| Monday 26 October 2020 | 16:34
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاینEros پارت5

رمان انلاینEros پارت5

شهبازی:مثل اینکه کارای غیرقانونی کردید و خب اینام اومدن شرکتو پلمپ کردن.
پارمین پوزخندی زد وگفت:هه کارای غیرقانونی اونم کی من مسخرست من به همهی کارا نظارت دارم اصلا چه کاره غیرقانونیی؟
شهبازی:برای ساختن ساختمون از مواد نامرغوب و قاچاقی استفاده میکردید.
پارمین باعصبانیت گفت:من همچین کاری هیچوقت نکردم و نخواهم کرد الان باید چیکار کرد؟
شهبازی:خودم کارارو ردیف میکنم فقط به هیچ عنوان پلمپو خودتون پاره نکنید.
پارمین:باشه فقط هرچی شد خبربدین.
شهبازی سری تکان داد.
پارمین:خب پس من برم راستی سینا به کارگرام خبر بده تا پلمپ بازنشده شرکت نیان.
سینا:خبر دادم.
پارمین:خب خوبه.
فقط بااون شرکتهsunrise قرار داد بستیم؟
سینا:نه هنوز.
پارمین:خب پس فعلا قرارداد نمیبندیم تا پلمپ باز بشه ولی از دستشم نده خودمم باید طرف قراردادو ببینم.
سینا:باشه.
پارمین از سینا و شهبازی خداحافظی کرد و از دفتر بیرون رفت.ماشین را روشن کرد و به طرف خانه راه افتاد،صدای زنگ گوشی که به گوشش خورد و اسم ساواش روی گوشی چشمک زد گوشی را به سیستم ماشین وصل کرد و تماس را برقرار کرد.
پارمین:سلام چه عجب یاد ما افتادی.
ساواش تک خنده ای کرد و گفت:نکه تو خیلی یادمیکنی شنیدم شرکتت پلمپ شده.
پارمین:من نمیفهمم سینا چرا انقد فضوله.
ساواش:بلاخره که خودت میگفتی.
پارمین:میدونی همچین اخلاقی ندارم.
ساواش:میای مهمونی دیگه؟
پارمین:اره میام حتما.
ساواش:خوبه.
پارمین وارد کوچه شد روبه روی خانه نگهداشت و ریموت را زد تا دره پارکینگ بازشود.
پارمین:اوووم خب من باید برم.
ساواش دستی میان موهایش کشید و گفت:خب باشه فعلا.
پارمین:خداحافظ و تماس را قطع کرد.
ماشین را پارک کرد و پیاده شد.
پانیذ در آشپزخانه درحال درست کردن کیک بود.
پارمین:سلام داری چیکارمیکنی؟
پانیذ هینی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:سلام ترسیدم چرا انقدر یهویی میای!
پارمین:یهویی نیومدم.
پارمین به اتاق رفت و لباسهایش را با تیشرت و شلواری عوض کرد موهایش را بالای سرش بست و روی مبل نشست.
پارمین:داری چیکار میکنی؟
پانیذ:کیک درست میکنم.
پارمین:افرین کدبانو شدی راستی به آرین بگو فردا ساعت۷ تو پل طبیعت باشه یکی از عکساشم بفرست برام رفتم بشناسمش.
پانیذ دستانش را شست و گفت: منم میخوام بیام.
پارمین چپ چپ به پانیذ نگاه کرد و گفت: برو بابا من میخوام حرف بزنم تو اضافه ای.
پانیذ:خیلی نامردی اه.بگم کجا وایسه؟
پارمین:اول پل طبیعت.
پانیذ:باشه و به اتاق رفت تا به ارین زنگ بزند.
پارمین هم تلوزیون را روشن کرد و روی مبل دراز کشید و کم کم خوابش برد.بعد از دوساعت از خواب بیدارشد و دید که پانیذ درحال اماده کردن خامه است.
پارمین:به به کیک اماده شد؟
پانیذ:اره دیگه داره اماده میشه.
پارمین:دستت دردنکنه چاییم بزار.
صدای زنگ آیفون که امد هردونگاهی به ایفون کردند پارمین بلند شد و به طرف ایفون رفت.

با تعجب گفت:پارسا و ساواشن.
پانیذ:چی؟چرا الان؟
پارمین:چمیدونم و گوشی ایفون را برداشت:بیاید تو و دررا باز کرد و روبه پانیذ گفت:یه شال برام بیار با مانتو.
پانیذ:باشه.
مانتو شال را پوشید و جلوی دره ورودی ایستاد،ساواش و پارسا که از اسانسور بیرون امدند پارمین گفت:اینجا چیکار میکنید؟
ساواش:میخوای بریم؟
پارمین پشت چشمی نازک کرد و گفت:حالا که اومدید.
داخل که رفتند پارمین دررا بست،پانیذ سلامی کرد و پارسا و ساواش جوابش را دادند و روی مبل نشستند.
پارمین به آشپزخانه رفت و گفت:خب چخبرا؟
پارسا:خبری نیست.
پارمین کیک را از یخچال بیرون اورد و قسمت کرد و به پانیذ گفت:پانیذ چایی ببر تا من کیک بیارم.
پانیذ:باشه.
پانیذ که چای را برد پارمین پیش دستی هارا پخش کرد و بعد کیک را برد.
پارسا:شنیدم شرکتت پلمپ شده.
پارمین نگاه عصبی به ساواش کرد و گفت:درست میشه.
پارسا:اره درست میشه.
پارمین روی مبل روبه روی ساواش نشست و با چشمانش برایش خط و نشان کشید.
پانیذ هم کنار پارمین نشست و گفت:چرا پلمپ شد؟
پارمین:یه مسئله ای پیش اومده درست میشه.
پانیذ سری تکان داد و چیزی نگفت،جو سنگین بود که پارمین عوض کردنش گفت:این کیکو پانیذ درست کرده.
ساواش لبخندی زد و گفت:خیلی خوب بود.
پانیذ تشکری کرد ولی پارسا انقدر غرق در فکر بود که چیزی نگفت.
پارمین:چاییا سرد شد.
و خودش یک لیوان برداشت و سرکشید صدای زنگ گوشی که امد دیگر کسی حرفی نزد گوشی روی میز بود و پارمین روی صفحه گوشی را نگاه کرد که اسم الناز چشمک میزد، چشمانش میخ روی صفحه گوشی ساواش بود سرش را تکان داد و با ناراحتی ایستاد و سینی چای را برداشت و به آشپزخانه برد خودش هم نمیدانست چرا ناراحت است،فقط میدانست چیزی در قفسه سینه اش دارد قلبش را فشار میدهد.
پانیذ که وقت را مناسب دیده بود روبه ساواش که تلفنش تمام شده بود کرد و گفت:میشه یه سوال فوق شخصی بپرسم؟
ساواش نگاهی به درو دیوار خانه کرد و گفت:خب….بپرس.
پانیذ ارامتر از حد معمول گفت:دوست دختر داری؟
ساواش با اینکه انتظار این سوال را داشت ولی با چشمانی که از تعجب بزرگ شده بود گفت:خب میدونی خیلی شخصی بود.
پانیذ:خودت گفتی میتونم بپرسم.
ساواش:متاسفم ولی جواب نمیدم.
پانیذ شانه بالا انداخت و به مبل تکیه داد ولی بعد از چنددقیقه گفت:میتونم یه عکس بهت بدم نقاشیشو بکشی؟راستی اصلا تو ایران نقاشی میکنی؟
ساواش:اره نقاشی میکنم و میتونمم بکشم.
پانیذ ایستاد و به اتاق رفت تا عکس را بیاورد در همین حین ساواش به آشپزخانه نگاهی انداخت که پارمین درحال ظرف شستن بود.پانیذ از اتاق بیرون امد و عکسی که در اصفهان با پارمین گرفته بود را به ساواش داد و گفت:بیا.
ساواش نگاهی به عکس کرد و آن دا در کیف پولش گذاشت.
پانیذ:تا کی میتونی تمومش کنی؟
ساواش فکری کرد و گفت:تا دوهفته دیگه.
پانیذ:باشه.
پارمین از آشپزخانه داد زد:شام چی میخورید؟
پارسا:برای شام نمیمونیم.
پارمین داد زد:مثلا انگار یه شب بمونی چی میشه و بعد ادای پارسا را دراورد:برای شام نمیمونیم.
پارمین:میخوام شنیسل درست کنم میخورید؟
پارسا چشم غره ای رفت و چیزی نگفت ولی ساواش جوابش را داد:آره.
پامین:اوکی و سینه مرغ را از فریزر دراورد و گذاست تا یخش آب شود.
پارسا وارد اشپزخانه شد وروی صندلی میزناهارخوری نشست.
پارسا:حالا میخوای چیکار کنی؟
پارمین:چیو چیکار کنم؟
پارسا:شرکت
پارمین:پارسا میشه انرژی منفی ندی شهبازی گفت خودش یکاری میکنه.
پارسا:خیرسرت رییس شرکتی.
پارمین:من درزمینه معماری و مدیریت تخصص دارم نه در زمینه حقوق.
پارسا چیزی نگفت.
پارمین درحال درست کردن مواد شنیسل گفت:از آوا چخبر؟
پارسا:هیچی.
پارمین ابروهایش از تعجب بالا رفت و گفت:یعنی چی هیچی؟
پارسا:کات کردیم.
پارمین با صدای بلندی گفت:چیییی؟
که صدای ساواش از پشتش به گوش رسید:چی نداره،کات کردن دیگه.
پارمین به طرف ساواش برگشت و چشمانش را باریک کرد:تو میدونستی؟
ساواش:معلومه که میدونستم.
پارمین:اونوقت من نمیدونستم؟
ساواش:اره نمیدونستی.
پارمین با داد گفت:یعنی چی که من نمیدونستم پارسا خودم خفت میکنم به این بزغاله میگی به من نمیگی!
ساواش:جانم؟بزغاله رو با کی بودی؟
پارمین:دقیقا با خودت.
پارسا:وقتی تو درباره هرچیزی قبل از اینکه به من بگی به سینا میگی منم همینم به ساواش میگم.
پارمین ظرفی را که مواد شنیسل داخلش بودرا بلند کرد و روی اپن کوبید و گفت:به جهنم نگو.
دستانش را شست و با حوله خشک کرد سینه مرغ را که یخش باز شده بود را برداشت و شروع به کوبیدن کرد.پارسا و ساواش از اشپزخانه بیرون امدند،ساواش به طرف کتابخانه رفت و به کتاب ها نگاهی انداخت و با صدای بلندی گفت:صدسال تنهایی،جزء از کل،دختری که رهایش کردی،مثل خون در رگهای من،کدومش قشنگه؟
پانیذ:همش.
ساواش:خوندی؟
پانیذ:نه ولی پارمین سلیقش تو کتاب حرف نداره.
ساواش صدایی مانند هوم از خودش دراورد و جزء از کل را برداشت.
پارمین با نگاهی غضبناک گفت:اجازه گرفتی؟
ساواش با نگاهی بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:فرقیم نمیکرد اجازه بدی یانه من که بلاخره برمیداشتم.
پارمین:ازبس پرویی. بعد از این حرف به درست کردن غذایش ادامه داد،سواش روی مبل نشست و شروع به خواندن کرد،گوشی پارمین که زنگ خورد،پارمین روبه پانیذ کرد وگفت:پانیذ گوشیمو بیار.
پانیذ گوشی را از روی کنسول برداشت و گفت:نوشته شهبازی.
پارمین سری تکان داد و گوشی را از پانیذ گرفت و به پانیذ گفت:مواظب غذا باش تا من بیام و به اتاق رفت.
پارسا روبه پانیذ کرد و گفت:شهبازی کیه؟
پانیذ:نمیدونم.
پارسا:پس دقیقا اینجا چیکار میکنی؟
پانیذ دستانش را به کمرش زد و گفت:زندگی میکنم جاسوسی که نمیکنم.
پارسا نگاهی چپکی به پانیذ انداخت و چیزی نگفت،پارمین که از اتاق بیرون امد همگی بهش خیره شدند.
پارمین:نکنه باید بهتون بگم کیه و چی گفت؟
پارسا:بگی که عالی میشه.
پارمین:دیگه ببخشید نکه شما بزرگتری شما باید حواست به من باشه برای اینکه فضولیتم بخوابه میگم وکیلم بود گفتش که کارا داره درست میشه هفته دیگه ام میان فک پلمپ میکنن.
پانیذ با نگرانی به پارمین خیره شده بود به طرفش رفت وباصدای اهسته ای گفت:چته پاچه میگیری بسه دیگه.
پارمین چیزی نگفت و به طرف آشپزخانه رفت،ظرف هارا اماده کرد،برنج را در دیس کشید،گوجه و خیارشور را خورد کرد و در ظرفی ریخت میز را چید و گفت:بیاید شام امادست.
پارمین روی صندلی نشست،سمت راستش پانیذ،روبه رویش ساواش و سمت چپش پارسا همگی در سکوت مشغول خوردن شدند بعد از تمام شدن غذا همگی به پذیرایی رفتند.پارسا گوشی اش را برداشت وروبه ساواش گفت:پاشو بریم.
پانیذ:خب بیشتر میموندید.
پارسا:نه شمام میخواید بخوابید ماام کارداریم بعدم باید بریم خونه.
پارسا و ساواش که ایستادند پارمین هم ایستاد بعد از خداحافظی از خانه خارج شدند پارمین مانتو شالش را روی مبل انداخت و به اتاق رفت.
نقشه ها و پروژه هایش را برداشت و روی تخت گذاشت و دراز کشید تا به کارهایش برسد بعد از یک ساعت پانیذ به اتاق پارمین رفت که دید پارمین روی نقشه ها و پرونده ها خوابش برده نقشه ها و پرونده هارا از زیر سرش بیرون کشید پتویی رویش کشید،برق اتاق را خاموش کرد و بیرون رفت،مسواک زد،برق های پذیرایی را خاموش کرد،به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید و خوابش برد.
نورخورشید که به چشمانش خورد از خواب بیدار شد روی تخت نشست دستی به گردنش کشید گردنش گرفته بود،کش و قوسی به خود داد و خمیازه ای کشید،از جایش بلند شد به دستشویی رفت و دست وصورتش به آشپزخانه رفت و آب را گذاشت تا بجوشد،میز را اماده کرد و درحال خوردن صبحانه بود که تلفن خانه زنگ خورد.
پارمین:بفرمایید؟
–از مبلمان پردیس تماس میگیرم.
پارمین:آهان بله امرتون؟
–تا یک ساعت دیگه تخت خواب و مبل رو میاریم.
پارمین به ساعت نگاه کرد و گفت:بله بله ممنون.
–خواهش میکنم خدانگهدار.
پارمین:خداحافظ.
پارمین با داد گفت:پانیذ بیدارشو دارن تخت و مبلتو میارن…پانیذ پاشو دیگه.
پانیذ با صدای خواب الودی گفت:ولم کن میخوان بیارن دیگه که چی مثلاً!
پارمین:میارن تو اتاقت میزارن بدو دیگه.
پانیذ با صورتی خواب الود به پذیرایی امد و گفت:اه اینام وقت گیراوردنا و به دستشویی رفت.
پارمین تند تند صبحانه اش را خورد و تمام کرد و با صدای بلندی گفت:پانیذ صبحونه خوردی جمع کن میزو.
پانیذ:باشه.
پارمین وسایلی که روی مبل بود را برداشت و به اتاق رفت و سره جایشان گذاشت،وسایل خانه را گردگیری کرد و خانه را جارو کشید که زنگ خانه به صدا درامد پارمین به طرف ایفون رفت ودررا باز کرد،شال و مانتویش را پوشید و بلند گفت: پانیذ نمیخواد از اتاق بیای بیرون وسایلو میزارن پذیرایی و دره پذیرایی راهم باز کرد،دومرد با نفس نفس از پله ها بالا امدند و مبل تکی را در پذیرایی گذاشتند،پایین رفتند و تکه های تخت راهم بالا اوردند ودرخانه گذاشتند پارمین دستمزدشان را پرداخت کرد و بعد از خارج شدنشان دررا بست و بلند گفت:پانیذ بیا بیرون رفتن.
پانیذ به پذیرایی امد و بالبخندی روبه پانیذ گفت:مرسی خیلی خوبن‌.
پارمین لبخندی زد و سری تکان داد و روبه پانیذ گفت:پانیذ زنگ بزن پارسا و سینا بیان اینارو جابه جا کنن‌.
پانیذ به سمت تلفن رفت و به پارسا زنگ زد.
پانیذ:سلام.
پارسا:سلام خوبی؟
پانیذ:خوبم کجایی؟
پارسا:بیرون.
پانیذ:کارداری؟
پارسا:کارنداشتم که بیرون نبودم.
پانیذ:بیا با سینا خونه پارمین تخت و مبلمو اوردن جابه جاش کنین.
پارسا:یکی دوساعت دیگه میام.
پانیذ:باشه.
پانیذ:خداحافظ
پارسا:بای.
پارمین:چیشد؟
پانیذ:یکی دوساعت دیگه میان.
پارمین:باشه ناهار چی بزارم؟
پانیذ:ماکارونی.
پارمین:اوکی.
پارمین شروع به درست کردن غذا کرد و پانیذ به اتاق رفت تابه آرین زنگ بزند.
آرین:سلام عزیزم.
پانیذ بالبخندی روبه روی آیینه ایستاد و موهایش را با دست پشت گوشش داد و گفت:سلام خوبی؟
آرین:خوبم خوبی؟

انتشار پارت بعدی:۹۹/۴/۳۰

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: اجتماعی،انتقامی،روانشناسی،عاشقانه
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=13725
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.