جوابت چیه!
آرین:باشه.
پارمین:خب من برم توام بیا برسونمت.
آرین:نه ممنون خودم میرم.
پارمین:اصلا از تعارف کردن خوشم نمیاد پاشو بریم.
آرین ایستاد و پارمین پول میز را حساب کرد.هردو سوار ماشین شدند و پارمین راه افتاد،آرین را جلوی خوابگاه پیاده کرد و رفت جایی که همیشه به او آرامش میداد،خلیج فارس(جایی در تهران)جای شلوغ ولی آرامش بخش بود،ماشین را پارک کرد و کنار دریاچه رفت دستانش را روی نرده گذاشت و به دریاچه زل زد و در فکر فرو رفت.
این همه مسئولیت روی دوشش سنگینی میکرد و نمیدانست چکار باید کند از همه بدتر تنها بود و در هیچکدام از سالهای زندگیش آنقدر احساس تنهایی نمیکرد بعد از یک ساعت به خانه برگشت،ماشین را پارک کرد و به خانه رفت دررا که باز کرد پانیذ را روی مبل پذیرایی دید که انگشتش در دهانش بود و خودش را تکان تکان میداد با تعجب نگاهش کرد و گفت:چته؟دیوونه شدی؟
پانیذ:عه اومدی؟چیشد،دیدیش؟!
پارمین خندید و درحال دراوردن لباسهایش گفت:آره دیدمش.
پانیذ:خب؟
پارمین:خب چی؟
پانیذ:عه اذیت نکن دیگه.
پارمین خنده ای کرد:پسرخوبیه،باهمم حرف زدیم.
پانیذ به جلو خم شد:چی گفتین؟
پارمین:اگر میخواستم بگم که میگفتم توام بیای به زحمت نیوفتم.
پانیذ چپ چپ نگاهی به پارمین کرد و به حالت قهر رو برگرداند.
پارمین:شام خوردی؟
پانیذ:آره پیتزا سفارش دادم برای توام تو یخچاله.
پارمین:میل ندارم میرم به کارام برسم.
پانیذ:باشه.
پارمین که به اتاق رفت پانیذ گوشی اش را برداشت و به بالکن رفت و با آرین تماس گرفت.
آرین:جانم؟
پانیذ:سلام خوبی؟
آرین:خوبم خوبی؟
پانیذ:آره.
آرین:خب؟
پانیذ:چی خب؟
آرین:همینجوری زنگ زدی؟
پانیذ:مگه حتما باید دلیلی داشته باشم!
آرین:نه….گفتم شاید چیزی میخوای بگی.
پانیذ:اوووم چیزی؟!مثلا اینکه پارمینو دیدی؟
آرین:بله.
پانیذ:چیا گفتین؟
آرین که نمیخواست پانیذ را ناراحت کند با عجله گفت:پانیذ باید برم برام کاری پیش اومده بعد زنگ میزنم و تماس را قطع کرد.
پانیذ با بهت به تماس قطع شده نگاهی کرد و بعد با حرص همانطور که پاهایش را روی زمین میکوباند گفت:گندش بزنه منو پیچوند پشت تلفنی که خودم داشتم باهاش حرف میزدم و بعد با عصبانیت دره بالکن را باز کرد و به پذیرایی رفت.
گوشی را روی مبل انداخت،مسواکش را برداشت و به دستشویی رفت.
پارمین از کتابخانه دفترچه خاطراتش را برداشت و روی میز تحریر گذاشت و شروع به نوشتن کرد:(دفترچه خاطرات عزیزم دنیای سختی شده من با۲۷سال سن انگار مادر یه دختر۱۷ساله شدم خیلی سخته برای من که انقدر جوونم سخته منی که تجربه ای ندارم،نمیدونم باید چیکار کنم متاسفانه تنهاام و پارسا دراین زمینه به هیچ دردی نمیخوره که ازش کمک بخوام تازگیا یه حسایی تو وجودم حس میکنم مثل یه نسیم خنک میمونه که رد میشه از قلبم و هرچیزی که تووجودم هست رو میبره به جزء یچیز که هنوز نفهمیدم چیه،دلم برای صدای مامان وقتی میگفت:عزیزم ببخشید که تولدتو یادم رفت تنگ شده برای تمام بیخیالیاش و نادیده گرفتانش برای تمام رفیق بازیاش،دلم برای باباام تنگ شده برای تمام اون دوچرخه سواریایی که میکردیم ،برای کتاب خوندناش موقع خواب،تازگیا بابا زیاد میاد بخوابم میگه که مادرتو ببخش انگار من میزارن لای یه دستگاه پرس و من هربار لای اون دستگاه له میشم ولی بطور عجیبی نمیتونم ببخشم.اون سختیایی که من کشیدم رو هیچکس نکشید،کارای شرکت روهم ریخته و نمیدونم اگر سینا نبود چی میشد شاید ورشکسته میشدم.)
دفترچه را بست و گوشه ی میز گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد و یک دور چرخید زیادی تنها بود و این تنهایی هیچ جوره نمیخواست که پر شود.کتاب طاعون از آلبر کامو را برداشت تا بخواند.
ساواش با نگاهی به عکس دردستش و طرح اولیه نقاشی لبخندی زد به بالکن رفت و سیگاری از پاکت سیگار برداشت و آتش زد و کامی گرفت.
در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکرد یعنی نمیخواست که فکر کند از فکر کردن خسته شده بود.
پارمین صفحه ای برداشت و داخل گرامافون گذاشت و صدای ویالون و پیانو درهم آمیخته شد برق را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید اساس سبکی که ان لحظه داشت را با هیچ چیز عوض نمیکرد انگار کم کم روحش داشت به پرواز در میامد که خوابش برد.
با نور خورشید که به چشمانش میخورد از خواب بیدار شد ایستاد و کش و قوسی به خودداد به طرف گرامافون رفت و صفحه را برداشت از اتاق بیرون رفت که پانیذ را با چشمانی سرخ و لیوانی در دست روی کاناپه نشسته است و خصمانه به پارمین مینگرد.
پارمین:چرا اینجوری نگاه میکنی؟چرا چشمات قرمزه؟
پانیذ:چون گرامافون شما داشت میخوند بعدم که تموم شد خوابم نبرد.
پارمین با چشمانی که سعی میکرد در چشمان پانیذ نیوفتد گفت:آهان چی داری میخوری؟
پانیذ:سومین قهومه.
پارمین بلند خندید.
پانیذ:بایدم بخندی شما تو آرامش خوابیدی کوکی منه بدبخت تا صبح نتونستم بخوابم.
پارمین شانه بالا انداخت:پاشو برو بخواب.
پانیذ لیوان را بالا برد:دیگه فکرنکنم بتونم بخوابم.
پارمین:اون دیگه مشکل خودته و به آشپزخانه رفت قهوه ای برای خودش ریخت و پشت میز نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد،بعد از تمام کردن صبحانه مواد کتلت را از فریزر دراورد و گذاشت تا یخشان آب شود و مشغول آشپزی شد.
مشغول آشپزی شد.پانیذ با بی حوصلگی به اتاق رفت گرمکن پوشید و از اتاق بیرون رفت و روبه پارمین گفت:پارمین من میرم بدوام سره راه شاید رفتم کتابم خریدم.
پارمین:باشه.
پانیذ از جاکفشی کتونی هایش را دراورد و پوشید از خانه خارج شد و در پارکی که درهمان نزدیکی بود شروع به دویدن کرد بعد از نیم ساعت دویدن سوار اتوبوس شد و به باغ کتاب رفت درحال گشتن بین قفسه ها چند کتاب برداشت و پولش را حساب کرد و از آنجا خارج شد و به خانه برگشت، درراباز کرد و وارد شد پارمین را دید که روی مبلی نشسته و کتابی درباره معماری میخواند سلامی کرد که پارمین سرش را بالا گرفت و جوابش را داد و گفت:چی خریدی؟
پانیذ نایلون کتاب هارا بالا گرفت و گفت:کتاب.
پارمین:خوندی بده منم بخونم.
پانیذ:باشه.
بعد از گذاشتن کتاب ها در اتاقش به حمام رفت،پارمین میز را چید و پانیذ از حمام درامد بعد از پوشیدن لباسهایش و خشک کردن موهایش به آشپزخانه رفت و پشت میز نشست.
پارمین:پانیذ من میخوام برم آرایشگاه موهامو رنگ کنم میای؟
پانیذ:آره منم برم موهامو کوتاه کنم شاید مصری زدم.
بعد از خوردن نهار آماده شدند و به آرایشگاه رفتند،پارمین روی صندلی نشست و گفت:مهشیدجون رنگ زیتونی میخوام‌.
مهشید:باشه گلم و رنگ هارا باهم مخلوط کرد و موهای پارمین را رنگ کرد بعد از یک ساعت پارمین موهایش را شست و مهشید برایش سشوار کشید.
پارمین نگاهی به خوددر آیینه کرد:عالی شد فقط دستت درد نکنه جلوشم چتری بزن.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۲

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: روانشناسی،عاشقانه،اجتماعی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=13807
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.