| Tuesday 27 October 2020 | 06:06
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت4

رمان آنلاینEros پارت4

پارمین:واقعا متاسفم.
پانیذ:نگفتم ازم عذر خواهی کنی
پارمین:بعد از اینکه از اصفهان برگشتیم یه قرار بزار من ارین ببینم.
پانیذ سری تکان داد و گفت:باشه.
پارمین هنذفری اش را دراورد و بعد از پلی(play)کردن اهنگ چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و پانیذ هم از پنجره مشغول تماشا کردن بیرون شد.بعد از یک ساعت پارمین با صدا زدن های پانیذ چشمانش را باز کرد و گفت:چیه؟
پانیذ:رسیدیم.
پارمین کوله پشتی خود را روی دوشش انداخت و ساک پانیذ را به دستش داد و هردو از هواپیما خارج شدند،تاکسی گرفتند و به هتل رفتند پارمین کارت اتاق را گرفت،سوار اسانسور شدند و بعد از پیدا کردن اتاق مورد نظر به داخل رفتند،پارمین کوله را گوشه اتاق گذاشت و بعد از برداشتن حوله به پانیذ گفت:من میرم دوش بگیرم توام اگر خواستی بخواب و به حمام رفت.پانیذ هم بعد از عوض کردن لباس هایش به ارین زنگ زد.صدای خواب آلود ارین از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود:سلام عزیزم.
پانیذ با دست به پیشانیش کوبید و گفت:آخ ببخشید از خواب بیدارت کردم فقط زنگ زدم بگم من و پارمین رسیدیم.
آرین:نه اشکال نداره خوب شد گفتی،چخبر؟
پانیذ:هیچی پارمین متوجه رابطمون شد بعد از اینکه اومدیم تهران میخواد ببینتت.
صدای ارین هشیار تر از قبل به گوش میرسید:چی؟چجوری فهمید؟چرا میخواد منو ببینه؟
پانیذ:مثل اینکه امروز صدای حرف زدن من باتورو شنیده اتفاقا خیلیم خوب رفتار کرد اخر حرفاشم گفت میخواد تورو ببینه نمیدونم چرا.
آرین:اهان باشه پس بهم بگو کی و کجا.
پانیذ:باشه ببخشید از خواب بیدارتم کردم برو بخواب.
آرین:نه مشکلی نیست خوابم پریده.
پانیذ خمیازه ای کشید و گفت:ولی من خوابم میاد.
آرین خنده ای کرد و گفت:باشه گلم برو بخواب مشخصه خسته ای شبت بخیر.
پانیذ:شب توام بخیر.
پانیذ بعد از قطع کردن تماس گوشی را روی میز گذاشت و سرش به بالش نرسیده خوابش برد.پارمین بعد از درامدن از حمام پانیذ را روی تخت دید که به خواب عمیقی فرو رفته آرام زیپ کوله را باز کرد و لباسهایش را پوشید حوله را دور موهایش پیچید و بعد از مسواک زدن و روشن کردن آباژور برق اتاق را خاموش کرد،اهسته زیر پتو رفت و سرش را روی بالش گذاشت و به خواب رفت… صبح که از خواب بیدار شد صدای اب از حمام میامد بعد از شستن صورتش و سفارش دادن صبحانه شروع به سشوار کشیدن موهایش کرد زنگ اتاق که زده شد سینی صبحانه را گرفت و روی میز چید که پانیذ از حمام درامد پانیذ:صبح بخیر.
پارمین:صبح توام بخیر پانیذ من تا یه ساعت دیگه باید برم به اونیکی شعبه شرکت سربزنم شاید تا ظهر نیام ناهار سفارش بده برت بیارن بعدم که اومدم میریم اصفهانو میگردیم.
پانیذ سری تکان داد و شروع به بافتن موهایش کرد.پارمین بعد از خوردن صبحانه حاضرشد و از پانیذ خداحافظی کرد.
سوار اژانس شد و ادرس داد.به محل مورد نظرش که رسید کرایه را پرداخت از ماشین پیاده شد و به محل ساخت و ساز نزدیک شدبه طرف مردی که به کارگران دستور میداد رفت و گفت:سلام اقای سعیدی.
سعیدی نگاهی به سمت راستش انداخت و متعجب گفت:سلام خانوم طلوعی خوب هستید؟از این طرفا.
پارمین لبخندی زد وگفت:مچکرم اومدم به شرکت سربزنم کارا خوب پیش میره؟
سعیدی:بله خانم خوب پیش میره خداروشکر.
پارمین سری تکان داد و گفت:چیزی نیاز ندارید؟مصالح،پول؟
سعیدی:نه همه چیز تکمیله.
پارمین:کی تموم میشه ساخت وساز شرکت؟
سعیدی:تا یکی دوماه دیگه تمومه.
پارمین:خب خوبه بخاطر زحماتتون ممنونم.
سعیدی دستش را روی سینه اش گذاشت و کمی خم شد:خواهش میکنم وظیفست.
پارمین:با اجازه من مرخص میشم.
سعیدی:اجازه ماام دست شماست خانوم.
پارمین در محوطه چرخی زد و نگاهی به دوروبر کرد.همه چیز خوب داشت پیش میرفت.بلاخره به چیزی که این همه سال آرزویش را درسر می پروراند داشت میرسید.بعد از گشتن و سرزدن به کارگرها ساعت ۳ شده بود به اژانس زنگ زد بعد از چنددقیقه منتظر شدن اژانس رسید سوارشد و ادرس هتل را داد.
بعد از حدوداً۴۰دقیقه به هتل رسید کرایه را حساب کرد داخل رفت و سوار اسانسور شد،دراتاق را باز کرد و وارد شد با واردشدنش مات ماند پانیذ اهنگی گذاشته بود ، روی تخت میپرید و بلند بلند میخواند:خوشیای جورواجوره که میتونه غمارو بشوره ما ازوناشیم که شبامونم مثل روز غرق نوره
خوشیای جورواجوره که میتونه غمارو بشوره ما ازوناشیم که شبامونم مثل روز غرق نوره
بزن و برقص امشب بی نقص امشب
این جا درهم برهم و گوشه گیر نیست زندگی همینه سخت نگیرش که سااااادسسسست
در همین موقع پارمین ضبط را خاموش کرد و گفت:چخبرته ساعت ۴ ظهره مثلاً مردم خیرسرشون خوابن.
پانیذ:پارمین ضدحالیا تازه داشتم حال میکردم.
پارمین:تو دیگه نوبرشی اخه کدوم ادمی ساعت ۴ ظهر اهنگ باصدای بلند میزاره و روتخت بپر بپر میکنه.
پانیذ:من خیلی حال میده میخوای توام امتحان کن،حالا من چیکارکنم حوصلم سرمیره.
پارمین:من چمیدونم،ناهار خوردی؟
پانیذ:اره برای توام گرفتم تو یخچاله.
پارمین در حال لباس عوض کردن گفت:چی سفارش دادی؟
پانیذ:کباب.
پارمین:اوکی مرسی.
پانیذ:خواهش.
بعد از عوض کردن لباسهایش به طرف یخچال رفت،درش را بازکرد ، غذارا دراوردو روی اجاق گذاشت تا گرم شود و گفت:پانیذ ساعت۶ اماده باش میریم بگردیم.
پانیذ:باشه.
بعد از گرم شدن غذا شروع به خوردن کرد،بعد از تمام شدن غذا یک ساعت خوابید،وقتی از خواب بیدار شد ساعت۵:۳۰ دقیقه بود صورتش را شست و آب را گذاشت تا بجوشد.پانیذ جلوی تلوزیون روی مبل خوابش برده بود.
پارمین:پانیذ بلندشو ساعت۵:۳۰ دقیقست.
بعد از بیدارشدن پانیذ رفت تا اماده شود بعد از اماده شدن آب جوش امده بود.پودر نسکافه را در لیوان ریخت و آب جوش راهم رویش ریخت و با قاشق شروع بهم زدن کرد یکی دو دقیقه که گذشت نسکافه را سرکشید.بعد از شستن لیوان بلند داد زد:پانیذ بیا دیگه دیرشد.
پانیذ بلندتر از او داد زد:جورابام نیست.
پارمین:من نمیفهمم تو به کی رفتی انقدر شلخته ای.
پانیذ چشمانش را در کاسه چرخاند و چیزی نگفت.
بعد از پیدا کردن جورابهایش و پوشیدنشان ساعت ۶:۱۵ دقیقه از خانه بیرون زدند.
پارمین:کجا بریم؟
پانیذ:سی و سه پل.
پارمین سری تکان داد،تا سره خیابان پیاده رفتند،پارمین تاکسی گرفت و به راننده مقصد را گفت.بعد از یک ربع به سی و سه پل رسیدند راننده ماشین را نگهداشت و پارمین کرایه را پرداخت هردو پیاده شدند و پارمین گفت:پانیذ دوربینتو اوردی؟
پانیذ:آره.
کیفش را بازکرد و دوربین را دراورد.
پارمین:از همین جا یه عکس از سی و یه پل بگیر خیلی قشنگه.
پانیذ دوربین را تنظیم کرد و عکس انداخت،دوربین را به طرف پارمین گرفت و گفت:قشنگ شد بیا توام ببین.
پارمین ع‌کس را نگاه کرد و گفت:خوب شد.
پانیذ:آره
پارمین و پانیذ به طرف سی و سه پل راه افتادند.
پارمین:فردا باید بریم تهران.
پانیذ:کاش بیشتر میموندیم.
پارمین:دفعه بعد برنامه میریزیم همه باهم میریم.
پانیذ:همه؟
پارمین:من ، تو ،پارسا و مامان با خانواده خاله لادن.
پانیذ:آهان.
پارمین لبو فروشی که کمی از انها جلوتر بودرا نشان داد و گفت:پانیذ بیا بریم لبووباقالی بخریم.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند دست پانیذ را گرفت و پیش لبو فروش برد.
پارمین:سلام ۴تا لبو با دوپیاله باقالی لطف کنید.
سفارشش را که گرفت برای پانیذ را به دستش داد و هردو روی نیمکتی که ان اطراف بود نشستند.پارمین درحال خوردن باقالی تلفنش زنگ خورد نگاهی به گوشی کرد اسم پارسا روی صفحه چشمک میزد.پارمین تماس را وصل کرد:سلام
پارسا:تونباید به من بگی که با پانیذ رفتید اصفهان؟
پارمین:اولاًجواب سلام واجبه،دوماً فقط دوروز بود فرداام میایم،سوماً برای تفریح که نیومدیم اومدم به اینیکی شعبه شرکتم سربزنم چرا موضوعو انقدر بزرگ میکنی؟
پارسا:پارمین حداقل یه خبر میدادی ما نگران نمیشدیم آخه تو چرا انقدر بیشعوری مردم به بردراشون میگن تو به پسرخالت میگی.
پارمین:من حساب سینارو بعدا میرسم.
پارسا:فردا ساعت چند میاید؟
پارمین:۵عصر سوار هواپیما میشیم را میوفتیم.
پارسا:باشه خداحافظ.
پارمین:خداحافظ.
بعد از تمام کردن لبو و باقالی ها پانیذ از هرجایی که در اطرافش میدید عکس میگرفت.
پارمین:پانیذ بسه پاشو بریم ساعت ۱۰ شبه.
پانیذ دوربینش را در جایش گذاشت و گفت:باشه.
پارمین تاکسیی گرفت سوار شدند و راننده راه افتاد.بعد از رسیدن به هتل پارمین روبه پانیذ گفت:من میرم چیپس و پفک بخرم توام برو اتاقمون تا من بیام یه فیلم دانلود کن.
پانیذ با شوق دستانش را بهم کوبید و گفت:باشه.
بعد از رفتن پانیذ پارمین هم به فروشگاهی که چند قدم از هتل فاصله داشت رفت .بعد از حساب کردن به هتل رفت در اتاقشان را زد و گفت:پانیذ درو باز کن پارمینم.
پانیذ دررا باز کرد وگفت:فیلمو دانلود کردم.
پارمین سری تکان داد و گفت:تا من لباسامو عوض کنم و چیپس و پفکو اماده کنم توام گوشیتو به تلوزیون وصل کن.
پانیذ:اوکی.
بعد از عوض کردن لباسهایش چیپس و پفک را در کاسه ای ریخت ماست موسیر را در کاسه ای جداگانه ریخت کاسه هارا روی سینی گذاشت لواشک هارا هم در سینی گذاشت وهایپ هارا در گوشه ای جای داد.
سینی راروی میز گذاشت و خودش هم روی مبل نشست.
پانیذ با دیدن تنقلات آب دهانش را به حالت نمایشی قورت داد و گفت:چه کردی!
بعد خود را روی مبل انداخت و فیلم را playکرد.
پانیذ: بیا فاز خارجی برداریم هایپامونو بکوبیم بهم.
پارمین تک خنده ای کرد وگفت:باشه.
پانیذ هایپش را بالا برد و پارمین هم بالا برد و هردو همزمان گفتند:به سلامتی و هایپ هایشان را بهم کوباندند درش را باز کردند و خوردند.
پارمین:ما چقدر غرب زده ایم.
پانیذ:اره.
بعد از تمام شدن فیلم پارمین رو به پانیذ کرد وگفت:وسایلتو جمع کن فردا ساعت ۴ راه میوفتیم میریم فرودگاه.
پانیذ:اوکی.
پارمین مسواکش را زد و گفت:پانیذ من میرم بخوابم توام زودتر بخواب ساعت ۱:۳۰ شبه.
پانیذ:الان میام.
پارمین:باشه.
روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست به سمت راست چرخید چنددقیقه درهمان سمت ماند و بعد به سمت چپ چرخید به پشت و… هیچ جوری نمیتوانست بخوابد بلند شد کدئینی خورد که صدای پانیذ را از پشت سرش شنید.
پانیذ:از کیه ارامبخش میخوری؟
پارمین روی تخت نشست و گفت:شاید خیلی وقته.
پانیذ:چرا؟
پارمین:یه دردایی هست که مخصوص بزرگتراست توام بزرگترشی یه همچین دردیو احساس میکنی دردش جسمی نیستا روحیه روحتو از درون میخوره بعضیا ازاین درد فرار میکنن مثل من بعضیام نه.
پانیذ سری تکان داد انگار میدانست که پارمین از چه چیزی حرف میزند.
پانیذ:میشه پیشت بخوابم؟
پارمین خودرا کنار کشید و گفت:آره.
پانیذ کنار پارمین دراز کشید هیچکدام چیزی نمیگفتند بعد از چنددقیقه پارمین خوابش برد ولی پانیذ سرش را در بالش فرو برده و اشک میریخت آرام زمزمه کرد:یه درداییم هست که بزرگترا درک نمیکنن و درحال اشک ریختن خوابش برد.
پارمین که بیدار شد نگاهی به ساعت انداخت۱۰صبح بود از تخت پایین امد و به پذیرایی رفت پانیذ درحال خوردن صبحانه بود.
با تعجب گفت:میبینم سحرخیز شدی.
پانیذ:از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا باشی.
درهمین موقع گوشی پارمین زنگ خورد پارمین با دست به پیشانیش زد و گفت:آخه کی این وقت صبح زنگ میزنه.
گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد:سینا تازه ساعت۱۰صبحه من هنوز صورتمم نشستم این چه وقت زنگ زدنه.
سینا:پارمین اینارو ولش کن بدبخت شدیم.
پارمین:چرا؟
سینا:شرکتو پلمپ کردن.
پارمین با چشمانی که هرلحظه امکان داشت از حدقه بیرون بزند گفت:چی؟چرا؟کی شکایت کرده؟اخه الان باید به من بگی؟
سینا:دیگه ببخشید همین الان اومدم شرکت.
پارمین:من که هیچ کاره غیرقانونیی نکردم حالا کی شکایت کرده؟
سینا:منم نمیدونم همین الان راه بیفتید بیاید کی پرواز دارید؟
پارمین:۵عصر.
سینا:نزدیکترین پروازو جور کن بیا.
پارمین:با شهبازی حرف زدی؟
سینا:نه الان بهش زنگ میزنم.
پارمین:باشه‌ من برم خداحافظ.
تماس را قطع کرد و روبه پانیذ گفت:پانیذ جمع کن بریم شرکتو پلمپ کردن.
پانیذ:چرا؟
پارمین:چمیدونم ببین پرواز برای یکی دوساعت دیگه هست.
پانیذ:باشه.
پارمین صورتش را شست یکی دو لقمه صبحانه خورد و بعد شروع به جمع کردن وسایلش کرد.
پانیذ:پارمین برای یک ساعت و نیم دیگه یه پرواز هست.
پارمین:همینو بگیر.
پانیذ:اوکی.
پانیذ هم وسایلش را جمع کرد،لباس پوشیدند و به لابی هتل رفتند،پارمین کارت اتاق را پس داد،اژانس گرفت،بعد از امدن ماشین سوار شدند و به فرودگاه رفتند.به فرودگاه که رسیدند شماره پروازشان از بلندگدها شنیده میشد بعد از کارهای مربوطه سوار هواپیما شدند،حدود یک ساعت بعد هواپیما فرود امد.پارمین دست پانیذ را گرفت و دنبال خود کشید و به سمت تاکسی های فرودگاه برد،بعد از کمی حرف زدن با پانیذ نشستند و ماشین حرکت کرد.راننده که ماشین را نگهداشت پارمین کرایه را حساب کرد و هردو پیاده شدند
پانیذ کلید انداخت و پارمین ساک هارا برد به پذیرایی که رسیدند پارمین ساک هارا گوشه ای گذاشت لباسهایش را دراورد و به حمام رفت ده دقیقه بعد از حمام درامد موهایش را خشک کرد و کت و شلواری پوشید درحال ادکلن زدن به پانیذ گفت:پانیذ من دارم میرم فکر نکن تا چندساعت دیگه برگردم خداحافظ.
پانیذ:خداحافظ.
پارمین سوییچ را برداشت و ازخانه خارج شد.سوار ماشین شد وبا سینا تماس گرفت.
سینا:بله؟
پارمین:کجا بیام؟
سینا:بیا دفتر شهبازی من اونجام.
پارمین:باشه.
تماس را قطع کرد و ماشین را راه انداخت،به دفتر شهبازی که رسید ماشین را خاموش کرد و داخل رفت،خانومی که درسالن پشت میز نشسته بود گفت:بفرمایید؟
پارمین:سلام طلوعی هستم میخواستم اقای سهبازی رو ببینم.
منشی:بله بله بفرمایید.
پارمین:ممنون.
پارمین دره اتاق را زد و وارد شد:سلام.
شهبازی:به به خانم طلوعی پارسال دوست امسال آشنا.
پارمین لبخندی زد و چیزی نگفت.
سینا:سلام بیا بشین.
پارمین کنار سینا نشست و گفت:بلاخره کی شکایت کرده؟
سینا:یه خانمی به اسم فریبا راستین.
پارمین:برای چی؟

تاریخ انتشار پارت بعدی:۹۹/۴/۲۹

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: اجتماعی،عاشقانه،روانشناسی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=13684
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.