| Tuesday 20 October 2020 | 20:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین تپش پارت 1

رمان آنلاین تپش پارت 1

رمان : تپش

بقلم : فاطمه پاپی

پارت : 1

زنگ تفریح خورده میشه و از کلاس بیرون میرم ،
چشم هام رو میمالم و به با لبخند به سمت سارا میرم .
تا منو میبینه میخنده و دستشو درو شونه هام حلقه میکنه ، لبخند میزنم و با هم توی حیاط شروع به قدم
زدن میکنیم .
به نوک بینی ام ضربه میزنه و میگه : چیه آوات ؟ امروز دمغی ؟!
لبامو کیپ میکنم و میگم : ول کن ، حوصله ندارم !
بیخیال میشه شونه هام رو میگیره و به سمت
صندلی هولم میده .
میشینیم و با ذوق برام از عروسی دیشبی که دعوت
شده بود تعریف میکنه ، که چشمم به سمیه و
دار و دستش میوفته که به سمتم میان ، با هیجان ،
دست سارا رو میگیرم و به پهلوش میزنم .
که سرش رو بلند میکنه روی پیشونیش اخم میشینه .
سمیه با نیشخند نگاهم میکنه و میگه :
چیه ؟ ترسیدی چرا ؟!
از احمق بودنش خندم میگیره ، میخندم و
به سارا نگاه میکنم که
سارا بلند مبشه شمرده ، شمرده توی صورتش میگه : همین ، الآن ، گمشو ، از ، اینجا !
سمیه بدون توجه به سارا نگاهم میکنه و دفترش
رو توی صورتم میکوبه و میگه : تکالیف امروز رو
بنویس ، زود !
با عصبانیت به سارایی که مثل من صورتش از شدت
عصبانیت قرمز شده نگاه میکنم که
دفتر رو از روی پام بلند میکنه و با عصبانیت
تیکه تیکه اش میکنه .
بلند میشم و دستم رو روی سینه سمیه میزارم و
هلش میدم .
که سمیه محکم یقه ام رو میگیره و سمت
خودش میکشونَدش ، اما قبل از اینکه حرفی بزنه ،
سارا با نیشخند میگه : چیه ؟ نکنه دلت اخراج میخواد.
سمیه چند ثانیه ای بی حرف بهش خیره میشه و
بعد یقه من رو ول میکنه و به بقیه میگه : بریم
و همه دار و دستش به تبعیت از اون پشت سرش
راه میوفتن .
مامان سارا مدیر مدرسه بود ، و با اینکه سارا
هیچ وقت از این موقعیت سوء استفاده نمیکرد ، اما
همیشه با تحکم این مسئله رو به سمیه یادآوری
میکرد تا پاش رو از گلیمش دراز ار نکنه ! .

با خنده به سمتم بر میگرده ، چشمک میزنه می
خندم و میگم بدو بریم الان از کلاس عقب میمونیم !
…………….♡…..♡………♡……

از خیابون اصلی میپیچم و به سمت کوچه فرعی میرم
نیاز دارم که یکم با خودم خلوت کنم ، توی فکرم که
که صدای یکی از همکلاسی هام رو از پشت سرم میشنوم
: هی آوات .
به سمت همشاگردی ام بر میگردم و میگم : بله
ازم زمان امتحانات رو مبپرسه و بعد از اینکه جوابش رو
میدم ، پوفی میکشم و به راهم ادامه میدم .
فاصله خیلی زیادی با خونه ندارم که صدای ناله ضعیفی
به گوشم میرسه ، راهم رو به طرفش کج میکنم
که با تعداد زیادی از دختر و پسرهایی که دور یع چیزی
حلقه زدن مواجه میشم !
نزدیک تر میرم که یکیشون روشو به سمتم برمیگردونه و در کمال تعجب با سمیه چشم تو چشم میشم ؛ با نفرت نگاهم میکنه و
بلند میگه : آهااان ، خواهرش هم اومد بچه ها !
صورت همه له سمتم میچرخه که معذب نگاهشون
میکنم ، طولی نمیکشه که صدای شلیک خندها
به هوا میره ، پوزخند میزنم و جلو میرم که با
دیدن گربه ی ملوسی که روی زمین افتاده شکه میشم .
چرا هیشکی کمکش نمیکرد ؟
حالا بهش رسیدم و تنها چیزی که نظرم رو جلب میکنه
پسریه که جلوی گربه زانو زده و با عصبانیت به
بچه ها خیره شده !
بیخیالش میشم و کنار گربه زانو میزنم ، دست نوازشم
رو روی بدنش میکشم و با دلسوزی و لبخند نگاهش
میکنم . نگاهم به چشمای پسره میفته که خیره
نگاهم میکنه دستم رو زیر بدن گربه میندازم و بغلش
میکنم که پسره با تحسین نگاهم میکنه و آروم پلک میزنه خجالت میکشم و لپام گل میندازه ، با دست موهای
خرمایی ام داخل مقنعه ام هل میدم و بلند میشم .
اون هم همراه من بلند میشه و میگه : اگه نمیتونی
نگهش داری به من بدش ، مطمئنی از پسش بر میای ؟
نیمچه لبخندی میزنم و میگم : آره میتونم ، و از
اونجا دور میشم .
یه راست به سمت خونه میرم اینبار دیگه بی بی پوستم
رو نَکَنه ، عجیبه !
با پام در رو هل میدم ، وارد حیاط بزرگ و
دلنشینمون میشم، به سمت حوض میرم ،
کاسه ای از پایینش ور میدارم و پر آب میکنم و روی
زمین میزارم ، گربه رو کنار کاسه میزارم و درحالی
که به سمت خونه میرم چشمم به تخت بزرگ گوشه
حیاط میوفته چند لحظه ای بی حرکت نگاهش
میکنم اما اون میخنده و آغوشش رو برام باز میکنه،
جیغ زنان و با خوشحالی به سمت دایی میرم
و توی بغلش میپرم ، میخنده و موهام رو میبوسه و
میگه : آواتِ دایی ، نکنه از جونت سیر شدی !؟
با لبخند میگم : نه اما ، نتونستم نسبت بهش
بی تفاوت باشم !!!!
اون هم متقابلا لبخند میزنه ؛ خودمو لوس میکنم
و میگم : داااااایی .
قهقه میزنه و میگه : هان شیطون ، چی میخوای ؟!
میگم : دایی بیا و یه نگاه به این گربه ملوس من بنداز!
سر تکون میده و بلند میشه و به سمتش میره و
منم پشت سرش راه میوفتم ، داییم دامپزشکه و توی
این دوره زمونه از طبقه خیلی بالایی برخورداره !
همیشه میگه من زیباترین یادگار مامانم هستم و
هیچ وقت نشده که دست خالی از خارج برگرده !

میشهِ، همیشهِ کلی سوغاتی های جورواجور برای
من و برادرم داره .
کنار گربه زانو میزنه دستش رو روی گربه میکشه ..
یکم دیگه هم باهاش ور میره و میگه : دایی ، ظاهر
که مریض نیست ، اما نیاز به معاینه بیشتری داره !
با ذوق میخندم و میرم که هم کیفم رو توی اتاقم
بزارم ، وهم لباس هام رو عوض کنم که با لبخند
بی بی مواجه میشم ، میخندم ، گونشو میبوسم و وارد اتاقم میشم ، بعد از اینکه لباس هام رو عوض میکنم
میخوام که برم و کنار دایی بشینم اما با
جیغ بی بی تند به سمتش میرم و ترسیده میپرسم :
چی شده بی بی ؟ میگه : این گربه سیاهه رو کی توی
خونه راه داده ؟
نگاهم به دایی میوفته که خندش رو قورت میده و
شونه بالا میندازه دستپاچه به بی بی میگم :
امممم چیزه بی بی راستش این گربه منه.!
برزخی نگاهم میکنه و میگه : گیس بریده، کی به تو
اجازه داد اینو توی خونه راه بدی ؟ با خودت فکر نکردی ماهی های منو بخوره تیکه بزرگت گوشته ؟ هان ؟
بعد به دایی نگاهی میندازه و میگه : تو یه چیزی بگو
، بگو که من نمیزارم این گربه توی خونه بمونه ! بگو !
با شونه هایی افتاده پیش دایی میرم و بی بی
هم روشو برمیگردونه و به سمت خونه میره .

…………♡………..♡

امشب شب خاطره انگیزی بود ! من و محمد داداشم ،
دایی و بابا انقدر گفتیم و خندیدیم که فکم درد گرفته بود ،
بابا خیلی مهربونه ! خیلی وقت ها بخاطر من
از با ارزش ترین چیزهاش میگذره تا فقط من احساس
تنهایی نکنم . بعد از مامان ، ولی هرکاری میکنم
نمیدونم سرم رو روی شونه کی بزارم و باهاش
درد و دل کنم !
…….♡……..♡……..☆

تند تند کتونی هام رو میبندم و کیفم رو روی شونه ام
میندازم
که صدای ننه سلما رو از پشت سرم میشنوم :
واینسا جلوی در دختر ! برو کنار !
از جلوی در کنار میرم و هنوز به در نرسیده باز هم
صدای ننه رو میشنوم که با چندش به گربه نگاهی
میندازه و میگه : پس اینو کی از اینجا میبری ؟
پوفی میکشم و پر حرص میگم : باااااشه بی بی باشه
ول کن دیگه دیرم شد !!!!!
بیرون میام و در رو میبندم و به طرف مدرسه میدوم
همچنان در حال دویدنم اما لحظه آخر چشمم به
یه کوچه بن بست میوفته و شوکه شده سرجام
می ایستم ، متعجب به پسری خیره میشم که چاقو
روی روی گردن یع پسر دیگه گذاشته و یه چیزایی
بهش میگه . ازم دوره و صداش رو اصلا اا درست
نمیشنوم ؛ چند قدم جلو میرم و با صدایی لرزون
میگم : چه خبره اونجا ؟
اون پسر روشو به سمتم بر میگردونه ، اما
تا چشمم به چشمش میخوره با حیرت لب
میزنم : تو ، تو چیکار میکنی ؟ اون یکی تا موقعیت
رو میبینه از دستش در میره و پا به فرار میزاره .
چند قدم جلو میاد و با اخم میگه : تو خودت اینجا
چیکار میکنی ؟ چرا از دستم فراری دادی یارو رو ؟
با قدرتی که نمیدونم از کجا پیدا شده ، سینه ستبر
میکنم و میگم : کردم که کردم ، اصن خوب کردم !
با خشم نگاهم میکنه و میگه : حیف که نمیتونم
روی یه دختر دست بلند کنم ! حیف !
با نیشخند میگم : متاستفم برات ، اصن تو واقعا همونی هستی که اونروز اونطوری بالای سر گربه چمپاته زده بودی ؟
میگه : بس کن دیگه ! از سر رام برو کنار میخوام
برم به کارم برسم .
میگم : چه کاری ؟ میخوای یکی دیگه رو خفت کنی ؟
برمیگرده و با عصبانیت میگه : آره ، آره میخوام
یکی دیگه رو خفت کنم ، اما گوه خوریش به تو نیومده !
بازم نقطه ضعف لعنتی از پا درم میاره ، اصن اگه بابا لوسم نمیکرد با هر دادی که
سرم زده میشد من انقدر ضعیف نمیشدم ،
دستم رو جلوی دهنم میزارم و با چشمای اشکی بهش
خیره میشم . چشماش فقل چشم هام میشن و
بی حرکت بهم زل میزنه ، زیر لب لعنتی میگه و به
سمتم میاد و میگه : گریه نکن خب ؟ ببخشید
گریه نکن ! …. اّه ، خیلی رو مخی بسه دیگه !
اشک هام رو پاک میکنم و چند قدم ازش دور میشم
که آستینم رو میکشه انگار که برای
گفتن حرفش دودل باشه میگه : اِ ، امم ، اسمت ،
اسمت چیه ؟
بی تفاوت بهش آستیم رو از دستش بیرون میکشم
که جلوی راهم رو سد میکنه و تند میگه : من آرانم ،
اسم تو چیه ؟ پوفی میکشم و میگم : آوات
، اسم من آواته ، دست از سرم وردار دیگه !
لبخند محوی میزنه و کنار میره ، باز هم چند قدم
دیگه میرم ، اما لحظه آخر منصرف میشم ، برمیگردم
و با مِن و مِن میگم : چرا ، چرا این کار رو میکنی ؟
سرش رو میچرخونه ، انگار به دنبال چیز
میگرده و بعد روی سکو میشینه ، با صورتش دست هاش
رو میپوشونه و میگه : توی دختر تیتیش مامانی ،
چه درکی از بدبختی های من داری!پول ، پول نیاز دارم و
مامانم حالش بده ، معلوم نی تا کی زنده میمونه !
اصن حتی معلوم نی زنده بمونه یا نه ؟!
دستش رو کاملا از روی صورتش ور میداره
و با پوزخند تلخی میگه: بعد تحقیر میکنی منی رو که دارم سگ دو میزنم تا مامانم رو نجات بدم ؟! مَنِ بی عرضه ای که هنو نتونستم ….. تومن هم جور کنم !
با شنیدن مبلغش بغض گلوم رو میگیره .
من جزو خانواده خیلی پولداری نیستم ،

اما بابام تاجره
و به هر حال از پس خرج و مخارج ما به خوبی بر میاد.
به سمتش میرم ، بالای سرش می ایستم و میگم :
سال چندمی ؟ میگه : سال آخر ؛ لبخند تلخی میزنه
و میگه : هر چند انگار درس خوندن قسمت من نی !
سرش رو میچرخونه ، انگار به دنبال چیز
میگرده و بعد روی سکو میشینه ، با دست هاش صورتش
رو میپوشونه و میگه : چرا اینکارو نکنم ؟! اینطوری
هم خرج خودم در میاد هم خرج مامان مریضم
دستشرو از روی صورتش ور میدار با شیطنت چشمک میز نه و میگه : تازه سودش هم خوبه، میخوای امتحان کنی؟
به سمتش میرم ، بالای سرش می ایستم و میگم :
سال چندمی ؟ میگه : سال آخر ؛ لبخند تلخی میزنه
و میگه : هر چند انگار درس خوندن دیگ قسمت من نی !

دسته ای از موهای لختم رو که بیرون ریخته رو داخل مقنعه ام هل میدم و با شک و تردید میپرسم :
اگه ، اگه یه کار برات پیدا کنم ، دست از این کار ها
ور میداری ؟!
میخنده و میگه : تو چقدر ساده ای دختر ! کاش میشد
مثل تو انقدر ، آسون دید همه چیو ، فکر کردی
نگشتم ؟ بدبختی نکشیدم ؟ به این و اون رو ننداختم !؟
مِن و مِن میکنم و میگم : عموم ، عموی من مکانیکی
داره و به شاگرد نیاز داره دستمزد خیلی خوبی هم به
شاگرد هاش میده اگه بخوای میتونی …..
.حرفم رو قطع میکنه و با خشم میگه :: من از تو صدقه
خواستم !؟ من گفتم که تو برام دلسوزی کنی ؟ هه
بیهود نیس که نمیشه به دختر ها اعتماد کرد.
اجازه نمیدم که ادامه حرفشو بزنه و میگم :
آران یه لحظه گوش کن !
با دهانی باز به سمتم بر میگرده اما بعد میخنده و نگاهش
نگاهش رنگ شیطنت میگیره ، گره روی ابروش باز
میشه و چال کوچیکی روی لپش می افته !
سرم رو پایین میندازم و خجل میخندم ، گر میگیرتم
که اون خنده تو گلویی میکنه و میگه : خیلی خب
بابا ، حرفتو بگو از چی خجالت میکشی ؟
میگم : همینطور الکی هم نیست ، عموی من روی شاگردی به سن تو سخت گیری درس خوندن داره ، فقط در
عوض اینکه خوب کار کنی ، خوب هم دستمزد میگیری
از سبک بازی هواس پرتی متنفره و کلی شرایط دیگه .
به چشم هاش زل میزنم و میگم : صدقه اینه
که بدون هیچ زور و زحمتی پول بیخودی به دست بیاری
منظور من اینه که باید نون بازوی خودت رو بخوری !
سرش رو پایین میندازه و میگه: من آدمش نیستم !
مگه نمیگی درس بخون ؟ مگه آدم درس خوندن نیستم و
بدتر از اون ، نمیتونم چشمم به پولی باشه که ببینم آخر
ماه به دستم میرسه یا نه!!
بعد ، میخنده و دستشو پشت گردنش میکشه و میگه :
ای بابا ، تو از کجا پیدات شد ؟ همه وقتمو گرفتی !
به پشت عقب گرد میکنه و میگه : خدافظ
اما قبل از اینکه بره بر میگرده دقیقا رو به روم توی
یک قدمیم می ایسته ، توی چشمام نگاه میکنه ، رنگ چشم هاش تغییر میکنه ، یه جوراصی خاص و
مهربون میگه : مواظب خودت باش ، تو خیلی با ارزشی
من اگه میبینی لباس شیک تنمه همش از زندگی گزشتمه
اما خیلی ها برای همین لباس هم که شده یقتو پاره میکنن !
نزار این دنیا توروهم به گند بکشه ، از خودت مراقبت کن!
و بعد میره …..
میره و من هنوز به جای خالیش خیره ام ، بی حرف ؛
بی حرکت ، اما فقط و فقط صدای تپش قلبمه که سکوت ذهنم رو پر میکنه !!
……………..♡♡………….
بی هدف توی پارک قدم میزنم ، کلی از رفتن
به مدرسه دیر شده بود و نتونستم بهش برسم !
روی صندلی مینشینم و خسته پلکام رو روی هم میزارم
اما تصویر آران جلوی چشم هاش نقش می بنده ،
با اینکه سن زیادی نداره اما هیکلش خیلی خوبه
شونه های پهنی داره ! میخندم و به این فکر میکنم
که چطور اون روز از خالکوبی های خفنش و صورت گندمی رنگ و لاتش متوجه نشدم چجور آدمیه !؟؟
مخصوصا این پوزخند گوشه لبش !!
غرق در افکارمم که حضور یه نفر رو بالای سرم
حس میکنم ، چشم هام رو باز میکنم و با دیدن
پسری که با لبخندی چندش نگاهم میکنه ، تکون شدیدی
میخورم و از روی صندلی بلند میشم سریع کیفم رو روی
شونه ام میندازم و از کنارش رد میشم محکم کیفم رو
میگیره و به سمت خودش میکشوندم صورتش رو
نزدیک میاره و میگه : چند میگیری امروز رو با من باشی؟
از شدت بوی بد دهنش صورتم جمع میشه که باز
میخنده و دندون های زردش نمایان میشن .
با حرص و عصبانیت کیفم رو از چنگش ییرون میارم
و میخوام برم اما اینبار بازو هام رو میگیره .
شروع به داد و بیداد میکنم ، کمک میخوام اما تعداد
کسایی که توی پارکن انگشت شمارن ، و به
نظر میاد که از قباش همین عوضی باشن چون حتی
برای کنجکاوی سرشون رو هم بلند نمیگنن !
اشک هام دونه دونه روی گونه هام سر میخورن تقلا
میکنم ، اما محکم تر میگیرتم و به سمت یه ماشین میبره
اشک هام با سرعت بیشتری میریزن و بیشتر جیغ میکشم ، هر لحظه به ماشین نزدیک تر میشه ، و قلب
من تند تر میزنه! ؛ کلمه ‘بی آبرویی’ عین پتک توی سرم
میخوره!!! که ناگهان دستی روی شونه پسره میشینه و
محکم روی زمین پرتش میکنه !!!!!!!
با حیرت به پشت سرم بر میگردم …..

با حیرت به پشت سرم بر میگردم و از دیدن اینکه
آران روی پسره است و با مشت به جونش افتاده
بی حرکت سر جام می ایستم و فقط بهش خیره میشم ،
بی حرکت ، بدون اینکه حتی پلک برنم ، از چی
رو نمیدونم ، اما فقط میدونم که شک بدی بهم وارد شده
آران یه لحظه چشمش بهم میخوره اما سرش به سمتم میجرخه و دستش توی هوا میمونه ، که اون پسره
تا موقعیت رو مبیبنه مشتی به گوشه لب آران
میزنه و فرار میکنه ، انقدر بی جونم که باز هم
هیچ ری اکشنی از خودم نشون نمیدم
چند نفر به سمت آران میرن تا کمکش کنن اما دستشونو
پس میزنه و بدون توجه بهشون ، در حالی که بهم
زل زده ،به سمتم میاد. دستم رو میگیره و
لنگ لنگان سمت حوض پارک میبره و آب به
صورتم میپاشه اما من هیچ چیزی حس نمیکنم !
انگاری که برای کاری دو دل باشه یکم دس دس
میکنه ، اما بعد دست بالا اومدش روی صورتم فرود میاد ، و اون موقع اس که من به خودم میام !
بغض گلومو چنگ میزنه و طولی نمیکشه که اشک
دور چشم هام حلقه میزنه ، به چشم هاش نگاه میکنم که
با آرامش پلک میزنه و لبخند محوی روی لیش
میشینه ؛ چند قدم به سمتش میرم ، چونم میلرزه و
خودم رو توی بغلش پرت میکنم و هق میزنم ،
تیشرتش رو چنگ میزنم ، ته قلبم احساس سوزش
میکنم و زار زار گریه میکنم !
اصلا به یاد ندارم که چقدر گریه کردم اما بعد
دستش رو از روی مقنعه روی موهام میکشه و بازوهاش
رو محکم تر دورم حلقه میکنه و میگه :
ببین ، من هستم ! من کنارتم ! آروم باش آوات .!
تنها با این حرفش آروم میشم و اشک هام بند میان ،
نفس نا منظمی میکشم که بوی عطرش توی بینیم
میپیچه و تنها یک لحظه کوتاه این فکر به سرم
میوفته که چطور یه پسر لات عطر به این
خوشبویی و جذابی میزنه ؟!
سرم رو که سفت به سینش چسبیده رو عقب
میدم و چنگ هام رو از تیشرت مشکی ا جدا میکنم.
مژه های بلندم که خیس شده رو با دستمالی که از
جیبش در آورده پاک میکنه و بعد انگاری که چیزی
یادش افتاده باشه باخشم نگاهم میکنه و با فریاد میگه :
مگه تو الان نباید تو اون مدرسه کوفتی باشی ، پس
اینجا چه گوهی میخوردی ؟ اگه من نبودم کدوم
از این بی غیرت ها میخواست به دادت برسه ؟!
نگاهش میکنم ، لب هام رو کیپ میکنم و آروم میگم : امروز که با تو حرف میزدم
حواسم به زمان نبود و خیلی دیرم هم شده بود ،
نه میتونستم مدرسه برم نه خونه این شد که پام رو توی
این پارک کوفتی گذاشتم !!

میاد که باز از اون پوزخند هاش بزنه اما صورتش از
درد و سوزش جمع میشه ، تازه زخم گوشه لبش رو
یادم میفته که تا زیر چونه اش رو پر خون کرده !
سریع از کوله ام دستمال کاغذی در میارم ، یکم خیسش
میکنم و گوشه لبش میمالم دردش میگیره زیر لب اوخ میگه و سرش رو پایین میندازه دستم رو زیر چونه اش میندازم و سرش رو بلند میکنم
و با اون یکی دستم خون گوشه لبش رو پاک میکنم ، با ظرافت این کار رو انجام میدم ، سرم رو جلوتر میبرم و با ابرو های به هم گره خورده در حالی که سعی
میکنم دردش نیاد به چونش میرسم ، باز نفس میگیرم
تا چونه اش رو پاک کنم ؛ اما دستم رو توی دستش
میگیره و پایین نگه میداره و پیشونی اش رو به پیشونی
ام میچسبونه .!
قدرت مخالفت ندارم ، دستم که توی دستشه رو فشار کوچیگی میده و انگشت هامو لای انگشت هاش میزاره و من نفسم بند میاد …..
نفس عمیقی میکشه که ناخود آگاه چشم هام بسته
میشه و میگه : از کجا پیدات شد ؟
تپش قلبم نا منظمه و تا نوک زبونم حسش میکنم .
باز هم نفس میکشه و میگه : تو کی هستی ؟
داری باهام چیکار میکنی تو همین نصف روز ؟!!
بدون توجه به مکان ، به اینکه کنار پسریم که نمشناسمش ، حتی بدون توجه به اینکه اون پسر
بدیه که از همه جهت با من متفاوته ، تنها و تنها
به زمزمه هاش گوش میدم و دلم سینه پهن و گرمشو میخواد !
توی همین حسم که با حس خیس شدن به خودم میام
و چشم هام رو باز میکنم ، سرم رو میچرخونم که
زنی کالسکه به دست رو میبینم که با خجالت چادرش
رو مرتب میکنه و میگه ببخشید توروخدا ، میخواستم
روی گل ها بندازمش .
رومو به سمت به سمت آرانی که سعی داره خندشو
قورت بده بر میگردونم و با تهدید میگم :
ببین بخاطر تو به چه روزی افتادم !

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تپش
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه پاپی
  • 97 روز پيش
  • فاطمه پاپی
  • 12,987 بازدید
  • 9 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13581
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Ati
    چهارشنبه 15 جولای 2020 | 6:26 ب.ظ

    عالیه 😍😍😍❤❤

    • فاطمه پاپی
      چهارشنبه 15 جولای 2020 | 6:30 ب.ظ

      خوشحالم که دوست داشتین ❤❤

  • علی
    جمعه 17 جولای 2020 | 3:30 ب.ظ

    فداااات عشق عمو😘😘😘😘

    • فاطمه پاپی
      جمعه 17 جولای 2020 | 4:52 ب.ظ

      😙❤❤

  • Javad
    جمعه 17 جولای 2020 | 8:52 ب.ظ

    عالی بود عشق عمو ان شالله همیشه موفق‌باشی

    • فاطمه پاپی
      شنبه 18 جولای 2020 | 1:15 ق.ظ

      عزیز دل منی ❤❤

  • sama
    شنبه 18 جولای 2020 | 2:04 ق.ظ

    عالی بود عزیزم😘😘

    • فاطمه پاپی
      دوشنبه 20 جولای 2020 | 11:48 ق.ظ

      لطف داری گلم ❤

  • 6 رمان عاشقانه ی برتر – سرزمین رمان آنلاین
    سه‌شنبه 15 سپتامبر 2020 | 2:07 ب.ظ

    […] رمان عاشقانه ی سوم :رمان آنلاین تپش […]

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.