| Tuesday 24 November 2020 | 08:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین تاوان عشق کودکی پارت 2

رمان آنلاین تاوان عشق کودکی پارت 2

هنوز پادشاه دوم رو خواب ندیده بودم که با صدای جیغ خودم از خواب پریدم

دهنم از ترس خشک شده بود مامان ۱ لیوان آب بهم داد تا بلکه زبونم باز بشه آب را  که خوردم، صورت پر از اشکم را با دستام پاک کردم، دماغم رو بالا کشیدم و با لب و لوچه آویزون به چشمهای درشت و سبز رنگ مامان زل زدم.

+ میدونی مامانی‌‌‌….‌.. خواب ترسناکی دیدم.خواب یه عمارت بزرگ و سیاه رو دیدم که یه مرد گنده و زشت، منو روی شونش انداخته بود،منم جیغ می کشیدم و کمک می خواستم،اما هیچکس نبود که کمکم کنه،نه شما نه بابا.هرچی اون آقاهه به عمارت نزدیک میشد،  دست و پا زدن و جیغ های من بیشتر می شد

هنوز قلبم تاپ تاپ میکرد مامان دست های کشیده و سفیدش رو گذاشت روی قلبم و شروع به دعاخواندن کرد، موهای صاف و بلندم رو از شونه هام جمع کرد و پشت کمرم انداخت‌.

_نترس……… مامان جون فقط یه خواب بود دیگه،الان که من پیشتم،پس نگران هیچی نباش،خب!!!..‌‌.

با ترسی که هنوز تو تنم مونده بود؛بریده بریده گفتم:

+اما..‌…..اماا من میترسم مامانی،آخه….. آخه اگه واقعی بشه چی؟؟؟؟ مگه نمیگن بعضی از خواب ها اتفاق میفتن؟؟!!

صورت ناز و مهربونش رو آورد توی صورتم،نگرانی رو توی صورتش دیدم. اشک های باقی مونده روی صورتم رو با دستهای نرمش پاک کرد و موهام رو نوازش وار دست کشید،نفس عمیقی توی  موهام کشید و گفت:

_نترس دخترکم.‌‌‌……تامن و بابا هستیم نمیزاریم هیچ اتفاق بدی برای تو بیفته،چون حسابی حواسمون به دردونمون هست.حالا پاشو برو یه آبی به صورت خوشگل و نازت بزن و بیا‌.الاناست که باباجون پیداش بشه، دوست نداری که بابا تو رو با این سر و ریخت ببینه؟؟؟‌‌….‌..

با نوازش ها و قولی که مامانم بهم داد یکم آروم گرفتم و سرم  رو به علامت نه، به چپ و راست تکون دادم،دماغم رو بالا کشیدم و خنده آرومی کردم.مامان که از این حرکتم دلش ضعف رفت،دستی به دماغم کشید و صورتم رو بوس بارون کرد.نزدیکای ظهر بود شکمم بدجور قاروقور میکرد.راستش اصلا حالش رو نداشتم برم دستشویی بالا،کی حال این همه پله رو داره آخه؟؟؟؟البته بگمااا…….. خونه ما مثل عمارت های  دور و اطرافمون خیلی بزرگ نیست،ولی خب.‌‌‌…. برای تنبلی مثل من همینم زیادی بزرگه،!!! مامان همیشه میگه این خونه واسه ما سه نفر زیادی هم هست.راست میگه،ولی با همه تنبلیم بدجوری دلم پیش عمارت پشت باغ گیر کرده،آخه خیلی بزرگه!!!!! یعنی توی عمارت پشت باغ،مثل چیزی که توی خوابم میبینم انقدر شیکه؟؟؟

بیخیال.‌….. بهتره برم تا بابا نیومده صورتم را بشورم،به زور خودم رو به دستشویی رسوندم،آبی به صورتم زدم و تند تند با حوله بنفش نرمم خشکش کردم،آب خنکی که به صورتم زدم جون تازه ای بهم داد…..

آروم آروم از پله های سالن پایین اومدم،بی سر و صدا جلوی پاگرد آشپزخونه وایستادم،مامان پشت به من کنار میز گرد و کوچولو وسط آشپزخونه،مشغول آماده کردن وسایل ناهار بود،یواشکی و پاورچین پاورچین به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم و بهش چسبیدم،مامان بالاتنش رو به سمت من برگردوند و گفت:

_آخییییشششش…….حالم جا اومد،عشق مامان بهتر شده؟؟؟؟……

+آره مامانی اگه بوسم کنی که بهترم میشم.خنده ریزی کرد و خم شد و گونه ام رو بوسید،البته بگما هنوز یکمی آشوب توی دلم مونده.اما سعی کردم از مامان مخفیش کنم،اما ماااادر است دیگر،هرکاری هم که بکنی میفهمه چته!!!! ولی مامان به روی خودش نیاورد،حتما فکر میکرد اگر دربارش حرفی نزنیم منم زودتر یادم میره،شایدم حق با مامان باشه!!!توی همین فکرا بودم که زنگ در به صدا در اومد.جیغی از خوشحالی کشیدم و با ذوق دویدم به طرف در تا خودم اولین نفری باشم که میره به استقبالش،با دستهای کوچولوم در بزرگ و قهوه ای سالن رو باز کردم،بابا جونم با دستهای پر از خرید،پشت در منتظر بود تا دیدمش دلم واسش ضعف رفت،اصلا هم حواسم به دستهای پرش و خستگیش نبود.از ذوق دیدنش بالا و پایین پریدم.

+سلام بابا جونم.

بابا همه پاکت ها رو روی زمین گذاشت،روی دو زانوهاش نشست و من رو توی بغل بزرگ و گرمش گرفت و ماچ بارونم کرد.موهای لطیفم رو با دو تا دستهای قویش نوازش کرد و برد پشت گوشام منم از خدا خواسته به گردن بابا آویزون شدم و بابا با مهربونی من رو بغل کرد و از روی زمین بلند شد

_آخیییییشششششش……..همه خستگیم در رفت فندق بابایی چطوره؟؟؟

+تاوقتی تو و مامان رو دارم خوب خوبم

اومممممم…..بوس طولانی و آبداری از لپ بابا کردم.با اوه اوه گفتن مامان هر دو به سمتش برگشتیم،مامان دست به کمر و با یک اخم کوچولو و کمرنگ توی صورت خوشگل و کشیده اش وایستاده بود.

_بسه دیگه…….داره کم کم حسودیم میشه هااا

من و بابا خنده بلندی کردیم و با هم به سمت مامان رفتیم و بغلش کردیم.

+مامان حسودی نکن دیگه…….

بابا رو به مامان گفت:

_خانوم خونه من چطوره؟؟

مامان با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت:

_خداروشکر شما و این وروجک رو وقتی میبینم خوب میشم.بیاید غذا آماده است،ناهار رو بکشم بخوریم،سرد بشه از دهن میفته.

مامان زودتر از ما به آشپزخونه برگشت سفت تر به گردن بابا چسبیدم و بابا فهمید که من حالا حالاها قصد پایین اومدن از بغلش رو ندارم.بابا هم به من حرفی نزد و برگشت سمت در و پاکت های خرید رو از روی زمین برداشت،در خونه رو بست و با هم به طرف آشپزخونه رفتیم،به سختی پاکت های خرید رو روی اپن گذاشت.

_بابایی قصد پایین اومدن نداری؟؟؟

+نه بابایی جام خوبه

_وروجک من…….بیا پایین من برم دست و صورتمو بشورم بعد بیام،بعد ناهار قول میدم کلی بغلت کنم باشه؟؟؟

~مه سیما جان بابا خسته است،بیا پایین بعد اینکه خستگی بابا در رفت اونموقع با هم بازی کنید

اخمی کردم و با لب و لوچه آویزون گفتم:

+اصن نخواستم خوبه یدونه بیشتر ندارید.

با این حرفم هر دوشون زدن زیر خنده،بابا انگشت اشاره اش رو روی دماغم گذاشت

_الهی قربون تو برم من،فندق خودمی دیگه……..

+آره بابایی توام خورزو خان خودمی دیگه

آخه میدونید بابا چون سیبیل های بلندی داشت،من خرزو خان صداش میکردم.باباقهقهه بلندی زد و من رو گذاشت روی صندلی و گفت:

_شیرین زبون من اینجا روی صندلی بشینه تا من برم تندی دست و صورتمو بشورم و بیام.مامان داشت با لبخند خوشگلش به ما نگاه میکرد که بابا چشمک بامزه ای زد و با دستش براش بوس فرستاد و رفت.مامان که یکمی هول شده بود لپاش گل انداخت و برای اینکه من لپای گلی و سرخشو نبینم خودش رو مشغول چیدن میز غذا کرد. بعد از تموم کردن ناهارم از پشت میز ناهار خوری بلند شدم و از مامان تشکر کردم و به سمت نشیمن رفتم و مشغول بازی شدم،ترکیب شدن صدای خنده های مامان و قربون صدقه های بابا و صدای برخورد ظرف ها با هم دیگه آهنگ خاص و دلنشینی رو ایجاد کرده بود.بعد ازمدتی صدای پچ پچ به گوشم رسید،درست نمیتونستم بشنوم که چی میگن،چون از آشپزخونه تا نشیمن خیلی راهه،انگاری حرف از یه عمارت بزرگ بود. سعی کردم تمرکز کنم و صداشون رو بشنوم اما هیچی به گوشم نمیخورد و وقتی که خواستم یواشکی برم به سمت آشپزخونه،یکدفعه مامان و بابا با سه تا بستنی شکلاتی به سمت من اومدن و هردوشون کنار هم روی مبل دو نفره نشستن و منم دیگه بیخیال فضولیم شدم و به کل یادم رفت.پریدم بغل جفتشون و یه دستم دور گردن مامان و یه دستم دور گردن بابا انداختم و تا شب با هم گفتیم و خندیدیم،البته من بیشتر حرف میزدم و اون ها از شیرین کاریای من میخندیدن.دیگه شب شده بود،امیدوار بودم یادشون بره…….تو دلم خدا خدا میکردم که………با صدای مامان به خودم اومد و از جا پریدم……… وایییییییی………خدایااااااا یادش اومد……

_مه سیما جونم……..قرار ما چی بود؟؟؟؟

+ااااااا………مامان من خوابم نمیاد……

_قرار نیست که شما خوابت بیاد،برو رو تختت،چشماتو ببندی خوابت میگیره

با غرغر گفتم:

+امااااا مامان………

نزاشت ادامه حرفمو بزنم و گفت:اما و اگر نداریم ما قرار گذاشتیم یادت که نرفته………

با صورتی آویزون گفتم: 

+باشه مامان جون…….ولی یادتون باشه من باید زود بخوابم ولی شما زود نمیخوابید

_آفرین وروجک خودم بدو برو نگران هم نباش ماهم الان میریم میخوابیم

مامان همیشه میگه اگر دیر بخوابم،پوست خوشگلم خراب میشه و وقتی عادت کنم به دیر خوابیدن،برای مدرسه رفتن هم سختم میشه و نمیتونم صبح ها از خواب پاشم،به خاطر همین توی تعطیلات هم بیشتر موقع ها زود میخوابم به غیر از یه موقع هایی که با شیطونی مثل الان از زیر زود خوابیدن فرار میکنم.ولی امشب شانس نیاوردمو مامان یادش افتاد که باید زود بخوابم و مچمو گرفت.

_نرفتی که هنوز مامان جون

پوووووووفیییییییییی کردم و گفتم:

_چشم مامانی الان میرم

اسباب بازی هامو توی سبد طوسی رنگش ریختم و از جام بلند شدم،اول لپ بابا و بعد لپ مامان رو بوس کردم و شب بخیری گفتم و سبد اسباب بازی هامو از روی زمین برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.بعد از زدن مسواک با طعم توت فرنگیم از دست شویی بیرون اومدم،خودم رو روی تخت انداختم.حالا اینم بگما با مامان کل کل کردم ولی خدایی گیج خوابم،پتو روم نکشیده،به سومین لاک پشت نرسیدم و از هوش رفتم………

ادامه دارد…….

 

پارت گذاری به صورت هفتگی انجام میشود❄️

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تاوان عشق کودکی
  • ژانر: خون آشام_رازآلود_هیجانی_صحنه دار_عاشقانه
  • نویسنده: سحر
  • 132 روز پيش
  • سحر باقری
  • 16,281 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13601
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Liu
    سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 3:56 ب.ظ

    سلاااااااااااااااااااااام دیوث برگام ریخت با این بازدیدی که داره این پارتت
    نازی ام

    • سحر باقری
      سه‌شنبه 21 جولای 2020 | 5:43 ب.ظ

      😂😂😂لطف داری عزیزم😂😂💋💋😍

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.