| Monday 19 October 2020 | 20:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت16الی25_به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت16الی25_به‌قلم‌کیمیاعیوضی

پارت16اززبان ‌آروشا

دیشب که خونه ی اقای سالاری واس منورها زهرمارشد

ولی امروز تصمیم گرفتیم بارهابریم یه دوری بزنیم

ساعت6عصربود…داشتیم حاظرمیشدیم

یه مانتوی مشکی نسبتا بلند پوشیده بودم که جلوش بازبود

وپشتش حروف انگلیسی داشت…زیر مانتوم

یه بلیز مشکی پوشیده بودم باشلوار جین ابی روشن که زانو هاش پاره پاره بود

شال مشکیمو سرم کردم ورژکالباسی کم رنگ ورداشتم

رولبای گوشتیم کشیدمش….به چشای ابیم که

تواون همه ریمل مخفی شده بود وقشنگ ترشده بود نگاه کردم

ابروهام که از اول تمیزو دخترونه بود و لازم نبود هی ب خاطرشون ارایشگاه برم و دردسر درست کنم برا خودم ابرهام از نظر خودم خیلی به صورتم میومد

ادکلنمو ورداشتمو باهاش یه دوش جانانه گرفتم

عطربرنده سلطان بهترین بوی دنیا بودالبته اصلش تاجایی که یادم میاد عطر و ادکلن و حتی اسپری ک استفاده میکردم برند سلطان بود

کیف مشکیموورداشتمو به رها نگاه کردم

یه شلوار سبز لجنی پوشیده بود با یه مانتوی مشکی که پشتش بلندتراز جلوش بود

یه شال مشکیم سرش بود..یه ریمل ویه رژ کالباسی عین من ارایش کرده بود بعضی موقع ها ناخواسته ست میزدیم انگاری زیادی عین هم بودیم

ولی قشنگی رابطه خواهرانه هم همینه ک ست بکنی حتی ارایشت رو

کوله ی لجنیشوانداخت رو شونه هاش وبه سمت در رفت

پشت سرش از اتاق رفتم بیرون…جلوی در کتونی مشکیمو پام کردمو رهام کتونیای مشکیشو ک جفت براهم دیگه بود رو پوشید

به سمت بلوارمعلم راه افتادیم….از همون اول همش میزدیم تو سروکله ی همومیخندیدیم

تو راه به هر متلکی که بهمون مینداختن کلی میخندیدیم

داشتیم از خیابون وسط بلوار رد میشدیم که دوتا پسر خوشگــــــــــــل با موتورشون

وایسادن جلومون.پسر جلوییه گف:بزنم کنار پیاده شم چارتایی قدم بزنیم؟

هیچی نگفتیم وبا رها اداشونو دراوردیم وکلی خندیدیم

تا هتل قدیم دوتایی رفتیم….کلی عکس بامزه انداختیمو وراه افتادیم سمت خونمون

چون زنعمو گفته بود اقای سالاری قراره باخونوادشون بیان اونجا مجبور بودیم زود بریم خونه

_رها چه کاریه دیشب ماخونه اونا بودیم امشب اونا میان

رها:والا چ بدونم تا اونجایی ک یادم میاد اقای سالاری بهترین رفیق بابات و بابام بوده انگار ک سه تا برادر بودن

عاشق هم هستن خب دیشب ما اونجا امروز اونا خونه ما

_من ک چش دیدن دوقلوهای افسانه ایشون رو ندارم

رها:منننننننننم

ساعت8بود…من از گوشه راه میرفتمو رها از وسط راه….همینجوری داشتیم راه میرفتیم که صدای یه موتورو از نزدیک شنیدم

سریع دست رهارو گرفتمو کشیدمش توبغلم

موتوریه از دم گوش رها ردشد وبلند تو گوشش داد کشید

رهاکه خیلی ترسیده بود شوک زده دستاشو گذاشته بود رو گوششو بهشون نگامیکرد

باصدای بلند داد زدم:فقط گلوی خودت پاره شـــــــــــــــد بدبخــــــــت!بیمار عقــــــــــده ای!

همینجوری داشتم به فوش میکشیدمشون که رها دستمو گرفتو مجبورشدم

به راهمون ادامه بدم اونام چیزی نگفتنو رفتن

یه نگا به رها انداختم رنگش پریده بود وبه خاطر شوکی که بش وارد شده بود

اشک تو چشاش نشسته بودسعی کردم با مسخره بازی

بخندونمش موفقم شدم…دوباره صدامون رفته بود
رو هوا واز همه چی غافل شده بودیم

پارت17اززبان ‌آرتین

رو تراس اتاقم نشسته بودم که چشمم افتادبه همون دوتا گربه ی وحشیه اقای راد

باسروصدای زیادی از مجتمع زدن بیرون…حوصلم سررفته بود

وسرگرمیشم جور شده بود….بلند شدم یه تیشرت مشکی جذب پوشیدم

با شلوار جین ابی روشن…گوشیمو ورداشتم وبا ادکلنم یه دوش گرفتم

…راه افتادم سمت اتاق اروین…مثه خودش بدون در زدن وارد شدم

رو تختش دراز کشیده بودو با گوشی حرف میزد…تا منو دید به شخص پشت گوشی گفت:عزیزم من الان یه جلسه ی مهم واسم پیش اومد باس برم..قربونت..بابای!!

بی حوصله بش گفتم دارم میرم بیرون خواسی بیا…زودی بلند شدو رفت سمت کمدش

بدون حرف مشغول گشتن شد…همیشه مثه دخترا دوساعت طول میکشید بیاد بیرون

یه بلیز طوسی پوشید باشلوار اسلش مشکی که پایینش تفنگی بودو بالاش یکم گشاد

(اووف حالادوساعت میخواد ازخودش تعریف کنه)همونجوری که گفتم تا رفت جلو ایینه همینجوری که

باموهاش ور میرفت شروکرد:وای خدا یه پسر چقد میتونه خوشتیپ باشه اخه؟

همینجوری داشت ادامه میداد که گفتم:من رفتم خان داداش به قول خودت بابای

وازاتاق زدم بیرون…پشت سرم اومد…حدس میزدم گربه های وحشی رفتن بلوار معلم

پس راهمو به سمت بلوار کج کردم…میدیدمشون..باخنده داشتن قدم میزدن

پشت سرشون داشتیم میرفتیم که اروین اونارو دید وباصدای بلند خواس صداشون کنه که

دستمو گذاشتم رو دهنشو کنار گوشش گفتم:هیــــــس صداتو درنیار

با ترس نگام کرد ومثه خودم اروم گف:داداش مگه دنبال متهمیم

_نه فقط خوشم نمیادازشون چه برسه اینکه صداشون کنی با ما هم قدم بشن مگه چی یا کی ماهستن هوم ؟!

آروین:دخترای دوست بابامون

چپ چپ نگاش کردم

آروین:اشتباه گفتم؟!نکنه هیچمون نیستن !؟

_باحرص نگاش کردم وگفتم:هیچی هیچمون هم نیستن….. دلم شور میزنه جون آروین حس میکنم ی چیزی قرار اتفاق بیوفته

آروین:توروجون اجداد خوشگلت هیچی حس نکن تو حس های ک بهت دست میده همیشه ب حقیقت تبدیل میشه دلت

بیابیخیال حست نسبت ب این دوتا باش خدایی اتفاق میوفته ها تو کفش میمونیم

لبخندی بهش زدم و گفتم:دکتر دست خودم ک نیست

کلافه هوفففففی کشید

چیزی نگفتمو دستشو گرفتموپشت سرم کشیدمش

میشنیدم متلکایی که بهشون میگفتنو اونا جواب هیچکدومو نمیدادن وفقط مثه دوتا بچه ی شیطون میخندیدن

وتو سروکله ی هم میزدن…از اینورم اروین مخمو خورده بود

به هر دختری یه چیزی میگف(خانوم شما چجوری دس تو دماغت میکنی وقتی مورچم نمیتونه بره توش؟

خانوم اون کفشه یا نردبون؟…خانوم سوســـــک!!)

خلاصه یه اداهایی درمیاوردکه همه مونده بودن داشتیم میرسیدیم به هتل قدیم

خسته شده بودم..از نفسای بلندی که اروین میکشید میشدفهمید اونم خسته شده

روی یه نیمکت نشست…منم کنارش نشستم…همینجوری که جفتمون نفس نفس میزدیم نگاهی به دخترا انداختم

یکم جلوتراز ما با انرژی داشتن از پله ها میرفتن بالاو ازخودشون عکس میگرفتن

بعد نیم ساعت داشتن برمیگشتن دستامو انداختم دورگردن اروین وبه خودم نزدیکش کردم تا دیده نشیم

مطمعنن هرکی مارو اونجوری میدید فک میکرد داریم لب میدیم

اروین که از تعجب چشاش اندازه ی کاسه شده بود…بعد رد شدنشون ولش کردم

هیچی نگفت وفقط باتعجب نگام کرددستشو گرفتمو دوباره راه افتادیم دنبالشون

اروین که حسابی گیج شده بود دیگه چیزی نگف همینجوری داشتم به قیافش میخندیدم

که نگام افتاد به دوتا پسری که داشتن گربه های وحشی رو اذیت میکردن

اخمام رفت توهم…بدم میومد ازهمچین پسرایی که سعی میکردن هی دستاشونو بگیرن

اونام هی تقلا میکردن تا دستاشونو جدا کنن.به اروین نگاکردم

رگ گردنش زده بود بیرون…خواسم برم سمتشون که باحرکتی که زدن سرجام خشکم زد

اینا خواهرای بروسلی نبودن همینجوری که باتعجب زل زده بودیم بهشون

یه دس کتک به پسرای بدبخت زدنو به راهشون ادامه دادن…باصدای اروین از بهت دراومدم

پسرعجب چیزین اینـــا…امشب که رفتیم خونشون میگم بهم یاد بدن

سری از روی تاسف تکون دادم ودوباره راه افتادم….وارد مجتمع شدن

رفتن تو واحدشون…مام رفتیم تو ویلامون رفتم تو اتاقم وجلو ایینه وایسادم

خب الان که چی؟دنبال اون دخترا رفتی وخودتو خسته کردی که چی بشه

کلافه رفتمو رو تخت دراز کشیدم وسعی کردم به چیزی فک نکنم

پارت18اززبان ‌آروین

حدود یه ساعتی میشد که خونه ی آقای راد بودیم..حوصلم حسابی سررفته بود

ارتین یه گوشه نشسته بود وآروم به حرفای آقای رادوبابا وپرهام گوش میداد…یه نگا به اروشا ورها انداختم

آروشا خانوم یاهمون گربه ی وحشی شماره1یه بلیزمردونه ی چارخونه پوشیده بود باشلوار سفید

و گربه ی وحشی شماره2عین همون بلیزو پوشیده بود باشلوار مشکی جفتشونم یه دمپایی عروسکی سفید پاشون بود

(عجب!ینی اینا دوقلوان؟)قیافشون که خیلی شبیه بود

داشتن در گوش هم یه چی میگفتن ومیخندیدن مامان وخانوم رادم باهم صحبت میکردن

پــــــــــــوف داشتم از رو بیکاری واس خودم اسم زن وبچه واین چیزارو انتخاب میکردم که

صدای رها حواسمو پرت کرد:مــــن حوصلم سررفته!اینو گفتو مثه خرشرک زل زد تو چشای پرهام

(چیزه..منظورم گربه ی شرکه😅)خلاصه بااین ترفند الاغی پرهامو خر کردوپرهام بلندشد

وگف:من بچه هارو میبرم یه دوری بزنیم بااجازتون اقای رادم یه نگا به قیافه ی خرذوق رها انداختو بله رو داد

بلندگفتم:منم میــــــــام.پرهامو دخترا باتعجب نگام کردن ولی ننه بابامو ارتین خیلی ریلکس داشتن صحبت میکردن

این پرروبازیام واسشون عادی شده بود پرهام خودشو جمع وجور کردوگف:حتما اروین خان اگه داداشتونم افتخاربده میتونه بیاد

سریع گفتم:غلط میکنه افتخار نده اونم میادارتین بااخمای درهم گف:من نمیام

رفتم سمتش دستشو گرفتمو کشیدم سمت در:حالا که اومدی یه لبخندم تحویلش دادم دندوناشو روهم فشارمیداد

تا گردنمو خورد نکنه دخترام که حالا حاظرشده بودن اومدن پایین همگی با بروبچز(همون ننه بابامون)خدافسی کردیم

وپیش به ســـوی عشق وحال نگاهی به وحشیا انداختم(انگاری اینا امشب قصد دارن نقش دوقلوهای افسانه ای رو بازی کننا)

مانتو مشکی پوشیده بودن که جلوش باز بود واز زیر همون پیرن چارخونه ایا تنشون بود باهمون شلوارا

ولی کفشاشونو با کتونی مشکی عوض کرده بودن شالشونم مشکی بودهمچین فاز مشکی ورداشتن

حالا انگا عزیزشون که من باشم مُرده البته خدانکنه زبونشون لال خلاصه رفتیم سمت‌ماشین پرهام ارتین خیلی سریع نشست صندلی‌جلویی

(یاخدا خودمو به خودت میسپرم ازدست این دوتاخدایا غلط کردم حوصلم سررفت اینا منو نخورن من ارتینو قربونی میکنم در راه تو)

همینجوری که سرم بالا بودو داشتم نظرونیاز میکردم محکم خوردم به ماشین نگاهی به داخل ماشین انداختم رهاواروشا ریز ریز میخندیدن

ارتینم یه لبخند محو رو صورتش بودپرهام بانیش بازگف:داداش دعاهات تموم شد بشین بریم دیرشد

نشستم تو ماشین ویه نفس عمیق کشیدم پرهام پاشو گذاش رو گاز و دِ برو که رفتیم

رهاکنارم نشسته بود واروشا اونورش داشتن راحب اینکه کجابرن وچیکارکنن حرف میزدن

اروشاورها میگفتن شهربازی وپرهام قبول نمیکردخلاصه بعدکلی جیغ وداد دخترا قرارشد بریم شهربازی

تا رسیدیم رها دروباز کرد ومثه وحشایی که تازه از زندون ازادش کردن از روپاهام پریدبیرون

انقد سریع رف بیرون که هنو تو شوک بودم اروشام از اونور پیاده شد ومنم بالاخره دهن مبارکو که بازمونده بود

بستمو پشت سرشون راه افتادم رهاواروشا عین بچه ها بالاپایین میپریدن واز سروکول پرهام بالامیرفتن

ارتین اومدکنارم ودم گوشم گف:بذا بریم خونه من میدونم بات چیکاکنم لبمو به دندون گرفتمو وزدم به بازوش:اقایی ما که دیشب چیز بودیم

لاقل بذا یه روز بگذره بعدارتین باصورت قرمز که از خشم وخنده بودیه نیشگون ازم گرفتو سریع خودشو به پرهام رسوندخندیدم

ورفتم کنارشون یهو باصدای جیغ یه نفر دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشتم صدای جیغ رهابود

آروشام تامسیر نگاه رهارو دنبال کرد یه جیغ فرابنفش کشید

اون دخترم که به گمونم دوستشون بود وبادیدنشون خرذوق شده بود یه جیغ فراسبز کشید

واین شد که ما موسیقی جیغهای رنگاوارنگ وشنیدیم/:

هرسه همینجور که جیغ جیغ میکردن همدیگه رو بغل کردن پــــــوف دخترن دیگه چه میشه کرد

رهاسریع دست دختره رو گرفت واومد سمتمون:معرفی میکنم این زشتوک سحرخانوم دوست منو اروشاس

همگی خندیدیم که سحر نیشگونی از بازوی رهاگرفتو دوباره ما همون موسیقی معروفو شنیدیم/:

بعداینکه رهاخانوم(همون وحشیه خودمون)ماروبه سحر معرفی کرد سحرباهممون دس داد

واظهار خوشبختی کردحالا داشتیم دنبال سه تا دختر خل وچل راه میرفتیم وقراربود بریم سینما6بعدی

من که ازاین چیزابدم میومد میدونستم ارتینم بدش میاد ولی به رومون نمیاوردیم

رفتیم تو ونشستیم رو صندلیامنو ارتین وپرهام کنار هم

رهاوآروشا وسحرم کنارهم یه پسرجوون اومد توهمینجوری که عینک مخصوصوبهمون میداد یه توصیه هاییم کرد

ودرو بست ورفت بیرون همه جا تاریک بود وصدا از کسی درنمیومدیهو یکی دستمو گرف که ازترس یه جیغ کشیدم

همه باتعجب برگشتن سمتم نگاهی به صاحب دست انداختم ارتین بودبایه

لبخند مسخره برگشتم سمت بچه هاریزریز میخندیدن هنو فیلم شرونشده آتودادم دستشون

پارت19اززبان ‌آروین

بالاخره بعد کلی جون کندن فیلمه باصدای ترسناکی شرو شدازهمون اول دستای ارتین تودستم بود

فیلمه یه جوری بود که انگار تو یه واگن نشسته بودیم ویه دانیاسور دنبالمون میکرد

خیلی هیجانی بودباصدای بلند داد میزدم ارتینم همونطورصدای پرهامم بلندشده بودولی

دخترا همش میخندیدن بعضی وقتا یه جیغ میکشیدن ودوباره میخندیدن قلبم تو دهنم بود ودادمیکشیدم

یهو یکی از پشت پرید جلوموباصدای بلندی گف:پــــــــــــــخخخ از ترس دادی کشیدمو خواسم فرارکنم

که دیدم همه وایسادنو میخندن نگاهی به کسی که منو تامرز مردن برده بود انداختم

رهابودباشیطنت زبونشو واسم دراوردوگف:فیلمه خیلی وقته تموم شده ترسو

حالا اگه شلوار لازم داری زنگ بزنم بیارن واست هوم؟همه خندیدن ولی من خیلی ریلکس

خودمو زدم به اون کوچه ی معروف وگفتم:به من میگی ترسو؟من به خاطر شمابچه ها یکم جیغ ودادکردم که جو بدم

بهتون خوش بگذره وگرنه این کارتونه که ترس نداره همینجوری که داشتیم میرفتیم بیرون گف:ماکه جیغ نزدیم فقط ازاول تااخر به جیغای دوتا داداش ترسو خندیدیم

اینوکه گف سه کله پوک دوباره زدن زیر خنده نگاهی به ارتین وپرهام انداختم پرهام که از خجالت کلش چسبیده بود به زمین

ارتینم بااخم دخترارو نگاه میکردسریع گفتم:من ترسونیسم نظرت چیه یه وسیله ی دیگه سوارشیم

اگه من ترسیدم هرچی بگی قبوله درغیراین صورت هرچی من بگم باس قبول کنی باسرتقی سریع گف:قبوله پس میریم رنجر

اب دهنمو قورت دادم وبه ارتین نگاه کردم رنگش پریده بوددخترا رفتن بلیط بگیرن

ارتین اومد کنارم وبا دندونای کلیدشدش گف:حالاتو این سینما فشارم افتاد به درک توکه میدونی من از ارتفاع بدم میاد

(نچ نچ نچ الانم که از ترس ریده نمیگه از ارتفاع میترسم میگه بدم میاد..هـی تو روحت بشر)

سعی کردم ارومش کنم:نترس بابا چیزی نیس که توکه نمیخوای جلو دوتا بچه کم بیاریم؟باحرص نفسشو فوت کرد بیرونو رفت سمت دخترا

منم پشت سرش راه افتادم منو ارتین خاطره ی خوبی از ارتفاع نداشتیم یادمه وقتی 6سالم بود ارتین منو گذاشته بود

رو ویلچرخاله که خونشون تو شمال بالای یه تپه بودو

باسرعت منو اینور اونور میبرد ازخوشحالی جیغ میزدم

ومیخندیدم که ارتین پاش گیرکرد به سنگ ودستش از ویلچر جداشدو من از تپه افتادم پایین

اینکه زنده مونده بودم یه معجزه بود ولی جای سالم تو بدنم نمونده بودارتینم دوماه از ترس زبونش بند اومده بود

بعداینکه من تونستم راه برمو ودوباره سرحال شدم ارتینم تونس حف بزنه بعداون همیشه از ارتفاع میترسیدیم

حالا نشسته بودیم رو صندلیای رنجرارتین وبچه ها اونورتر نشسته بودن رها کنارم نشسته بودو زل زده بود بهم

انگارمیخواس لحظه هارو شکارکنه دوباره اب دهنمو قورت دادم رنجر شرو به حرکت کرد

میخواستم چشمامو ببندمو چیزیوحس نکنم ولی واس اینکه کم نیارم کل چشامو باز کرده بودم…یکم که بالاتر رفت

حس کردم مردم باتموم وجودم داد کشیدم خیلی ترسیده بودم کم کم صدای جیغابلند شد..حتی رهام جیغ میکشید

ناخوداگاه دستشو گذاش رو دستم وجیغ کشیدبااینکه جرات نداشتم سرمو برگردونم اروم سر برگردونم وبه رهاکه صورتشو نزدیک بازوم

اورده بود وچشاشو بسته بود نگاه کردم اگه از لج کردناش وحاظرجوابیشو زبون تندش فاکتور میگرفتم میتونسم

بگم خیلی دختر نازی بودسرشو بلندکردو زل زد تو چشام(چشاش چقد قشنگه)تو چشاش حل شده بودم که دستی رو شونم نشست

برگشتم دیدم پرهام یه سرفه ی مصلحتی کردرنجر وایساده بود(عه تموم شد؟)باتعجب نگاهی به جمع انداختم

ینی انقد تو چشای رها حل شده بودم که زمان ومکان از دستم در رفته بودخودمو جمع وجور کردم وکمربندوباز کردم

اومدم پایین اروشا وسحرداشتن میخندیدن پرهام رفت سمت یه مغازه نگاهی به رها انداختم که داشت باکمربنده کلنجار میرفت

رفتم سمتشوخم شدم دستم که رو دستش نشست یه جوری سرشو اورد بالاکه من فک کردم گردنش شیکست

باقیافه ی سوالی نگام میکرد که گفتم:بذار کمکت کنم!دستشو از زیر دستم بیرون کشیدونگاشو دوخت جای دیگه

صورتش به قرمزی میزدخجالت کشیده بودلبخندمحوی رو لبم نشست

کمربندشو بازکردمو اومد پایین..باصدایی که از ته چاه درمیومدگف:

ممنون خواسم جوابشو بدم که باصدای اروشا باترس برگشتم سمتشون:اقا ارتین حالتون خوبه؟سریع به سمت ارتین دوویدم

کنارش رو زمین نشستم وشونه هاشو تکون دادم همه بانگرانی دورمون جمع شده بودن باصدایی که ازترس میلرزیدگفتم

ارتین چت شد داداش؟بازکن چشاتوهمینجوری داشتم توسرو صورتش میزدم که پرهام باعجله از مغازه بیرون اومد

بطری ابی که دستش بود وسریع ازش گرفتمو درشو بازکردم..ابو ریختم تو دستمو پاچیدم رو صورت ارتین

تکونی خورد وچشاشو بازکردخواسم دهنمو بازکنم چیزی بگم که سریع بغلم کرد:اروین؟خوبی؟چیزیت نشده

پارت20اززبان ‌آروین

داداش؟همیمجوری داشت باهام حرف میزد که به خودم اومدمو محکم بغلش کردم دم گوشش گفتم:خوبم داداش مگه قراربود چیزی بشه

اروم باش فدات شم نگرانم بود ومیترسید دوباره اتفاقی واسم بیوفته از بغلم بیرون کشیدمشو بلندش کردم بچه ها باناراحتی نگامون میکردن

روبه پرهام گفتم :شرمنده داداش مادیگه بریم پرهام سریع گف:مام بهتره دیگه بریم راه افتاد سمت ماشین در عقبو بازکردم ووایسادم کنار تا ارتین بشینه

ولی از جلوم رد شدو درجلورو بازکردباتعجب برگشتم سمتش وگفتم:عه؟بیا پیش من حالت خوب نیس

بابی حالی ورنگ پریده گف:توکه دکتر نیسی اون پشت خوبم کنی نشست جلو ودروبست

هنو دهنم باز بودکه دستی چونمو داد بالاو دهنمو بست بعدش صداش اومد:ببند پشه میره توش

اروشا بودسریع نشست ورهام پشت سرش هــوفی کشیدمو نشستم(عجب شبی شدا)

پرهام راه افتادوگف:نظرتون چیه یه دوری بزنیم تو شهربااینکه دوس داشتم سریع برگردمو بخوابم نخواسم بیشترازاین شبشونو خراب کنیم

نگاهی به ارتین انداختم که سرشو تکون دادروبه پرهام گفتم:موافقم داداش بریم

پرهامم صدای اهنگو بلند کردو گاز داددخترا همش جیغ وداد میکردن ومیرقصیدن اصن متوجه نشدم سحر کی رفت

توفکر بودم که رهاخودشو کشید کنارم ودم گوشم گف:فک نکن شرطمون یادم رفته تو باختی

بعد با لبخند شیطونی نگام کردنگاش کردم وسرمو از رو تاسف واسش تکون دادم تواین گیرودار به فکر شرطش بود

نیشگونی از بازوم گرف که دادم رف هوا:چته وحشی؟چرا نیشگون میگیری بااخمای درهم گف:وحشی خودتی

وقتی باختی چرا میزنی زیرش عصبی شدمبلندگفتم:خــــــب میخوای واست چیکارکنم

ازصدای بلندم ارتین وپرهام باتعجب نگام کردن بی توجه به نگاهشون زل زدم تو چشای رهاتاحرفشوبگه

اروشام ساکت نشسته بود وبیرونو نگاه میکردرها که حالا حس قدرتمندی بش دس داده بود بالبخند مغروری بهم نگا کرد

بعد انگشت به دهن شرو به فک کردن کردنگام از چشاش افتاد رو لباش فکرای مسخره داشتن به مغزم هجوم میاوردن که سرمو محکم به طرفین تکون دادم

بعد چن لحظه که واسه من یه عمربود بالاخره خانوم دهن بازکرد:خب کاری که قراره واسه من بکنی اینه

به دهنش چشم دوخته بودم که باحرف بعدیش چشام ده تا شد:شیشصد دور تو مجتمع کولم میکنی

بعدش یه لبخند گشادزداز حرص میخواسم دندوناشو تو دهنش خورد کنم حیف که مجبوربودم وگرنه

ارتین از تواینه نگام کرد وخندیداروشام ریز ریز میخندیدپرهامم که فرمونو گاز میگرف

باصدای بلندی گفتم:باشه رهاخانوم قبوله ولی بهم دیگه میرسیم رومو کردم سمت پنجره وچشامو بستم

بیس دیقه بعد دم ویلابودیم پیاده شدم وبدون توجه به کسی روبه پرهام گفتم:ببخشید زحمت دادیم داداش شب خوش

منتظر حرفی ازش نشدم وباعجله خودمو به ویلا رسوندم درو باکلیدم باز کردمو رفتم سمت اتاقم تا درو بازکردم پیرهنمو دراوردم وخودمو پرت کردم روتخت

(اوووف حالاکی میخواد اون گربه ی وحشی رو شیشصد دور بچرخــــــونه؟)غلتی زدم

(خودتو بدبخت کردی پسرحالا ازت جای خر سواری میگیره)بااعصابی داغون چشامو بستمو سعی کردم به هیچی فک نکنم

پارت21اززبان آروشا

شب ک از پارک رسیدم خونه کسی بیدار نبود از پرهام خدافظی کردیم

و ب سمت اتاقمون رفتیم…

رها:اخ جون پسره بدترکیب قرار شد شیشصد
دور منو بچرخونه

_بنظرت میتونه؟!

رها:غلط میکنه نتونه قول داده اونم جلو همتون اگه زیرش بزنه ی بلایی دیگه سرش میاریم

دوتایی بلند زدیم زیر خنده

_دقیقا جنگ رو خودش شروع کرد میخواست فلفل تو غذا نمیریخت

رها:والا ب ماچه بیخی …. من برم ی دوش بگیرم …

لباساشو برداشت و ب طرف حموم میرفت ک گفتم:کمک نمیخوایی؟!

چپ چپ نگام کرد ک روهوا براش بوس فرستادم

خندید و داخل حموم شد دلم میخواد کرم بریزم و اذیتش کنم

رها:آروش ببین منو اذیت کردی نکردیا از الان میگم بدونی

جلل خالق فکرمو میخوند؟!

عین خودش بلند دادزدم :چه خودشم تحویل میگیره انقد مهم نیستی پاشم بیام سرب سرت بزارم یااذیتت کنم خیلی خوشم میاد ازت بی ریخت

درحموم بازشد وسرش از لای در اومد بیرون بااون چشاش چپ چپ نگام کرد:من ک میدونم تو وقتی کسیو دوس داری باهاش لج میکنی یا دعوامیکنی خوشت نمیاد ازم عاشقم ک هستی خانوم خانوما

بلندخندیدم ک رفت داخل و دروبست عشق میکردم حرصش میدادم ن تنها این بلکه وقتی ب همه حرص میدادم لذت میبردم

خدا منو افرید بنده هاشو اذیت کنه از طریق من!؟

تقریبا چهل دقیقه بعد اومد بیرون ک من رفتم داخل

آب سرد رو بازکردم و وایستادم زیرش

حس سرمایی ک کلا بدنم رو گرفت آرومم میکرد

باکلی کلنجار رفتن تو حموم زدم بیرون

رها جوری خوابیده بود ک انگا چن سال نخوابیده

خوابیدم رو تخت هرکاری کردم نمیتونستم بخوابم

نگا ب رها کردم دیوث بی هوش شده بود
دلم میخواست اذیتش کنم ولی حس اینم نبود

یهو ی فکری ب کلم زد عین جت پاشدم ی شال ابی اسمونی با ی مانتو جلو باز مشکی پوشیدم

زیرشم ک پیرن تنم بود از اتاق اومدم بیرون پاورچین پاورچین میرفتم

طرف در و صلوات میفرستادم ک کسی نبینتم.. انقد اینور اونورونگاه کردم که

بالاخره از سه تا پله ی اخری افتادم 😫افتادنم عین تانک صدا داد

درد تو کمرم و پاهام پیچید از ترس اینکه با صدای افتادنم یکی بیاد جم نخوردم

2دقیقه گذشت ولی کسی نبود خندم گرفته بود همیشه باید دس پاچه باشم الان

اگه یه دختر لوس جای من بود میزد زیرگریه
همینجوری ک ب خودم میخندیدم پاشدم برم نمیدونم

چه جوری از ویلا زدم بیرون داشتم اینور اونورو نگا میکردم ینی مورچه پر نمیزد

(مورچه پرنده با ذهنیت اروشا اختراع شد )

یه بسم اللهی گفتم و شروع کردم ب راه رفتن همش حس میکردم یکی داره نگام میکنه

عین فیلما شده بود برگشتمو پشت…. سرمونگاکردم کسی نبود دوباره ب راهم ادامه دادم تا

به مقصد ک همون تکه سنگ وسط دریا بود رسیدم کفشامو این سری گرفتم دستم

ک با خودم ببرم امنیت ک نداریم والابخدا تا به سنگه رسیدم اب تا زانوهام بالا اومده بود

خوبه پس عمق زیادی نداره خودمو بلند کردمو نشستم رو تکه سنگ ب دریا نگاه کردم سیاهی اسمون افتاده بود روش

واون دور دورا اصلا معلوم نبود گوشیم رو برداشتم و اهنگ پلی کردم با خودم قرار گذاشته بودم تا صب اینجا بشینم

سیاهی دریا دلمو رو زد نمیفهمیدم اهنگه چی هس وچی میگه

بازم حس میکردم یکی پشتمه پاهامو جمع کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و ب فکر رفتم

پارت22اززبان آرتین

بعد از اینکه برگشتیم طبق معمول رفتم تو بالکن اتاقم ی ساعتی گذشته بود ک دیدم

اروشا(به قول اروین وحشی قد بلند)با ترس اومد بیرون

اینور اونورو نگا کرد چیزی زمزمه کردو راه افتاد فضولیم آمپر سوزوند

ینی این دختره این ساعت کجاداره میره؟ یه حسی ناخوداگاه منو سمت این دخترای اقای راد میکشوند

فقط یه شلوارپام بود.سریع یه تیشرت از تو کمد کش رفتمو همینجوری که میرفتم بیرون تنم کردم

دمپایی انگشتیمو پوشیدم باسرعت رفتم بیرون و وقتی دیدمش اروم اروم پشت سرش قدم ورداشتم

فک کنم اونم حس کرد یکی پشتشه یه لحظه وایساد تا ک وایساد رفتم پشت درختی ک اونجا بود

حس کردم ک دوباره راه افتاد وایسادم تا یکم دورتر بشه دوباره برم تا دیگه شک نکنه وقتی دورشد راه افتادم

(آرتین داری چ غلطی میکنی ب تو چه اخه)با اینکه ب خودم نهیب میزدم ولی

پرو پرو داشتم دنبالش میرفتم بعد چند دقیقه رسید ب لب دریا کفشاشو در اورد و رفت تو اب

(ینی حس شنا گرفته نصف شبی؟)با چشای گرد نگاهش میکردم ک دیدم رفت نشست رو تیکه سنگ وسط دریا

گوشیش رو برداشت و یه اهنگ باز کرد صدای اهنگش تا اینجا میومد اینور اونورو نگاه کرد

حس شیشمم بهم گفت ک میخواد دوباره برگرده ب عقب نگا کنه ب خاطرهمین پشت بوته ها قایم شدم

بعد پنج دیقه پاشدم دیدم زانو هاشو بغل کرده و سرشم رو زانوهاشه

یه حس بدی داشتم وقتی میدیدم دخترای وحشیمون اینطوری زانوی غم بغل گرفتن

(یه لحظه صب کن من چی گفتم؟دخترای وحشیمون!!!!)

دو دل بودم برم پیشش یا اینکه بزارم تنها بمونه ولی ی حس سوپر من درونم ب حس غرورم گفت

_نصف شبی دختر تنها بمونه لب دریا؟ حس غیرتمم با حس سوپرمنی درونم موافق بود

جلسه حسای درونی رو ترک کردم و ب عقلم گوش دادم رفتم توی اب اروم اروم رفتم بالاسرش

سرش هنوز رو زانو هاش بود

(الان نمیدونم باهاش چ جوری برخورد کنم لج کنم ضد حال باشم یا اروم باشم)

نفهمیدم چیکار کنم خواستم برگردم که سرشو بلند کردو منو دید خودمو هول کردم اونم با چشای گرد از ترسش

یه جیغ کشید جیغ میگم جیغ میشنوینا الانا بودکه کل مجتمع بیان بیرون

سریع گفتم -آروم باش منم آرتین هیولا ک نیستم اینو گفتم بیشتر جیغ کشید 😐

(ینی من ترسناک تراز هیولام)

سریع خم شدمو ی دستمو پیچیدم دور گردنش و اون یکی رو گذاشتم رودهنش جیغش خفه شدهنوز از ترس میلرزید

تقریبا تو بغلم بود ب خودم اومدم و نگاهمو دوختم ب چشاش و گفتم: دستمو برمیدارم جیغ بکشی همینجا خفت میکنم

باترس وچشای گردشده سرشو بالا پایین کرد ی لبخند محو رو لبم نشست
-یک دو سه

دستمو برداشتم انگار داشت خفه میشد ی نفس عمیق کشید و با تعجب نگام کرد

-تو اینجا چیکار میکنی؟
راس میگفت من اینجا چیکار میکنم
-هیچی داشتم قدم میزدم ک شمارو دیدم اومدم اینجا

اهانی گفت و یکم رفت اونور تر تا واس منم جابشه
تا نشستم ناخوداگاه گفتم: خواهرت چرا همرات نیس؟

برگشت نگام کردو گفت:خـــــواهر؟ ب حرف خودم شک کردم گفتم:اره دیگه رها خانوم

یه لبخندی زد ک چال گونه هاشو ب نمایش گذاشت گفت:خواهرم نیست دختر عمومه
-وا مگه میشه؟ اینبار محکم خندید

باتعجب نگاهش میکردم گفت:چرا نشه دختر عمومه نه خواهرم

-اخه من فک میکردم خواهرید
-نه اون دختر عمومه و یه سال ازم بزرگتره

نمیدونم درست بود یا نه ولی پرسیدم -خانوادت کجان؟ خندش رو قورت دادو نگاهشو ازم گرفت

به دریا نگاه کرد و هیچی نگفت ینی چیز بدی پرسیدم دیگه نه اون حف زد ن من فکرمو مشغول خودش کرده بود

برای اولین بار کنار یه دختر اروم بودم ینی اونم اروم بود ب دور از لج کردن و نگاهای وحشیش که ادمو میترسونه

ساعت و نگاه کردم ۳ صب بود بهش نگاه کردم بی حرف زانوهاشو بغل کرده بود و ب دریا نگاه میکرد

باد میوزید شالش افتاده بود موهاش ازادانه تو هوا به رقص دراومده بودن موهای ابشاری داشت پر پشت

پارت23اززبان آرتین

یک آن محوش شدم اگه دور اخلاق های تندش رو خط میکشیدم اگه ی جا دیگه آشنا میشدیم

ب قول آروین مخش رو میزدم

(جاااااااان چی گفتم 😳آرتین خاک تو سرت)

اونم برگشت نگاهم کرد نگاهی با خنده و شیطنت گفت -چیزی تو صورتم هست؟

اولش نفهمیدم و صورتش رو نگاه کردم بعدش متوجه شدم تیکه انداخته

اخمامو جمع کردمو گفتم چیزه خاصی توصورتت نداری اونم اخماشو جمع کرد

دوباره به دوروبر نگاه کرد و گفت کی میخوایی بری؟ منظورش همون پاشو گمشو بود

ولی منم ک پرو گفتم هروقت تو بری ی لبخند گشادم زدم دوباره دوتامونم محو دریا شدیم

ساعت ۴ شده بود دیگه خوابم میومد(ب درک اخه ب من چه تا صب بمونه اینجا بمیره)

پاشدم خودمو انداختم تو دریا و رفتم نگاهش هنوز تو دریا بود پشت ب من گفت ب سلامت

منم چیزی نگفتم و راهمو گرفتم برم از دریا که اومدم بیرون نتونسم ادامه بدم دست خودم نبود

تا نصفه رفته بودم ک وایسادم دستام تو جیبم بود پامو کوبیدم زمین و ی لعنتی نثارش کردم

(آرتین مگه تو نگهبان اونی اخه؟ نه ولی بابا روزاول گفت دخترای اقای راد هم مث خواهرتون مراقبشون باشید)

دستمو زدم ب کمرم و چرخیدم طرف دریا دستی به ته ریشم کشیدم ن میتونستم برم جلو ن میتونستم برم عقب

این حس لعنتی چیه؟ همش ب خاطر سفارشات بابا بود وگرنه منو چه ب دخترای اقای راد

اخمام بدجور توهم بود یاد نگاه غمگینش ک وقتی از خونوادش پرسیدم افتادم دیگه صبرم سر اومد

با سرعت رفتم سمت دریا ک دیدم پاشده هنوز پشتش ب من بود ی نفس عمیق کشیدم

قد بلندش تو چش میزد تقریبا قدش تا چونم میومد شالش افتاده بود روشونش

دستاشو باز کرد و سرشو رو به اسمون گرفت ی لحظه فک کردم میخواد خودشو بندازه تو اب

ولی از حرکت بالا پایین شدن کمرش فهمیدم نفس عمیق کشید خم شد و گوشی و کفشش رو ب دس گرفت

و از اب اومد بیرون تامنودید دوباوه جا خورد ولی اینبار زود تر خودشو جمع کرد و

گفت: اینجا چیکار میکنی ؟دوباره اینو گفت و منم دوباره گفتم راس میگه اینجا چیکار میکنم

ی نگا بش انداختم و گفتم: نمیخواستم چیزیت بشه و ب خاطر حواس پرتیه تو ابروی پدرم زیر سوال بره

یه نگاه بهم انداخت وعصبی گفت برو ب درک عزیـــــــــــزم 😏

راهشو گرفت و رفت منم پشت سرش راه افتادم رسید ب خونه نگاهمم نکرد و کلیدو انداخت تو درو رفت

منم رفتم تو خونه ب خودم فوش میدادم معلوم نبود چمه؟

یه لحظه ازشون متنفرمیشم یه لحظه واسشون نگرانم وبرام جذابن

بازم میگم ک همش تقصیر باباست که سفارش اونارو ب من کرد از اولشم یه مسولیت میدادن بهم نمیتونستم زیرش بزنم

رو تخت دراز کشیدمو چشامو بستم بیخیال بهشون فک نکن

فکرم رفت پی تهران و بچه ها

پارت24اززبان‌ آروشا

رسیدم خونه از پله ها اروم اروم میرفتم بالا

هه!! پسر میمون درختی وحشی سگ صفت پرو بی ریخت چاق گودزیلا

متـــــــــنفرم ازشون چی؟؟؟

برگشته میگه نمیخوام ابروی پدرم زیر سوال بره

ینی چی؟ ینی منو اینجوری شناخته که میترسه کاربدی بکنم

عنتر باغ وحش چشم دیدن خودشو با اون داداشش ک همش فک میکنه خیلی باحاله رو ندارم

رسیدم ب اتاقم با دیدن رها همه چی از یادم رفت موهاش گره خورده بود توی هم سرش از تخت

به طرف پایین افتاده بود موهاش ب زمین میخورد انقد بلنده بود

یه دستشم بین زمین و هوا بود اون یکیشم توی بلیزش بود پاهاشم

که یکی روتخت من بود اون یکی طرف خودش

میدون جنگ راه انداخته رفتم پاهاشو گذاشتم روتخت داشتم لباسمو در میاوردم ک درد

عجیبی تو تنم پیچید وای خدای من نگو که

رفتم جلو اینه و بلیزمو کشیدم بالا پوستم کبود شده بود

هوووووف باوا از فردا دردش بیشتر میشه
رفتم رو تخت و سعی کردم بخوابم
دراز کشیدم و شروع کردم ب شمردن گوسفندا
چشامو بستم و قیافه گوسفندا رو
آرتین و آروین تصور میکردم
بالذت غرق خواب شدم

پارت25اززبان‌ رها

باسروصدایی که از پایین میومدبیدارشدم
باچشای بسته داشتم دنبال اتاق فکر(همون دسشویی)میگشتم

بالاخره پیداش کردم کارای لازمو که انجام دادم دست وصورتمو شستم مسواکمو زدمو اومدم بیرون

اروشاخواب بوددراتاقو بازکردمو رفتم بیرون پرهام رو کاناپه لم داده بود وباگوشیش ورمیرفت

یه لبخند شیطانی زدمو پاورچین پاورچین رفتم پشت مبل قایم شدم توگوشیش سرک کشیدم

داشت بایه دخی چت میکرداونم چه چتــــــــــی!
(یه اشی واست بپزم خان داداش😏)خواسم یهو بپرم جلوش وبترسونمش که

مامانم گف:رهاخانوم فوضولی کار زشتیه جای این کارا بیایکم کمکم کن باصدای مامانم پرهام باعجله نشست رومبلوبااخم بم نگاکرد

یه لبخند گشاد تحویلش دادمو اروم پاشدم رفتم تو اشپزخونه مامان سرگاز بود وداشت سیب زمینی سرخ میکرد

رفتم سریخچال و تو یه لیوان بزرگ شیرکاکائو ریختم عاشقش بودم لیوانو به لبام نزدیک کردمو جرعه ای نوشیدم

لبخندی رولبام نشست توحال وهوای خودمو شیرکاکائوم بودم که شرط دیشبمون یادم اومدتوکل عمرم انقد ذوق نداشتم

اصن چزوندن این دوتا داداش یه انرژی بم میداد که وصف شدنی نبودپاشدمو دوویدم سمت اتاق

باعجله یه تونیک وشلوارجین ازتوکمدورداشتمو انداختمش رو تخت
نشستم روصندلی میزارایشم

دست بردمو ریملمو ورداشتم شروکردم به ریمل زدن چشمم ازتواینه افتادبه اروشا که نشسته بود روتخت وباتعجب نگام میکرد

برگشتم سمتشو گفتم:
-چیه؟
-هیچی جایی میری؟
-اره دارم میرم سواری بگیرم
انگار گیج ترازاین حرفابودچون گف:
-سواری؟کجا؟
-اخه من اون مغز فندقیتو بخورم!توچرا انقد باهوشی؟یادت نیس دیشب بابام واسم یه اسب گرفته
باتعجب وخوشحالی پریدبالاوگف:
-اخ جـــــــــــون اسب سواری

چشام از کاسه دراومده بودبادهن باز نگاش میکردم بالاخره دهن مبارکو بستموگفتم:
-اروش جونم یادم بنداز حتما یه سر بریم دکتر

منظورم اروینه شرط بندی یادت اومد؟
بااوردن اسم اروین بادش خالی شد ولباش اویزوون

-عه اره اونومیگی فک کردم قراره هرروز اسب سواری کنیم
خندیدموگفتم:نه شما اسب سواری نمیکنی ولی من میکنم

یه کثافط خرشانس نثارم کردو رف سمت سرویس از توسرویس دادزد:پ واسا منم بیام فیلم بگیرم از اسب قشنگت

بعد ادای عوق زدن دراوردخندیدمو برگشتم سمت ایینه مژه هام حسابی بلندشده بودرژکالباسیمو ورداشتم وکشیدم رولبام

بلندشدم سمت تختم رفتم وتونیکمو ورداشتم تاپ وشلوارک باب اسفنجیمو دراوردمو تونیکمو پوشیدم

اروشا اومد بیرون وباحوله ای که دستش بود صورتشو خشک میکردشلوارمم پام کردمو رفتم جلو ایینه قدی کمدم رنگ شلوارم طوسی روشن بود وتونیکم تیره

تصمیم گرفتم یه شال روشن سرم کنم سمت کشوی شال وروسریام رفتم ازبینشون یه شال همرنگ شلوارم بیرون کشیدم دوباره جلو میزارایشم نشستم

چتریامو که تاابروهام بود ریختم رو صورتم وموهامو از دوطرف بافتم شالمو انداختم رو سرم باعطرمخصوصم دوش گرفتم

ونگاهی به خودم انداختم خوب شده بودم

نگاهی به اروشا انداختم یه هودی کرمی رنگ تنش بود که روش عکس اسکلت سیاه رنگی داشت

یه شلوارمشکیم پوشیده بودهمینجوری که داشت میرفت سمت میزارایشش گف:به نظرت شال بپوشم یا کلاه؟تو یکی واسم انتخاب میکنی؟

-حتما!

بلند شدم ورفتم سمت کشوی تو کمدش یه کلاه کرمی رنگو کشیدم بیرون چون اروشا زیاد رنگای روشن نمیپوشید حس کردم

باید خیلی بش بیاد کلاه رو گذاشتم رو تختو خودمم نشستم رو صندلی میز کامپیوتر

داشتم به اروشا نگامیکردم اگه نداشتمش الان چیکامیکردم!خیلی وابستش بودم مثه خواهرنداشتم بود

به خاطرشباهتمون بعضی وقتا فک میکنن خواهریم فقط تفاوتمون چال گونه ی اروشا بود که حسابی خودنمایی میکرد

رژگونشو رو گونه هاش کشیدو بلندشدموهاشو رو شونه هاش ریختوکلاه رو ورداشت..نگاهی بم انداختو گف:
-کرمی؟
-اوهوم فک کنم خیلی بت بیاد

با بی میلی کلاه روسرش انداخت خواست بره سمت اینه که بازوشو کشیدم وگفتم:بهت میاد

قشنگ بودبالبخند نگاش کردم رفت سمت ایینه لبخندی رو لباش نشست..همونجوری که گفته بودم رنگ روشن حسابی بش میومد

اومد سمتمو دستمو گرفت..باهم از اتاق بیرون رفتیم همش تو فکر نقشم بودم اروشا به پرهامو مامان سلام کردوبعد

یه سری توضیحات به مامان دادیم کتونی مشکیمو پوشیدم اروشام کتونی کرمیشو ازخونه زدیم بیرون

با دیدن ارتین تو محوطه ی ورزش دست اروشارو کشیدم اونم یه نگا به ارتین انداخت وگفت:پ داداشش کجاس؟

شونه ای بالاانداختمو گفتم:بریم از ارتین بپرسیم
راه افتادیم سمت ارتین

بی توجه به اطراف از یه میله اویزون شده بود وخودشو بالا میکشیداوووف من عمرا بتونم این کارو بکنم

با فکری که اومد تو سرم دست اروشارو کشیدمو دستمو گذاشتم رودماغم-هیــــــس
اروشام مثه این بچه های مظلوم سرشو تکون دادو

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست سرنوشت
  • ژانر: عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیاعیوضی
https://beautyvolve.ir/?p=13694
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.