| Friday 23 October 2020 | 10:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت2

رمان آنلاینEros پارت2

پانیذ:بابا که نمیزاره بیان پیشت.
پارمین:چجوری تورو با خودم اوردم اونارم میارم.
پانیذ سری تکان داد.پارمین دره خانه را باز کرد و به داخل رفتند کفش هایشان را دراوردند،پانیذ چادر و روسری اش را دراورد و روی صندلی گذاشت،پارمین دره یکی از اتاق هارا بازکرد و گفت:خب اینجا اتاقت،فرداام میریم از خونه حاج علی بقیه وسایلتو میاریم بعدم میریم تخت و کمد و اینا میخریم،شام خوردی؟
پانیذ:نه.
پارمین:اوکی چی میخوری درست کنم برات؟
پانیذ:نمیخواد زنگ بزن پیتزا بیارن.
پارمین:باشه.
بعد از اوردن پیتزا پانیذ به خوردن غذایش مشغول شد و پارمین با لیدا تماس گرفت.
لیدا:جانم؟
پارمین:لیدا من نمیتونم فردا بیام شرکت،خودت کارای شرکت و بکن به اقای احمدی ام بگو به طرف قراردادمون زنگ بزنه بگه یک هفتس پولو واریز نکرده.
لیدا:باشه خداحافظ
پارمین:بای.
پارمین ظرف هارا شست،دستانش را باحوله خشک کرد و رو به پانیذ گفت:خب حالا برنامت چیه برای زندگیت؟
پانیذ:نمیدونم باید فکر کنم.
پارمین:باشه برو بخواب صبح زود میخوایم بیدارشیم.
پانیذ:شب بخیر.
پارمین:شبت بخیر.
روی کاناپه دراز کشید و دستش را روی پیشانیش گذاشت حالا باید با پانیذ چه میکرد!چشمهایش را بست و نفهمید چه موقع خوابش برد.
باتکان دستی از خواب بیدارشد با تعجب نگاهی به بالای سرش انداخت که دید پانیذ با لبخند نگاهش میکند.
پارمین:چیشده؟
پانیذ:پاشو بریم وسایلمو بیاریم راستی مامانم زنگ زد.
پارمین دستی به صورتش کشید و گفت:چی گفت؟
پانیذ:هیچی حالمو پرسید مثل اینکه بعد از رفتنمون پارسا اومده خونه فهمیده با بابادعوا کردم اونم با بابا دعوا کرده.
پارمین سری تکان داد و بلند شد صورتش را شست و میز صبحانه را اماده کرد،صدای زنگ آیفون باعث شد با تعجب به پانیذ نگاه کند پانیذ هم شانه ای بالا انداخت و به طرف ایفون رفت بعد از چندثانیه گفت:پارساست.
پارمین:دروبازکن.
پشت میز نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.
صدای بسته شدن در که امد سرش را بالا گرفت که پارسا را در چهارچوب آشپزخانه دید و پانیذ را پشت سرش.
پارمین:سلام بیا بشین صبحونه بخور.
پارسا:کوفت بخورم بهتر از صبحونست چرا دیشب به من زنگ نزدی که بیام دهن این مرتیکه رو صاف کنم هان؟
پارمین:اولا درست حرف بزن ثانیا تو میخواستی چیکار کنی غیر از دعوا فعلا که میبینی من پانیذو اوردم پیش خودم توام بهتره بجای دعوا یه فکری بحال خودت و مامان بکنی تا ازون جهنم دره بیاید بیرون.
پارسا با انگشت شست و اشاره اش چشمانش را فشار داد و گفت:نمیدونم چیکار کنم.
پارمین:فعلا بجای اینکه حرص بخوری بیا صبحونه بخور تا یه فکری بکنیم.
بعد از اماده شدن همگی سواره ماشین شدند و راه افتادند،ماشین را جلوی خانه پارک کرد و همگی پیاده شدند،پارمین جلوتر از همه حرکت کرد و زنگ در را زد،در باز شد،همگی از حیاط گذشتند،خاتون دره خانه را باز کرد.
پارمین:سلام اومدم وسایل پانیذو ببرم.
خاتون:سلام بیاید تو.
پارمین وارد شد و پشت سرش پانیذ و پارسا،پارمین نگاهی به دورتادور سالن انداخت و مادرش را پیرتر از همیشه دید سلامی زیرلبی کرد.پانیذ با سرعت به طرف مادرش رفت و او را بغل کرد و هردو شروع به گریه کردند،پارمین رو به خاتون کرد و گفت:اتاق پانیذ کجاست؟
خاتون:طبقه بالا سمت راست اتاق سوم.
پارمین سری تکان داد و به طرف پله ها رفت هنوز پا روی پله اول نگذاشته بود که صدای مادرش گوشش را نوازش کرد.
لیلا:چهارساله باهام یک کلمه ام حرف نزدی پارمین دیگه نمیکشم چرا اینجوری میکنی.
پارمین قدم دوم را که روی پله گذاشت مادرش با صدای بلندی گفت:پارمین همینجوریش خسته ام تو خسته ترم نکن.
پارمین نگاهی به مادرش انداخت و پله هارا با سرعت بالا رفت با فکری مغشوش وسایلی که فکر میکرد پانیذ نیاز دارد را در کارتنی ریخت از پله ها پایین امد و روبه پانیذ کرد و گفت:بریم.
خداحافظی بلندی کرد و خودش جلوتر از پانیذ حرکت کرد،از حیاط گذشت و کارتن را در صندوق عقب گذاشت باصدای بسته شدن در به عقب برگشت و پانیذ را دید که درحال امدن به طرف ماشین است،هردو سوار ماشین شدند،ماشین را روشن کرد و راه افتاد.
پانیذ:زیادی با مامان بد رفتار نکردی؟مگه چیکار کرده که چهارساله باهاش حرف نمیزنی؟
پارمین:درباره چیزی که نمیدونی پیشنهاد میکنم حرف نزنی.
ماشین را پارک کرد،پارمین دره خانه را با کلید باز کرد و داخل شدند.
پارمین:عصر میریم وسایل اتاقتو میگیریم…میخوای اتاقتو رنگ کنیم یا کاغذ دیواری؟
پانیذ:نه.
پارمین:باشه من باید برم شرکت عصرم میام دنبالت بریم خرید پولم روی میزناهارخوری هست اگر خواستی غذا سفارش بده نخواستیم درست کن.
پانیذ سری تکان داد.
پارمین:خب پس خیالم راحت باشه دیگه خداحافظ.
پانیذ:خداحافظ.
پارمین دررا بست و از پله ها پایین امد،دره ماشین را باز کرد،سوار شد و راه افتاد به شرکت که رسید ماشین را پارک کرد و داخل شرکت شد.
شادمهری:سلام خانم.
پارمین:سلام.
شادمهری:یه اقایی داخل اتاقتونن گفتن با شما کاردارن.
پارمین:نگفت کیه؟
شادمهری:نه.
پارمین:باشه ممنون.
امد که به طرف اتاقش برود روی پاشنه پا چرخید و گفت:اقای شادمهری طرف قرارداد پولو ریخت؟
شادمهری:بله.
پارمین:باشه مرسی.
به طرف اتاق رفت دررابازکرد و وارد شد نگاهی به مردی که به احترامش ایستاده بود کرد و گفت:سلام بفرمایید بشینید.
ساواش:سلام خانوم طلوعی.
پارمین پشت میزش نشست و دستهایش را قلاب کرد و روی میز گذاشت.
پارمین:خب بفرمایید
ساواش:منو یادتون نمیاد؟
پارمین نگاهی دقیق به صورت مرد روبرویش کرد و گفت:خیر
ساواش:البته حقم دارین بلاخره ۱۵ ساله ایران نیومدم.
پارمین:خب خودتونو معرفی نمیکنید.
ساواش:خب من ساواش مقدم هستم،۳۲سالمه،۱۵ساله از ایران رفتم کانادا.
پارمین چندلحظه ای فکر کرد و گفت:هنوزم بجا نیووردم.
ساواش:تو ۱۷ سالگی رفتم کانادا فکر کنم تو اونموقع ۱۰ سالت بود من پسره خاله لادنم.
پارمین با چشمانی که هر لحظه امکان داشت از حدقه بیرون بزند گفت:عه ساواش خودتی اوه چقدر تغییر کردی واز پشت میز بلندشد ایستاد و گفت:باورم نمیشه.
ساواش خنده ای کرد وگفت:توام خیلی بزرگ شدی،شرکت زدی،رفتم خونه قبلیتون مثل اینکه عوضش کردین.
پارمین سری تکان داد‌ و گفت:خیلی اتفاقا افتاده خبر نداری حالا اینارو ول کن.خاله لادن چطوره،آرامش،سینا؟
ساواش:سینا که از وقتی اومده ایران با توعه حالشو از من نباید بپرسی ولی مامان خوبه آرامشم خوبه داره لیسانسشو میگیره.
پارمین:خیلی خوبه.
ساواش:اوهوم خودت چطوری؟پانیذ،پارسا؟
پارمین:من خوبم،پانیذم درس میخونه،پارساام که باشگاه زده.
ساواش:خاله چطوره؟بابات؟
پارمین:بابام که فوت شده،مامانمم خوبه.
ساواش:اوه خدابیامرزتش.
پارمین:ممنون،پاشو بریم خونه.
ساواش:باشه.
پارمین کیفش را برداشت و هردو از اتاق خارج شدند.
پارمین:اقای شادمهری به خانوم جمشیدی بگین نقشه رو برای فردا روی میزم بزاره.
شادمهری:چشم.
پارمین و ساواش سواره ماشین شدند و راه افتادند.وقتی رسیدند پارمین ماشین را پارک کرد و خارج شدند.پارمین زنگ را فشرد.صدای پانیذ از ان طرف ایفون به گوش رسید:بیاتو.
پارمین:پانیذ مهمون دارم.
پانیذ:کیه؟
پارمین:حالا میایم بالا میبینی فقط یچیز بپوش.
پانیذ:باشه.
داخل شدند.
ساواش:پس مامانت کو؟پارسا؟
پارمین:منو پانیذ اینجا زندگی میکنیم گفتم که یچیزایی هست نمیدونی حالا بیاتو یچیزی بخور برات تعریف میکنم.
ساواش:باشه.
ساواش روی مبل نشست و پارمین به اشپزخانه رفت تا چایی دم کند،پانیذ از اتاق بیرون امد و سلام کرد.
ساواش:سلام پانیذ خانم مشتاق دیدار.
پانیذ:من شمارو نمیشناسم.
پارمین:پسره خاله لادن.
پانیذ:پسره خاله لادن؟همون رفت کانادا بچه هاشم برد؟
پارمین:اره.
پانیذ سرش را به طرف ساواش برگرداند و‌ گفت:خب شما کدوم پسرشین؟
ساواش:من بزرگه ام.
پانیذ:اهان پس تو ساواشی.
ساواش:بله.
پانیذ رو به روی ساواش نشست و گفت:خب چندسالته؟چرا برگشتی ایران؟رشته ات چیه؟
ساواش خنده ای کرد و گفت:یکی یکی بپرس دختر.
پانیذ:خب چندسالته؟
ساواش:۳۲سالمه.
پانیذ:اوه خب رشته ات چیه؟
ساواش:گرافیک.
پانیذ:عاو چه باکلاس.خب برای چی رفتی کانادا؟
ساواش:زندگی بهتر.
پانیذ:چرا برگشتی؟
ساواش:خسته شده بودم.
پارمین چایی را روی میز گذاشت و گفت:چندوقته اومدی ایران؟
ساواش:دوهفته ای میشه.
پارمین:مامان ببینتت خیلی خوشحال میشه.
ساواش لبخندی زد و چیزی نگفت.
پارمین:اگر بخوای بری پیش مامان باید یه سری چیزارو بدونی.پدرم موقعی که۱۳سالم بود فوت شد مامانمم یه سال بعدش ازدواج کرد،ناپدریم یه عوضی به تمام معناست برای همین من ۱۶ سالگی فرار کردم و خب ۲۰ سالگیمم برگشتم الانم که شرکت و خونه رو میبینی خودم با تلاش خودم بدستش اوردم از همون موقعم که برگشتم همینجا زندگی میکنم،از دیروزم به یه سری دلایل پانیذ با من زندگی میکنه و خب من فعلا نمیتونم برم خونه مامانم همینطور پانیذ برای همین فقط میتونم ادرس بهت بدم خودت بری ببخشید.
ساواش بابهت نگاهی به پارمین کرد و گفت:سینا اینارو به من نگفته بود.
پارمین:من گفتم به کسی نگه.
ساواش:درک میکنم،آدرسو لطف میکنی؟
پارمین:مگه اینجارو بلدی؟
ساواش:با برنامه وِیز میتونم برم.
پارمین:عاو بله.
کاغذ و خودکاری برداشت و ادرس را نوشت و به ساواش داد.
ساواش رو به پارمین و پانیذ گفت:من برم میبینمتون برای ادرسم مرسی خداحافظ.
پارمین:خواهش میکنم خداحافظ.

پارت بعدی:۹۹/۴/۲۷

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،روانشناسی،اجتماعی،طنز
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=13563
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.