| Saturday 28 November 2020 | 10:49
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت3

رمان آنلاینEros پارت3

پانیذ:به سلامت.
ساواش که از خانه خارج شد پارمین روبه پانیذ کرد و گفت:برو حاضرشو بریم وسایلتو بخریم.
پانیذ سری تکان داد و داخل اتاق رفت،پارمین لیوان هارا جمع کرد و به اشپزخانه برد و خودش هم به اتاق رفت تا اماده شود.بعد از اماده شدن از خانه خارج شدند،سوار ماشین شدند و راه افتادند.
پارمین روبه روی فروشگاه ماشین را پارک کرد و از ماشین خارج شد پانیذ هم خارج شد و وارد فروشگاه شدند،پانیذ سفارش میداد و پارمین حساب میکرد وقتی کارشان تمام شد پارمین رو به پانیذ کرد و گفت:میخوام برم بستنی بخرم چی میخوری؟
پانیذ:شکلاتی،شاتوتی،موزی و بلوبری.
پارمین:باشه.
پارمین به مغازه رفت و با دوتا بستنی در دستانش برگشت هردو روی نیمکت در پارکی نشستند ودر سکوت شروع به خودن بستنی ها کردند.
پانیذ:هنوز داستان خودتو مامانو نگفتیا.
پارمین:هرموقع وقتش شد میگم.
پانیذ نگاه طولانی به پارمین کرد و گفت:باشه.میشه یه سوال دیگه بپرسم؟
پارمین:نه پاشو بریم خونه.
سوار ماشین شدند و راه افتادند به خانه که رسیدند بعد از عوض کردن لباس هایشان هردو روی مبل نشستند،پانیذ با گوشی مشغول شد و پارمین درحال نگاه کردن به نقشه ها بود که تلفنش زنگ خورد و اسم سینا روی گوشی چشمک زد.
پارمین:بله؟
سینا:سلام به پارمین عزیز
پارمین:سلام خوبی؟
سینا:مرسی تو خوبی؟
پارمین:خوبم چیشده زنگ زدی؟
سینا:یکی از شرکتای المانی میخواد باهامون قرار داد ببنده.
پارمین:باشه فردا میام بررسی میکنم،اونیکی شعبه چیشد؟کارایی که گفتمو کردی؟
سینا:اره.
پارمین:باشه بعد از بررسی کردن میرم اصفهان اونیکی شعبرم یه نگاه بندازم.
سینا:باشه شنیدم پانیذو اوردی پیش خودت.
پارمین:اره
سینا:پس چرا به من نگفتی؟
پارمین:مگه تو گفتی ساواش برگشته؟
سینا:تو ازکجا فهمیدی؟
پارمین:امروز اومد شرکت.
سینا:اهان من یکم عجله دارم ولی بعدا میفهمم جریان چیه.
پارمین:سرت تو کار خودت باشه.
سینا:من که سردرمیارم ولی فعلا کاردارم بای.
پارمین:خداحافظ.
تماس که قطع شد گوشی را روی میز گذاشت.
پانیذ:فردا میخوام با دوستام برم بیرون.
پارمین سرش را سمت پانیذ چرخاند و گفت:کجا؟
پانیذ:ارغوان میخواد بره خرید گفته منم باهاش برم.
پارمین:باشه‌ فقط کی میری کی میای؟
پانیذ:از ساعت ۱۰ صبح میرم فکرکنم نزدیکای۵ بیام.
پارمین:باشه منم نزدیکای ساعت۵:۳۰ کارم تموم میشه میخوای بیام دنبالت؟
پانیذ:نه نمیخواد خودم میام.
پارمین:اوکی من میرم بخوابم خیلی خسته ام.
پانیذ:باشه شبت بخیر.
پارمین:شب بخیر.
پارمین داخل اتاقش شد و روی تخت دراز کشید و به خواب عمیقی فرورفت صبح که از خواب بیدار شد صبحانه خورد و به شرکت رفت،دره ورودی را باز کرد و وارد شد شادمهری از پشت میز بلندشد و گفت:سلام صبح بخیر خانم.
پارمین:سلام به اقای مقدم بگین بیان اتاقم‌.
شادمهری:چشم
پارمین به اتاق رفت و پشت میز نشست،سینا درزد و وارد شد.
سینا:خانم طلوعی با من کاری دارین؟
پارمین:لوس نشو با دست به مبل روبه رویش اشاره کرد و گفت:بیا بشین از شرکت المانی تعریف کن.
سینا:اسم شرکتsunrise(طلوع خورشید)طرف قراردادمون یه مرد ایرانی_المانیه ۳۵ سالشه اسمشم اراد فوربزه یکی از بهترین شرکتای داروسازی تو المانه یه شرکت داروسازیم میخواد ایران بزنه ماام که خودت میدونی باید ساختمونو طراحی کنیم و بسازیم.
پارمین:یه تحقیق دربارشون بکن اگر شد قرارداد ببندیم.
سینا:اوکی.
پارمین:راستی دوتا بلیطم برای امشب به مقصد اصفهان بگیر.
سینا:دوتا؟
پارمین:اره پانیذم باخودم میبرم.
سینا سرتکان داد و از اتاق بیرون رفت.
پارمین تلفن را برداشت و به پانیذ زنگ زد.
پانیذ:بله؟
پارمین:برای امشب یه ساک کوچیک لباس جمع کن برای دوروز میریم اصفهان.
پانیذ:چی؟مگه خودت نمیخواستی بری؟
پارمین:نکنه انتظار داری تورو تو خونه تنها بزارم؟
پانیذ:نه خب ولی میگم دوستام بیان پیشم.
پارمین:همینم مونده خونمو بسپرم دست چندتا دختربچه یادت نره جمع کنی الانم کار دارم بای.
چندساعت بعد وقتی کارهایش تمام شد به خانه رفت،دررا باز کرد و وارد شد قبل از اینکه حرفی بزند،صدای پانیذ را از اتاقش شنید.
پانیذ:خب امروز همو دیدیم دیگه…نه نمیتونم…برای دوروز نیستم ولی سه شنبه خوبه پارمینم شرکته.
پارمین اخم هایش درهم رفت ولی بعد خودش را جمع و جور کرد دره ورودی را یکبار باز وبعد محکم بست انگار که تازه به خانه امده.
پانیذ:من باید برم…پارمین اومده خودم بهت پیام میدم کی و کجا باشه…منم دوست دارم خداحافظ.
پانیذ از اتاق بیرون امد:سلام
پارمین:سلام وسایلتو جمع کردی؟
پانیذ:اره.
پارمین:باشه ساعت۱۰ راه میفتیم بریم فرودگاه ساعت۱۱ پرواز داریم.
پانیذ:باشه.
پارمین به اتاق رفت و وسایلش را جمع کرد،فکرش مشغول یک چیز بود پانیذ از کی با پسری وارد رابطه شده بود!
باصدای زنگ گوشی به خود امد،شماره ناشناس بود.
پارمین:بفرمایید؟
ساواش:سلام
پارمین:سلام شما؟
ساواش:ساواشم.
پارمین:اهان کاری داشتی؟
ساواش:مامانم برای پنجشنبه مهمونی گرفته زنگ زدم دعوتت کنم.
پارمین:مگه خاله لادن اومده؟
ساواش:اره دوروزی میشه.
پارمین:چه خوب فقط ساعت چند؟کجا؟
ساواش:ساعت۷ برای ادرسم لوکیشن میفرستم.
پارمین:باشه مرسی.
ساواش:خواهش میکنم خداحافظ.
گوشی را روی تخت گذاشت و با صدای بلندی اسم پانیذ را صدا زد.
پانیذ دره اتاق را باز کرد:بله؟
پارمین:خاله لادن برگشته برای پنجشنبه ام مهمونی گرفته،اماده شو بریم لباس بخریم از اونورم میریم فرودگاه.
پانیذ سری تکان داد و رفت تا اماده شود.
بعد از اماده شدن سوار ماشین شدند و راه افتادند،نزدیکی پاساژ موردنظر پارک کردو پیاده شدند….پانیذ لباسی را نشان داد و گفت:اون قشنگه؟
پارمین نگاهی به لباس انداخت و گفت:اره قشنگه برو بپوشش.
هردو داخل رفتند،پارمین رو به اقای مسنی که پشت پیشخوان نشسته بود گفت:اقا لباس کرمی که پشت ویترینه سایز۳۶ میخواستم.
فروشنده لباس را به دست پارمین داد،پارمین لباس را به طرف پانیذ گرفت:برو پُرُوش کن.
پانیذ داخل اتاق شد و بعد از چنددقیقه در را باز کرد و پارمین را صدازد.
پارمین نگاهی به پانیذ کرد و گفت:عالیه تا تو درش بیاری منم میرم حساب کنم.
بعد از خرید لباس خودش هم کت و شلوار و تاپ نیمتنه ای خرید.خرید هارا در صندوق عقب گذاشت و سوار ماشین شدند و به رستوران رفتند.پشت میزی نشستند و پارمین شروع به صحبت کرد:همسنای تو که بودم با یه پسره دوست شدم فکرمیکردم بهترین پسریه که میشناسم از همه لحاظی خوب بود،بددهن نبود،گیرنمیداد،مسخره بازی درنمیوورد،مهربون بود ولی خب ادم هرچقدرم با طرف باشه بازم نمیتونه کامل بشناستش اینایی که دارم میگم برای قبل از فرارمه،اونموقع کمبود محبت داشتم الانم دارم ولی خب الان عاقلترم.
پسره بهم خیانت کرد،حس بدی بود تا ۳.۴ ماه افسردگی داشتم و هیچکس کاری نکرد من توقعات بیجا داشتم وقتی میدونستم اخلاقاشون اینه رفتارای حاج علی مذخرف بود،مامان بیخیال بود،پارساام که کاری نمیتونست بکنه،توام که خیلی کوچیک بودی حالا اینارو ولش کن موضوع اینه که صحبت تلفنی امروزتو شنیدم،نمیدونم کیه،نمیدونم از کجا اومده،نمیدونم چجوری باهم اشنا شدید،نمیگمم باهاش کات کن فقط اینو بدون هرچیزی شد،هرکاری که خواستی بکنی راستشو بگو و بدون که من همیشه نه خواهر بلکه دوستتم هرچیزیو میتونی بهم بگی.
پانیذ با چشمانی پراز اشک به خواهرش نگاه کرد پشیمان بود و با تکان دادن سرش نشان داد که موافق است.
پارمین:یه چیزه دیگه ام از من به تو نصیحت هیچکس خوده واقعیشو نشون نمیده همه یه نقاب رو صورتشون دارن و اینه که قضیه رو ترسناک میکنه.
در همین موقع گارسون سره میز امد پارمین و پانیذ غذا سفارش دادند بعد از خوردن غذا هردو از رستوران خارج شدند،پارمین درحال رفتن به طرف ماشین بود که جای خالی پانیذ را بقل دستش حس کرد،برگشت و پانیذ را ایستاده در جای خود دید مقابلش رفت و گفت:چرا وایسادی؟
پانیذ پارمین را بغل کرد و تنها گفت:ممنونم که انقدر خوبی.
پارمین لبخندی زد و گفت:خب نگفتی این پسره کیه که کاری کرده دختره راستگوی ما بخاطرش پنهان کار بشه؟
پانیذ شرمنده از بغل پارمین بیرون امد،سرش را پایین انداخت و گفت:نمیخواستم پنهان کاری کنم ولی نشد…میدونی ترسیدم.
پارمین:از چی؟
پانیذ:پارمین تو عصبانی نمیشی ولی اگر بشی زمان و زمینو بهم میریزی و خب از عصبانیتت ترسیدم.
پارمین:عصبانیتی که داری ازش حرف میزنی مخصوص کساییه که واقعا عصبانیم میکنن و خانوادم نیستن و تو خوانوادمی و خب داشتن دوست پسر یکی از خصوصیات نوجوانیه و من بهت حق میدم پس نمیتونستم الکی عصبی بشم.
پانیذ سری تکان داد و بعد از پاک کردن اشکهایش گفت:بریم فرودگاه منم تعریف میکنم.
پارمین:باشه.
هردو به طرف ماشین رفتند،سوارشدند و راه افتادند بعد از رسیدن روی صندلی ها نشستند تا موقع پروازشان شود.
پارمین:خب منتظرم.
پانیذ:اولین باری که همو دیدیم دوسال پیش روبه روی کلاس زبانم بود دیدی که یه داروخونه روبه روشه که آرین اونجا کارمیکرد اونموقع۲۰سالش بود.
پارمین:وایسا یه لحظه یعنی تو به یه ادم ۲۲ساله رِلی؟
پانیذ:اره.
پارمین:خب ادامشو بگو.
در همین موقع صدای نازک زنی از بلندگوها به گوش رسید:پرواز تهران_اصفهان تا دقایقی دیگر از زمین بلند میشود،پرواز تهران_اصفهان….
پارمین:پاشو بریم بقیشو تو هواپیما تعریف میکنی.
پانیذ:باشه.
هردو بعد از انجام کارهای لازم سوار هواپیما شدند و روی صندلی هایشان نشستند‌.
پانیذ:من از آرین خوشم میومد ازاون تیپ ادمای دوست داشتنی بود،مستقل،جذاب،خوشتیپ و خب خیلی چیزای دیگه.اون روز یادته حاج علی نبود توام اومده بودی پیش ما برای اولین بار مثل یه خانواده بودیم همون روزی که من پام بریده بود بعدم ۴تا بخیه خورده بود اون روز بودکه منو ارین باهم روبه رو شدیم،باچندتا از دوستام داشتیم از خیابون رد میشدیم اونور خیابونم گاردریل بود منم پام گیرکرد بهش زخمی شد ارغوان رفت داروخونه کمک خواست،آرین اومد وقتی دیدمش دیگه احساس درد نکردم یه حس خنکی از قلبم رد شد بغلم کردو بردتم مطب پیش داروخونه وقتی داشتن بخیه میزدن من چشمامو بسته بودم با دستامم ملافه رو تختو فشار میدادم که یچیز گرم اومد دستمو گرفت و خب اون چیز گرم دست ارین بود خب دیگه چندبار دیگه ام همو دیدیم بعدم دوست شدیم.
پارمین:یعنی من انقدر غریبه بودم که نگفتی؟!
پانیذ:تو هیچوقت پیش من نبودی،خونت جدا بود،همه چیزت از ما جدا بود.من هر یه ماه یه بار میدیدمت و این باعث میشد بینمون دیوار باشه.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۴/۲۸

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،روانشناسی،انتقامی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=13671
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.